‏نمایش پست‌ها با برچسب رازها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رازها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵/۳/۱۶

۵۹. سکنی در سکوت

   یک عالم تصویر تو ذهنم دارم که نمی‌دونم چه‌جوری باید تو قالب این کلمه‌ها ترسیم کنمشون. یک عالم اتفاق، یک عالم پدیده‌های جورواجور. توده‌های رنگ معلق تو آسمون و فضای اطراف، رودخونه‌های خروشان وسط خیابون‌های شهر، آدم‌ها و موجودات ذی‌شعوری که هیچ‌کس جز من نمی‌بیندشون. آرامشی که جز ما هیچ کس درکش نمی‌کنه؛ تو هیاهوی خیابون‌ها و کافه‌ها یا تو سکوت کر کننده و گرمای کلافه کننده‌ی کوچه‌ها ‌ و پس کوچه‌ها. نمی‌شه. این لعنتی‌ها کلمه نمی‌شن، تصویر نمی‌شن. هرچی می‌نویسم اونی که باید بشه نمی‌شه. اون حسی که خودم دارم رو به خودم هم منتقل نمی‌کنه چه برسه به اونایی که نمی‌دونم کوچک‌ترین قرابتی با این خزعبلاتی که می‌خوام بهشون منتقل کنم داشتن یا نه؟ هرچی می‌نویسم نمی‌شه، کج و کوله‌اس، نمی‌تونم یه قطعه درست از توش دربیارم. نمی‌چسبن به هم، جفت هم نیستن. خودشون یه قاب کج و کوله‌ان، یه دیوار کج، یه چه می‌دونم یکی دیگه از اون تصویرهای ذهنی لعنتی که نمی‌تونم بیان کنم.

   کلمه‌ها مدیوم خوبی نیستن. تصویرها هم مدیوم خوبی نیستن. موسیقی هم حتی مدیوم خوبی نیست برای انتقال و نشون دادن این لعنتی‌ها به بقیه. سکوت اما مدیوم خوبیه؛ بهترین مدبومه سکوت. سکوتی که توش به همه این تصویرها دقت می‌کنم، همه‌ی این جهان موازی رو زیر نظر دارم. سکوتی که راهی جنون می‌کندم. سکوتی که انگشت بقیه رو می‌گیره به سمتم و ماشه‌ی خنده‌های استهزا رو می‌کشه و چشم‌های نگران ترسیده‌اشون رو تو کاسه‌ی سرشون می‌چرخونه.

   و من بهشون نگاه می‌کنم و پوزخند می‌زنم و عصبانی می‌شم از این‌که اونا نمی‌دونن این‌جا چه خبره، خسته از این‌که این لعنتی‌ها رو نمی‌شه به تصویر کشید و فقط باید نگاه کرد.

۱۳۹۵/۱/۱۱

۵۶. محکمه

   بحث کوچکی در می‌گیرد. عصبانیت و فریادی از من و دلخوری واکنشی از او. اتاق را ترک می‌کنم. پذیرایی تاریک و ساکت است. گوشه‌ای می‌نشینم و متهم‌ها را یکی یکی جای جای اتاق مستقر می‌کنم. هم‌کلاسی پیش‌دبستانی. دوست سوم دبستان. دختری که زمانی دوستش داشتم. ژیژک. مارکس. هیتلر. احمدی نژاد. مادر. پدر. برادر. خودم. ژیژک، مارکس، احمدی نژاد و چند تنی دیگر از قماش اینان را می‌فرستم بیرون. آن‌ها دادگاهی جداگانه می‌طلبند. دوست سوم دبستان، دختری که زمانی دوستش داشتم، مادر، پدر، برادر و خودم در ردیف متهمان باقی می‌مانند. ریاست جلسه هم با خودم است.

   زمین، بیش‌تر از آفتاب خسته شده و رویش را بیش‌تر برگردانده. اتاق تاریک‌تر است. بی‌رحمانه آغاز می‌کنم. خطاهای هر یک را می‌شمارم. دفاعیات را می‌شنوم. عصبانی می‌شوم. با صدای بلندتری دفاعیات سستشان را، با آب و تاب رد می‌کنم. از این‌که شرح جرائم و نامعتبر بودن دفاعیاتشان احتمالا معذبشان کرده، رنج می‌برم و عصبانی‌تر می‌شوم. پیشانیم عرق کرده. خونی که زیر صورتم جهیده باید رنگ چهره‌ام را عوض کرده باشد. چشمانم و در پی آن‌ها گونه‌هایم، ناخواسته خیس می‌شوند. شرح جرائم و رد دفاعیتشان، منقطع می‌شود. از جایم بر می‌خیزم. گردن‌بندی که در دست دارم را با عصبانیت به گوشه‌ای پرتاب می‌کنم. سر متهم‌ها فریاد می‌کشم. جوش آورده‌ام. صورتم آماج سیلی‌هایم می‌شود. سیلی‌هایی که چند در میان مشتی بینشان خودنمایی می‌کند. اگر از خیابان کسی ناظر باشد، حتما خانه‌ای می‌بیند که دیوارهایش می‌لرزد و گرد و غبار اطرافش می‌پیچد. مانند درگیری‌های انیمیشن‌های دوره‌ی کودکی.

   از زیر چشم، برادرم را می‌بینم. انرژی اکتیواسیون دادگاه در جریان. به ناگاه، در یک لحظه، خاموش می‌شوم. فروکش می‌کنم. می‌نشینم. درون بدنم خیس است. مغزم شهری است که پس از طوفان، بمبارانش کرده باشند. چند جمله‌ی دیگر، زیر لب. دادگاه تمام است. باقی پرونده را بر می‌دارم می‌برم می‌گذارم در اتاق نمور بایگانی توی قفسه‌ی ردیف سوم، نزدیک به دیوار. اطرافم را نگاه می‌کنم. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته. چراغ را روشن می‌کنم. منم، پشتی‌ها، گلدان‌ها، تلویزیون خاموش.

   

۱۳۹۳/۳/۲۶

۳۱. راز

  رازها، همه جا وجود دارند. چند خیابان بالاتر. آخر این پس‌کوچه‌ی بن‌بست. پشت پنجره‌ی طبقه‌ی هفتم این ساختمان. در فضای پشتی آن ساختمان. در مغز این آقایی که در سکوت از کنارمان گذر کرد. داخل کیف آن خانمی که سیگاری به لب داشت. کنار دست‌هایمان. حتی به فاصله‌ی چند میلی‌متر دورتر از ما. در نهایت تاسف، ما آن‌ها را نمی‌دانیم. شاید خوب دقت نمی‌کنیم؛ شاید خوب احساس نمی‌کنیم؛ هرچه هست، کمبودی وجود دارد.
  به من دروغ نگویید. من خود گرگ هستم. در لباس میش. پیش‌تر تاکید کرده بودم. من خوب می‌دانم بر خلاف این‌که می‌گویید:«کمبود مهمی نیست؛ رازهای دیگران به ما چه ربطی دارد؟»، در نهان می‌سوزید و رو به مرگ قرار دارید از ندانستن این راز. آرزوی‌تان این است که راز آن آقای محترم کلاه به سر را بدانید. من خوب می‌دانم وقتی به آن ساختمان بلند نگاه می‌کنید، چه فکری در سرتان می‌چرخد. «ای کاش می‌توانستم بدانم پشت آن پنجره چه می‌گذرد. ای کاش می ‌توانستم به محوطه‌ی پشتی این ساختمان راه پیدا کنم تا ببینم چه رازی آن‌جا نهفته است» همه‌ی شما دوست دارید بدانید زیر آن لباس براق و قرمز رنگ بانوی درخشنده‌ی مهمانی نیمه‌شب، چه رازی نهفته است. و دوست دارید بدانید در مغز آن بانو چه رازی است. در کشوی وی، زیر تشک وی چه چیز پنهان است؟


  رازها قدرتمنداند. توانایی تخریب صاحبانشان را به دوش می‌کشدند؛ و این از علل تحریک‌کننده بودن آن‌هاست. می‌توانی با آگاهی از رازی، فردی را به بردگی خود درآوری و این، طبیعت انسان است که از این قدرت لذت ببرد. دیگر آن‌که، انسان دوست ندارد چیزی بر وی پوشیده بماند. کنجکاوی،‌ این حس دوست‌داشتنی، ما را هرچه بیش‌تر نسبت به آگاهی از رازها مشتاق می‌کند و کافیست پی ببریم رازی وجود دارد. تا از آن راز آگاهی نیابیم، ول کن معامله نیستیم. تنها با آگاهی از راز موجود، آن موجود سرکش وجودمان آرام می‌گیرد و مغز لذتی وصف ناشدنی را تجربه می‌کند. لذتی گاهی هم‌پای ارگاسم و گاهی بارها برتر از آن. حتی محرک اصلی دانشمندان هم همین رازهایند. شنیده‌اید که، آگاهی از رازهای جهان بشریت و این قبیل حرف‌ها. برای یک voyeur هم، آگاهی از رازی که پشت در اتاق‌خواب‌ها پنهان شده، ارزشمندتر از دیگر رازهاست. ولی من فکر می‌کنم، همه‌ی ما، همه‌ی رازها را دوست داریم. برخی را بیش‌تر، برخی را کم‌تر.
  رازها (اگر جانب احتیاط را رعایت کنیم و نگوییم مهم‌ترین) از مهم‌ترین مسائل موجود در جهان‌اند. اما ما دقت کافی نداریم، حساسیت کافی نداریم. به هر حال از کمبود چیزی رنج می‌بریم و سپس در روزْمرگی خود غرق می‌شویم و تنها از ندانستن رازها می‌سوزیم. پی رازها نمی‌رویم و در نهایت تاسف، از ندانستن آن‌ها رنج می‌بریم.