‏نمایش پست‌ها با برچسب دیوانگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیوانگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵/۵/۱۱

۶۴. با دست

کشتن آدم‌ها با دست لذت دیگری دارد. این‌که کسی را آماج مشت‌هایت کنی و آن‌قدر به صورتش مشت بزنی که صورتش صد چاک شود و از هر چاک خون روی صورتش جاری شود، لذت دیگری دارد. این‌که دست‌هایت را دور گردن کسی گره کنی و با بیش‌تر کردن فشار و تنگ‌تر کردن گره، شدید‌تر شدن دست و پا زدنش و التماسش برای زندگی را ببینی، لذت دیگری دارد. کشتن آدم‌ها با دست، ملموس‌تر است. وقتی کسی را با دست می‌کشی، او را واقعا کشته‌ای. حق مطلب را بهتر ادا کرده‌ای. وقتی با دست کسی را می‌کشی، تدریجا به مرگ نزدیکش می‌کنی. انگار که با ضربه‌ی اول، دوباره متولدش می‌کنی. وقتی با دست کسی را می‌کشی، بیش‌تر می‌شناسیش. با دست می‌توانی مقتول را، آن طور که شایسته و سزاوارش است، بکشی. هوایی که بعد از کشتن کسی با دست از ریه‌هایت می‌دهی بیرون، آرامشی وصف ناشدنی به ارمغان می‌آورد. سیگاری که بعد از کشتن کسی با دست‌هایت می‌کشی، مزه‌ی منحصر به فردی دارد. با دست که کسی را می‌کشی، همه‌چیز دوست داشتنی‌تر است. با دست کشتن، هنرمندانه است.

اسلحه که دستت می‌گیری، همه‌چیز خیلی مکانیکی می‌شود. همه چیز از اصل می‌افتد. دیگر هیچ احساسی وجود ندارد. یک شلیک و تمام. نهایتش، برای این‌که عصبانیتت را رفع کنی، هشت شلیک و تمام. همه‌چیز مکانیکی است. دیگر آن‌طور که باید و شاید از خجالت طرف در نیامده‌ای. او را کشتی، اما نه آن‌طور که سزوارش بوده. دیگر آن طور که باید آرام نیستی و دیگر سیگارت مزه‌ی خاصی نمی‌دهد.

سوءتفاهم نشود. نه این‌که من کسی را کشته باشم؛ اما درباره‌اش فکر که کرده‌ام. تصورش را که کرده‌ام. شما نکرده‌اید؟ لعنت بر آدم دروغ‌گو.

۱۳۹۵/۳/۱۴

۵۸. آشفته

   من هرجایی رو برای نوشتن انتخاب می‌کنم بعد چند وقت خیلی شلوغ و به‌هم ریخته به نظر می‌رسه. وبلاگ، فیسبوک، توییتر، دفترچه یا هرجای دیگه‌ای. حتی جایی مثل پینترست و اینستاگرام هم خیلی شلوغ و به‌هم ریخته‌ام. هیچ‌وقت طبقه‌بندی کردن رو بلد نبودم. نه فقط تو نوشته‌هام، توی هیچی طبقه‌بندی کردن رو بلد نبودم. ققسه‌های کتاب‌خونه‌ام شاید یه نظم نسبی ظاهری داشته باشن اما از طبقه‌بندی چندان درستی برخوردار نیستن. هیچ‌وقت تو زندگیم پلی لیست نداشتم. نه که نخوام داشته باشم، ده‌ها بار تلاش کردم یه پلی‌لیست خوب برای خودم بسازم اما انقدر همه‌چی قاطی شده که آخر سر از خیرش گذشتم. شاید این یه بروز خارجی اون چیزیه که تو سرم می‌چرخه. ذهن من خیلی نامرتبه. نامرتب؟ نه این کلمه‌ی خوبی نیست. خیلی شلوغ و آشفته‌اس. همه‌چی با هم و پیچ در پیچ و گره تو گره‌اس. هیچ‌وقت نتونستم کاملا روی یک موضوع متمرکز بشم. همیشه سه چهارتا مساله با هم دیگه چرخ می‌زدن توی سرم، رژه می‌رفتن جلوی چشمام، ویز ویز می‌کردن زیر گوشم، لیز می‌خوردن روی پوستم، فرو می‌رفتن توی بینیم، حموم می‌کردن روی زبونم. من آشفته بودم همیشه. حتی یه زمان - روم به دیوار - یه وبلاگ داشتم به اسم آشفته پسر. همین وبلاگ قبل از این بود اتفاقا. اون‌جا هم آشوب بود. همه‌ی وبلاگ‌های من آشوب بود و ریخت و پاش. همین آشفتگی و شلوغی همیشه باعث شده عقربه‌ی عصبانیتم نیاد رو صفر و نزدیکاش هیچ‌وقت. همین آشفتگی باعث شده راضی نباشم از هیچ کاری که می‌کنم هیچ‌وقت. همین نوشتن‌ها. همین که الان دارم می‌نویسمش. ذهنم هزار راه می‌ره. هی وسطش صبر می‌کنم. بی هیچ دلیلی، هی صبر می‌کنم که از وسط اون آشفتگی‌ها همین جملات صدتا یه غاز رو بکشم بیرون. هی اون‌ور چشمم به تب توییتره که کی چی توییت کرد. هی گوشم به صدای ساز حسین علیزاده‌اس که با تق تق کیبورد و صدای کولر قاطی شده. هی چشمم به روی میز برادرم و سینی روبه‌روم و کتابای ولوی کتاب‌خونه و شلختگی‌های وسط اتاقه. حتی الان که چشم‌هام رو بستم هم همه‌ی این‌ها و هزارتا چیز دیگه جلوش چشم‌هامه. بعد که می‌بینم انقدر آشفته‌اس همه‌چی با خودت می‌گم عیبی نداره بابا، این هم می‌شه مدل اختصاصی من:«آشفتگی». چرت. مزخرف. دلیل‌تراشی احمقانه برای موجه نشون دادن ضعف‌هایی که دارم.

   نمی‌دونم. انقدر ذهنم مثل این وبلاگ و مثل اون فیس‌بوک و مثل همه‌ی صفحه‌های دیگه‌ام تو دنیای اینترنت، مثل همین جمله‌هایی که نوشتم تو این پست، مثل متروی دروازه دولت، مثل چهارراه پارک‌وی شلوغ و به‌هم ریخته و آشفته‌اس که اصلا نمی‌دونم این پست رو برای چی و چجوری شروع کردم و می‌خواستم به کجا برسونمش. فقط می‌دونم که این من و این‌جا و هرچی که به این من مربوطه خیلی آشفته‌اس. اگه فرار نمی‌کنید ازش که، خوش اومدین به این آشفتگی.

۱۳۹۵/۱/۱۱

۵۶. محکمه

   بحث کوچکی در می‌گیرد. عصبانیت و فریادی از من و دلخوری واکنشی از او. اتاق را ترک می‌کنم. پذیرایی تاریک و ساکت است. گوشه‌ای می‌نشینم و متهم‌ها را یکی یکی جای جای اتاق مستقر می‌کنم. هم‌کلاسی پیش‌دبستانی. دوست سوم دبستان. دختری که زمانی دوستش داشتم. ژیژک. مارکس. هیتلر. احمدی نژاد. مادر. پدر. برادر. خودم. ژیژک، مارکس، احمدی نژاد و چند تنی دیگر از قماش اینان را می‌فرستم بیرون. آن‌ها دادگاهی جداگانه می‌طلبند. دوست سوم دبستان، دختری که زمانی دوستش داشتم، مادر، پدر، برادر و خودم در ردیف متهمان باقی می‌مانند. ریاست جلسه هم با خودم است.

   زمین، بیش‌تر از آفتاب خسته شده و رویش را بیش‌تر برگردانده. اتاق تاریک‌تر است. بی‌رحمانه آغاز می‌کنم. خطاهای هر یک را می‌شمارم. دفاعیات را می‌شنوم. عصبانی می‌شوم. با صدای بلندتری دفاعیات سستشان را، با آب و تاب رد می‌کنم. از این‌که شرح جرائم و نامعتبر بودن دفاعیاتشان احتمالا معذبشان کرده، رنج می‌برم و عصبانی‌تر می‌شوم. پیشانیم عرق کرده. خونی که زیر صورتم جهیده باید رنگ چهره‌ام را عوض کرده باشد. چشمانم و در پی آن‌ها گونه‌هایم، ناخواسته خیس می‌شوند. شرح جرائم و رد دفاعیتشان، منقطع می‌شود. از جایم بر می‌خیزم. گردن‌بندی که در دست دارم را با عصبانیت به گوشه‌ای پرتاب می‌کنم. سر متهم‌ها فریاد می‌کشم. جوش آورده‌ام. صورتم آماج سیلی‌هایم می‌شود. سیلی‌هایی که چند در میان مشتی بینشان خودنمایی می‌کند. اگر از خیابان کسی ناظر باشد، حتما خانه‌ای می‌بیند که دیوارهایش می‌لرزد و گرد و غبار اطرافش می‌پیچد. مانند درگیری‌های انیمیشن‌های دوره‌ی کودکی.

   از زیر چشم، برادرم را می‌بینم. انرژی اکتیواسیون دادگاه در جریان. به ناگاه، در یک لحظه، خاموش می‌شوم. فروکش می‌کنم. می‌نشینم. درون بدنم خیس است. مغزم شهری است که پس از طوفان، بمبارانش کرده باشند. چند جمله‌ی دیگر، زیر لب. دادگاه تمام است. باقی پرونده را بر می‌دارم می‌برم می‌گذارم در اتاق نمور بایگانی توی قفسه‌ی ردیف سوم، نزدیک به دیوار. اطرافم را نگاه می‌کنم. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته. چراغ را روشن می‌کنم. منم، پشتی‌ها، گلدان‌ها، تلویزیون خاموش.

   

۱۳۹۴/۸/۲

۵۴. کنارش بگذار

   بگذارش کنار، آن گوشه، قاطی دیگر خرت و پرت‌هایی که باید مدت‌ها پیش از شرشان خلاص می‌شد و به معده‌ی آن سطل سیاه رنگ می‌سپردیشان. بگذارش کنار. خودت خسته نشده‌ای از همه بیهودگی؟ که چه بشود؟ نه کسی می‌خواند، نه کسی می‌خواند، نه کسی می‌داند. نه هم این‌که اگر کسی بخواند و بداند چیزی می‌شود. تو خودت خوب می‌دانی که دلبرکان ناشی بدترین بار جمهوری چک هم، از نوشته‌هایت محبوب‌ترند. چه می‌نویسی پس؟ از برای چه؟ رها کن این بیهودگی را. بگذار بگذرانی مرز جنون را، آن آخرین خط بگذار بی معنا شود. نمان، ننویس. خودکارت را قاطی آن خرت و پرت‌ها گم و گور کن، کیبوردت را به گوشه‌ای بیانداز. ننویس. چه اصراری است؟ دیوانه شو. مگر نه آن‌که «دنیای دیوونه‌ها از همه قشنگه»؟ دیوانه شو. ننویس. بگذار کنار آن بازیچه‌ی شیطان را. ننویس. این نوشتن‌ها عاقبتی ندارند. از این نوشتن‌ها، هیچ حاصل نمی‌شود. ننویس. همین حالا خودکارت را قاطی آن خرت و پرت‌ها کن. دیوانه شو.

۱۳۹۴/۶/۱۰

۵۰. قهر کردیم؟ قهرمون دادن؟

  می‌گفت:«از یه جایی به بعد این دست ما با هرچی جوهر بود قهر کرده بود. صدامون با حرف زدن قهر کرد، شد لالمونی؛ گوشمون کرکره رو کشید پایین دیگه نشنید، چشممون هرچی بود رو ندید.»

   و من فکر می‌کنم به این‌که قهر کردیم؟ قهرمون دادن شاید. تو فکر کن، هر وقت قلم دستت می‌گیری، تا می‌آی بذاریش رو کاغذ و برقصونیش یهو یکی می‌آد می‌گه فلانی، ول کن اون رو بیا کارت دارم؛ یا وسط کارت یهو می‌آد خزعبل می‌بافه به هم و می‌ره رد کارش. اون که می‌ره؛ تو می‌مونی و یه متن نصفه نیمه و رشته‌ی کلامی که از دستت در رفته و دیگه نمی‌آد تو دستت. تو فکر کن همین‌ها رو می‌نویسی، می‌ذاری رو وبلاگ، کسی نمی‌خونه. قهر می‌کنه دستت خب. بخوای نخوای قهر می‌کنه، نمی‌ره سمت نوشتن.

   تو فکر کن هر وقت دهن باز کردیم، گفتن باز این علامه دهر اومد؛ تا اومدیم یه چی بگیم، گفتن تو که همه‌چی رو نمی‌دونی. تا یه حرفی زدیم، گفتن تو چرا انقدر سیاهی، انقدر بدبینی، می‌میری یه بار عین آدم حرف بزنی؟ خب ما هم دهنمون رو بستیم. دیگه حرف نزدیم. انقدر نگفتیم که صدامون از یادمون رفت. از یاد بقیه هم رفت؛ شد لالمونی. چسبید این زبون به دهن.

   تو فکر کن هر وقت گوش کردیم، چی شنیدیم؟ ارزش داشت اون چیزایی که شنیدیم؟ این‌که با فلانی رفته بیرون و با فلانی بستنی خورده ارزش داشت؟ تو تاکسی، اول صبحی که داری می‌ری سر کار، حرف‌های راننده و مسافرا که می‌گفتن چرا نجفی رو رد صلاحیت کردن، چرا مرتضوی رو زندان نکردن، چرا هشتاد و هشت اون کارا رو کردن، ارزش داشت؟ حرف‌های صدتا یه غاز، خبرای زرد، شایعه‌ها، نصیحت‌های زنگ زده، ارزش داشت؟ نداشت. این شد که گوشمون دیگه نشنید، بهتر بود این‌جوری.

  تو فکر کن هر جا رو نگاه کردیم، حالمون به هم خورد، اعصابمون داغون شد. مادرایی که سر بچه‌هاشون داد می‌زدن؛ بچه‌هایی که با لباس‌های کثیف و گشاد تو عباس‌آباد گل و فال می‌فروختن؛ کارتن‌خوابایی که انقد کشیده بودن دیگه هیچ‌وقت از جاشون بلند نمی‌شدن؛ پلیس‌هایی که به لباس تن مردم گیر می‌دادن؛ اعتراضایی که با خون و خون‌ریزی خفه می‌شدن؛ بی‌لیاقت‌هایی که با پارتی و داستان سرور می‌شدن. چی داشت این دنیا که ببینیم؟ جنگ، گرسنگی، بدبختی. خسته شدن چشمامون، دیگه نای دیدن نداشتن بدبختا.

 خلاصه‌اش این‌که، گمون کنم قهرمون دادن، ما قهر نکردیم.

۱۳۹۳/۱۲/۵

۴۳. ماجرای راننده

   سوار شو، سوار شو مرد؛ می‌توانیم با هم بخشی از مسیر را برویم. خجالت نکش، این‌همه مفت‌سوار اینجا و آنجای این بزرگراه ول می‌چرخند و کسی سوارشان نمی‌کند؛ حالا که بخت به تو رو آورده و کسی می‌خواهد مفتی سوارت کند، خجالت می‌کشی و سوار نمی‌شوی؟ بالا بیا. آفرین.

  آن بالا را می‌بینی؟ آن تپه‌ی زرد رنگ؟ آنجا خانه‌ی من است. بهار که می‌شود، صد رنگ می‌شود. شاید هزار رنگ؟ آن‌قدر گل و گیاه دارد که نمی‌توانی حسابش را داشته باشی. گل‌های زرد و قرمز و ارغوانی. راستی، تو می‌دانی ما چند تا رنگ داریم؟ یعنی از نظر تعداد، چند عدد رنگ داریم؟ اصلاً تعدادشان متناهی است یا نامتناهی؟ رنگ جدید و کشف نشده چه؟ چنین چیزی داریم؟ هان؟ یعنی می‌شود طیف تجزیه خورشید رنگی داشته باشد که ما ندیده‌ایم و از زیر دستمان دررفته است؟ یا رنگی که در نور خورشید وجود نداشته باشد؟

   به‌هرحال، ‌آنجا خانه‌ی من است؛ به آنجا که برسیم کمی استراحت می‌کنیم. تو هم باید استراحت کنی. کمی قهوه دارم؛ می‌توانیم با هم فنجانی قهوه بنوشیم. کمی هم پاستا درست خواهم کرد؛ به روش ایتالیائی، رویش را هم با سس و هویج و فلفل دلمه‌ای آب‌پز و گوشت چرخ‌کرده‌ی تفت‌داده شده پر می‌کنم. از همان‌ها که عکس‌هایش آدم را به هوس می‌اندازد. از همان‌ها که اسیدکلریدریک معده را به قلیان می‌اندازد. کمی هم سیب‌زمینی برایت خواهم پخت که در راه غذایی برای خوردن داشته باشی و از گرسنگی نمیری. این بدترین نوع مرگ است؛ مردن از گرسنگی. می‌دانی چند صد هزار نفر در جنگ‌ها به خاطر گرسنگی مرده‌اند؟ خیلی زیاد. اگر دوست داشته باشی، کنسرو لوبیا و ماهی هم دارم، به‌علاوه‌ی چند بسته کالباس. می‌توانم چندتایی بهت قرض بدهم. بالاخره، همان‌طور که گفتم، در سفر خوراک مهم است.

   من شال و کلاه و لباس گرم اضافی هم دارم، اگر می‌خواهی به کوه بروی، می‌دهمشان به تو. آنجا هوا سرد است، خیلی سرد. به همان اندازه که هیتلر را در روسیه شکست داد؛ حتی بیش‌تر از آن. ممکن است حتی یخ بزنی. چند دست لباس گرم حتماً به کارت می‌آید؛ اصلاً ضروری است. 

   اگر بخواهی حتی می‌توانی کم بخوابی. روی کاناپه. از نظر من که اشکالی ندارد. من کاناپه‌ی راحتی دارم. زرد رنگ، با گل‌های رز قرمز. البته نه گل‌های رز واقعی. طرح گل رز، از آن برجسته‌ها نه، از آن چاپی‌ها. پر گل است، اما بو ندارد. چون گفتم که، همه‌ی گل‌هایش طرح‌های چاپی است. این‌طور بهتر است. فکر کن بخواهی چرتی بزنی و تمام مدت خار گل، آن‌هم خار گل رز، در بازوها و ران‌ها و معذرت می‌خواهم، ماتحتت فرو برود. چه احساسی خواهی داشت؟ قطعاً خوشایند نخواهد بود. اصلاً چیز خوبی نیست؛ اما جنس پارچه‌ی کاناپه‌ام، به همان لطافت گلبرگ‌های رز است. انگار پارچه را از رز ساخته‌اند.

   تلویزیون هم دارم. به‌علاوه‌ی یک گرامافون و کلی صفحه‌ی وینیل. می‌توانیم با هم کمی موسیقی گوش بدهیم. تو چه جور موسیقی‌ای دوست داری؟ ری چارلز؟ آرمسترانگ؟ بتهوون؟ شوپن؟ من کلی وینیل جز و سول و کلاسیک دارم. چندتایی هم راک. دیگر چیزی نمانده، به‌زودی خودت همه‌اش را خواهی دید. همه‌ی همه‌اش را. در زیرزمین خانه‌ام چند کلکسیون دارم. تو چرا حرف نمی‌زنی؟ راحت نیستی؟ کلکسیون‌هایی از...

-   ما هرگز به آنجا نمی‌رسیم، مردک احمق لعنتی.

[جیغ لنت آزبست] [بوی لاستیک سوخته] [بنگ!]

۱۳۹۳/۱۰/۱۵

۴۰. خواسته

  او تنها نیاز داشت تا یک‌بار، تنها یک‌بار، معشوقه‌اش را در آغوش بگیرد، ببوید و ببوسد. تنها یک‌بار کافی بود؛ چون همین یک‌بار، چنان محکم او را در آغوش می‌گرفت، چنان عمیق نفس‌اش می‌کشید و چنان سفت می‌بوسیدش، چنان نرم لمس‌اش می‌کرد و چنان مشتاقانه می‌چشیدش  که درون وجود معشوقه‌اش رود و با او یکی شود و درون معشوقه‌اش اقامت کند و تا آخرین لحظه عمرش را، آن‌جا سپری کند. بدین ترتیب می‌توانست همیشه او را در آغوش بگیرد و ببوسد و ببوید، مداوم، بی‌هیچ مکث، بی‌هیچ نگرانی، همیشه‌ی همیشه، بدون وقفه -  و مگر یک عاشق چه می‌خواهد جز این؟

  مشکل اما این‌جا بود که همین یک‌بار، حتی همین یک‌بار ناقابل هم، چنین کاری ناممکن بود.

۱۳۹۳/۹/۱۸

۳۸. در قدم زدن‌ها

   هر روز،‌در خیابان‌ها قدم می‌زنم. تقریبا هر روز، از روی اجبار، مسیری مشخص و مستقیم را، طی می‌کنم؛ و هر روز بیش‌تر احساس می‌کنم که با مسیر، غریبه‌ام. خیابان‌ها را که گز می‌کنم، چهره‌های مختلفی می‌بینم. هر روز، چهره‌ها از روز قبل، غریب‌تراند. آن‌قدر با آدم‌ها غریبم که دائما فکر می‌کنم اگر کسی دهان باز کند و سخن بگوید، یک کلام از حرف‌هایش را نخواهم فهمید. نه به خاطر آن‌که بی‌معنا سخن می‌گوید؛ بلکه چون زبان‌اش را نمی‌دانم. فکر می‌کنم اگر کسی سعی کند خطاب قرارم دهد، فرکانس‌هایی می‌شنوم، فقط فرکانس، که هیچ از آن‌ها سر در نمی‌آورم و مجبورم در پاسخ، زل بزنم به چشم‌های متکلم و احتمالا دهانم هم کمی باز باشد. مانند زمانی که عده‌ای بومی آفریقا، با هم سخن می‌گویند تو فقط صدا می‌شنوی و صدا و نمی‌فهمی چه می‌گویند. و هر روز، بیش‌تر و بیش‌تر، مردم برایم گنگ می‌شوند.

۱۳۹۳/۵/۱

۳۲.مثل دیوانه‌ها

عین دیوونه‌ها، ایمیل‌های سیو شده‌ی قدیمی رو زیر و رو می‌کنم. عین دیوونه‌ها، مکالمات انجام شده توی یاهو مسنجر و فیس‌بوک رو چک می‌کنم. عین دیوونه‌ها، نهایت تلاش‌ام رو می‌کنم تا مضامین اس‌ام‌اس‌ها رو یادم بیاد؛ عین دیوونه‌ها می‌خوام تا جایی که می‌شه دقیق باشه. تا ببینم کدوم نکته از زیر دستم در رفته، چه اتفاق ناخوشایندی افتاده و آیا راهی هست که این رابطه‌ی مرده رو، زنده کرد؟ عین دیوونه‌ها می‌خوام یه لیوان چای جوشیده و سرد شده رو، بذارم گرم شه تا بلکه بشه ازش استفاده کرد. عین دیوونه‌ها.
عین دیوونه‌ها، تو کتاب‌فروشی‌ها پرسه می‌زنم. عین دیوونه‌ها جلوی قفسه‌ها می‌ایستم و زل می‌زنم به کتاب‌ها، به عنوان‌هاشون، به نویسنده‌هاشون اما عین دیوونه‌ها، بعد از چند لحظه همه‌چی از یادم می‌ره. عین دیوونه‌ها.
عین دیوونه‌ها، قلم به دست که می‌شم، از خودم توقع دارم یه متن طولانی بنویسم، بدون هیچ نقصی. عین دیوونه‌ها متن‌ام رو نگارش نمی‌کنم. دست‌آخر وقتی متنم رو بازخونی می‌کنم؛ عین دیوونه‌ها از ضعف متن عصبی می‌شم و عین دیوونه‌ها، ممکنه که متن رو از بین ببرم. خیلی اوقات هم عین دیوونه‌ها، متن رو نیمه‌کاره ول می‌کنم تا بلکه بتونم از متن و از خودم انتقام بگیرم.
عین دیوونه‌ها، می‌خوام همه‌چیز رو در کم‌ترین زمان یاد بگیرم؛ مهم نیست که این کم‌ترین زمان ممکنه یا نه. عین دیوونه‌ها می‌خوام همه‌چیز رو بدونم. عین دیوونه‌ها می‌خوام بهترین باشم.
عین دیوونه‌ها کم می‌خوابم. عین دیوونه‌ها، از خستگی ناشی از کم‌خوابی اذیت می‌شم ولی خوابم رو زیادتر نمی‌کنم. عین دیوونه‌ها، وسط راه رفتن احساس گنگی می‌کنم؛ عین دیوونه‌ها.

عین دیوونه‌ها شدم؛ اما عمرا اگه قبول کنم دیوونه شدم. عین دیوونه‌ها که قبول نمی‌کنن دیوونه شدن.