‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵/۱۰/۱۹

۸۰. رفتن و رفتن

   اولین شبی که راهی شدم، مثل فیلم‌های سینمایی باران شدیدی می‌بارید، چمدانم دست پدرم و من خندان مادر گریانم را می‌بوسیدم و برادرم وانمود می‌کرد اعتنایی به رفتنم ندارد. تا عصر روز بعد که با پدرم خداحافظی کردم، درست متوجه نشده بودم که چه اتفاقی افتاده. دقیقا بعد از خداحافظی اما مادرم زنگ زد، با صدایی لرزان و از احوالم در شهر جدید پرسید و من تلفن را که قطع کردم تازه فهمیدم چه شده. بدون سیگار در پارکی نشسته بودم، در شهری که تا کنون ندیده بودم و زبان روزمره‌ی مردمش را متوجه نمی‌شدم؛ منتظر هیچ‌کس نبودم و تختی زهوار در رفته در اتاقی کثیف منتظر بود تا اولین شب زندگی در شهر جدید را روی آن سپری کنم. برای مدتی دنیا بر سرم آوار شد. استقلال، آن آرزوی دیرین که از اوان نوجوانی همراهم بود چندان هم شیرین نمی‌نمود. جدا شدن از تنها سه نفری که هجده سال تمام کنارت بوده‌اند، تنها سه نفری که واقعا بوده‌اند، علی‌رغم تمام آزار و اذیت‌هایشان چندان آسان نمی‌نمود. شهر غریب بود و من ناآشنا و زبان محلی نابلد و جوگیر، مارلبورو پیدا نکرده بدون سیگار به خوابگاه بازگشتم. اولین روزها که گذشت کم کم به شهر عادت کردم. به مردمش، به فلکه‌ی مدرسش، به ایالتش، به خیابان امام و خیابان خیام‌اش، به چهارراه دانشکده و کافه افرایش. احساس می‌کردم حالا این‌جا شهری است که برای خودم می‌سازمش و هیچ بندی محدودم نمی‌کند. شهری که چهار سال می‌شود شهر من و خودم. شهر استقلالم. طعم شیرین استقلال زیر زبانم رفته بود و دیگر تلخی و سختی روز اول بسیار بعید به نظر می‌رسید.

    اولین بازگشتم به خانه شور و شوق زیادی داشت. بعد از دو ماه و اندی خانواده‌ام را می‌دیدم، آشنایانم را می‌دیدم، قرار بود دوستی قدیمی را ببینم. بدون وابستگی به این شهر جدید، شهر استقلال، با تمام وجود به سمت تهران راه افتادم. تهران بود، شهر من بود، شهر کثیف هجده سال زندگی من بود، سرب داشت و سرب هوایش بعد از سه ماه سر حالم کرده بود. یک هفته‌ام اما تمام شد و باید باز می‌گشتم. به کندی چمدان بستم. به کندی از خانه بیرون رفتم و به کندی از آغوش مادر و برادرم جدا شدم. پدرم در آغوش نمی‌گیرد. اساسا در این پنجاه و دو سه سال رابطه‌ی خوبی با احساسات و بیان و بروزشان نداشته است.

   تعطیلات عید تمام شده بود و برای ششمین بار من چمدانی می‌بستم تا راهی شوم. نه کند و نه سریع. از در خانه بیرون رفتم، همان‌طور که سال قبلش، یا دو سال قبلش. در ترمینال مادرم را در آغوش فشردم، هم‌چنان که صبح روز قبلش یا عصر سه روز قبل‌ترش. دیگر برایم تفاوتی نداشت. رفتن‌ها، آمدن‌ها. ارومیه، شهر شیرین استقلال نبود. شهری برای من و خودم. مهمانی بودم که برای درس خواندن چهارسالی در خوابگاه‌های بی‌کیفیتش ساکن بودم و صبح‌های زندگیم را با چای و سیگار به شب می‌رساندم و شب‌های زندگیم را تا صبح با چای و سیگار و کتاب پر می‌کردم. احساس خانه بودن نداشت. احساس متعلق بودن نمی‌کردم. من متعلق به ارومیه نبودم. وضع تهران اما بهتر نبود. تصدق هوای آلوده‌اش هم می‌رفتم، برای بلوار کشاورزش جان می‌دادم اما خانه‌ای که از روز اول در آن نفس کشیده بودم، خانه‌ای که همیشه خانه‌ام بوده و تا مشخص نیست کی هم خانه‌ام خواهد بود، دیگر احساس خانه بودن نداشت. مهمانی بودم در خانه‌ی پدری. مهمانی بودم که تختی مشخص داشت. خانه‌ی پدرم، خانه‌ی خودم، خانه‌ی ما؛ خانه‌ی ما دیگر احساس خانه بودن نداشت. در تهران هم مهمانی بودم که بالاخره جور و پلاسش را جمع می‌کند تا از شر غرغرهای محل سکونتش، از شر جر و بحث‌های اعضای ساکن در محل سکونتش فرار کند؛ تا زحمت میزبان را کم کند.

   این‌گونه بود که بعد از شش ماه، رفتن و رفتن برای من شد امری معمول، طبیعی، معنا باخته. حالا بدون آن‌که منزلی داشته باشم، بدون آن‌که در هیچ مکانی آرامش خاطری پیدا کنم که پیش‌تر در خانه تجربه‌اش کردم می‌روم و می‌روم. باز نمی‌گردم؛ آدمی وقتی باز می‌گردد که متعلق باشد، وقتی باز می‌گردد که جایی خانه‌اش باشد. من متعلق نیستم، خانه‌ای ندارم، باز نمی‌گردم، تنها می‌روم و می‌روم. می‌روم و هر بار پیش از هر رفتن، یک شب پیش از موعد می‌شوم نامتعلق‌ترین، بی‌خانمان‌ترین، آشفته‌حال‌ترین و عصبی‌ترین رونده‌ی جهان که یک بار در میان سیگار هم نمی‌تواند بکشد بلکه فراموش کند.

۱۳۹۵/۱۰/۱۸

۷۹. جمع نمی‌شود دگر

   دفترچه‌ی آلترناتیوم را باز می‌کنم. دفترچه‌ای که برای یادداشت‌های هرروزه‌ام نیست. به آن‌چه اخیرا نوشته‌ام نگاهی می‌اندازم بلکه چند خطی مناسب وبلاگ پیدا کنم. آن‌ها که به درد بخورتر بوده‌اند را قبلا پست کرده‌ام. دفترچه را نمی‌بندم؛ هرگز هیچ دفتر و کتابی را بعد از پرداختن به هدف اولیه‌ای که از باز کردنش داشته‌ام کنار نمی‌گذارم. بعضی وقت‌ها تا زخمی نکنم دست نمی‌کشم. این بار به تاریخ نوشته‌های اخیر نگاه می‌کنم. بدون تاریخ، ۱۵ شهریور، ۳۱ شهریور(ناقص)، ۳۰ مهر، ۱۸ آبان (در حاشیه‌اش نوشته شده برای فلان‌کس - ماه‌پیشانی خودمان)، ۲۷ آبان (همان حاشیه)، ۱۹ آذر (همان حاشیه) ۳۰ آذر (همان حاشیه). دو تکه کاغذ کاهی در قطع آ۵ هم الحاق کرده‌ام این وسط‌ها. بدون تاریخ است اما این دو هم برای ماه‌پیشانی. کنجکاویم گل می‌کند. دفترچه‌ی یادداشت‌هایم را باز می‌کنم و نگاهی به یادداشت‌ها می‌اندازم. از ۱۸ آبان تا همین چند شب پیش، از ده یادداشتی که نوشته‌ام هشت یادداشت به همان فلان‌کس کذایی پرداخته‌اند، یکی مخدوش. حوصله و توان اجرایی این را ندارم که به مکالماتم سرک بکشم و نیازی هم نیست. خوب می‌دانم که مدت‌هاست غالبیت مکالماتم با همین معدود دوستانم پیرامون ماه‌پیشانی است؛ تقریبا هرروز. آن‌قدر که این یکی دو هفته اخیر حتی خجالت می‌کشم احوال‌پرسی کنم.

   صدای ابراهیم شریفی می‌آید که می‌خواند «پوشیده چون جان می‌روی اندر میان جان من، سرو خرامان منی ای رونق بستان من ای رونق بستان من» و من یادم می‌افتد به «گل نسبتی ندارد با روی دل‌فریبت، تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری». خیره می‌شوم به نقطه‌ای که نمی‌دانم کجاست، چیزی که نمی‌دانم چیست. ابراهیم شریفی ادامه می‌دهد که «هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در حال سرگردان من» و من یادم می‌افتد به سکوت سرد و طولانی مدت ماه‌پیشانی؛ حتی نپرسید چنین مجنون چرایی تا در جوابش بگویم من چه دانم؟ ابراهیم شریفی می‌خواند «ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من» و من به این فکر می‌کنم که اولین تصویری که هرروز به محض بیدار شدن تصور می‌کنم همان تصویریست که هر شب پیش از خواب تصور می‌کنم، همان تصویری که در طول روز تصور می‌کنم و گه‌گاه از بین تصاویر گالری گوشی مثلا هوشمندم به آن نگاه می‌کنم. به این فکر می‌کنم که از دید پراگماتیستی یکی از کاربردهای مثبت دین می‌تواند این باشد که موجب آرامش روانی افراد می‌شود و ربطش می‌دهم به این که دیدن ماه‌پیشانی مرا آرام می‌کند؛ هرچند اضطرابی هم بر وجودم متحمل می‌کند، اضطرابی که چندان ناخوشایند هم نیست و از این‌ها نتیجه می‌گیرم که دیدن ماه پیشانی دین من و مغزم سوت می‌کشد از این توانایی عجیبی که ناگهان در مرتبط ساختن مسائل بی‌ربط به یک‌دیگر پیدا کرده است. دوتار نواختن حسین سمندری را گوش می‌دهم و به این فکر می‌کنم که سمندری وقتی دوتار می‌نواخت از سرپنجه‌هایش خون می‌پاشید و دنبال نکته‌ای می‌گردم که توضیح دهد آزار جسمی این درد را چگونه متحمل می‌شده؟ این اما بهانه‌ای است که به سکوت طولانی مدت ماه‌پیشانی فکر نکنم. فایده‌ای ندارد، جلوی جریان فکر را نمی‌توان گرفت فکر آن‌قدر سیال هست که هرکجا بخواهد برود و آن قدر لجباز هست که آن‌جا که تو می‌خواهی نرود. به سکوت طولانی مدت ماه‌پیشانی فکر می‌کنم. به سخن گفتن دوباره‌اش که سر سنگین و معذب شروع شد و لحن صمیمی اکنونش. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. به تمام نوشته‌هایم فکر می‌کنم، به تمام مکالماتم، به تمام فکرهایم و به تمام خواستنم و به تمام نرسیدنم. هنوز هم چیزی برای من تغییری نکرده. ابراهیم شریفی می‌خواند «چشمان سیاهت» و من به این فکر می‌کنم که «دست‌کم حالا می‌دونه» و نقطه‌ی آخر این متن را - که باید در حاشیه‌اش بنویسم برای ماه‌پیشانی - می‌گذارم.

۱۳۹۵/۱۰/۷

۷۸. برای نوشتن که گمش کرده‌ام

   سر انگشتی که حساب کنم، شصت هفتاد روز دیگر رسما دومین دهه‌ی زندگیم پایان می‌یابد. نوجوانی از بین می‌رود. دوازده سالی که به مدرسه می‌رفتم ورد زبان هرروزه‌ی تمام معلمان این بود که شب، سر را که روی بالش می‌گذارید و چشم‌هایتان را که می‌بندید، تفکری کنید به روزتان. سبک سنگین کنید که چه اشتباهی انجام داده‌اید و چه گامی به جلو برداشته‌اید. دیمی نگذرد خلاصه. نوجوانی‌ام حالا سر به بالین گذاشته، چشم‌هایش را بسته و قصد خواب دارد. این‌ها را نمی‌نویسم که مقدمه‌ای باشد برای بررسی کارنامه‌ی ده سال گذشته‌ام. اصلا به عرصه‌ی عموم ربطی ندارد، ربطی هم داشته باشد من به عمومی کردنش علاقه و اشتیاقی ندارم. مساله‌ای در طول این ده سال وجود داشته اما که امروز و با در نظر گرفتن شرایط اکنون، می‌خواهم درباره‌ی آن بنویسم و آن، نوشتن است. بله، برای نوشتن می‌نویسم.

   در طول این ده سال، بزرگ‌ترین آرام‌بخش من نوشتن بوده. هم‌تراز خواندن. از سوم دبستان که وارد دومین دهه شدم تا پایان دوره‌ی راهنمایی هر هفته مشتاقانه به انتظار زنگ انشا می‌نشستم. یک ساعت و نیمی که می‌توانستم فارغ از هر کاری وقت خود را به نوشتن اختصاص دهم. این نود دقیقه‌ها طلایی بودند. نه کسی می‌توانست در میانه‌ی نوشتن برای انجام دادن کاری فرا بخواندم و نه زمانی را که باید به کارهای دیگر اختصاص داده می‌شد را به نوشتن اختصاص می‌دادم؛ نود دقیقه‌ی ناب وظیفه‌ام نوشتن بود و چه وظیفه‌ای دل‌پذیرتر از نوشتن؟ نوشتن همیشه برای من رهایی بخش بوده است. عصبانیتم را به اوج می‌رسانده و بعد خاموشش می‌کرده، حسرتم را مرورپذیر می‌کرده، احساسم را متبلور می‌کرده. این‌ها مخصوصا برای آدمی هم‌چون من که کسی را برای صحبت کردن نداشته ارزشی دو چندان پیدا می‌کند. کاغذ و خودکار برای من بهترین دوست‌ها بوده‌اند. کلماتیزه کردن احساساتم همیشه منجر به درک بهتر آن‌ها می‌شده. خودکار را که به دست می‌گرفتم یا دست را که بر کیبورد می‌گذاشتم و قصد نوشتن می‌کردم از تمام جهان بیرون گسسته می‌شدم و در جهان خودم به اکتشاف می‌پرداختم. بله، در خلال نوشتن چیزهایی را پیدا می‌کردم که تا قبل از آن نمی‌دانستم آن‌جا وجود دارند. به دنبال کلمات که می‌گشتم، یک تکه پارچه را کنار می‌زدم تا شاید کلمه‌ی مناسب را آن زیر پیدا کنم و متوجه می‌شدم چه چیزها که آن زیر پنهان نبوده است. من نیمی از اشتباهاتم را در خلال همین نوشتن‌ها شناخته‌ام؛ در خلال توضیح و تشریحش بر می‌خوردم به مشکلاتی که در دلشان نهفته بود. در خلال همین نوشتن‌ها ترس‌هایم را شناخته‌ام، عصبانیت‌هایم را شناخته‌ام، آنان که دوستشان دارم را شناخته‌ام.

    نوشتن پیوند من با زندگی بود. نبض زنده بودنم. نفس نوشتن آن‌قدر مهم بود که اهمیتی نمی‌دادم کجا و بر روی چه می‌نویسم. کاغذهای باطله، کاغذ ساندویچ، جلد مقوایی کیک صبحانه، چرک نویس امتحان، وبلاگ‌های دیگرم. سرنوشت همه‌ی این دست نوشته‌هایم نامعلوم است. فقط می‌دانم نابود شده‌اند. عمدا یا سهوا. محکوم به نابودی هم بوده‌اند. چه کسی جلد مقوایی کیک صبحانه را آرشیو می‌کند؟ کدام مادری در تمیزکاری‌ها حواسش را به پشت کاغذهای باطله می‌دهد؟ وبلاگ‌ها را هم که شما بهتر از من می‌دانید؛ وقتی به دست بلاگفا مسدود می‌شدند هر آن‌چه نوشته بودی دود می‌شد و به هوا می‌رفت. این‌که چقدر زحمت کشیده بودی و حق پدیدآورندگی و کوفت و درد و زهرمار داشتی هم اصلا و ابدا اهمیتی نداشت. مصداق محتوای مجرمانه محتوم به نابودی است. حال بگذریم از این‌که نوجوانی چهارده پانزده ساله چه محتوای مجرمانه‌ای می‌تواند تولید کند. باور کنید خودم هم هنوز نمی‌دانم. از آن‌چه می‌نوشتم قاعدتا دفاتر نگارشم باید باقی می‌ماند که نماند. به لطف خانه‌های کوچک و کم‌جایی و این دردها یکی از روزهای یکی از همین سال‌ها دفاتر نگارشم در کنار دیگر دفاتر و آرشیو مجلاتم نابود شد. تحویل کانکس‌های بازیافت داده شد، در مخازن زباله ریخته شد یا کنار کیوسک تلفن رها شد را نمی‌دانم؛ تنها می‌دانم که نیست و نابود شد.

   نبض زندگی من امروز اما کم‌رنگ شده. کلماتیزه کردن را فراموش کرده‌ام. مطالب فراوانی در سرم چرخ می‌زند، گنگ، مبهم و نامفهوم. قریب به یقین نوشتن بهترین راه برای شفاف ساختنشان است اما امروز نوشتن برایم در گران‌بها شده. کلمه‌ی مناسب دیگر زیر هیچ پارچه‌ای و درون هیچ کشویی نیست. کلمات با من قهر کرده‌اند و مرا تنها گذاشته‌اند و به تبع آن پل ارتباطی من با زندگی قطع شده. دیگر رها و آزاد نمی‌شوم و هرروز بیش‌تر در لجن‌زار فرو می‌روم. کدام لجن‌زار؟ همین لجن‌زاری که ننوشتن برایم به بار آورده. توصیفش سخت است. شاید به خاطر همین که نمی‌توانم کلماتیزه کنم. این ننوشتن باعث شده دسترسی به بایگانی ذهنیم سخت شود، تحلیل و انتقاد را برایم سخت کرده و آن‌چه از همه ترسناک‌تر است، بعید نیست مانع فهمیدن اشتباهاتم شده باشد. نوشتن و کلماتیزه کردن، حلقه‌ی پیوند زننده‌ی من و زنجیر زندگی بود. حلقه‌ای که بریده شده و من این روزها بیش از هر زمان دیگری به جست و جوی آن برخاسته‌ام. گمان نمی‌کنم ورود و جان سالم به در بردن از سومین دهه‌ی زندگی با وضع کنونی، با این ننوشتن و ناتوانی در کلمه کردن ممکن باشد و حالا من بیش از هر زمانی امیدوارم که در این روزهای باقی مانده تا ورودم به بیست سالگی جست و جویم نتیجه بخش باشد و این حلقه را باز بیابم. نوشتن نبض زندگی است و در نوشتن رستگاری نهفته.

۱۳۹۵/۹/۵

۷۵. حالا چی؟

   تمام خرت و پرت‌هایم را جمع کرده‌ام که برای یک هفته برگردم به تهران، تجدید دیدار با خانواده – بیش‌تر برای خاطر آن‌ها، آن‌ها مشتاق‌تر از من‌اند به دیدار – و استراحت و چرخ زدن و چند ساعتی تنها بودن، گنجی که در خانه نصیبم می‌شود و سرتاسر روزهایی که در کسوت دانش‌جو در آن شهر لعنتی می‌گذرانم نصیبم نمی‌شود. چه در خواب‌گاه، چه در دانش‌گاه و چه در کافه‌ها و خیابان‌ها. تنهایی‌اش کیفیت تنهایی خانه را ندارد. خرت و پرت‌هایم را جمع کرده‌ام. کوله به پشت و ساک به دست منتظرم تا صندوق لعنتی اتوبوس باز شود و بارم را تحویل دهم. سرمای استخوان سوز هوا تا فی‌خالدونم نفوذ کرده. به‌زور سیگاری روشن می‌کنم. از هشت و نیم صبح در این خیابان‌ها می‌چرخم. با ده نفر صحبت و بحث و جدل و دعوا کرده‌ام و مهم‌ترین ملاقاتم دستی‌دستی از دستم رفته و حالا که بیست دقیقه مانده به یازده شب، فوج فحش را زیر لب جاری کرده‌ام. از هوای سرد گرفته تا رییس دانش‌گاه و معاون وزیر و نهاد رهبری تا همین گوسفندهایی که به اسم دوست و آشنا هرروز مجبورم سر و کله‌ای بهشان زده باشم و بحث بی‌نتیجه‌ای بکنم. سرمای استخوان سوز هوا امانم را بریده. سیگارم هم بد موقع تمام می‌شود؛ دومی را روشن کنم زیادی‌ست و این یکی کافی نبوده. بدبختی که باز آید گوز وقت نماز آید. وضع ما. به این فکر می‌کنم که سر یک گوشی قراضه، نوتیفیکیشن یک پیام را ندیده‌ام و بعد هم بالاجبار و بدون برنامه‌ریزی قبلی کاری فوری اما نه چندان ارزشمند پیش آمده و همه با هم دست به دست هم دادند تا مهم‌ترین ملاقات امروزم دستی دستی از دستم برود. قرار بود ببینمش، قرار بود از احوالش بپرسم، ببینم می‌شود آرام‌ترش کرد یا نه. سر همین مزخرفات نشد. فقط چند دقیقه‌ای در جمع تماشایش کردم و صدایش را شنیدم. آن‌قدری نگاهش کردم که برای این یک هفته کفایت کند. سیر نشدم اما. سیری ندارد که. کنارش که می‌ایستی جهان شکل دیگری می‌گیرد. شاگرد راننده می‌زند روی شانه‌ام که یعنی کجایی؟ بیا ساکت را تحویل بده و برو بنشین روی صندلی گرم و نرمی که انتظارت را می‌کشد. خیره خیره به موهایی که پشت سرم بسته شده نگاه می‌کند. کلیشه‌های احمقانه. اهمیتی ندارد، نمی‌تواند داشته باشد. ساک را تحویل می‌دهم و می‌تمرگم روی صندلی شماره سیزده، تک صندلی مجاور در. این ردیف کاملا برای من است. موبایل را از جیبم در می‌آورم و مکالمات جدید و قدیمیم با چند نفر را مرور می‌کنم. سرم درد می‌کند. خسته‌ام. از هشت و نیم صبح در این خیابان‌های لعنتی. از هشت و نیم صبح و هیچ یک از ملاقات‌ها سودی نداشته؛ یا خستگی صرف بوده، یا خستگی مزین به عصبانیت. از هشت و نیم صبح فقط دوندگی بدون هیچ محصولی. تنها بخش خوب روز، به‌ترین بخش روز، به‌ترین بخش هفته، همان چند دقیقه‌ای بود که روبروی آتلیه ۴ در حال استراحت بود و به تماشایش ایستادم. می‌روم سراغ مکالماتم با او. یک عذرخواهی به‌خاطر ناهماهنگی ایجاد شده و یک حال و احوال. بعد می‌گویم

-  فلانی
-  جان
-  جانت بی بلا. می‌گم...
-  ؟؟؟
-  چیزه، هیچی

   انگار گفتنش کار ساده‌ای‌ست. انگار این‌که جراتت را جمع کنی، نیرویت را جمع کنی و بگویی دوستش داری کار آسانی‌ست. من احمق با خودم چه فکر کرده‌ام؟ چه لزومی دارد گفتنش؟ شکست که هم‌راه همیشه‌ی ماست. می‌خواهم نگویم. تصمیم می‌گیرم که نگویم و صحبت را منحرف کنم به سمت و سوی دیگری. او اصرار می‌کند که بگویم و هیچی که معنا ندارد. من در برابر چشمانم از هر دری سخنی‌ست. یک منتها الیه کادر دیدم «عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ»، صدایی از درون سرم که «اگه نگی خیلی خری» و «بگو به‌ش بابا، جون به لب کردی من رو. بگو به‌ش آزار نده خودت رو». خیلی بی‌مقدمه می‌نویسم:

-  ببین یه مساله‌ای هست که من فکر می‌کنم تو حق داری و باید بدونی.
-  راجع به چی هست؟
-  راجع به تو
-  خب؟
-  ببین فلانی،من ازت خوشم اومده و حتی خیلی بیش‌تر. می‌دونم خیلی یهویی گفتم ولی خب تو حق داشتی که بدونی

   چند دقیقه‌ای سکوت حکم‌فرما می‌شود. این اتوبوس لعنتی هم وارد جاده شده. نه اینترنت اپراتور لعنتی جواب می‌دهد و نه اینترنت اتوبوس. سکوتش را که می‌شکند، خواهش می‌کند که چیزی نگوید، چون نمی‌داند که چه بگوید. و سکوت می‌کند و سکوت می‌کند و سکوت می‌کند. من، لنگ در هوا، مضطرب، عصبی، مشوش. او سکوت است و سکوت است و سکوت. حتی یکی دو پیام بعدی را نمی‌خواند. نمی‌خواهد. نمی‌دانم. صبر می‌کنم و صبر می‌کنم که نحن صابرون. می‌رسم تهران، ذوقی نیست. به زور در مترو می‌چپم و موبایلم از روبروی چشمانم دور نمی‌شود. خانه ذوق همیشگی را ندارد. مادر خوش‌حالم می‌کند اما دیدارش ذوق همیشگی را ندارد. زن بیچاره گیر چه پفیوزهایی افتاده. پفیوزترینشان من که نزدش محبوب‌ترین و عزیزترینم و سنگ صبور و مرهمش و حالا از فرط خستگی و درگیری ذهنی، دیدارش شوق همیشه را درونم بیدار نکرده. به جهنم؛ حالا انگار که همیشه هم قرار است با دیدار مادر روی ابرها راه بروم. یک بار هم سرم بساید به ابرها، یک و نیم متر پایین‌تر از باقی اوقات. انگار آسمان به زمین می‌آید. چه می‌بافم؟ ول کن رییس.
 
   سکوت و سکوت و سکوت. سی و شش ساعت سکوت. سی و شش ساعت لنگ در هوایی. سی و شش ساعت استرس. طاقتم طاق می‌شود. می‌پرسمش که نمی‌خواهد هیچ بگوید؟ سکوتش را می‌شکند که نمی‌داند چه بگوید، که من دوست خوبی بوده‌ام. می‌گویم که قرار هم نیست تغییری کند، من دوست و رفیقش باقی خواهم ماند، همیشه حامی. پی صحبت را می‌گیرد. عادی. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. انگار نه انگار که سی و شش ساعت مرگ‌بار سکوت کرده، سی و شش ساعتی که از آن سوز و سرمای استخوان‌سوز ترمینال، سردتر بوده. من هم روند طبیعی را پی می‌گیرم. انگار نه انگار سی و شش ساعت به این صفحه نمایش لعنتی خیره شده‌ام منتظر یک پاسخ ولو کوتاه. انگار نه انگار که سی و شش ساعت است لنگ‌هایم در هوا مانده.

   عادی برخورد می‌کنم و ترس تمام وجودم را برداشته. ترس عادی ماندن. ترس پیش نرفتن. ترس از آن‌چه ماهیتش واقعا برایم مشخص نیست. حداقلش این است که گفته‌ام، نه؟ حتی اگر همین روند عادی را ادامه دهد و حتی اگر بگوید که نه. برای من لوزرصفت همین که اظهار کرده‌ام هم گام بزرگی‌ست. توقع پذیرفتنش را از چنین لعبتی داشتن؟ دستانش را هم اگر نگیرم و اگر نبوسمش هم، حالا می‌داند که دوستش دارم. حالا می‌داند که کسی در گوشه‌ای دوستش دارد. شاید اطمینان نکند، شاید هرچه، ولی می‌داند. صحبت رسیدن و نرسیدن اگر باشد، تعارف که نداریم، من تلاش می‌کنم که به‌تر شکست بخورم.

۱۳۹۵/۶/۲۶

۷۱. به منها نیازی هست؟

   «ببینید، در واقع این شما و مشکلاتتون نیستید که قرص‌ها به عنوان یه عامل خارجی اومدن و می‌خوان مشکلات رو که بخشی از وجود شماست ازتون بگیرن و بهتون تسلط پیدا کنن؛ بلکه این شمایید و مشکلات عوامل خارجی و مزاحمی هستن که قرص‌ها به از بین رفتن و رفع و رجوعشون کمک می‌کنن و به شما اجازه می‌دن خودتون باشید بدون مشکلات و افکار آزار دهنده‌ای که اضافه‌ان»

   روی صندلی نشستم و دارم به حرف‌های پزشک گوش می‌دم. بهش گفتم که ده روزه یادم می‌ره قرص‌هام رو بخورم. حقیقت اینه که تعمدا یادم می‌ره البته. نمی‌گم بهش. می‌گم که من غذا خوردن هم یادم می‌ره بعضی وقت‌ها، راست هم می‌گم. بهش می‌گم که این قرص‌ها می‌تونن یه مدل جدیدی من رو غمگین کنن، افسرده‌ام کنن. چه مدلی؟ از چه طریقی؟ اینکه وقتی این‌ها رو می‌خورم احساس می‌کنم احوال الان من ساختگیه. نمی‌دونم، یه همچین چیزی.

   «بنده اون دفعه هم خدمتتون عرض کردم؛ آسنترا یه‌کم طول می‌کشه که جواب بده و نشانه‌هاش بروز پیدا کنن؛ غالبا هم نشانه‌های یکی یکی بروز پیدا می‌کنن. یه دوره‌ی مصرف میان مدت تا طولانی مدت داره. باید صبر و حوصله داشته باشید»

   نشونه‌هاش؟ نشونه‌هاش چین؟ اینکه مغزم خالی بشه؟ اینکه ایده‌هام فرار کنن؟ اینکه آشوب رو بدم بره به قیمت صحرا شدن؟ لااقل اگه آشوب باشه مشکل اینه که نمی‌شه سازماندهی کرد، نمی‌شه جمع و جورش کرد. وقتی صحراست چی؟ تو صحرا اصلا چیزی هست که بخوای جمع و جورش کنی یا پهنش کنی؟ همه‌اش خالیه دیگه. همه‌اش هیچیه. اگه خوب شدن اینه می‌خوام صد سال بهتر که نشم هیچ، صدبار بدتر از این هم بشم. از وقتی نشونه‌های شروع کردن بروز پیدا کردن حالم یه شکل جدیدی خرابه. فرقش چیه؟ اینجوری خراب یا اونجوری خراب. اونجوری خراب مطلوب‌تره حتی. لااقل وسط اون آشوب و بلوا، چارتا ایده و فکر خوب هم پیدا می‌کنی. اون تلاطم نشات یه کوفتی می‌شه لااقل.
 
   «من با اجازه‌ات دوز قرص رو می‌برم بالا، می‌کنمش هفتاد و پنج. فقط الان چون چند روز نخوردی با بیست و پنج شروع کن، ده روز دیگه برسون به هفتاد و پنج. قرص خوابت رو هم من دوزش رو بیش‌تر می‌نویسم، صد می‌نویسم این دفعه، اون ولی با خودت. اگه خوابت نبرد دوتاش کن اگه زیاد خوابت برد نصفش کن اگه نخواستی بخوابی و مشکلی فکر کردی نداری نخور. آسنترات با ما ولی. تقسیم کار می‌کنیم. خواب با تو آسنترا با ما»

   من نشونه‌ها و مشکلات دیگه‌ای رو هم می‌گم ولی صحبت زیادی درباره‌اشون نمی‌شه. به جز قرص، هیچ راهکاری ارائه نمی‌شه. هیچ تلاشی نمی‌شه که ریشه‌ی مشکل (اگر اصلا مشکلی هست) پیدا بشه. انگار که این مولکول‌های این قرص‌ها می‌خوان برن تو عصب‌های مغزم مشکلات رو پیدا کنن و به خاک و خون بکشنشون. مثل این انیمیشنایی که واسه بچه‌ها درست می‌کنن.
 
پا می‌شم می‌آم بیرون. یه سیگار روشن می‌کنم و راه می‌افتم سمت ایستگاه. به حرف‌های اولش فکر می‌کنم. واقعا افسردگی یه عامل اضافیه؟ واقعا باید کنده بشه و بیافته دور به زور این قرص‌های سفید رنگ؟ من این احساس رو ندارم. من همه‌ی چیزیم که الان هستم. افسردگیم هم یه بخشی از وجودمه. یکی از ویژگی‌هامه. یه کوفتی دردی زهرماری، هرچی که هست از وجودمه. همینجوری که دود سیگارم رو می‌دم بیرون، فکر می‌کنم که اگر این نباشه من ناقصم، ابترم، یه چیزی کم دارم. این کوفتی باید باشه. این نباشه من یکی دیگه می‌شم اصلا. اصلا من این لعنتی رو دوستش دارم، نمی‌خوام بره. دو فردا دیگه شاید خسته شد از دستم بلند شد جمع کرد بار و بندیلش رو رفت. الان اما اگه بندازمش بیرون درست نیست. اصلا خلاف رسم مهمون‌نوازیه. تو مرام من نیست این چیزا.

   سیگارم رو زیر پام خاموش می‌کنم، تن زار و نزارم رو ول می‌دم رو صندلی اتوبوس. مقصدم نمی‌دونم کجاست؛ اما می‌دونم داروخونه نیست. هوا خیلی گرمه. ایرفونمم خراب شده بدبختی.

۱۳۹۵/۶/۲۴

۷۰. خانم هدایت


    امروز بهاره هدایت رو دیدم. همون بهاره هدایتی که وقتی پارسال فهمیدم یه حکم تعزیری رو تجمیع کردن و دوران محکومیتش رو افزایش دادن، از فرط عصبانیت می‌خواستم اوین رو خراب کنم. همون بهاره هدایتی که نوشتم آزاد که بشه، هر جای دنیا باشم خودم رو می‌رسونم کنارش، یه زنده باد فریاد می‌زنم و می‌رم. بهاره هدایت هفته پیش آزاد شد از زندون. این هفته رسوندم خودم رو بهش. زنده‌باد رو فریاد نزدم اما. هیچی فریاد نزدم. زبونم نمی‌چرخید. سلام و احوال پرسی رو هم به زور کردم. بهاره هدایت جلو چشمام بود، نشسته بود رو مبل جلوی من. دو متر فاصله داشت باهام. بهاره هدایتی که همیشه تحسینش می‌کردم، بهاره هدایتی که با شرف‌ترین می‌دونستمش همیشه، بهاره هدایتی که الگوم بوده تو فعالیت دانشجویی نشسته بود جلوم داشت باهام حرف می‌زد. شوخی می‌کرد، تیکه می‌نداخت؛ مهم‌تر از اینا، امید می‌داد. انگار نه انگار شیش هفت سال اون تو بوده. انگار نه انگار هنوز یه ماه هم نیست ولش کردن. هل می‌داد سمت جلو. نشسته بود جلو روی من، خندون، استوار، سرزنده، مصمم، با یه صدای گرم و صمیمی حرف می‌زد و امید می‌داد. یک ساعت بعد که از در خونه‌اش اومدم بیرون، مزه‌ی سیگارم فرق می‌کرد. طعم دور انداختن شک و دودلی و عدم تمایل می‌داد. طعم مصمم‌تر شدن می‌داد. خانم هدایت، اگه دست و پامون بسته نبود، همون‌جا بغلت می‌کردم. خانم هدایت، من اون لحظه زبونم نچرخید الان ولی می‌گم. خانم هدایت، دمت گرم، سرت سلامت، قامتت استوار، زنده باشی.

۱۳۹۵/۵/۱

۶۲. من‌ها

  من الان چهار نفرم. یکی یه خودکار گرفته دستش و داره تلاش می‌کنه بنویسه، مستاصل و وامونده و درمونده و خسته و داغون و ملتهب. دستاش رو گذاشته رو شقیقه‌هاش و ماساژشون می‌ده و چشماش رو بسته و پلک‌هاش رو به‌هم فشار می‌ده و دندون قروچه می‌کنه و یه فریادی می‌کشه که خودش هم به زور صداش رو می‌شنوه اما بالاخره هرچی نباشه فریاده و به نفس فریاد بودنش حائز اهمیت.


   یکی نشسته اون‌ورتر، نمی‌دونم ولی انگار یه سلاحی چیزی هم تو دستشه. کمرش در واقع وتر یه مثلث قائم‌الزاویه‌س که بدنش و صندلی با هم تشکیل دادن. بیحوصله چشم‌هاش رو توی کاسه سرش می‌چرخونه. هی می‌گه ننویس. بدبخت ننویس. این مزخرفات چیه می‌نویسی آخه؟ آخه تو مگه اصلا تو زندگیت تونستی یه خط خوب بنویسی که حالا داری زور می‌زنی بنویسی؟ چرا وقتی خودکار می‌گیری دستت انقدر گند می‌زنی توی همه‌چی؟ چرا اون‌چیزی که تو سرت هست رو نمی‌آری رو کاغذ؟ اصلا مگه نوشتن زوریه آخه لعنتی؟ نوشته خودش باید بیاد رو کاغذ. بدون هیچ زور زدنی باید سرازیر بشه. دست تو فقط یه پل ساده‌اس. یه پل که کلمه‌ها از روش رد می‌شن و می‌آن می‌شینن روی کاغذ کنار هم دیگه. می‌گه بهت می‌گم ننویس بچه، می‌گه بنداز کنار اون خودکار رو برو پی علافیت، پی یللی تللی و هر گه دیگه‌ای که قراره بخوری. خودت رو تو قاموس یکی که می‌تونه بنویسه جا نزن فقط. تو مال این حرفا نیستی. تو مال نوشتن نیستی. مال کارای دیگه هم نیستی البته. می‌گه پاشو برو بپیچ به بازی دیگه لعنتی.

   یکی تو اتاق داره لباساش رو می‌پوشه که بره بیرون. بیرون توی هیاهوی خیابون‌های مرکز شهر، یه سار می‌گیره دستش و شروع می‌کنه به ساز زدن و خوندن و مردم دورش جمع می‌شن. تو ساختمون پرالمان، از عمل‌کرد کابینه‌ی دولتش دفاع می‌کنه و جواب حمله‌های نماینده‌های جناح مقابل رو می‌ده. تو کافه‌ی کوچیک آخر یه خیابون بن‌بست، اسپرسو درست می‌کنه و با مشتری‌های کافه گپ می‌زنه. وسط یه دعوا تو محله‌های زاغه نشین، یکی رو با چاقو می‌کشه. با دوست دخترش می‌ره سینما و گالری و در تمام مدت فکر می‌کنه چه‌قدر از این رابطه ناراضیه و چه جوری باید تمومش کنه. با شوهر و پسرش می‌ره شهربازی و فکر می‌کنه چه‌جوری باید خودش رو برسونه به برنامه کاری تا رئیسش اخراجش نکنه. آخر شب بر می‌گرده خونه و یه فنجون قهوه درست می‌کنه و می‌شینه یه گوشه.

   یکی دورتر وایساده، دم شومینه. داره همه نوشته‌هام رو می‌ریزه تو شومینه‌ای که شعله‌ی آتیشش تا فلک هفتم زبونه کشیده و با ولع تمام نوشته‌های من رو می‌خوره. داره ورق ورقشون رو می‌سپره دست آتیش. حتی اونایی که هنوز ننوشتم رو داره می‌سوزونه. هیچی نمی‌گه. خیلی آروم، خیلی جدی، داره آتیش رو با نوشته‌های من تغذیه می‌کنه. عرق کرده، از پیشونیش مثل آبشار عرق می‌ریزه. دم شومینه‌ای که همه نوشته‌های من، حتی اونایی که هنوز نوشته نشدن، دارن می‌سوزن طبیعیه این عرق کردن. گرمه به‌هرحال.


   آتیش شومینه هرچقدر هم که بزرگ باشه، جون کافی واسه روشن کردن حتی یه نقطه‌ی اتاق رو نداره. کل اتاق تاریکه. یه صدای شلیک می‌آد، یه صدای فریاد، و یه صدای خش خش. بوی گوشت سوخته، بوی باروت، بوی جوهر کل اتاق رو برداشته.

۱۳۹۵/۳/۱۶

۵۹. سکنی در سکوت

   یک عالم تصویر تو ذهنم دارم که نمی‌دونم چه‌جوری باید تو قالب این کلمه‌ها ترسیم کنمشون. یک عالم اتفاق، یک عالم پدیده‌های جورواجور. توده‌های رنگ معلق تو آسمون و فضای اطراف، رودخونه‌های خروشان وسط خیابون‌های شهر، آدم‌ها و موجودات ذی‌شعوری که هیچ‌کس جز من نمی‌بیندشون. آرامشی که جز ما هیچ کس درکش نمی‌کنه؛ تو هیاهوی خیابون‌ها و کافه‌ها یا تو سکوت کر کننده و گرمای کلافه کننده‌ی کوچه‌ها ‌ و پس کوچه‌ها. نمی‌شه. این لعنتی‌ها کلمه نمی‌شن، تصویر نمی‌شن. هرچی می‌نویسم اونی که باید بشه نمی‌شه. اون حسی که خودم دارم رو به خودم هم منتقل نمی‌کنه چه برسه به اونایی که نمی‌دونم کوچک‌ترین قرابتی با این خزعبلاتی که می‌خوام بهشون منتقل کنم داشتن یا نه؟ هرچی می‌نویسم نمی‌شه، کج و کوله‌اس، نمی‌تونم یه قطعه درست از توش دربیارم. نمی‌چسبن به هم، جفت هم نیستن. خودشون یه قاب کج و کوله‌ان، یه دیوار کج، یه چه می‌دونم یکی دیگه از اون تصویرهای ذهنی لعنتی که نمی‌تونم بیان کنم.

   کلمه‌ها مدیوم خوبی نیستن. تصویرها هم مدیوم خوبی نیستن. موسیقی هم حتی مدیوم خوبی نیست برای انتقال و نشون دادن این لعنتی‌ها به بقیه. سکوت اما مدیوم خوبیه؛ بهترین مدبومه سکوت. سکوتی که توش به همه این تصویرها دقت می‌کنم، همه‌ی این جهان موازی رو زیر نظر دارم. سکوتی که راهی جنون می‌کندم. سکوتی که انگشت بقیه رو می‌گیره به سمتم و ماشه‌ی خنده‌های استهزا رو می‌کشه و چشم‌های نگران ترسیده‌اشون رو تو کاسه‌ی سرشون می‌چرخونه.

   و من بهشون نگاه می‌کنم و پوزخند می‌زنم و عصبانی می‌شم از این‌که اونا نمی‌دونن این‌جا چه خبره، خسته از این‌که این لعنتی‌ها رو نمی‌شه به تصویر کشید و فقط باید نگاه کرد.

۱۳۹۵/۳/۱۴

۵۸. آشفته

   من هرجایی رو برای نوشتن انتخاب می‌کنم بعد چند وقت خیلی شلوغ و به‌هم ریخته به نظر می‌رسه. وبلاگ، فیسبوک، توییتر، دفترچه یا هرجای دیگه‌ای. حتی جایی مثل پینترست و اینستاگرام هم خیلی شلوغ و به‌هم ریخته‌ام. هیچ‌وقت طبقه‌بندی کردن رو بلد نبودم. نه فقط تو نوشته‌هام، توی هیچی طبقه‌بندی کردن رو بلد نبودم. ققسه‌های کتاب‌خونه‌ام شاید یه نظم نسبی ظاهری داشته باشن اما از طبقه‌بندی چندان درستی برخوردار نیستن. هیچ‌وقت تو زندگیم پلی لیست نداشتم. نه که نخوام داشته باشم، ده‌ها بار تلاش کردم یه پلی‌لیست خوب برای خودم بسازم اما انقدر همه‌چی قاطی شده که آخر سر از خیرش گذشتم. شاید این یه بروز خارجی اون چیزیه که تو سرم می‌چرخه. ذهن من خیلی نامرتبه. نامرتب؟ نه این کلمه‌ی خوبی نیست. خیلی شلوغ و آشفته‌اس. همه‌چی با هم و پیچ در پیچ و گره تو گره‌اس. هیچ‌وقت نتونستم کاملا روی یک موضوع متمرکز بشم. همیشه سه چهارتا مساله با هم دیگه چرخ می‌زدن توی سرم، رژه می‌رفتن جلوی چشمام، ویز ویز می‌کردن زیر گوشم، لیز می‌خوردن روی پوستم، فرو می‌رفتن توی بینیم، حموم می‌کردن روی زبونم. من آشفته بودم همیشه. حتی یه زمان - روم به دیوار - یه وبلاگ داشتم به اسم آشفته پسر. همین وبلاگ قبل از این بود اتفاقا. اون‌جا هم آشوب بود. همه‌ی وبلاگ‌های من آشوب بود و ریخت و پاش. همین آشفتگی و شلوغی همیشه باعث شده عقربه‌ی عصبانیتم نیاد رو صفر و نزدیکاش هیچ‌وقت. همین آشفتگی باعث شده راضی نباشم از هیچ کاری که می‌کنم هیچ‌وقت. همین نوشتن‌ها. همین که الان دارم می‌نویسمش. ذهنم هزار راه می‌ره. هی وسطش صبر می‌کنم. بی هیچ دلیلی، هی صبر می‌کنم که از وسط اون آشفتگی‌ها همین جملات صدتا یه غاز رو بکشم بیرون. هی اون‌ور چشمم به تب توییتره که کی چی توییت کرد. هی گوشم به صدای ساز حسین علیزاده‌اس که با تق تق کیبورد و صدای کولر قاطی شده. هی چشمم به روی میز برادرم و سینی روبه‌روم و کتابای ولوی کتاب‌خونه و شلختگی‌های وسط اتاقه. حتی الان که چشم‌هام رو بستم هم همه‌ی این‌ها و هزارتا چیز دیگه جلوش چشم‌هامه. بعد که می‌بینم انقدر آشفته‌اس همه‌چی با خودت می‌گم عیبی نداره بابا، این هم می‌شه مدل اختصاصی من:«آشفتگی». چرت. مزخرف. دلیل‌تراشی احمقانه برای موجه نشون دادن ضعف‌هایی که دارم.

   نمی‌دونم. انقدر ذهنم مثل این وبلاگ و مثل اون فیس‌بوک و مثل همه‌ی صفحه‌های دیگه‌ام تو دنیای اینترنت، مثل همین جمله‌هایی که نوشتم تو این پست، مثل متروی دروازه دولت، مثل چهارراه پارک‌وی شلوغ و به‌هم ریخته و آشفته‌اس که اصلا نمی‌دونم این پست رو برای چی و چجوری شروع کردم و می‌خواستم به کجا برسونمش. فقط می‌دونم که این من و این‌جا و هرچی که به این من مربوطه خیلی آشفته‌اس. اگه فرار نمی‌کنید ازش که، خوش اومدین به این آشفتگی.

۱۳۹۵/۱/۱۱

۵۶. محکمه

   بحث کوچکی در می‌گیرد. عصبانیت و فریادی از من و دلخوری واکنشی از او. اتاق را ترک می‌کنم. پذیرایی تاریک و ساکت است. گوشه‌ای می‌نشینم و متهم‌ها را یکی یکی جای جای اتاق مستقر می‌کنم. هم‌کلاسی پیش‌دبستانی. دوست سوم دبستان. دختری که زمانی دوستش داشتم. ژیژک. مارکس. هیتلر. احمدی نژاد. مادر. پدر. برادر. خودم. ژیژک، مارکس، احمدی نژاد و چند تنی دیگر از قماش اینان را می‌فرستم بیرون. آن‌ها دادگاهی جداگانه می‌طلبند. دوست سوم دبستان، دختری که زمانی دوستش داشتم، مادر، پدر، برادر و خودم در ردیف متهمان باقی می‌مانند. ریاست جلسه هم با خودم است.

   زمین، بیش‌تر از آفتاب خسته شده و رویش را بیش‌تر برگردانده. اتاق تاریک‌تر است. بی‌رحمانه آغاز می‌کنم. خطاهای هر یک را می‌شمارم. دفاعیات را می‌شنوم. عصبانی می‌شوم. با صدای بلندتری دفاعیات سستشان را، با آب و تاب رد می‌کنم. از این‌که شرح جرائم و نامعتبر بودن دفاعیاتشان احتمالا معذبشان کرده، رنج می‌برم و عصبانی‌تر می‌شوم. پیشانیم عرق کرده. خونی که زیر صورتم جهیده باید رنگ چهره‌ام را عوض کرده باشد. چشمانم و در پی آن‌ها گونه‌هایم، ناخواسته خیس می‌شوند. شرح جرائم و رد دفاعیتشان، منقطع می‌شود. از جایم بر می‌خیزم. گردن‌بندی که در دست دارم را با عصبانیت به گوشه‌ای پرتاب می‌کنم. سر متهم‌ها فریاد می‌کشم. جوش آورده‌ام. صورتم آماج سیلی‌هایم می‌شود. سیلی‌هایی که چند در میان مشتی بینشان خودنمایی می‌کند. اگر از خیابان کسی ناظر باشد، حتما خانه‌ای می‌بیند که دیوارهایش می‌لرزد و گرد و غبار اطرافش می‌پیچد. مانند درگیری‌های انیمیشن‌های دوره‌ی کودکی.

   از زیر چشم، برادرم را می‌بینم. انرژی اکتیواسیون دادگاه در جریان. به ناگاه، در یک لحظه، خاموش می‌شوم. فروکش می‌کنم. می‌نشینم. درون بدنم خیس است. مغزم شهری است که پس از طوفان، بمبارانش کرده باشند. چند جمله‌ی دیگر، زیر لب. دادگاه تمام است. باقی پرونده را بر می‌دارم می‌برم می‌گذارم در اتاق نمور بایگانی توی قفسه‌ی ردیف سوم، نزدیک به دیوار. اطرافم را نگاه می‌کنم. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته. چراغ را روشن می‌کنم. منم، پشتی‌ها، گلدان‌ها، تلویزیون خاموش.

   

۱۳۹۴/۸/۲

۵۴. کنارش بگذار

   بگذارش کنار، آن گوشه، قاطی دیگر خرت و پرت‌هایی که باید مدت‌ها پیش از شرشان خلاص می‌شد و به معده‌ی آن سطل سیاه رنگ می‌سپردیشان. بگذارش کنار. خودت خسته نشده‌ای از همه بیهودگی؟ که چه بشود؟ نه کسی می‌خواند، نه کسی می‌خواند، نه کسی می‌داند. نه هم این‌که اگر کسی بخواند و بداند چیزی می‌شود. تو خودت خوب می‌دانی که دلبرکان ناشی بدترین بار جمهوری چک هم، از نوشته‌هایت محبوب‌ترند. چه می‌نویسی پس؟ از برای چه؟ رها کن این بیهودگی را. بگذار بگذرانی مرز جنون را، آن آخرین خط بگذار بی معنا شود. نمان، ننویس. خودکارت را قاطی آن خرت و پرت‌ها گم و گور کن، کیبوردت را به گوشه‌ای بیانداز. ننویس. چه اصراری است؟ دیوانه شو. مگر نه آن‌که «دنیای دیوونه‌ها از همه قشنگه»؟ دیوانه شو. ننویس. بگذار کنار آن بازیچه‌ی شیطان را. ننویس. این نوشتن‌ها عاقبتی ندارند. از این نوشتن‌ها، هیچ حاصل نمی‌شود. ننویس. همین حالا خودکارت را قاطی آن خرت و پرت‌ها کن. دیوانه شو.

۱۳۹۴/۶/۱۰

۵۰. قهر کردیم؟ قهرمون دادن؟

  می‌گفت:«از یه جایی به بعد این دست ما با هرچی جوهر بود قهر کرده بود. صدامون با حرف زدن قهر کرد، شد لالمونی؛ گوشمون کرکره رو کشید پایین دیگه نشنید، چشممون هرچی بود رو ندید.»

   و من فکر می‌کنم به این‌که قهر کردیم؟ قهرمون دادن شاید. تو فکر کن، هر وقت قلم دستت می‌گیری، تا می‌آی بذاریش رو کاغذ و برقصونیش یهو یکی می‌آد می‌گه فلانی، ول کن اون رو بیا کارت دارم؛ یا وسط کارت یهو می‌آد خزعبل می‌بافه به هم و می‌ره رد کارش. اون که می‌ره؛ تو می‌مونی و یه متن نصفه نیمه و رشته‌ی کلامی که از دستت در رفته و دیگه نمی‌آد تو دستت. تو فکر کن همین‌ها رو می‌نویسی، می‌ذاری رو وبلاگ، کسی نمی‌خونه. قهر می‌کنه دستت خب. بخوای نخوای قهر می‌کنه، نمی‌ره سمت نوشتن.

   تو فکر کن هر وقت دهن باز کردیم، گفتن باز این علامه دهر اومد؛ تا اومدیم یه چی بگیم، گفتن تو که همه‌چی رو نمی‌دونی. تا یه حرفی زدیم، گفتن تو چرا انقدر سیاهی، انقدر بدبینی، می‌میری یه بار عین آدم حرف بزنی؟ خب ما هم دهنمون رو بستیم. دیگه حرف نزدیم. انقدر نگفتیم که صدامون از یادمون رفت. از یاد بقیه هم رفت؛ شد لالمونی. چسبید این زبون به دهن.

   تو فکر کن هر وقت گوش کردیم، چی شنیدیم؟ ارزش داشت اون چیزایی که شنیدیم؟ این‌که با فلانی رفته بیرون و با فلانی بستنی خورده ارزش داشت؟ تو تاکسی، اول صبحی که داری می‌ری سر کار، حرف‌های راننده و مسافرا که می‌گفتن چرا نجفی رو رد صلاحیت کردن، چرا مرتضوی رو زندان نکردن، چرا هشتاد و هشت اون کارا رو کردن، ارزش داشت؟ حرف‌های صدتا یه غاز، خبرای زرد، شایعه‌ها، نصیحت‌های زنگ زده، ارزش داشت؟ نداشت. این شد که گوشمون دیگه نشنید، بهتر بود این‌جوری.

  تو فکر کن هر جا رو نگاه کردیم، حالمون به هم خورد، اعصابمون داغون شد. مادرایی که سر بچه‌هاشون داد می‌زدن؛ بچه‌هایی که با لباس‌های کثیف و گشاد تو عباس‌آباد گل و فال می‌فروختن؛ کارتن‌خوابایی که انقد کشیده بودن دیگه هیچ‌وقت از جاشون بلند نمی‌شدن؛ پلیس‌هایی که به لباس تن مردم گیر می‌دادن؛ اعتراضایی که با خون و خون‌ریزی خفه می‌شدن؛ بی‌لیاقت‌هایی که با پارتی و داستان سرور می‌شدن. چی داشت این دنیا که ببینیم؟ جنگ، گرسنگی، بدبختی. خسته شدن چشمامون، دیگه نای دیدن نداشتن بدبختا.

 خلاصه‌اش این‌که، گمون کنم قهرمون دادن، ما قهر نکردیم.

۱۳۹۴/۵/۲۱

۴۹. هری پاتر خوانی

   خوب به‌خاطر دارم که شش سال پیش وقتی بعد از چندین سال انتظار برای اولین بار یکی از کتاب‌های هری پاتر را در دست گرفتم، چه احساسی داشتم. به لطف یکی از عزیزترین هم‌کلاسی‌ها و دوست‌هایم که توافق کرده بود کتاب‌های هری پاترش را یکی یکی به من قرض دهد، رسما بال درآورده بودم و پرواز می‌کردم؛ آسمان آن روز فقط آبی نبود؛ سبز بود و زرد بود و قرمز. در پوست خود نمی‌گنجیدم. به خانه که رسیدم، لباس‌ها را در نیاورده خنده و خوش‌حالی‌ام را با مادرم تقسیم کردم، غذا خوردم و سپس تا شب با همان لباس‌ها نشتم به خواندن کتاب. آن‌قدر عطش خواندن‌اش را داشتم که دو سه روزه کتاب را خواندم، تحویل دوستم دادم و کتاب بعدی را تحویل گرفتم. تا مدت‌ها داستان همین بود؛ بی‌صبرانه کتاب را بخوانم، بخندم، گریه کنم، حسرت بخورم، عصبانی شوم. عشق‌ام به این داستان آن‌قدر زیاد بود که دانش‌آموز ممتاز ترم اول، شد بیست و سومین دانش‌آموز کلاس در نیم ترم دوم. اصلا هم اهمیتی نمی‌دادم. یک نیم‌ترم که چیزی نبود، حاضر بودم خیلی بیش‌تر از این‌ها را با هری پاتر معامله کنم. آن‌قدر داستان را دوست داشتم که به زحمت با پدرم خیابان انقلاب را زیرپا گذاشتیم تا بالاخره توانستم قصه‌های بیدل نقال را پیدا کنم ( که حالا نمی‌دانم کدام عزیزی مصادره‌اش کرده خوش‌انصاف). هنوز هم باران و تاریکی زودهنگام هوا در نیم‌سال دوم و بوی نرم‌کننده‌ی لباس، من را به یاد هری پاتر می‌اندازد و حالم را دگرگون می‌سازد، کمی خوش‌حالم می‌کند.
   یک سالی بود که می‌خواستم باز کتاب‌های هری پاتر را بخوانم؛ یعنی برای انجام این کار جدی‌تر بودم وگرنه از همان لحظه‌ای که آخرین سطر یادگاران مرگ را خواندم می‌خواستم دوباره از اول کل داستان را بازخوانی کنم (کاری که آن روزها انجام نشد چون کتاب‌ها را نداشتم). دست‌آخر هم نتوانستم بازخواندنش را بیش از این به تاخیر بیاندازم و تمام کتاب‌های مهم دیگری که در صف هستند را معطل هری پاتر نکنم. از پریشب که بازخوانی هری پاتر را آغاز کرده‌ام (البته این بار به لطف تورنت‌ها، به زبان اصلی) باز شور و خوش‌حالی همان روز اول را دارم و احساس شادی می‌کنم. امروز وقتی دوباره به فصل چهارم کتاب اول رسیدم، آن‌جایی که هاگرید از دست دورسلی‌ها عصبانی می‌شود و برای هری توضیح می‌دهد که او چه کسی است، باز هم چند قطره اشک ریختم. می‌دانم که دوباره وقتی آلدوس دامبلدور می‌میرد، گریه‌ام خواهد گرفت و می‌دانم پیاپی از پروفسور اسنیپ کینه به دل می‌گیرم تا دست آخر ورق برگردد و متوجه شوم که همواره اشتباه می‌کرده‌ام. این‌ها را می‌دانم و امیدوارم دوباره از سر گذراندن این احساسات حالم را بهتر کند و به زنده بودنم امیدوارتر.

    بماند که من هنوز منتظرم پست‌چی نامه‌ای برایم بیاورد که با جوهر سبز، نام و آدرس اتاق‌ام رویش نوشته شده باشد.

۱۳۹۴/۲/۱۵

۴۵. Everybody Lies

 شاید واضح‌ترین پیام و شعار سریال هاوس که برای بسیاری در نگاه اول – و حتی نگاه‌های مکرر بعدی هم – بدبینانه و سیاه به نظر برسد، این است که «همه دروغ می‌گویند». درواقع، خیلی بدبینانه و سیاه هم به نظر می‌رسد. اگر در شرایط خود سریال قرار بگیریم، این دیدگاه حتی سیاه‌تر و بدبینانه‌تر هم می‌شود. وقتی پای سلامتی کسی در میان است، چرا باید دروغ بگوید؟ تازه، اگر ما زندگی‌مان را بر پایه‌ی این باور استوار کنیم، دیگر چگونه می‌توان به دیگران اطمینان کرد؟

  بسیاری از آدم‌ها ترجیح می‌دهند دیدگاهی را اتخاذ کنند که می‌گوید هاوس درست فکر نمی‌کند و نمی‌توان انقدر به همه مشکوک بود؛ اما آیا هاوس واقعاً اشتباه می‌کند؟ آیا «همه دروغ می‌گویند» یک شعار از روی بدبینی هاوس به انسان‌هاست؟ نمی‌خواهم با بررسی خود سریال به پاسخ سؤالم برسم؛ چراکه همه می‌دانیم پدید‌آورندگان آثار سینمایی و تلویزیونی چقدر چیره دستانه می‌توانند عقاید خود را به‌عنوان حقیقت به خورد ما دهند.

 بیایید با نگاهی به زندگی خودمان این دیدگاه را بررسی کنیم. رابطه‌ی دوستی قدیمی‌تان را به یاد می‌آورید؟ همان دوست عزیزی که رفیق گرمابه و گلستان‌ هم بودید؟ به یاد می‌آورید دوستی‌تان چگونه به خاطر دروغ‌های او از هم پاشید؟ کارمند قبلی شرکت را چه طور؟ کسی که با دروغ‌هایش تقریباً باعث شده بود ورشکسته بشوید و اعتبارتان را از دست بدهید. با حسابی سرانگشتی، چند بار گول دروغ‌های فروشنده‌ها لوازم‌خانگی را خورده‌اید؟ مگر فروشنده‌ی ماشین دست‌دوم دوستتان، همان‌که حالا مفت هم نمی‌ارزد، قانعتان نکرده بود که اتومبیل بی‌نقصی را خریداری می‌کنید؟

حالا شرایط دارد کمی روشن‌تر می‌شود، این‌طور نیست؟ اما بگذارید چند قدم دیگر هم برداریم. بگذارید کمی نزدیک‌تر شویم. آن شبی را به یاد می‌آورید که با معشوقه‌ی خود به میهمانی مجللی رفته بودید و او بدترین لباس ممکن را پوشیده بود؟ کمی فکر کنید؛ وقتی از شما درباره‌ی لباسش پرسید، چه جوابی دادید؟ گفتید: «خوبه، خیلی هم قشنگه عزیزم.» غیر از این است؟ آن بعدازظهری را به خاطر آورید که غذای مادرتان کم‌نمک و وارفته بود؛ آیا به مادرتان نگفتید که غذای بسیار لذیذی آماده کرده؟ هفته‌ی پیش به رئیس گفتید در ترافیک اتوبان گیرکرده بودید؛ اما شما که خواب مانده بودید و اتوبان خلوت بود، غیر از این است؟

  دروغ، دروغ، دروغ. این‌ها همه نمونه‌های کوچکی از دروغ‌هایی بود که ما، همگی، هرروز با آن‌ها سروکله می‌زنیم. نمونه‌های بسیار بزرگ‌تر و مهم‌تری هم وجود دارند. دروغ‌هایی که سیاست‌مدارها می‌گویند، دروغ‌هایی که معلم‌ها می‌گویند و ... . بگذارید مثال دیگری بزنم. تاکنون فکر کرده‌اید که اگر درباره‌ی پروژه‌ی کاری فردی اظهارنظر کنید و به‌دروغ بگویید پروژه‌ی خوبی است، چه بلایی سر آن فر می‌آید؟ هفته‌ها، ماه‌ها و حتی شاید سال‌ها زندگی آن فرد به‌پای آن پروژه، هدر می‌رود و دست‌آخر نتیجه‌ای عایدش نمی‌شود و با شکستی فاجعه‌بار روبرو می‌شود؛ شکستی که شاید جبران‌ناپذیر باشد و نه‌تنها زندگی یک فرد، بلکه زندگی گروهی را با شرایطی به‌شدت بحرانی روبه‌رو کند. با تمام این وجود ما بازهم می‌گوییم که پروژه بی‌نظیری است و اگر به‌اندازه‌ی کافی وقت برایش صرف شود، حتماً مثل بمب صدا خواهد کرد.

  حالا، با تمام این اوصاف، هنوز هم فکر می‌کنید شعار همیشگی دکتر گریگوری هاوس: «همه دروغ می‌گویند» خیلی بدبینانه و سیاه است؟ فکر نمی‌کنید بهتر باشد از این به بعد کمی شک به ماجرا وارد کنید؟ گمان می‌کنم اگر چنین رویه‌ای را در پیش بگیرید، نه‌تنها ضرر نمی‌کنید که سود قابل‌توجهی هم عایدتان خواهد شد.

فقط، از یاد نبرید، همه دروغ می‌گویند.

۱۳۹۳/۱۰/۲۱

۴۲. آرامش‌اتان را حفظ کنید و قبول کنید که اشتباه می‌کردید

  روزهای اخیر، به چند نفری برخوردم که مصرانه بر عقاید خود پافشاری می‌کردند، هرچند که روشن بود اشتباه می‌کنند. این دو سه برخورد، تمام برخوردهای پیشین را به یادم آورد. تمام آن‌هایی که رو در رو اتفاق افتاده بودند و تمام آن‌هایی که در بحث‌های اینترنتی و با استفاده از همین کیبورد و مانیتور. در اکثر قریب به اتفاق موارد، فرد مقابلم سعی داشته درستی خود را به اثبات برساند (که این چیز عجیبی نیست، طبیعی است) اما بعد از ناتوانی در استدلال، یا روشن شدن اشتباهات، بدترین برخوردها را از خود نشان داده. از گفتن جملاتی چون:«اصلاً به تو چه، دلم می‌خواد این‌جوری فکر کنم.» تا برخوردهایی مثل بلاک-آنبلاک‌های توییتری که همگی نوعی عقب کشیدن، اصرار بر درست بودن عقاید و ناتوانی در پذیرش اشتباهات است.
                 
  این‌ها باعث شد تا مطلبی از دنیل دنت به یاد آورم. دنت کتابی دارد به نام «ابزارهای تفکر». مقاله‌ای اینترنتی هم نوشته تا افرادی که به کتاب دسترسی ندارند یا می‌خواهند پیش درآمدی به کتاب بخوانند، بتوانند از آن استفاده کنند؛ عنوانش «هفت ابزار دنت برای تفکر» است. من، الآن، با اولین این ابزارها کار دارم.

  دنت می‌گوید اولین ابزار تفکر، استفاده از اشتباهات است. این ابزار صداقت شدید، خودشناسی و آزمون‌وخطا را پیشنهاد می‌دهد. در حالتی عام‌تر و معمول‌تر دنت می‌گوید:«وقتی اشتباهی کردید، بهتر است نفسی عمیق بکشید، دندان‌هایتان را برهم فشار دهید و سپس تمام خاطراتی که از اشتباهاتتان دارید، با بی‌رحمی و ناامیدی هرچه‌تمام‌تر، بررسی کنید.» این چیزی است بسیار شبیه به روش علمی. در علم، ما اشتباه می‌کنیم، اما اشتباهاتمان را قبول می‌کنیم و اعلام می‌کنیم اشتباه می‌کرده‌ایم. با این کار، نه‌تنها قدمی به‌سوی تفکر صحیح برای خودمان برداشته‌ایم، بلکه دیگران را هم از تکرار آن اشتباه در امان نگه داشته‌ایم.

  پس خواهش می‌کنم، در بحث سعی نکنید خود را اثبات کنید و حریف (اگر حریف اینجا کلمه‌ی خوبی باشد) را خرد. اگر ادعایی کرده‌اید و حالا روشن‌شده که اشتباه می‌کردید، با آغوشی باز به‌سوی پذیرش اشتباهتان بروید. این، برای خودتان بهتر است. هم گامی به‌سوی تفکر درست برداشته‌اید، هم احترام بیش‌تری در میان دیگران به‌دست آورده‌اید

۱۳۹۳/۱۰/۱۷

۴۱. برویم

جایی که کسی را نشناسم، و کسی هم مرا. شاید جایی که هیچ‌کس نباشد.

پ.ن: از ۱۷/آبان/۱۳۹۳ و کماکان

۱۳۹۳/۱۰/۱۵

۴۰. خواسته

  او تنها نیاز داشت تا یک‌بار، تنها یک‌بار، معشوقه‌اش را در آغوش بگیرد، ببوید و ببوسد. تنها یک‌بار کافی بود؛ چون همین یک‌بار، چنان محکم او را در آغوش می‌گرفت، چنان عمیق نفس‌اش می‌کشید و چنان سفت می‌بوسیدش، چنان نرم لمس‌اش می‌کرد و چنان مشتاقانه می‌چشیدش  که درون وجود معشوقه‌اش رود و با او یکی شود و درون معشوقه‌اش اقامت کند و تا آخرین لحظه عمرش را، آن‌جا سپری کند. بدین ترتیب می‌توانست همیشه او را در آغوش بگیرد و ببوسد و ببوید، مداوم، بی‌هیچ مکث، بی‌هیچ نگرانی، همیشه‌ی همیشه، بدون وقفه -  و مگر یک عاشق چه می‌خواهد جز این؟

  مشکل اما این‌جا بود که همین یک‌بار، حتی همین یک‌بار ناقابل هم، چنین کاری ناممکن بود.

۱۳۹۳/۹/۲۳

۳۹.سیگار

  اکثر سیگاری‌هایی که دیده‌ام - آن‌قدر زیاد که می‌توانم بگویم همه‌شان - از سیگار کشیدن خود راضی نبودند و می‌نالیدند و برایشان خوشایند نبود. این خیلی احمقانه است. من خیلی سیگار نمی‌کشم. ماهی هفت-هشت‌تا. بسته به شرایط کم‌تر و بیش‌تر می‌شود. اما از هر نخ سیگاری که می‌کشم، لذت می‌برم. از خریدن و روشن کردن‌اش گرفته، تا تک‌تک پک‌ها، خاموش کردنش و حتی بعدش، آن وضعیت فیزیکی و درونی خاص بعدش که توصیف‌پذیر نیست؛ اما خوشایند است. هر نخ سیگار، آز آن تکانه‌های کوچک ناب لذت است که در زندگی من غنیمت‌اند.

  شاید تنها دو بار سیگار برایم لذت بخش نبود. اول، وقتی چند نخ کمل پشت به پشت روشن کردم و تازه کار هم بودم و به حد خفیفی از مسمومیت رسیدم که موجب دو سه دفعه استفراغ شد؛ و البته یک منگی ناجور همراه با تهوع بی‌وقفه که تا صبح فردا، یعنی تا بیست و پنچ‌-شش ساعت بعد، همراهم بود. دفعه‌ی دیگر هم همین‌طور مسموم شدم؛ البته خفیف‌تر. جز این، از تمام سیگارهایم لذت برده‌ام. حتی آن سیگاری که برای اولین بار فیلترجدا بود و پک سنگین احمقانه‌ای را همراه هوا وارد کردم و رسما اشکم را درآورد.

  بگذریم از این‌که چطور از این استوانه‌ی لذت‌بخش، لذت نمی‌برید. اگر لذت نمی‌برید، چرا هنوز پول به پایش می‌ریزید؟ این چه دردی است که خود را عذاب می‌دهید؟* با همان پولی که خرج سیگار می کنید، می‌توانید چیزهای لذت‌بخش دیگری را بیابید. فوقش امتحان چند مورد مختلف بی‌لذت است که چون، علی‌الظاهر و بنابر اعترافاتتان، سیگار هم برایتان لذتی ندارد، عملا ضرری به‌حساب نمی‌آید. خواهش هم می‌کنم،  فکر نکنید وقتی سیگار می‌کشید، خیلی فهیم به‌نظر می‌رسید یا سیگار کشیدن روشنفکرتان می‌کند. لات‌های چاله میدان هم سیگار می‌کشند. عموی من هم که درویش است سیگار می‌کشد. آن یکی هم که جاعل بود و کارتن‌خواب هم، سیگار می‌کشید. هیچ روزنه‌ی نوری هم در فکرشان وجود نداشت و فهم، در دایره‌ی مفاهیم مرتبط با آنان اصلا تعریف نشده بود؛ چه برسد به این‌که بخواهد ویژگی صادق یا کاذبشان باشد.

  کنار گذاشتنش هم کار سختی نیست - یک جو همت می‌خواهد که شما ندارید البته.

*: مازوخیسم البته، چقدر من احمقم.

۱۳۹۳/۹/۱۸

۳۸. در قدم زدن‌ها

   هر روز،‌در خیابان‌ها قدم می‌زنم. تقریبا هر روز، از روی اجبار، مسیری مشخص و مستقیم را، طی می‌کنم؛ و هر روز بیش‌تر احساس می‌کنم که با مسیر، غریبه‌ام. خیابان‌ها را که گز می‌کنم، چهره‌های مختلفی می‌بینم. هر روز، چهره‌ها از روز قبل، غریب‌تراند. آن‌قدر با آدم‌ها غریبم که دائما فکر می‌کنم اگر کسی دهان باز کند و سخن بگوید، یک کلام از حرف‌هایش را نخواهم فهمید. نه به خاطر آن‌که بی‌معنا سخن می‌گوید؛ بلکه چون زبان‌اش را نمی‌دانم. فکر می‌کنم اگر کسی سعی کند خطاب قرارم دهد، فرکانس‌هایی می‌شنوم، فقط فرکانس، که هیچ از آن‌ها سر در نمی‌آورم و مجبورم در پاسخ، زل بزنم به چشم‌های متکلم و احتمالا دهانم هم کمی باز باشد. مانند زمانی که عده‌ای بومی آفریقا، با هم سخن می‌گویند تو فقط صدا می‌شنوی و صدا و نمی‌فهمی چه می‌گویند. و هر روز، بیش‌تر و بیش‌تر، مردم برایم گنگ می‌شوند.

۱۳۹۳/۸/۲۷

۳۶. تا زندگی معنا داشته باشد

  تنها دو چیز به زندگی معنا می‌دهند: عشق و مبارزه. اگر مبارزه نکنیم، پویا نیستیم، تلاش نمی‌کنیم و حرکت نداریم. ساکن‌ایم، و سکون نتیجه‌ای جز مرگ همراه نخواهد داشت؛ ابتدا مرگ زندگی و سپس مرگ جسم. در راه مبارزه، صدها بار شکست خواهیم خورد اما نباید ناامید شویم. باید برخیزیم و دوباره حمله کنیم. تا زمانی که دروازه‌ی قلعه خراب شود و گردن شاه را بین انگشتان دستمان احساس کنیم. حتی آن‌گاه هم نباید ایستاد. باید ادامه داد، پیش‌رفت.

  گاهی برای آغاز مبارزه، یا برای ادامه موفقیت‌آمیز آن، باید روی تمام کارهایی که پیش‌تر انجام داده‌ایم خط بکشیم. باید ده خانه، شاید صد خانه، بازگردیم به عقب، به آن‌جایی که مدت‌ها پیش ایستاده بودیم. برگردیم تا مسیر دیگری برویم؛ یا مسیر را طور دیگری برویم. از این نباید ترسید و نباید به خاطر دشواری نادیده‌اش گرفت. باید جرات کرد و برگشت. زیرا مبارزه ارزشش را دارد. همین مبارزه است که به زندگی معنا می‌دهد و ارزشمندش می‌سازد. سختی مبارزه، انسان را صیقل می‌دهد. اگر مبارزه نکنم، مرده‌ام؛ حتی اگر نفس بکشم.

  باید دیگران را به مبارزه دعوت کرد. برای زندگی و آرمان‌شان؛ برای آن‌چه که لایقش هستند. باید به زندگیشان معنا داد. اگر مبارزه فردی را درخور می‌یابیم، یا اگر خود فرد را شایسته، باید دستش را بگیریم و به او کمک کنیم بلند شود. بازگردد یا حمله کند تا موفق شود. همین‌هاست که جهان را جای بهتری می‌سازد. همین‌هاست که انسان را زنده نگه می‌دارد. همین‌هاست که به زندگی، معنایی می‌دهد.