‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمرگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمرگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵/۹/۵

۷۵. حالا چی؟

   تمام خرت و پرت‌هایم را جمع کرده‌ام که برای یک هفته برگردم به تهران، تجدید دیدار با خانواده – بیش‌تر برای خاطر آن‌ها، آن‌ها مشتاق‌تر از من‌اند به دیدار – و استراحت و چرخ زدن و چند ساعتی تنها بودن، گنجی که در خانه نصیبم می‌شود و سرتاسر روزهایی که در کسوت دانش‌جو در آن شهر لعنتی می‌گذرانم نصیبم نمی‌شود. چه در خواب‌گاه، چه در دانش‌گاه و چه در کافه‌ها و خیابان‌ها. تنهایی‌اش کیفیت تنهایی خانه را ندارد. خرت و پرت‌هایم را جمع کرده‌ام. کوله به پشت و ساک به دست منتظرم تا صندوق لعنتی اتوبوس باز شود و بارم را تحویل دهم. سرمای استخوان سوز هوا تا فی‌خالدونم نفوذ کرده. به‌زور سیگاری روشن می‌کنم. از هشت و نیم صبح در این خیابان‌ها می‌چرخم. با ده نفر صحبت و بحث و جدل و دعوا کرده‌ام و مهم‌ترین ملاقاتم دستی‌دستی از دستم رفته و حالا که بیست دقیقه مانده به یازده شب، فوج فحش را زیر لب جاری کرده‌ام. از هوای سرد گرفته تا رییس دانش‌گاه و معاون وزیر و نهاد رهبری تا همین گوسفندهایی که به اسم دوست و آشنا هرروز مجبورم سر و کله‌ای بهشان زده باشم و بحث بی‌نتیجه‌ای بکنم. سرمای استخوان سوز هوا امانم را بریده. سیگارم هم بد موقع تمام می‌شود؛ دومی را روشن کنم زیادی‌ست و این یکی کافی نبوده. بدبختی که باز آید گوز وقت نماز آید. وضع ما. به این فکر می‌کنم که سر یک گوشی قراضه، نوتیفیکیشن یک پیام را ندیده‌ام و بعد هم بالاجبار و بدون برنامه‌ریزی قبلی کاری فوری اما نه چندان ارزشمند پیش آمده و همه با هم دست به دست هم دادند تا مهم‌ترین ملاقات امروزم دستی دستی از دستم برود. قرار بود ببینمش، قرار بود از احوالش بپرسم، ببینم می‌شود آرام‌ترش کرد یا نه. سر همین مزخرفات نشد. فقط چند دقیقه‌ای در جمع تماشایش کردم و صدایش را شنیدم. آن‌قدری نگاهش کردم که برای این یک هفته کفایت کند. سیر نشدم اما. سیری ندارد که. کنارش که می‌ایستی جهان شکل دیگری می‌گیرد. شاگرد راننده می‌زند روی شانه‌ام که یعنی کجایی؟ بیا ساکت را تحویل بده و برو بنشین روی صندلی گرم و نرمی که انتظارت را می‌کشد. خیره خیره به موهایی که پشت سرم بسته شده نگاه می‌کند. کلیشه‌های احمقانه. اهمیتی ندارد، نمی‌تواند داشته باشد. ساک را تحویل می‌دهم و می‌تمرگم روی صندلی شماره سیزده، تک صندلی مجاور در. این ردیف کاملا برای من است. موبایل را از جیبم در می‌آورم و مکالمات جدید و قدیمیم با چند نفر را مرور می‌کنم. سرم درد می‌کند. خسته‌ام. از هشت و نیم صبح در این خیابان‌های لعنتی. از هشت و نیم صبح و هیچ یک از ملاقات‌ها سودی نداشته؛ یا خستگی صرف بوده، یا خستگی مزین به عصبانیت. از هشت و نیم صبح فقط دوندگی بدون هیچ محصولی. تنها بخش خوب روز، به‌ترین بخش روز، به‌ترین بخش هفته، همان چند دقیقه‌ای بود که روبروی آتلیه ۴ در حال استراحت بود و به تماشایش ایستادم. می‌روم سراغ مکالماتم با او. یک عذرخواهی به‌خاطر ناهماهنگی ایجاد شده و یک حال و احوال. بعد می‌گویم

-  فلانی
-  جان
-  جانت بی بلا. می‌گم...
-  ؟؟؟
-  چیزه، هیچی

   انگار گفتنش کار ساده‌ای‌ست. انگار این‌که جراتت را جمع کنی، نیرویت را جمع کنی و بگویی دوستش داری کار آسانی‌ست. من احمق با خودم چه فکر کرده‌ام؟ چه لزومی دارد گفتنش؟ شکست که هم‌راه همیشه‌ی ماست. می‌خواهم نگویم. تصمیم می‌گیرم که نگویم و صحبت را منحرف کنم به سمت و سوی دیگری. او اصرار می‌کند که بگویم و هیچی که معنا ندارد. من در برابر چشمانم از هر دری سخنی‌ست. یک منتها الیه کادر دیدم «عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ»، صدایی از درون سرم که «اگه نگی خیلی خری» و «بگو به‌ش بابا، جون به لب کردی من رو. بگو به‌ش آزار نده خودت رو». خیلی بی‌مقدمه می‌نویسم:

-  ببین یه مساله‌ای هست که من فکر می‌کنم تو حق داری و باید بدونی.
-  راجع به چی هست؟
-  راجع به تو
-  خب؟
-  ببین فلانی،من ازت خوشم اومده و حتی خیلی بیش‌تر. می‌دونم خیلی یهویی گفتم ولی خب تو حق داشتی که بدونی

   چند دقیقه‌ای سکوت حکم‌فرما می‌شود. این اتوبوس لعنتی هم وارد جاده شده. نه اینترنت اپراتور لعنتی جواب می‌دهد و نه اینترنت اتوبوس. سکوتش را که می‌شکند، خواهش می‌کند که چیزی نگوید، چون نمی‌داند که چه بگوید. و سکوت می‌کند و سکوت می‌کند و سکوت می‌کند. من، لنگ در هوا، مضطرب، عصبی، مشوش. او سکوت است و سکوت است و سکوت. حتی یکی دو پیام بعدی را نمی‌خواند. نمی‌خواهد. نمی‌دانم. صبر می‌کنم و صبر می‌کنم که نحن صابرون. می‌رسم تهران، ذوقی نیست. به زور در مترو می‌چپم و موبایلم از روبروی چشمانم دور نمی‌شود. خانه ذوق همیشگی را ندارد. مادر خوش‌حالم می‌کند اما دیدارش ذوق همیشگی را ندارد. زن بیچاره گیر چه پفیوزهایی افتاده. پفیوزترینشان من که نزدش محبوب‌ترین و عزیزترینم و سنگ صبور و مرهمش و حالا از فرط خستگی و درگیری ذهنی، دیدارش شوق همیشه را درونم بیدار نکرده. به جهنم؛ حالا انگار که همیشه هم قرار است با دیدار مادر روی ابرها راه بروم. یک بار هم سرم بساید به ابرها، یک و نیم متر پایین‌تر از باقی اوقات. انگار آسمان به زمین می‌آید. چه می‌بافم؟ ول کن رییس.
 
   سکوت و سکوت و سکوت. سی و شش ساعت سکوت. سی و شش ساعت لنگ در هوایی. سی و شش ساعت استرس. طاقتم طاق می‌شود. می‌پرسمش که نمی‌خواهد هیچ بگوید؟ سکوتش را می‌شکند که نمی‌داند چه بگوید، که من دوست خوبی بوده‌ام. می‌گویم که قرار هم نیست تغییری کند، من دوست و رفیقش باقی خواهم ماند، همیشه حامی. پی صحبت را می‌گیرد. عادی. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. انگار نه انگار که سی و شش ساعت مرگ‌بار سکوت کرده، سی و شش ساعتی که از آن سوز و سرمای استخوان‌سوز ترمینال، سردتر بوده. من هم روند طبیعی را پی می‌گیرم. انگار نه انگار سی و شش ساعت به این صفحه نمایش لعنتی خیره شده‌ام منتظر یک پاسخ ولو کوتاه. انگار نه انگار که سی و شش ساعت است لنگ‌هایم در هوا مانده.

   عادی برخورد می‌کنم و ترس تمام وجودم را برداشته. ترس عادی ماندن. ترس پیش نرفتن. ترس از آن‌چه ماهیتش واقعا برایم مشخص نیست. حداقلش این است که گفته‌ام، نه؟ حتی اگر همین روند عادی را ادامه دهد و حتی اگر بگوید که نه. برای من لوزرصفت همین که اظهار کرده‌ام هم گام بزرگی‌ست. توقع پذیرفتنش را از چنین لعبتی داشتن؟ دستانش را هم اگر نگیرم و اگر نبوسمش هم، حالا می‌داند که دوستش دارم. حالا می‌داند که کسی در گوشه‌ای دوستش دارد. شاید اطمینان نکند، شاید هرچه، ولی می‌داند. صحبت رسیدن و نرسیدن اگر باشد، تعارف که نداریم، من تلاش می‌کنم که به‌تر شکست بخورم.

۱۳۹۵/۶/۲۶

۷۱. به منها نیازی هست؟

   «ببینید، در واقع این شما و مشکلاتتون نیستید که قرص‌ها به عنوان یه عامل خارجی اومدن و می‌خوان مشکلات رو که بخشی از وجود شماست ازتون بگیرن و بهتون تسلط پیدا کنن؛ بلکه این شمایید و مشکلات عوامل خارجی و مزاحمی هستن که قرص‌ها به از بین رفتن و رفع و رجوعشون کمک می‌کنن و به شما اجازه می‌دن خودتون باشید بدون مشکلات و افکار آزار دهنده‌ای که اضافه‌ان»

   روی صندلی نشستم و دارم به حرف‌های پزشک گوش می‌دم. بهش گفتم که ده روزه یادم می‌ره قرص‌هام رو بخورم. حقیقت اینه که تعمدا یادم می‌ره البته. نمی‌گم بهش. می‌گم که من غذا خوردن هم یادم می‌ره بعضی وقت‌ها، راست هم می‌گم. بهش می‌گم که این قرص‌ها می‌تونن یه مدل جدیدی من رو غمگین کنن، افسرده‌ام کنن. چه مدلی؟ از چه طریقی؟ اینکه وقتی این‌ها رو می‌خورم احساس می‌کنم احوال الان من ساختگیه. نمی‌دونم، یه همچین چیزی.

   «بنده اون دفعه هم خدمتتون عرض کردم؛ آسنترا یه‌کم طول می‌کشه که جواب بده و نشانه‌هاش بروز پیدا کنن؛ غالبا هم نشانه‌های یکی یکی بروز پیدا می‌کنن. یه دوره‌ی مصرف میان مدت تا طولانی مدت داره. باید صبر و حوصله داشته باشید»

   نشونه‌هاش؟ نشونه‌هاش چین؟ اینکه مغزم خالی بشه؟ اینکه ایده‌هام فرار کنن؟ اینکه آشوب رو بدم بره به قیمت صحرا شدن؟ لااقل اگه آشوب باشه مشکل اینه که نمی‌شه سازماندهی کرد، نمی‌شه جمع و جورش کرد. وقتی صحراست چی؟ تو صحرا اصلا چیزی هست که بخوای جمع و جورش کنی یا پهنش کنی؟ همه‌اش خالیه دیگه. همه‌اش هیچیه. اگه خوب شدن اینه می‌خوام صد سال بهتر که نشم هیچ، صدبار بدتر از این هم بشم. از وقتی نشونه‌های شروع کردن بروز پیدا کردن حالم یه شکل جدیدی خرابه. فرقش چیه؟ اینجوری خراب یا اونجوری خراب. اونجوری خراب مطلوب‌تره حتی. لااقل وسط اون آشوب و بلوا، چارتا ایده و فکر خوب هم پیدا می‌کنی. اون تلاطم نشات یه کوفتی می‌شه لااقل.
 
   «من با اجازه‌ات دوز قرص رو می‌برم بالا، می‌کنمش هفتاد و پنج. فقط الان چون چند روز نخوردی با بیست و پنج شروع کن، ده روز دیگه برسون به هفتاد و پنج. قرص خوابت رو هم من دوزش رو بیش‌تر می‌نویسم، صد می‌نویسم این دفعه، اون ولی با خودت. اگه خوابت نبرد دوتاش کن اگه زیاد خوابت برد نصفش کن اگه نخواستی بخوابی و مشکلی فکر کردی نداری نخور. آسنترات با ما ولی. تقسیم کار می‌کنیم. خواب با تو آسنترا با ما»

   من نشونه‌ها و مشکلات دیگه‌ای رو هم می‌گم ولی صحبت زیادی درباره‌اشون نمی‌شه. به جز قرص، هیچ راهکاری ارائه نمی‌شه. هیچ تلاشی نمی‌شه که ریشه‌ی مشکل (اگر اصلا مشکلی هست) پیدا بشه. انگار که این مولکول‌های این قرص‌ها می‌خوان برن تو عصب‌های مغزم مشکلات رو پیدا کنن و به خاک و خون بکشنشون. مثل این انیمیشنایی که واسه بچه‌ها درست می‌کنن.
 
پا می‌شم می‌آم بیرون. یه سیگار روشن می‌کنم و راه می‌افتم سمت ایستگاه. به حرف‌های اولش فکر می‌کنم. واقعا افسردگی یه عامل اضافیه؟ واقعا باید کنده بشه و بیافته دور به زور این قرص‌های سفید رنگ؟ من این احساس رو ندارم. من همه‌ی چیزیم که الان هستم. افسردگیم هم یه بخشی از وجودمه. یکی از ویژگی‌هامه. یه کوفتی دردی زهرماری، هرچی که هست از وجودمه. همینجوری که دود سیگارم رو می‌دم بیرون، فکر می‌کنم که اگر این نباشه من ناقصم، ابترم، یه چیزی کم دارم. این کوفتی باید باشه. این نباشه من یکی دیگه می‌شم اصلا. اصلا من این لعنتی رو دوستش دارم، نمی‌خوام بره. دو فردا دیگه شاید خسته شد از دستم بلند شد جمع کرد بار و بندیلش رو رفت. الان اما اگه بندازمش بیرون درست نیست. اصلا خلاف رسم مهمون‌نوازیه. تو مرام من نیست این چیزا.

   سیگارم رو زیر پام خاموش می‌کنم، تن زار و نزارم رو ول می‌دم رو صندلی اتوبوس. مقصدم نمی‌دونم کجاست؛ اما می‌دونم داروخونه نیست. هوا خیلی گرمه. ایرفونمم خراب شده بدبختی.