۱۳۹۵/۶/۲۴

۷۰. خانم هدایت


    امروز بهاره هدایت رو دیدم. همون بهاره هدایتی که وقتی پارسال فهمیدم یه حکم تعزیری رو تجمیع کردن و دوران محکومیتش رو افزایش دادن، از فرط عصبانیت می‌خواستم اوین رو خراب کنم. همون بهاره هدایتی که نوشتم آزاد که بشه، هر جای دنیا باشم خودم رو می‌رسونم کنارش، یه زنده باد فریاد می‌زنم و می‌رم. بهاره هدایت هفته پیش آزاد شد از زندون. این هفته رسوندم خودم رو بهش. زنده‌باد رو فریاد نزدم اما. هیچی فریاد نزدم. زبونم نمی‌چرخید. سلام و احوال پرسی رو هم به زور کردم. بهاره هدایت جلو چشمام بود، نشسته بود رو مبل جلوی من. دو متر فاصله داشت باهام. بهاره هدایتی که همیشه تحسینش می‌کردم، بهاره هدایتی که با شرف‌ترین می‌دونستمش همیشه، بهاره هدایتی که الگوم بوده تو فعالیت دانشجویی نشسته بود جلوم داشت باهام حرف می‌زد. شوخی می‌کرد، تیکه می‌نداخت؛ مهم‌تر از اینا، امید می‌داد. انگار نه انگار شیش هفت سال اون تو بوده. انگار نه انگار هنوز یه ماه هم نیست ولش کردن. هل می‌داد سمت جلو. نشسته بود جلو روی من، خندون، استوار، سرزنده، مصمم، با یه صدای گرم و صمیمی حرف می‌زد و امید می‌داد. یک ساعت بعد که از در خونه‌اش اومدم بیرون، مزه‌ی سیگارم فرق می‌کرد. طعم دور انداختن شک و دودلی و عدم تمایل می‌داد. طعم مصمم‌تر شدن می‌داد. خانم هدایت، اگه دست و پامون بسته نبود، همون‌جا بغلت می‌کردم. خانم هدایت، من اون لحظه زبونم نچرخید الان ولی می‌گم. خانم هدایت، دمت گرم، سرت سلامت، قامتت استوار، زنده باشی.

۱۳۹۵/۶/۲۱

۶۹. خالی

   تا همین چند وقت پیش، خونه پرش رو بگم یه ماه پیش، نمی‌نوشتم چون نمی‌تونستم ایده‌هام رو جمع و جور کنم. نمی‌تونستم آشوبی که تو سرم بود رو سر و سامون بدم. نمی‌تونستم تمرکز کنم روی یه موضوع. نمی‌تونستم درست پرورش بدم. هر وقت هم دست به قلم و دست به کیبرد می‌شدم، از همین می‌نوشتم و از همین گلایه می‌کردم. از همین چند وقت پیش اما مسئله یه جور دیگه شد. الان دیگه احساس حماقت می‌کنم. الان دیگه مغزم خالیه، نه ایده‌ای، نه آشوبی، نه شلختگی، نه عدم تمرکز، هیچی هیچی. خالی خالی خالی. انگار که یه بسته کاغذ آ۴ که تازه باز کردی و گذاشتی جلو کسی که دستاش رو قطع کردن. سفید سفید. حتی گرد و غبار هم توش نیست. با کلمه‌ها غریبه شدم. کلمه‌ها رو نمی‌شناسم انگار. نمی‌دونم کلمه‌ی درست کدومه. اصلا کلمه کدومه. یادم رفته معنی کلمه‌ها چی بود. صدای حرف‌ها یادم رفته. خالی خالی شدم. هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. هیچ چیزی نمی‌تونم بنویسم. نه که نخوام. نمی‌تونم. نمی‌دونم، شاید اصلا واسه این چیزا ساخته نشدم من. شاید اصلا ساخته نشدم من. اصلا نمی‌دونم. چی می‌نویسم؟ تو می‌فهمی؟ خودم که نمی‌فهمم. فقط احساس می‌کنم باید بنویسم. باید یه کاری بکنم، شاید یه دری باز شد و باز ایده‌هام رو پیدا کردم. همین گوشه‌ها باید گذاشته باشمشون. شاید تو این دخمه‌ها و پستوهای ذهنم، یه جا رو پیدا کردم که معنی کلمه‌ها رو ثبت کردم، صدای حرف‌ها رو ثبت کردم. چی می‌گم، چی می‌نویسم؟ نمی‌دونم. تو می‌دونی؟ قرار نیست همینجوری بمونه که، قراره؟

۱۳۹۵/۶/۱۵

۶۸. عطش

   چهار روزه که تشنه‌ام. چهار روزه که عطش دارم. آب معدنی پشت آب معدنی، چای پشت چای، ماءالشعیر پشت ماءالشعیر، قهوه، لیموناد، آب میوه، کوکا. سیراب نمی‌شم اما. لب‌هام شدن دشت کویر، زبونم کویر لوت، گلوم صحرای بزرگ آفریقا. سیراب نمی‌شم. شدم یه کوره، انقدر داغ که قطره‌های آب قبل رسیدن بهش، تبخیر می‌شن و بر می‌گردن. شدم یه خندق که هرچی آب توش می‌ریزی، پر نمی‌شه. چهار روزه سیراب نمی‌شم لعنتی. انگار فرات رو به روم بسته باشن.
   چهار روزه گرممه. چهار روزه خیس عرقم. هر خاکی به سرم می ریزم گِل می‌شه. سیراب نمی‌شم اما. شدم راس السرطان؛ گرم، خشک. دچار خشک‌سالی شدم. قحطی زده بهم. تانکر تانکر آب می‌خورم اما انگار نه انگار. چهار روزه شدم علت مزید بی‌آبی. یه خطر بزرگ برای محیط زیست. اگر بمیرم شاید مشکل کم آبی جهان حل بشه. از چهار روز پیش تا الان، همه‌ی ماهی‌ها نگرانن. می‌گن اگر این‌جوری پیش بره دیگه هیچ رودی روی زمین باقی نمی مونه، همه‌ی سدها خشک می‌شن، چشمه‌ها کور می‌شن.
   اون لیوان آبی که دستته رو می‌دی من؟

۱۳۹۵/۵/۲۸

۶۷. شصت و هفت.

... یه مورچه از یه فاصله زیادی افتاد روی کاغذم. تو بگو از رو سقف. منطقا از جایی به جز سقف هم نمی‌تونست بیافته البته. احتمالا از روی سقف.اولش به‌نظر پاش شکسته بود. اما بعد انگار داشت خستگی در می‌کرد. یا حیرون شده بود از این‌که اینی که الان وایساده روش چرا نصفش سیاه و سفید خرچنگ قورباغه‌اس نصفش سفید برفی. حالا رفته. الان رو فرش داره راه می‌ره. دنبال ردی که از خودش به جا نذاشته. سردرگم. می‌رسه به لونه‌اش؟ می‌رسه به اون کلنی بزرگ هزار، شاید میلیون، مورچه‌ای که این حوالی ساختن؟ شاید. شاید هم یه جا گم بشه. یه‌جا وسط راه مثل من. مثل خیلی از ماها که گم شدیم. پیدا نکردیم مسیر کلنی رو. حالا انگار فقط یه کلنی باشه. نه. کلنی زیاده. دروغ نباشه از بغل دو سه ‌تا کلنی هم رد شدیم؛ اما کلنی ما نبودن هیچ کدوم. می‌دونی چی می‌گم؟ آره که می‌دونی. شاید م نه. شاید تو خودت تو یکی از اون کلنی‌هایی بودی که من ازشون فرار کردمو حالا گم شد وسط پرزهای لامصب این فرش. هم‌چین بعید هم نیست. شماها انقدر زیادین و کلنی‌هاتون انقدر مثل قارچ همه‌جا هست که هیچ بعید نیست تو هم کیی از اون‌هایی باشی که ن ازشون فرار می‌کردم. قی‌الواقع، اگر یکی اونا نباشی باید تعحب کنم. نیستی؟ عجیبه. من که شک دارم نباشی.

۱۳۹۵/۵/۲۲

۶۶. خط زرد

من این‌جا منتظر وایسادم. پشت همین خط. دقیقا پشتش. انقدر نزدیکم بهش که پاهام داره زردی رنگش رو احساس می‌کنه. می‌بینی؟ زرد رنگه، نه قرمز. از خط زرد می‌شه رد شد. آره رو دیوارا تابلو زدن که پشت خط زرد بایستید؛ اما از خط زرد می‌شه رد شد. وقتش که برسه و قطار که بیاد، از خط زرد رد می‌شی و سوار قطار مقصد می‌شی. شاید هم قبلش، بزنه به سرت، از روی خط زرد رد بشی و بپری وسط دو تا ریل و منتظر بشی که قطار بیاد بزنه بهت تا ببینی چه اتفاقی می‌افته. من اما همین‌جا وایسادم. درست پشت این خط زرد. انقدر نزدیک بهش که پاهام داره زردیش رو احساس می‌کنه. منتظرم. انگار همیشه باید منتظر بمونم. انگار این خط رو تعطیلش کردن. انگار دیگه قطارهای مترو کار نمی‌کنن. نگاه کن من رو، وایسادم این‌جا، پشت خط زرد. از خط زرد می‌شه رد شد به وقتش. من وایسادم این‌جا. شاید قرار نیست وقتش برسه هرگز.

۱۳۹۵/۵/۱۷

۶۵. اند د جنگ بگینز

   امروز به پزشک مراجعه کردم. نه پزشک روان. یک پزشک عمومی و داخلی. مدت زمان ویزیزتم حتی پانزده دقیقه هم طول نکشید. چند پرسش ساده و چند توضیح ساده. این‌که اختلال خواب دارم، عصبی‌ام، دو سه دوست بیش‌تر ندارم، در عمق و در کل احساس شادی نمی‌کنم و غم‌گینم و این‌که بی‌حوصله و بی‌انگیزه‌ام. نتیجه‌ی تمام این‌ها شد این‌که باید به روان‌پزشک مراجعه کنم و نیاز به مشاوره‌ی روان‌پزشکی دارم، یک ورق کلونازپام و یک بسته آسنترا. داروهایم سی‌هزار تومانی خرج برداشتند و حالا هنوز هیچ نشده، هیچ تمایلی به استفاده آن‌ها ندارم. هیچ علاقه‌ای به استفاده‌اشان ندارم.

   می‌ترسم. از تغییر کردن واهمه دارم. نمی‌خواهم تغییر کنم چون می‌ترسم که بعد از تغییر دیگر آن کسی نباشم که پیش‌تر بوده‌ام. حقیقت امر، اگر قرار است «خوب» بشوم و نیاز به درمان دارم و معنای این‌ها این است که قرار است آخر سر یکی مثل همه بشوم، بشوم یکی مثل تمام احمق‌هایی که در خیابان قدم می‌زنند و حالم از تک تکشان به‌هم می‌خورد، اگر معنایش این است که قرار است سطحی بشوم و دنیا را رنگی ببینم و شاد و خوشحال الکی باشم، ترجیح می‌دهم بد بمانم و درمان نشوم. ترجیح می‌دهم همین چیزی که هستم باقی بمانم. اگر قرار است به شوخی‌های سخیف و احمقانه دیگران بخندم و اگر قرار است دغدغه‌هایم همان قدر سطحی باشند، اگر قرار است نتوانم فکر کنم، نتوانم تحلیل کنم و نتوانم بنویسم، ترحیح می‌دهم که صدها بار و هزارها بار بدتر باشم.

   امروز من با خودم و با این قرص‌ها، با همین داروهای ساده، وارد یک جنگ شده‌ام. جنگی که نه نتیجه‌اش مشخص است و نه استراتژی مشخصی دارد. نه پایانش و نه شرایطی که در آن حکم آتش‌بس اعلام شود تعریف شده است. جنگ ترسناک است، خسته کنننده است، به ضرر هر دو طرف است و نهایتا، آن طور که خیلی‌ها می‌گویند، هر دو طرف بازنده‌اند. این‌جا هم به گمانم فرق چندانی نمی‌کند. شرایط من خیلی حاد نیست؛ اما این یک جنگ است و روزشمار از همین حالا آغاز شده است.

۱۳۹۵/۵/۱۱

۶۴. با دست

کشتن آدم‌ها با دست لذت دیگری دارد. این‌که کسی را آماج مشت‌هایت کنی و آن‌قدر به صورتش مشت بزنی که صورتش صد چاک شود و از هر چاک خون روی صورتش جاری شود، لذت دیگری دارد. این‌که دست‌هایت را دور گردن کسی گره کنی و با بیش‌تر کردن فشار و تنگ‌تر کردن گره، شدید‌تر شدن دست و پا زدنش و التماسش برای زندگی را ببینی، لذت دیگری دارد. کشتن آدم‌ها با دست، ملموس‌تر است. وقتی کسی را با دست می‌کشی، او را واقعا کشته‌ای. حق مطلب را بهتر ادا کرده‌ای. وقتی با دست کسی را می‌کشی، تدریجا به مرگ نزدیکش می‌کنی. انگار که با ضربه‌ی اول، دوباره متولدش می‌کنی. وقتی با دست کسی را می‌کشی، بیش‌تر می‌شناسیش. با دست می‌توانی مقتول را، آن طور که شایسته و سزاوارش است، بکشی. هوایی که بعد از کشتن کسی با دست از ریه‌هایت می‌دهی بیرون، آرامشی وصف ناشدنی به ارمغان می‌آورد. سیگاری که بعد از کشتن کسی با دست‌هایت می‌کشی، مزه‌ی منحصر به فردی دارد. با دست که کسی را می‌کشی، همه‌چیز دوست داشتنی‌تر است. با دست کشتن، هنرمندانه است.

اسلحه که دستت می‌گیری، همه‌چیز خیلی مکانیکی می‌شود. همه چیز از اصل می‌افتد. دیگر هیچ احساسی وجود ندارد. یک شلیک و تمام. نهایتش، برای این‌که عصبانیتت را رفع کنی، هشت شلیک و تمام. همه‌چیز مکانیکی است. دیگر آن‌طور که باید و شاید از خجالت طرف در نیامده‌ای. او را کشتی، اما نه آن‌طور که سزوارش بوده. دیگر آن طور که باید آرام نیستی و دیگر سیگارت مزه‌ی خاصی نمی‌دهد.

سوءتفاهم نشود. نه این‌که من کسی را کشته باشم؛ اما درباره‌اش فکر که کرده‌ام. تصورش را که کرده‌ام. شما نکرده‌اید؟ لعنت بر آدم دروغ‌گو.

۱۳۹۵/۵/۱

۶۲. من‌ها

  من الان چهار نفرم. یکی یه خودکار گرفته دستش و داره تلاش می‌کنه بنویسه، مستاصل و وامونده و درمونده و خسته و داغون و ملتهب. دستاش رو گذاشته رو شقیقه‌هاش و ماساژشون می‌ده و چشماش رو بسته و پلک‌هاش رو به‌هم فشار می‌ده و دندون قروچه می‌کنه و یه فریادی می‌کشه که خودش هم به زور صداش رو می‌شنوه اما بالاخره هرچی نباشه فریاده و به نفس فریاد بودنش حائز اهمیت.


   یکی نشسته اون‌ورتر، نمی‌دونم ولی انگار یه سلاحی چیزی هم تو دستشه. کمرش در واقع وتر یه مثلث قائم‌الزاویه‌س که بدنش و صندلی با هم تشکیل دادن. بیحوصله چشم‌هاش رو توی کاسه سرش می‌چرخونه. هی می‌گه ننویس. بدبخت ننویس. این مزخرفات چیه می‌نویسی آخه؟ آخه تو مگه اصلا تو زندگیت تونستی یه خط خوب بنویسی که حالا داری زور می‌زنی بنویسی؟ چرا وقتی خودکار می‌گیری دستت انقدر گند می‌زنی توی همه‌چی؟ چرا اون‌چیزی که تو سرت هست رو نمی‌آری رو کاغذ؟ اصلا مگه نوشتن زوریه آخه لعنتی؟ نوشته خودش باید بیاد رو کاغذ. بدون هیچ زور زدنی باید سرازیر بشه. دست تو فقط یه پل ساده‌اس. یه پل که کلمه‌ها از روش رد می‌شن و می‌آن می‌شینن روی کاغذ کنار هم دیگه. می‌گه بهت می‌گم ننویس بچه، می‌گه بنداز کنار اون خودکار رو برو پی علافیت، پی یللی تللی و هر گه دیگه‌ای که قراره بخوری. خودت رو تو قاموس یکی که می‌تونه بنویسه جا نزن فقط. تو مال این حرفا نیستی. تو مال نوشتن نیستی. مال کارای دیگه هم نیستی البته. می‌گه پاشو برو بپیچ به بازی دیگه لعنتی.

   یکی تو اتاق داره لباساش رو می‌پوشه که بره بیرون. بیرون توی هیاهوی خیابون‌های مرکز شهر، یه سار می‌گیره دستش و شروع می‌کنه به ساز زدن و خوندن و مردم دورش جمع می‌شن. تو ساختمون پرالمان، از عمل‌کرد کابینه‌ی دولتش دفاع می‌کنه و جواب حمله‌های نماینده‌های جناح مقابل رو می‌ده. تو کافه‌ی کوچیک آخر یه خیابون بن‌بست، اسپرسو درست می‌کنه و با مشتری‌های کافه گپ می‌زنه. وسط یه دعوا تو محله‌های زاغه نشین، یکی رو با چاقو می‌کشه. با دوست دخترش می‌ره سینما و گالری و در تمام مدت فکر می‌کنه چه‌قدر از این رابطه ناراضیه و چه جوری باید تمومش کنه. با شوهر و پسرش می‌ره شهربازی و فکر می‌کنه چه‌جوری باید خودش رو برسونه به برنامه کاری تا رئیسش اخراجش نکنه. آخر شب بر می‌گرده خونه و یه فنجون قهوه درست می‌کنه و می‌شینه یه گوشه.

   یکی دورتر وایساده، دم شومینه. داره همه نوشته‌هام رو می‌ریزه تو شومینه‌ای که شعله‌ی آتیشش تا فلک هفتم زبونه کشیده و با ولع تمام نوشته‌های من رو می‌خوره. داره ورق ورقشون رو می‌سپره دست آتیش. حتی اونایی که هنوز ننوشتم رو داره می‌سوزونه. هیچی نمی‌گه. خیلی آروم، خیلی جدی، داره آتیش رو با نوشته‌های من تغذیه می‌کنه. عرق کرده، از پیشونیش مثل آبشار عرق می‌ریزه. دم شومینه‌ای که همه نوشته‌های من، حتی اونایی که هنوز نوشته نشدن، دارن می‌سوزن طبیعیه این عرق کردن. گرمه به‌هرحال.


   آتیش شومینه هرچقدر هم که بزرگ باشه، جون کافی واسه روشن کردن حتی یه نقطه‌ی اتاق رو نداره. کل اتاق تاریکه. یه صدای شلیک می‌آد، یه صدای فریاد، و یه صدای خش خش. بوی گوشت سوخته، بوی باروت، بوی جوهر کل اتاق رو برداشته.

۱۳۹۵/۴/۴

۶۱. پاچه‌هاش بالا بود

از راه رسید، خسته و داغون. کیفش رو انداخت، عین این فیلم خارجیا کیفشون رو ول می‌دن رو زمین. کیفش افتاد شالاپی صدا کرد، ولی جیکش در نیومد. دیدم پاچه‌هاش رو زده بالا، انگار که تو‌ آب راه می‌رفته؛ بهش گفتم مسیح شدی رو آب راه می‌ری پاچه می‌زنی بالا خیس نشی؟ یه پوزخندی زد و گفت دارم می‌رم. گفتم کجا؟ نگام کرد چیزی نگفت. تو نگاش هم ‌غم بود و هم شادی، در منتها الیه ممکن هر کدومش. دیدم داره می‌ره بالا، نمی‌دونم چجوری، ولی داشت می‌رفت بالا. رفت و خبری ازش نشد، هیچی هم ازش نموند جز اون کیف که شالاپی انداخت زمین و تمبونش که وقتی داشت می‌رفت گیر کرد این گوشه، آویزون، معلق، با پاچه‌هایی که دمپاشون رو زده بالا.

۱۳۹۵/۳/۳۰

۶۰. حوالی نیمه شب

   تابالا، حالا مدت‌هاست که صحبتی نکرده‌ایم مدت‌هاست که تو بغ کرده‌ای یک گوشه، زل زده‌ای به کناری که نمی‌دانم کجاست اما غلط نکنم اطراف آن سرو بیرون پنجره است. مدت‌هاست با همین شلوارک و همین پلیور نشسته‌ای همین‌جا هی چای و قهوه‌هایت سرد می‌شوند و سیگارت را باد پک می‌زند. نه حرفی می‌زنی و نه می‌خواهی حرفی بشنوی. همین باران و این خیابان برایت بس است انگار. تابالا، کافی نیست؟ چرا از لب پنجره پایین نمی‌آیی؟ نه اینکه از آن بالا بپری پایین و پرواز کنی و وقتی فرود آمدی تنها تنذبی‌جان لهیده‌ات غرق دل خون در برابر دیدگانم باشد. چرا بلند نمی‌شوی بیایی روی تخت، زیر این کتاب‌ها و گلدان‌ها و مجسمه‌ها، پتو را بپیچی دور ساق‌های برهنه‌ات، تکیه بدهی به بالشت بزرگت، قهوه جوش روی عسلی را روشن کنی و تا قهوه‌ات حاضر شود دست بکشی روی فرشی که به حای رومیزی انداختهوای زیر قهوه‌جوش و لطلفت زبرش لذت ببری؛ بعد، ماگ قهوه در دست عینک زرشکی رنگت را بزنی و بخوانی و باخ و بتهوون گوش دهی و با دخترهایمان – همین گلدان‌های این سو و آن سوی اتاق – صحبت کنی، آخر شب هم خودکار مشکیت را در دست بگیری و روی کاغذهایی که این جا و آن جا لای خرت و پرت‌ها پیدا کرده‌ای شروع کنی به نوشتن؟ من هم می‌روم از قنادی سر کوچه یک جعبه شیرینی کشمشی برایت می‌خرم تا تو باز هم از دست‌پخت مادام و موسیو تعریف کنی و دانه‌های شیرینی را از روی پیراهنت جمع کنی و بخوری و بگویی: «شیرینیای مادام یه اتمش هم نباید نخورده باقی بمونه». آخر شب هم می‌نشینی لب پنجره، ساق‌های برهنه‌ات را می‌اندازی بیرون، تابشان می‌دهی و سیگاری روشن می‌کنی و به من می‌گویی باید در شب غرق شویم، هر دویمان، همین حالا، و دود سیگارت همه‌جا را محو می‌کند.