تابالا، حالا مدتهاست که صحبتی نکردهایم مدتهاست که تو بغ کردهای یک گوشه، زل زدهای به کناری که نمیدانم کجاست اما غلط نکنم اطراف آن سرو بیرون پنجره است. مدتهاست با همین شلوارک و همین پلیور نشستهای همینجا هی چای و قهوههایت سرد میشوند و سیگارت را باد پک میزند. نه حرفی میزنی و نه میخواهی حرفی بشنوی. همین باران و این خیابان برایت بس است انگار. تابالا، کافی نیست؟ چرا از لب پنجره پایین نمیآیی؟ نه اینکه از آن بالا بپری پایین و پرواز کنی و وقتی فرود آمدی تنها تنذبیجان لهیدهات غرق دل خون در برابر دیدگانم باشد. چرا بلند نمیشوی بیایی روی تخت، زیر این کتابها و گلدانها و مجسمهها، پتو را بپیچی دور ساقهای برهنهات، تکیه بدهی به بالشت بزرگت، قهوه جوش روی عسلی را روشن کنی و تا قهوهات حاضر شود دست بکشی روی فرشی که به حای رومیزی انداختهوای زیر قهوهجوش و لطلفت زبرش لذت ببری؛ بعد، ماگ قهوه در دست عینک زرشکی رنگت را بزنی و بخوانی و باخ و بتهوون گوش دهی و با دخترهایمان – همین گلدانهای این سو و آن سوی اتاق – صحبت کنی، آخر شب هم خودکار مشکیت را در دست بگیری و روی کاغذهایی که این جا و آن جا لای خرت و پرتها پیدا کردهای شروع کنی به نوشتن؟ من هم میروم از قنادی سر کوچه یک جعبه شیرینی کشمشی برایت میخرم تا تو باز هم از دستپخت مادام و موسیو تعریف کنی و دانههای شیرینی را از روی پیراهنت جمع کنی و بخوری و بگویی: «شیرینیای مادام یه اتمش هم نباید نخورده باقی بمونه». آخر شب هم مینشینی لب پنجره، ساقهای برهنهات را میاندازی بیرون، تابشان میدهی و سیگاری روشن میکنی و به من میگویی باید در شب غرق شویم، هر دویمان، همین حالا، و دود سیگارت همهجا را محو میکند.
۱۳۹۵/۳/۳۰
۱۳۹۵/۱/۱۳
۵۷. شبی که خواهیم خوابید
تابالا، میدانی؟ در افسانهها خواندهام که یک روز شبی میرسد آرام. روستاییها میگفتند آن شب آسمان بنفش خواهد بود. نه بنفش جیغ. یک بنفش موقر و سنگین، مانند همان لباس شبی که دوستش داری و هر وقت فکر میکنی مهمانی مهمی دعوتیم تنت میکنی. یادم است جایی در افسانه خواندم که ماه آن شب پر نورتر از همیشه خواهد درخشید و بزرگتر از همیشه خواهد بود. شاید به بزرگی یکی از آن پیشدستیهای سفیدی که گفتهای فقط برای میوه استفاده کنیم.
آن شب، از سر شب، آتش روشن میکنیم و ساز میزنیم و میخوانیم و میخندیم و میرقصیم. قهوه هم مینوشیم اما تنها یک فنجان. یک فنجان کوچک؛ چون بیش از یک فنجان کافئین بدخوابمان میکند و این همان چیزیست که آن شب نمیخواهیم. یعنی هیچ شبی نمیخواهیم. بعد تابالا جان، به خانه میرویم و هر یک داستانی میخوانیم و بعد میخزیم روی تختخوابمان که راحتترین نقطهی دنیاست، گرم و نرم و آرام. آن شب تابالا، پیش از سرآمدن شب، درست همان لحظهای که باید، پس از کمی عشق بازی در آغوش هم به خواب میرویم. خوابی عمیق و آرام. آن شب مفهوم کابوس تعریف نشده باقی خواهد ماند و جایش در لغتنامهها خالی.
اما تابالا، همهی اینها را من در افسانهها خواندم و از دهان پیرمردهای روستا و پیرزنهای ده بالا شنیدهام. هرگز شنیدهای افسانهای، واقعیت شود؟