صدای ابراهیم شریفی میآید که میخواند «پوشیده چون جان میروی اندر میان جان من، سرو خرامان منی ای رونق بستان من ای رونق بستان من» و من یادم میافتد به «گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت، تو در میان گلها چون گل میان خاری». خیره میشوم به نقطهای که نمیدانم کجاست، چیزی که نمیدانم چیست. ابراهیم شریفی ادامه میدهد که «هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در حال سرگردان من» و من یادم میافتد به سکوت سرد و طولانی مدت ماهپیشانی؛ حتی نپرسید چنین مجنون چرایی تا در جوابش بگویم من چه دانم؟ ابراهیم شریفی میخواند «ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من» و من به این فکر میکنم که اولین تصویری که هرروز به محض بیدار شدن تصور میکنم همان تصویریست که هر شب پیش از خواب تصور میکنم، همان تصویری که در طول روز تصور میکنم و گهگاه از بین تصاویر گالری گوشی مثلا هوشمندم به آن نگاه میکنم. به این فکر میکنم که از دید پراگماتیستی یکی از کاربردهای مثبت دین میتواند این باشد که موجب آرامش روانی افراد میشود و ربطش میدهم به این که دیدن ماهپیشانی مرا آرام میکند؛ هرچند اضطرابی هم بر وجودم متحمل میکند، اضطرابی که چندان ناخوشایند هم نیست و از اینها نتیجه میگیرم که دیدن ماه پیشانی دین من و مغزم سوت میکشد از این توانایی عجیبی که ناگهان در مرتبط ساختن مسائل بیربط به یکدیگر پیدا کرده است. دوتار نواختن حسین سمندری را گوش میدهم و به این فکر میکنم که سمندری وقتی دوتار مینواخت از سرپنجههایش خون میپاشید و دنبال نکتهای میگردم که توضیح دهد آزار جسمی این درد را چگونه متحمل میشده؟ این اما بهانهای است که به سکوت طولانی مدت ماهپیشانی فکر نکنم. فایدهای ندارد، جلوی جریان فکر را نمیتوان گرفت فکر آنقدر سیال هست که هرکجا بخواهد برود و آن قدر لجباز هست که آنجا که تو میخواهی نرود. به سکوت طولانی مدت ماهپیشانی فکر میکنم. به سخن گفتن دوبارهاش که سر سنگین و معذب شروع شد و لحن صمیمی اکنونش. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. به تمام نوشتههایم فکر میکنم، به تمام مکالماتم، به تمام فکرهایم و به تمام خواستنم و به تمام نرسیدنم. هنوز هم چیزی برای من تغییری نکرده. ابراهیم شریفی میخواند «چشمان سیاهت» و من به این فکر میکنم که «دستکم حالا میدونه» و نقطهی آخر این متن را - که باید در حاشیهاش بنویسم برای ماهپیشانی - میگذارم.
۱۳۹۵/۱۰/۱۸
۷۹. جمع نمیشود دگر
صدای ابراهیم شریفی میآید که میخواند «پوشیده چون جان میروی اندر میان جان من، سرو خرامان منی ای رونق بستان من ای رونق بستان من» و من یادم میافتد به «گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت، تو در میان گلها چون گل میان خاری». خیره میشوم به نقطهای که نمیدانم کجاست، چیزی که نمیدانم چیست. ابراهیم شریفی ادامه میدهد که «هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در حال سرگردان من» و من یادم میافتد به سکوت سرد و طولانی مدت ماهپیشانی؛ حتی نپرسید چنین مجنون چرایی تا در جوابش بگویم من چه دانم؟ ابراهیم شریفی میخواند «ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من» و من به این فکر میکنم که اولین تصویری که هرروز به محض بیدار شدن تصور میکنم همان تصویریست که هر شب پیش از خواب تصور میکنم، همان تصویری که در طول روز تصور میکنم و گهگاه از بین تصاویر گالری گوشی مثلا هوشمندم به آن نگاه میکنم. به این فکر میکنم که از دید پراگماتیستی یکی از کاربردهای مثبت دین میتواند این باشد که موجب آرامش روانی افراد میشود و ربطش میدهم به این که دیدن ماهپیشانی مرا آرام میکند؛ هرچند اضطرابی هم بر وجودم متحمل میکند، اضطرابی که چندان ناخوشایند هم نیست و از اینها نتیجه میگیرم که دیدن ماه پیشانی دین من و مغزم سوت میکشد از این توانایی عجیبی که ناگهان در مرتبط ساختن مسائل بیربط به یکدیگر پیدا کرده است. دوتار نواختن حسین سمندری را گوش میدهم و به این فکر میکنم که سمندری وقتی دوتار مینواخت از سرپنجههایش خون میپاشید و دنبال نکتهای میگردم که توضیح دهد آزار جسمی این درد را چگونه متحمل میشده؟ این اما بهانهای است که به سکوت طولانی مدت ماهپیشانی فکر نکنم. فایدهای ندارد، جلوی جریان فکر را نمیتوان گرفت فکر آنقدر سیال هست که هرکجا بخواهد برود و آن قدر لجباز هست که آنجا که تو میخواهی نرود. به سکوت طولانی مدت ماهپیشانی فکر میکنم. به سخن گفتن دوبارهاش که سر سنگین و معذب شروع شد و لحن صمیمی اکنونش. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. به تمام نوشتههایم فکر میکنم، به تمام مکالماتم، به تمام فکرهایم و به تمام خواستنم و به تمام نرسیدنم. هنوز هم چیزی برای من تغییری نکرده. ابراهیم شریفی میخواند «چشمان سیاهت» و من به این فکر میکنم که «دستکم حالا میدونه» و نقطهی آخر این متن را - که باید در حاشیهاش بنویسم برای ماهپیشانی - میگذارم.
۱۳۹۵/۹/۱۹
۷۷. نامهای برای ماهپیشانی
دیشب باز هم یک ملاقات دیگر را به هم زدی. به بهانه اینکه سرماخوردهای و حوصله هیچچیز نداری. من که جسارت ناراحت شدن از دستت را ندارم. حقی هم ندارم که برخلاف خواستهات فعلی انجام دهم. کمی استراحت کن، حتما حوصلهات سر جایش خواهد آمد.
ماهپیشانی! حالا که تو نیامدهای من در تاریکی عصر در حال قدم زدنم و با تویی که در کنارم نیستی صحبت میکنم و آهنگ گامهایم را همآهنگ با گامهای نبودهی تو میکنم. رهگذران آنقدر مشغول خودشان هستند که به من بی تو اعتنایی نداشته باشند.
هوا سرد است ماه پیشانی؛ تاب آوردنش کار هرکسی نیست. در نبودت به کافهای میروم. روبهروی صندلیای که روی آن ننشستهای، مینشینم و به چشمهایت که آنجا نیست نگاه میکنم. بهجایت قهوهای مینوشم و با تویی که به پشتی صندلی روبهرویم تکیه نزدهای صحبت میکنم و به صدای تو که در فضا طنین نیانداخته گوش میسپارم. نترس ماهپیشانی، نمیگزارم دیگران فکر کنند دیوانهام و سلامت عقلم را از دست دادهام.
هوا تاریک شده ماهپیشانی. نبودنت باید کم کم بازگردد مبادا دیرش بشود. در را برای نبودنت باز میکنم تا پیش از کن از کافه خارج شود. منتظر یک تاکسی مطمئن میمانم تا نبودنت را راهی خوابگاه کنم و تا رسیدنش دلم مثل سیر و سرکه بجوشد. خودم هم راهی خوابگاه میشوم و در این سرمای استخوانسوز این شب لامروت به بودن در کنار نبودنت فکر میکنم.
ماهپیشانی! نیستی اما بودن در کنار نبودنت هم لذت بخش است.
۱۳۹۵/۹/۵
۷۵. حالا چی؟
- فلانی
- جان
- جانت بی بلا. میگم...
- ؟؟؟
- چیزه، هیچی
انگار گفتنش کار سادهایست. انگار اینکه جراتت را جمع کنی، نیرویت را جمع کنی و بگویی دوستش داری کار آسانیست. من احمق با خودم چه فکر کردهام؟ چه لزومی دارد گفتنش؟ شکست که همراه همیشهی ماست. میخواهم نگویم. تصمیم میگیرم که نگویم و صحبت را منحرف کنم به سمت و سوی دیگری. او اصرار میکند که بگویم و هیچی که معنا ندارد. من در برابر چشمانم از هر دری سخنیست. یک منتها الیه کادر دیدم «عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ»، صدایی از درون سرم که «اگه نگی خیلی خری» و «بگو بهش بابا، جون به لب کردی من رو. بگو بهش آزار نده خودت رو». خیلی بیمقدمه مینویسم:
- ببین یه مسالهای هست که من فکر میکنم تو حق داری و باید بدونی.
- راجع به چی هست؟
- راجع به تو
- خب؟
- ببین فلانی،من ازت خوشم اومده و حتی خیلی بیشتر. میدونم خیلی یهویی گفتم ولی خب تو حق داشتی که بدونی
چند دقیقهای سکوت حکمفرما میشود. این اتوبوس لعنتی هم وارد جاده شده. نه اینترنت اپراتور لعنتی جواب میدهد و نه اینترنت اتوبوس. سکوتش را که میشکند، خواهش میکند که چیزی نگوید، چون نمیداند که چه بگوید. و سکوت میکند و سکوت میکند و سکوت میکند. من، لنگ در هوا، مضطرب، عصبی، مشوش. او سکوت است و سکوت است و سکوت. حتی یکی دو پیام بعدی را نمیخواند. نمیخواهد. نمیدانم. صبر میکنم و صبر میکنم که نحن صابرون. میرسم تهران، ذوقی نیست. به زور در مترو میچپم و موبایلم از روبروی چشمانم دور نمیشود. خانه ذوق همیشگی را ندارد. مادر خوشحالم میکند اما دیدارش ذوق همیشگی را ندارد. زن بیچاره گیر چه پفیوزهایی افتاده. پفیوزترینشان من که نزدش محبوبترین و عزیزترینم و سنگ صبور و مرهمش و حالا از فرط خستگی و درگیری ذهنی، دیدارش شوق همیشه را درونم بیدار نکرده. به جهنم؛ حالا انگار که همیشه هم قرار است با دیدار مادر روی ابرها راه بروم. یک بار هم سرم بساید به ابرها، یک و نیم متر پایینتر از باقی اوقات. انگار آسمان به زمین میآید. چه میبافم؟ ول کن رییس.
سکوت و سکوت و سکوت. سی و شش ساعت سکوت. سی و شش ساعت لنگ در هوایی. سی و شش ساعت استرس. طاقتم طاق میشود. میپرسمش که نمیخواهد هیچ بگوید؟ سکوتش را میشکند که نمیداند چه بگوید، که من دوست خوبی بودهام. میگویم که قرار هم نیست تغییری کند، من دوست و رفیقش باقی خواهم ماند، همیشه حامی. پی صحبت را میگیرد. عادی. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. انگار نه انگار که سی و شش ساعت مرگبار سکوت کرده، سی و شش ساعتی که از آن سوز و سرمای استخوانسوز ترمینال، سردتر بوده. من هم روند طبیعی را پی میگیرم. انگار نه انگار سی و شش ساعت به این صفحه نمایش لعنتی خیره شدهام منتظر یک پاسخ ولو کوتاه. انگار نه انگار که سی و شش ساعت است لنگهایم در هوا مانده.
عادی برخورد میکنم و ترس تمام وجودم را برداشته. ترس عادی ماندن. ترس پیش نرفتن. ترس از آنچه ماهیتش واقعا برایم مشخص نیست. حداقلش این است که گفتهام، نه؟ حتی اگر همین روند عادی را ادامه دهد و حتی اگر بگوید که نه. برای من لوزرصفت همین که اظهار کردهام هم گام بزرگیست. توقع پذیرفتنش را از چنین لعبتی داشتن؟ دستانش را هم اگر نگیرم و اگر نبوسمش هم، حالا میداند که دوستش دارم. حالا میداند که کسی در گوشهای دوستش دارد. شاید اطمینان نکند، شاید هرچه، ولی میداند. صحبت رسیدن و نرسیدن اگر باشد، تعارف که نداریم، من تلاش میکنم که بهتر شکست بخورم.
۱۳۹۵/۵/۱
۶۲. منها
یکی تو اتاق داره لباساش رو میپوشه که بره بیرون. بیرون توی هیاهوی خیابونهای مرکز شهر، یه سار میگیره دستش و شروع میکنه به ساز زدن و خوندن و مردم دورش جمع میشن. تو ساختمون پرالمان، از عملکرد کابینهی دولتش دفاع میکنه و جواب حملههای نمایندههای جناح مقابل رو میده. تو کافهی کوچیک آخر یه خیابون بنبست، اسپرسو درست میکنه و با مشتریهای کافه گپ میزنه. وسط یه دعوا تو محلههای زاغه نشین، یکی رو با چاقو میکشه. با دوست دخترش میره سینما و گالری و در تمام مدت فکر میکنه چهقدر از این رابطه ناراضیه و چه جوری باید تمومش کنه. با شوهر و پسرش میره شهربازی و فکر میکنه چهجوری باید خودش رو برسونه به برنامه کاری تا رئیسش اخراجش نکنه. آخر شب بر میگرده خونه و یه فنجون قهوه درست میکنه و میشینه یه گوشه.
آتیش شومینه هرچقدر هم که بزرگ باشه، جون کافی واسه روشن کردن حتی یه نقطهی اتاق رو نداره. کل اتاق تاریکه. یه صدای شلیک میآد، یه صدای فریاد، و یه صدای خش خش. بوی گوشت سوخته، بوی باروت، بوی جوهر کل اتاق رو برداشته.
۱۳۹۵/۴/۴
۶۱. پاچههاش بالا بود
از راه رسید، خسته و داغون. کیفش رو انداخت، عین این فیلم خارجیا کیفشون رو ول میدن رو زمین. کیفش افتاد شالاپی صدا کرد، ولی جیکش در نیومد. دیدم پاچههاش رو زده بالا، انگار که تو آب راه میرفته؛ بهش گفتم مسیح شدی رو آب راه میری پاچه میزنی بالا خیس نشی؟ یه پوزخندی زد و گفت دارم میرم. گفتم کجا؟ نگام کرد چیزی نگفت. تو نگاش هم غم بود و هم شادی، در منتها الیه ممکن هر کدومش. دیدم داره میره بالا، نمیدونم چجوری، ولی داشت میرفت بالا. رفت و خبری ازش نشد، هیچی هم ازش نموند جز اون کیف که شالاپی انداخت زمین و تمبونش که وقتی داشت میرفت گیر کرد این گوشه، آویزون، معلق، با پاچههایی که دمپاشون رو زده بالا.
۱۳۹۵/۳/۳۰
۶۰. حوالی نیمه شب
تابالا، حالا مدتهاست که صحبتی نکردهایم مدتهاست که تو بغ کردهای یک گوشه، زل زدهای به کناری که نمیدانم کجاست اما غلط نکنم اطراف آن سرو بیرون پنجره است. مدتهاست با همین شلوارک و همین پلیور نشستهای همینجا هی چای و قهوههایت سرد میشوند و سیگارت را باد پک میزند. نه حرفی میزنی و نه میخواهی حرفی بشنوی. همین باران و این خیابان برایت بس است انگار. تابالا، کافی نیست؟ چرا از لب پنجره پایین نمیآیی؟ نه اینکه از آن بالا بپری پایین و پرواز کنی و وقتی فرود آمدی تنها تنذبیجان لهیدهات غرق دل خون در برابر دیدگانم باشد. چرا بلند نمیشوی بیایی روی تخت، زیر این کتابها و گلدانها و مجسمهها، پتو را بپیچی دور ساقهای برهنهات، تکیه بدهی به بالشت بزرگت، قهوه جوش روی عسلی را روشن کنی و تا قهوهات حاضر شود دست بکشی روی فرشی که به حای رومیزی انداختهوای زیر قهوهجوش و لطلفت زبرش لذت ببری؛ بعد، ماگ قهوه در دست عینک زرشکی رنگت را بزنی و بخوانی و باخ و بتهوون گوش دهی و با دخترهایمان – همین گلدانهای این سو و آن سوی اتاق – صحبت کنی، آخر شب هم خودکار مشکیت را در دست بگیری و روی کاغذهایی که این جا و آن جا لای خرت و پرتها پیدا کردهای شروع کنی به نوشتن؟ من هم میروم از قنادی سر کوچه یک جعبه شیرینی کشمشی برایت میخرم تا تو باز هم از دستپخت مادام و موسیو تعریف کنی و دانههای شیرینی را از روی پیراهنت جمع کنی و بخوری و بگویی: «شیرینیای مادام یه اتمش هم نباید نخورده باقی بمونه». آخر شب هم مینشینی لب پنجره، ساقهای برهنهات را میاندازی بیرون، تابشان میدهی و سیگاری روشن میکنی و به من میگویی باید در شب غرق شویم، هر دویمان، همین حالا، و دود سیگارت همهجا را محو میکند.
۱۳۹۵/۳/۱۶
۵۹. سکنی در سکوت
یک عالم تصویر تو ذهنم دارم که نمیدونم چهجوری باید تو قالب این کلمهها ترسیم کنمشون. یک عالم اتفاق، یک عالم پدیدههای جورواجور. تودههای رنگ معلق تو آسمون و فضای اطراف، رودخونههای خروشان وسط خیابونهای شهر، آدمها و موجودات ذیشعوری که هیچکس جز من نمیبیندشون. آرامشی که جز ما هیچ کس درکش نمیکنه؛ تو هیاهوی خیابونها و کافهها یا تو سکوت کر کننده و گرمای کلافه کنندهی کوچهها و پس کوچهها. نمیشه. این لعنتیها کلمه نمیشن، تصویر نمیشن. هرچی مینویسم اونی که باید بشه نمیشه. اون حسی که خودم دارم رو به خودم هم منتقل نمیکنه چه برسه به اونایی که نمیدونم کوچکترین قرابتی با این خزعبلاتی که میخوام بهشون منتقل کنم داشتن یا نه؟ هرچی مینویسم نمیشه، کج و کولهاس، نمیتونم یه قطعه درست از توش دربیارم. نمیچسبن به هم، جفت هم نیستن. خودشون یه قاب کج و کولهان، یه دیوار کج، یه چه میدونم یکی دیگه از اون تصویرهای ذهنی لعنتی که نمیتونم بیان کنم.
کلمهها مدیوم خوبی نیستن. تصویرها هم مدیوم خوبی نیستن. موسیقی هم حتی مدیوم خوبی نیست برای انتقال و نشون دادن این لعنتیها به بقیه. سکوت اما مدیوم خوبیه؛ بهترین مدبومه سکوت. سکوتی که توش به همه این تصویرها دقت میکنم، همهی این جهان موازی رو زیر نظر دارم. سکوتی که راهی جنون میکندم. سکوتی که انگشت بقیه رو میگیره به سمتم و ماشهی خندههای استهزا رو میکشه و چشمهای نگران ترسیدهاشون رو تو کاسهی سرشون میچرخونه.
و من بهشون نگاه میکنم و پوزخند میزنم و عصبانی میشم از اینکه اونا نمیدونن اینجا چه خبره، خسته از اینکه این لعنتیها رو نمیشه به تصویر کشید و فقط باید نگاه کرد.
۱۳۹۵/۱/۱۳
۵۷. شبی که خواهیم خوابید
تابالا، میدانی؟ در افسانهها خواندهام که یک روز شبی میرسد آرام. روستاییها میگفتند آن شب آسمان بنفش خواهد بود. نه بنفش جیغ. یک بنفش موقر و سنگین، مانند همان لباس شبی که دوستش داری و هر وقت فکر میکنی مهمانی مهمی دعوتیم تنت میکنی. یادم است جایی در افسانه خواندم که ماه آن شب پر نورتر از همیشه خواهد درخشید و بزرگتر از همیشه خواهد بود. شاید به بزرگی یکی از آن پیشدستیهای سفیدی که گفتهای فقط برای میوه استفاده کنیم.
آن شب، از سر شب، آتش روشن میکنیم و ساز میزنیم و میخوانیم و میخندیم و میرقصیم. قهوه هم مینوشیم اما تنها یک فنجان. یک فنجان کوچک؛ چون بیش از یک فنجان کافئین بدخوابمان میکند و این همان چیزیست که آن شب نمیخواهیم. یعنی هیچ شبی نمیخواهیم. بعد تابالا جان، به خانه میرویم و هر یک داستانی میخوانیم و بعد میخزیم روی تختخوابمان که راحتترین نقطهی دنیاست، گرم و نرم و آرام. آن شب تابالا، پیش از سرآمدن شب، درست همان لحظهای که باید، پس از کمی عشق بازی در آغوش هم به خواب میرویم. خوابی عمیق و آرام. آن شب مفهوم کابوس تعریف نشده باقی خواهد ماند و جایش در لغتنامهها خالی.
اما تابالا، همهی اینها را من در افسانهها خواندم و از دهان پیرمردهای روستا و پیرزنهای ده بالا شنیدهام. هرگز شنیدهای افسانهای، واقعیت شود؟
۱۳۹۴/۶/۱۰
۵۰. قهر کردیم؟ قهرمون دادن؟
و من فکر میکنم به اینکه قهر کردیم؟ قهرمون دادن شاید. تو فکر کن، هر وقت قلم دستت میگیری، تا میآی بذاریش رو کاغذ و برقصونیش یهو یکی میآد میگه فلانی، ول کن اون رو بیا کارت دارم؛ یا وسط کارت یهو میآد خزعبل میبافه به هم و میره رد کارش. اون که میره؛ تو میمونی و یه متن نصفه نیمه و رشتهی کلامی که از دستت در رفته و دیگه نمیآد تو دستت. تو فکر کن همینها رو مینویسی، میذاری رو وبلاگ، کسی نمیخونه. قهر میکنه دستت خب. بخوای نخوای قهر میکنه، نمیره سمت نوشتن.
تو فکر کن هر وقت دهن باز کردیم، گفتن باز این علامه دهر اومد؛ تا اومدیم یه چی بگیم، گفتن تو که همهچی رو نمیدونی. تا یه حرفی زدیم، گفتن تو چرا انقدر سیاهی، انقدر بدبینی، میمیری یه بار عین آدم حرف بزنی؟ خب ما هم دهنمون رو بستیم. دیگه حرف نزدیم. انقدر نگفتیم که صدامون از یادمون رفت. از یاد بقیه هم رفت؛ شد لالمونی. چسبید این زبون به دهن.
تو فکر کن هر وقت گوش کردیم، چی شنیدیم؟ ارزش داشت اون چیزایی که شنیدیم؟ اینکه با فلانی رفته بیرون و با فلانی بستنی خورده ارزش داشت؟ تو تاکسی، اول صبحی که داری میری سر کار، حرفهای راننده و مسافرا که میگفتن چرا نجفی رو رد صلاحیت کردن، چرا مرتضوی رو زندان نکردن، چرا هشتاد و هشت اون کارا رو کردن، ارزش داشت؟ حرفهای صدتا یه غاز، خبرای زرد، شایعهها، نصیحتهای زنگ زده، ارزش داشت؟ نداشت. این شد که گوشمون دیگه نشنید، بهتر بود اینجوری.
تو فکر کن هر جا رو نگاه کردیم، حالمون به هم خورد، اعصابمون داغون شد. مادرایی که سر بچههاشون داد میزدن؛ بچههایی که با لباسهای کثیف و گشاد تو عباسآباد گل و فال میفروختن؛ کارتنخوابایی که انقد کشیده بودن دیگه هیچوقت از جاشون بلند نمیشدن؛ پلیسهایی که به لباس تن مردم گیر میدادن؛ اعتراضایی که با خون و خونریزی خفه میشدن؛ بیلیاقتهایی که با پارتی و داستان سرور میشدن. چی داشت این دنیا که ببینیم؟ جنگ، گرسنگی، بدبختی. خسته شدن چشمامون، دیگه نای دیدن نداشتن بدبختا.
خلاصهاش اینکه، گمون کنم قهرمون دادن، ما قهر نکردیم.
۱۳۹۳/۱۲/۵
۴۳. ماجرای راننده
۱۳۹۳/۸/۸
۳۴. ال
-«بیخیال. ال؛ تو چرا چیزی چاپ نمیکنی؟ ناشره خیلی از تو و کارات خوشش اومده. هی به من زنگ میزنه و پا پِی میشه. میگه حتما میخواد باهات کار کنه.»
۱۳۹۳/۲/۳۱
۲۸. سم مهلک
۲۷. رولت روسی
نشستیم جلوی همدیگه. تو خونهی من. اتاق پذیرایی. رو صندلیای چوبیم. یه بطری ویسکی آوردم و دو تا لیوان. نمیخواستم. نمیخواست. اسلحه رو برداشتم. فشنگ رو گذاشتم توش و چرخوندم. گذاشتمش روی میز. سنگ، کاغذ، قیچی. خب، کاغذ سنگ رو شکست میده و من باید شروع میکردم. سیگارم رو روشن کردم و دوباره گفتم قرار نیست خشاب بچرخه؛ اینجوری شیشمین شلیک، حتما مرگبار میشد. یه پک زدم. ماشه رو کشیدم. چیک. زنده بودم. دادمش دست طرف. سیگار نمیکشید. چیک. دادش دست من. پک آخر رو زدم. چیک. دادمش دست طرف؛ دستش خیس بود. چیک. دادش دست من، شلیک پنجم بود و پنجاه درصد احتمال مرگ. سیگار رو روشن کردم. کشیدمش. کامل. لوله رو گذاشتم روی شقیقهام، مردد بودم. چشمام رو بستم و با خودم فکر کردم زندگی من هیچچیز جالب توجهی نداره، اگه این شلیک گلوله رو تو سرم خالی کنه، چیزی رو از دست ندادم. تازه این یه بازیه و برنده کسیه که بمیره. اگه بمیرم، بازی رو هم بردم. یکی از معدود بردهای زندگیم. شلیک کردم. چیک. نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم. شدید میخندیدم. شاید چون باید زنده میموندم و زندگیم ادامه داشت. شاید چون میدونستم الان میمیره. یه سیگار دیگه روشن کردم. دادمش دست طرف. گذاشتش روی شقیقهاش. تیک، تاک، تیک، تاک. لحظهها میگذشتن. دستش میلرزید و لرزشش رفته رفته بیشتر هم میشد.
- بکش اون ماشه کیری رو.
عصبی شده بودم. منتظر بودم که بمیره و من مرگش رو ببینم. قانون بازی همین بود. اون باید میمرد. برنده باید میمرد. اون حرومزادهی لعنتی باید میمرد. چونهاش لرزید. چشماش قرمز شده بود.
- بجنب لعنتی، یالا حرومزاده، بکشش.
نگاهم کرد. مضطرب بود. یهو زد زیر گریه. زار میزد و به پهنای صورتش اشک میریخت. دستش خیلی ناجور میلرزید اما لولهی روولور هنوز رو شقیقهاش بود.
-بیخیال! حتی نمیتونی بهش فکر کنی. داری مثل یه بچهی کثیف و گشنهای که درد میکشه عر میزنی. بکشش اون سگ مصب رو!
گریه میکرد. عصبی بودم و صدای گریهاش عصبیترم میکرد. لیوان رو برداشتم و همون مقدار کمی که اول بازی ریخته بودم، سر کشیدم. یه سیگار دیگه روشن کردم. به پنجره نگاه کردم. شهر پر سر و صدا بود. پر ماشینهایی با چراغهای روشن. پر مغز فندقیهای احمق. خونه پر از صدای گریهی اون. پر از تاریکی قهوهای رنگ دوست داشتنی خونهی من.