‏نمایش پست‌ها با برچسب مرگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مرگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵/۵/۱۱

۶۴. با دست

کشتن آدم‌ها با دست لذت دیگری دارد. این‌که کسی را آماج مشت‌هایت کنی و آن‌قدر به صورتش مشت بزنی که صورتش صد چاک شود و از هر چاک خون روی صورتش جاری شود، لذت دیگری دارد. این‌که دست‌هایت را دور گردن کسی گره کنی و با بیش‌تر کردن فشار و تنگ‌تر کردن گره، شدید‌تر شدن دست و پا زدنش و التماسش برای زندگی را ببینی، لذت دیگری دارد. کشتن آدم‌ها با دست، ملموس‌تر است. وقتی کسی را با دست می‌کشی، او را واقعا کشته‌ای. حق مطلب را بهتر ادا کرده‌ای. وقتی با دست کسی را می‌کشی، تدریجا به مرگ نزدیکش می‌کنی. انگار که با ضربه‌ی اول، دوباره متولدش می‌کنی. وقتی با دست کسی را می‌کشی، بیش‌تر می‌شناسیش. با دست می‌توانی مقتول را، آن طور که شایسته و سزاوارش است، بکشی. هوایی که بعد از کشتن کسی با دست از ریه‌هایت می‌دهی بیرون، آرامشی وصف ناشدنی به ارمغان می‌آورد. سیگاری که بعد از کشتن کسی با دست‌هایت می‌کشی، مزه‌ی منحصر به فردی دارد. با دست که کسی را می‌کشی، همه‌چیز دوست داشتنی‌تر است. با دست کشتن، هنرمندانه است.

اسلحه که دستت می‌گیری، همه‌چیز خیلی مکانیکی می‌شود. همه چیز از اصل می‌افتد. دیگر هیچ احساسی وجود ندارد. یک شلیک و تمام. نهایتش، برای این‌که عصبانیتت را رفع کنی، هشت شلیک و تمام. همه‌چیز مکانیکی است. دیگر آن‌طور که باید و شاید از خجالت طرف در نیامده‌ای. او را کشتی، اما نه آن‌طور که سزوارش بوده. دیگر آن طور که باید آرام نیستی و دیگر سیگارت مزه‌ی خاصی نمی‌دهد.

سوءتفاهم نشود. نه این‌که من کسی را کشته باشم؛ اما درباره‌اش فکر که کرده‌ام. تصورش را که کرده‌ام. شما نکرده‌اید؟ لعنت بر آدم دروغ‌گو.

۱۳۹۳/۱۲/۵

۴۳. ماجرای راننده

   سوار شو، سوار شو مرد؛ می‌توانیم با هم بخشی از مسیر را برویم. خجالت نکش، این‌همه مفت‌سوار اینجا و آنجای این بزرگراه ول می‌چرخند و کسی سوارشان نمی‌کند؛ حالا که بخت به تو رو آورده و کسی می‌خواهد مفتی سوارت کند، خجالت می‌کشی و سوار نمی‌شوی؟ بالا بیا. آفرین.

  آن بالا را می‌بینی؟ آن تپه‌ی زرد رنگ؟ آنجا خانه‌ی من است. بهار که می‌شود، صد رنگ می‌شود. شاید هزار رنگ؟ آن‌قدر گل و گیاه دارد که نمی‌توانی حسابش را داشته باشی. گل‌های زرد و قرمز و ارغوانی. راستی، تو می‌دانی ما چند تا رنگ داریم؟ یعنی از نظر تعداد، چند عدد رنگ داریم؟ اصلاً تعدادشان متناهی است یا نامتناهی؟ رنگ جدید و کشف نشده چه؟ چنین چیزی داریم؟ هان؟ یعنی می‌شود طیف تجزیه خورشید رنگی داشته باشد که ما ندیده‌ایم و از زیر دستمان دررفته است؟ یا رنگی که در نور خورشید وجود نداشته باشد؟

   به‌هرحال، ‌آنجا خانه‌ی من است؛ به آنجا که برسیم کمی استراحت می‌کنیم. تو هم باید استراحت کنی. کمی قهوه دارم؛ می‌توانیم با هم فنجانی قهوه بنوشیم. کمی هم پاستا درست خواهم کرد؛ به روش ایتالیائی، رویش را هم با سس و هویج و فلفل دلمه‌ای آب‌پز و گوشت چرخ‌کرده‌ی تفت‌داده شده پر می‌کنم. از همان‌ها که عکس‌هایش آدم را به هوس می‌اندازد. از همان‌ها که اسیدکلریدریک معده را به قلیان می‌اندازد. کمی هم سیب‌زمینی برایت خواهم پخت که در راه غذایی برای خوردن داشته باشی و از گرسنگی نمیری. این بدترین نوع مرگ است؛ مردن از گرسنگی. می‌دانی چند صد هزار نفر در جنگ‌ها به خاطر گرسنگی مرده‌اند؟ خیلی زیاد. اگر دوست داشته باشی، کنسرو لوبیا و ماهی هم دارم، به‌علاوه‌ی چند بسته کالباس. می‌توانم چندتایی بهت قرض بدهم. بالاخره، همان‌طور که گفتم، در سفر خوراک مهم است.

   من شال و کلاه و لباس گرم اضافی هم دارم، اگر می‌خواهی به کوه بروی، می‌دهمشان به تو. آنجا هوا سرد است، خیلی سرد. به همان اندازه که هیتلر را در روسیه شکست داد؛ حتی بیش‌تر از آن. ممکن است حتی یخ بزنی. چند دست لباس گرم حتماً به کارت می‌آید؛ اصلاً ضروری است. 

   اگر بخواهی حتی می‌توانی کم بخوابی. روی کاناپه. از نظر من که اشکالی ندارد. من کاناپه‌ی راحتی دارم. زرد رنگ، با گل‌های رز قرمز. البته نه گل‌های رز واقعی. طرح گل رز، از آن برجسته‌ها نه، از آن چاپی‌ها. پر گل است، اما بو ندارد. چون گفتم که، همه‌ی گل‌هایش طرح‌های چاپی است. این‌طور بهتر است. فکر کن بخواهی چرتی بزنی و تمام مدت خار گل، آن‌هم خار گل رز، در بازوها و ران‌ها و معذرت می‌خواهم، ماتحتت فرو برود. چه احساسی خواهی داشت؟ قطعاً خوشایند نخواهد بود. اصلاً چیز خوبی نیست؛ اما جنس پارچه‌ی کاناپه‌ام، به همان لطافت گلبرگ‌های رز است. انگار پارچه را از رز ساخته‌اند.

   تلویزیون هم دارم. به‌علاوه‌ی یک گرامافون و کلی صفحه‌ی وینیل. می‌توانیم با هم کمی موسیقی گوش بدهیم. تو چه جور موسیقی‌ای دوست داری؟ ری چارلز؟ آرمسترانگ؟ بتهوون؟ شوپن؟ من کلی وینیل جز و سول و کلاسیک دارم. چندتایی هم راک. دیگر چیزی نمانده، به‌زودی خودت همه‌اش را خواهی دید. همه‌ی همه‌اش را. در زیرزمین خانه‌ام چند کلکسیون دارم. تو چرا حرف نمی‌زنی؟ راحت نیستی؟ کلکسیون‌هایی از...

-   ما هرگز به آنجا نمی‌رسیم، مردک احمق لعنتی.

[جیغ لنت آزبست] [بوی لاستیک سوخته] [بنگ!]

۱۳۹۳/۸/۸

۳۴. ال

   باران شدیدی می‌بارید. مرد یقه‌ی پالتویش را کمی بالاتر کشید و در جیب‌هایش به دنبال پاکت سیگار و فندک‌اش گشت. خیابان تاریک و خلوت بود. از بالاتر صدای موتور ماشین‌ها شنیده می‌شد. برگ‌های کمی به درختان باقی بود. از اکثر پنجره‌ها نوری نمی‌تابید. مرد عجله‌ای نداشت. کافه تا دیروقت باز بود. زیرِ طاقیِ ساختمانی ایستاد و سیگاری روشن کرد. به باران، به جوی آب و به درخت‌ها نگاه می‌کرد و از بوی باران لذت می‌برد. صدای جر و بحث دختر و پسری از درون ساختمان شنیده می‌شد. علاقه‌ای نداشت. پک آخر گلویش را اذیت کرد. مسیر را با سرعت بیش‌تری در پیش گرفت. لباس‌های سیاه رنگ‌اش، در شب گم‌اش می‌کردند.

   کافه، گرمای مطبوعی داشت اما بوی بخار آب و سنگینی آن، حالت خوبی نداشت. به انتظار یک میز کوچک خالی، جلوی پیش‌خوان نشست. در جمعیت به دنبال آشنایی گشت. چند نفری را به چهره می‌شناخت اما تعاملی نداشت.

- «چطوری ال؟»
- «هی، نیک! مث همیشه؛ نه خوب و نه بد. تو چطوری؟»
- «خسته. امروز کار زیاده. می‌بینی که. خوش می‌گذره؟»
- «می‌گذره.»

ال روزنامه را از جیب پالتو بیرون کشید.

- «چی می‌خوری ال؟»
- «فعلا یه کم بیسکوییت، اگه داری.»
- «دارم. نوشیدنی؟»
- «الان نه.»

   ال همین‌طور که صفحات روزنامه را نگاه می‌کرد، مواظب بود میز دو نفره‌ای خالی نشود و او از دستش بدهد. یکی دو بیسکوییت خورده بود که میز مورد علاقه‌اش، خالی شد. سریع به سمت میز رفت. حتی صبر نکرد روی میز را تمیز کنند. این میز، در گوشه قرار داشت. سر و صدای کم‌تری به آن می‌رسید و دید خوبی به کل کافه داشت. پنجره کناری هم منظره خوبی از خیابان، درخت‌ها و پیاده رو را نشان می‌داد. ال همیشه گوشه‌ها را دوست داشت. پالتو را به پشتی صندلی آویزان کرد و پاکت سیگار را روی میز گذاشت. دستمالی زیر دستش پهن کرد و به جای زیرسیگاری از آن استفاده کرد. از روزنامه، چند مطلب را سرسری خواند و رد شد.

- «لااقل می‌ذاشتی رو میز رو جمع می‌کردم، ال.»
- «خب همین الان جمع‌اش کن، هرولد. یه امریکانو و یه زیرسیگاری هم برام بیار.»
- «امر دیگه؟»
- «اگه کاغذ خالی داری هم چندتا برام بیار.»
- «باشه...»

   ال هیچ‌کدام از دفترچه‌هایش را با خودش نیاوده بود. کمی به مشتری‌های کافه نگاه کرد. کمی هم گوشش را تیز کرد تا ببیند درباره چه صحبت می‌کنند. بحث‌ها به نظرش سطحی می‌آمدند و مشتری‌ها را دوست نداشت. یک خود بزرگ‌بینی و احساس برتر بودن بی‌دلیل و پوچ را در وجودشان احساس می‌کرد. سعی کرد توجهی نکند. سیگار دیگری روشن کرد. چشم‌هایش را بست. به صدای هم‌نوازی ساکسیفون و پیانوی جزی که داشت در کافه پخش می‌شد گوش داد. هرولد قهوه‌اش را آورد. پنج برگه‌ی بزرگ آ۴ هم همراهش بود، و یک زیر سیگاری دو نفره.

- «مرسی»

   ال حوصله نوشتن نداشت. مخصوصا که سر و صدای کافه و هوای گرفته‌اش اذیت‌اش می‌کردند. قهوه را با عجله و نصفه نیمه تمام کرد. صورت حساب را پرداخت و از کافه بیرون رفت.

 ***

   کاغذها را بین صحفات روزنامه گذاشت و از جلوی پارک که می‌گذشت فکر کرد چرخی در پارک بزند، اما حوصله‌اش را نداشت. از دور دید که یکی از همسایه‌ها جلوی در ساختمان ایستاده. نمی‌خواست با کسی روبرو شود. سیگاری روشن کرد تا همسایه برود پی کارش. همسایه کمی بیش‌تر از یک سیگار آن‌جا ایستاد و بعد از آن‌جا رفت.

  لباس‌های ال تماما خیس بود. لباس‌ها را در حمام آویزان کرد و دوش گرفت. حوصله چک کردن ایمیل‌هایش را نداشت. یک پارچ آب برداشت و پای گلدان‌هایش ریخت. روزنامه را نگاهی کرد. واقعا هیچ مطلب جذابی نداشت. پرتش کرد روی تلنبار روزنامه‌های گوشه اتاق.

- «من چرا این همه روزنامه رو جمع کردم؟»

   پشت میز نشست. دفترچه‌اش را بیرون کشید. ده دوازده برگ بیش‌تر باقی نبود. باید یک دفترچه جدید تهیه می‌کرد. شروع کرد به نوشتن. بعد از چند پاراگراف، احساس کرد که خیلی خسته است. دفترچه را بست. روی تخت دراز کشید. خوابش نمی‌برد.

*** 

   از خواب که بیدار شد، به یاد آورد که روز تعطیل است. کاری برای انجام دادن نداشت. نه کتابی بود که بخواند و نه فیلمی که نگاه کند. یک لیوان قهوه درست کرد و تخم مرغی را با پنیر مخلوط کرد تا صبحانه‌ای خورده باشد. بعد دوباره قهوه درست کرد و زیرسیگاری و پاکت سیگارش را برداشت. پشت میز، رو به پنجره نشست. صبح رخوت انگیزی به نظر می‌آمد.

-«چه سکوت مرگباری داره امروز. انگار وسط قبرستون قدیمی زندگی می‌کنم.»

   هیچ موسیقی مناسبی برای گوش کردن به نظرش نرسید. از روی اینترنت لیست فیلم‌ها و تئاترهای روز را سرچ کرد. همه فیلم‌های عامه‌پسند و تئاترهای کمدی درجه 3 بودند. هیچ چیز جذابی وجود نداشت. فکر کرد ایمیل‌هایش را چک کند. بیست و چند اسپم که خودشان پاک می‌شدند. چند ایمیل تبلیغاتی که اسپم شناخته نشده بودند. یک ایمیل برای تغییر رمز بانک و چندتایی هم از خبرگزاری‌ها و شبکه‌های اجتماعی. هیچ‌کدام مهم نبود. هیچ ایمیلی از آشنایی نرسیده بود. همه را بدون خواندن، حذف کرد.

   یکی دو ساعتی وقت گذراند و بعد تصمیم گرفت در شهر چرخی بزند. لباس‌هایش را پوشید. کیف‌اش را برداشت. همسایه‌ها تازه بیدار شده بودند. اهمیتی نمی‌داد. خیابان های اطراف خلوت بودند. کنار ساحل رفت و زیر درخت بیدی، نیمکت خالی پیدا کرد. رو به رود نشست. تلالو خورشید روی موج‌های آب، چشم‌نواز بود. گوش کردن به صدای آب روان آرامش بخش بود. برگ‌های درخت هنوز خیس بودند. زنی آن طرف‌تر روزنامه می‌خواند. دختر و پسری این طرف‌تر در آغوش هم بودند. کمی به آن‌ها نگاه کرد. برایش اهمیتی نداشت. احساس کرد رود، او را به سمت خود می‌کشد. انگار صدایی از اعماق رود صدایش می‌زد. بلند شد. از روی پل رد شد. نگاهی طولانی و خیره به رود انداخت.

   به ساعت‌اش نگاه کرد. کتابفروش‌ها باید تا الان باز کرده باشند. مسیرش را مستقیم رفت تا به راسته‌ی کتابفروش‌ها رسید. وارد اوسیس شد. روی میز تازه‌ها، کتابی درباره استالین، چند داستان از نویسنده‌های جوان و چند کتاب شعر از شاعران جوان وجود داشت.

- « همه‌اش هدر دادن وقت و کاغذ و جوهره. نگاه کردن بهشون هم حرومه.»
- «اوه هانا! سلام. چطوری؟ آره قبول دارم.»
- «خوبه که قبول داری، ال. بد نیستم. تو چطوری؟»
- «من؟»

   ال ادامه نداد. هانا فروشنده اوسیس بود. تنها دختر و بهترین فروشنده. فروشنده‌های اوسیس خوب بودند اما هانا، از همه فروشنده‌های کتاب بهتر بود. یک سر و گردن از همه بالاتر. زیبا هم بود؟ شاید. می‌توانست زیبا هم باشد.

- «پیرهن قشنگیه»
- «می‌خوای چی بخری ال؟»
- «شعر؛ یا داستان... نمی‌دونم.»
- «می‌خوای با هم حرف بزنیم؟»
- «برای من که فرقی نمی‌کنه. ولی تو انگار دوست داری. بشینیم رو اون صندلیا؟»

   ال به صندلی‌های کنج کتاب‌فروشی اشاره کرد. آن‌جا که پر بود از عکس داستان‌نویس‌ها، شاعرها و فیلسوف‌های مختلف از همه‌جای جهان. یک بار ال صدتای آن‌ها را شمرده بود. شاید چهارصد – پانصدتا عکس بودند. به نظرش از نقاط ضعف اوسیس بود. این‌ها، این‌همه، کنار هم؟

- «چیا نوشتی ال؟»
- «یه سری یادداشت، یکی دو تا داستان کوتاه نصفه. حاشیه؛ و تحقیقات‌ام به جای خوبی رسیده.»
- «خوبه ال. خیلی خوبه.»
- «تو چی نوشتی؟»
- «من؟ رو پایان نامه‌ام کار کرده‌ام و یه سری داستان خوندم.»
- «خوبه. بهت قول می‌دم پایان‌نامه‌ات کلی سر و صدا راه بندازه.»
- «هه! حتما. فکر نمی‌کنم باهاش حتی مدرکم رو بهم بدن.»


-«بی‌خیال. ال؛ تو چرا چیزی چاپ نمی‌کنی؟ ناشره خیلی از تو و کارات خوشش اومده. هی به من زنگ می‌زنه و پا پِی می‌شه. می‌گه حتما می‌خواد باهات کار کنه.»
- «نوشته‌های من مزخرف‌ان هانا. خودتم این رو می‌دونی.»
- «نیستن ال؛ نیستن»
- «منم اگه چیزی چاپ کنم، می‌ره تو زمره همون مزخرفاتی که نگاه کردن بهشون هم اتلاف وقته. همین الان، تو همونایی که تو گفتی مزخرف‌ان، و من هم حرف‌ات رو قبول دارم، دو تا عنوان از کتابای انتشارات اون مرتیکه‌ی الدنگ هست. همین که اون از کار من خوشش اومده و می‌خواد چاپشون کنه، یعنی من آشغال نویسم.»
- «خفه شو ال. مساله تو فرق می‌کنه. اون می‌خواد اعتبار انتشاراتش رو با چاپ کارای تو ببره بالا. بهت قول می‌دم کارت کلی طرفدار پیدا می‌کنه.»
- «این آشغالا هم کلی طرفدار دارن، هانا.»

- «ال، من که می‌دونم مشکل تو چیه. چرا نمی‌خوای بی‌خیال شی؟»
- «ربطی به اون مساله نداره هانا. مسائل رو با هم قاطی نکن. من مزخرف می‌نویسم. فقط می‌نویسم. اصلا نباید بنویسم. دارم کاغذ هدر می‌دم. ولی نمی‌تونم ننویسم هانا. و این‌که نمی‌خوام چیزی چاپ کنم، ربطی به اون موضوع نداره.»
- «ال، اون الان خوش‌حاله. مگه همین رو نمی‌خواستی؟»
- «چرا. ولی من اون رو خوش‌حال نکردم هانا. و اون با من خوش‌حال نیست.»
- «ال...!»
- «تو نمی‌فهمی هانا.»
- «ال، تو دیوونه‌ای، دیوونه‌ای. رسما! وبلاگت رو چرا بستی؟»
- «مزخرف بود، پر پستای مزخرف بود.»
- «نبود.»
- «بود.»

- «ببین ال، م...»
- «نه، تو ببین هانا. من می‌دونم دارم مزخرف می‌نویسم. یک کلمه از چیزی که می‌نویسم رو دوست ندارم. ارضام نمی‌کنه. خوشم نمی‌آد. مزخرفه. همه‌اش. سعی و تلاش توام الکی و بیهوده‌اس، هانا. و اینا ربطی به اون موضوع نداره. تو هم خودت رو خسته نکن.»
- «خود دانی، ال. ولی من بازم می‌گم که این‌طور نیست و داری چرت می‌گی.»
- «خب منم همین رو می‌گم دیگه؛ می‌گم که چرت می‌گم. چرت باید چاپ شه؟»
- «ال!»
- «هانا!»
- «می‌دونی چیه ال؟ من کلی کار دارم. دیوونه.»
- «منم دیگه کم‌کم باید برم هانا. روز خوبی بود.»

   ال از جلوی مغازه‌ی آقای گریمز گذشت و از جلوی "کتاب‌های دست دوم و قدیمی پیرمرد". برای تام، دست‌فروش مورد علاقه‌اش دستی تکان داد. جوانکی گوشه‌ی خیابان ساز می‌زد و مردم اطرافش جمع شده بودند. برایش اهمیتی نداشت. کودکی به کتاب‌های فلسفه‌ی پشت ویترین مغازه‌ی ویزدام نگاه می‌کرد. ال گذشت.


  چند ساعت بعد، ال، دوباره روی پل بود. آخرین سیگاری که توی پاکت بود، روشن کرد. باد می‌آمد و باران داشت شروع می‌شد. روز قشنگی بود. روز خیلی قشنگی بود. پک آخر را که زد، احساس کرد سرش توی دود سیگار گم شده. صدای برخورد جسم سنگینی با آب، فضا را پر کرد.

۱۳۹۳/۲/۳۱

۲۷. رولت روسی

   پیدا کردن یه روولور ِ شیش فشنگه تو این شهر، کار خاصی نداره. پیدا کردن فشنگ از اون هم آسون‌تره. ما هم که یه فشنگ بیش‌تر نمی‌خواستیم.
نشستیم جلوی هم‌دیگه. تو خونه‌ی من. اتاق پذیرایی. رو صندلیای چوبیم. یه بطری ویسکی آوردم و دو تا لیوان. نمی‌خواستم. نمی‌خواست. اسلحه رو برداشتم. فشنگ رو گذاشتم توش و چرخوندم. گذاشتمش روی میز. سنگ، کاغذ، قیچی. خب، کاغذ سنگ رو شکست می‌ده و من باید شروع می‌کردم. سیگارم رو روشن کردم و دوباره گفتم قرار نیست خشاب بچرخه؛ این‌جوری شیشمین شلیک، حتما مرگ‌بار می‌شد. یه پک زدم. ماشه رو کشیدم. چیک. زنده بودم. دادمش دست طرف. سیگار نمی‌کشید. چیک. دادش دست من. پک آخر رو زدم. چیک. دادمش دست طرف؛ دستش خیس بود. چیک. دادش دست من، شلیک پنجم بود و پنجاه درصد احتمال مرگ. سیگار رو روشن کردم. کشیدمش. کامل. لوله رو گذاشتم روی شقیقه‌ام، مردد بودم. چشمام رو بستم و با خودم فکر کردم زندگی من هیچ‌چیز جالب توجهی نداره، اگه این شلیک گلوله رو تو سرم خالی کنه، چیزی رو از دست ندادم. تازه این یه بازیه و برنده کسیه که بمیره. اگه بمیرم، بازی رو هم بردم. یکی از معدود بردهای زندگیم. شلیک کردم. چیک. نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. شدید می‌خندیدم. شاید چون باید زنده می‌موندم و زندگیم ادامه داشت. شاید چون می‌دونستم الان می‌میره. یه سیگار دیگه روشن کردم. دادمش دست طرف. گذاشتش روی شقیقه‌اش. تیک، تاک، تیک، تاک. لحظه‌ها می‌گذشتن. دستش می‌لرزید و لرزشش رفته رفته بیش‌تر هم می‌شد.

- بکش اون ماشه کیری رو.

عصبی شده بودم. منتظر بودم که بمیره و من مرگش رو ببینم. قانون بازی همین بود. اون باید می‌مرد. برنده باید می‌مرد. اون حرومزاده‌ی لعنتی باید می‌مرد. چونه‌اش لرزید. چشماش قرمز شده بود.

- بجنب لعنتی، یالا حرومزاده، بکشش.

نگاهم کرد. مضطرب بود. یهو زد زیر گریه. زار می‌زد و به پهنای صورتش اشک می‌ریخت. دستش خیلی ناجور می‌لرزید اما لوله‌ی روولور هنوز رو شقیقه‌اش بود.

-بی‌خیال! حتی نمی‌تونی بهش فکر کنی. داری مثل یه بچه‌ی کثیف و گشنه‌ای که درد می‌کشه عر می‌زنی. بکشش اون سگ مصب رو!

گریه می‌کرد. عصبی بودم و صدای گریه‌اش عصبی‌ترم می‌کرد. لیوان رو برداشتم و همون مقدار کمی که اول بازی ریخته بودم، سر کشیدم. یه سیگار دیگه روشن کردم. به پنجره نگاه کردم. شهر پر سر و صدا بود. پر ماشین‌هایی با چراغ‌های روشن. پر مغز فندقی‌های احمق. خونه پر از صدای گریه‌ی اون. پر از تاریکی قهوه‌ای رنگ دوست داشتنی خونه‌ی من.
-پسر! دلم برات می‌سوزه. می‌تونی بری درت رو بذاری. هرچند بعید می‌دونم اینم ازت بر بیاد.
اسلحه رو گرفت سمت صورتم و بنگ. مغزم رو زمین خونه‌ام یه نقاشی مدرن کشیده بود؛ یه نقاشی مدرن که از نقاشی باروک الهام گرفته بود. همه‌ی اون مویرگ‌های کشیده شده رو زمین و همه‌ی اون خون. سریع اتفاق افتاد. جزئیاتش یادم نیست.
تو چه‌طور؟ داستان تو چیه؟ تو چه طور مردی؟

۱۳۹۳/۲/۲۵

۲۶. مرگ

   من به مرگ، علاقه‌ی خاصی دارم. نه به خاطر این‌که انسان را از رنج زندگی می‌رهاند؛ بلکه چون ناشناخته است. مرموز است و عجیب. هیچ پیدا نیست که پس از مرگ، چه رخ خواهد داد. پیچیده است. نمی‌دانی رنگ‌های به هم آمیخته انتظارت را می‌کشند، یا قرار است به خاطر الحادت، سوزانده شوی یا قرار است دوباره در بدنی دیگر، زندگی کنی. نمی‌دانی هنگام مردن، چه حسی خواهی داشت و این جالب است. تمام این پیچیدگی و تمام این راز آلود بودن مرگ، نئشه کننده است. آن‌قدر به دانستنش علاقه دارم، که فکر خودکشی بسیار از سرم می‌گذرد. پریدن جلوی قطار مترو، فشار بیش‌تر تیغ اصلاح روی شاهرگ گردن، اوردوز با آرام‌بخش، حلق‌آویز کردن خودم، همه این‌ها ایده‌هایی است که بارها از نظرم گذشته‌اند، تنها و تنها برای این‌که بتوانم مرگ را تجربه کنم و احساس کنم، نه آن‌که مرگ برهاندم از زنجیر زندگی.
 جنبه‌ی منفی قصه این‌جاست، که گویا مرگ، تنها یک بار رخ می‌دهد. یعنی گیرم من سکته‌ی قلبی کردم و مردم؛ تنها می‌توانم مرگ از طریق سکته‌ی قلبی را تجربه کنم، نه مرگ از طریق بریده شدن گردنم با تیغ گیوتین، یا مرگ از طریق پریدن جلوی قطار مترو، یا مرگ از طریق عبور جریان برق از بدن، یا مرگ از هزار و یک طریق دیگر.
من شاید از معدود کسانی باشم که از مرگ نمی‌ترسند و از معدودتر کسانی که مشتاقانه به انتظارش نشسته‌ام و آغوش به استقبالش باز کرده‌ام. شما شاید متوجه نشوید و گمان کنید دروغ می‌گویم، اما آغوش من به روی مرگ، فراخ‌تر از آغوشم به روی هر چیز دیگری است، چرا که مشتاقانه دوست دارم تجربه‌ی مرگ را بچشم.