۱۳۹۵/۵/۲۸
۶۷. شصت و هفت.
۱۳۹۵/۵/۲۲
۶۶. خط زرد
۱۳۹۵/۵/۱۷
۶۵. اند د جنگ بگینز
میترسم. از تغییر کردن واهمه دارم. نمیخواهم تغییر کنم چون میترسم که بعد از تغییر دیگر آن کسی نباشم که پیشتر بودهام. حقیقت امر، اگر قرار است «خوب» بشوم و نیاز به درمان دارم و معنای اینها این است که قرار است آخر سر یکی مثل همه بشوم، بشوم یکی مثل تمام احمقهایی که در خیابان قدم میزنند و حالم از تک تکشان بههم میخورد، اگر معنایش این است که قرار است سطحی بشوم و دنیا را رنگی ببینم و شاد و خوشحال الکی باشم، ترجیح میدهم بد بمانم و درمان نشوم. ترجیح میدهم همین چیزی که هستم باقی بمانم. اگر قرار است به شوخیهای سخیف و احمقانه دیگران بخندم و اگر قرار است دغدغههایم همان قدر سطحی باشند، اگر قرار است نتوانم فکر کنم، نتوانم تحلیل کنم و نتوانم بنویسم، ترحیح میدهم که صدها بار و هزارها بار بدتر باشم.
امروز من با خودم و با این قرصها، با همین داروهای ساده، وارد یک جنگ شدهام. جنگی که نه نتیجهاش مشخص است و نه استراتژی مشخصی دارد. نه پایانش و نه شرایطی که در آن حکم آتشبس اعلام شود تعریف شده است. جنگ ترسناک است، خسته کنننده است، به ضرر هر دو طرف است و نهایتا، آن طور که خیلیها میگویند، هر دو طرف بازندهاند. اینجا هم به گمانم فرق چندانی نمیکند. شرایط من خیلی حاد نیست؛ اما این یک جنگ است و روزشمار از همین حالا آغاز شده است.
۱۳۹۵/۵/۱۱
۶۴. با دست
اسلحه که دستت میگیری، همهچیز خیلی مکانیکی میشود. همه چیز از اصل میافتد. دیگر هیچ احساسی وجود ندارد. یک شلیک و تمام. نهایتش، برای اینکه عصبانیتت را رفع کنی، هشت شلیک و تمام. همهچیز مکانیکی است. دیگر آنطور که باید و شاید از خجالت طرف در نیامدهای. او را کشتی، اما نه آنطور که سزوارش بوده. دیگر آن طور که باید آرام نیستی و دیگر سیگارت مزهی خاصی نمیدهد.
سوءتفاهم نشود. نه اینکه من کسی را کشته باشم؛ اما دربارهاش فکر که کردهام. تصورش را که کردهام. شما نکردهاید؟ لعنت بر آدم دروغگو.
۱۳۹۵/۵/۱
۶۲. منها
یکی تو اتاق داره لباساش رو میپوشه که بره بیرون. بیرون توی هیاهوی خیابونهای مرکز شهر، یه سار میگیره دستش و شروع میکنه به ساز زدن و خوندن و مردم دورش جمع میشن. تو ساختمون پرالمان، از عملکرد کابینهی دولتش دفاع میکنه و جواب حملههای نمایندههای جناح مقابل رو میده. تو کافهی کوچیک آخر یه خیابون بنبست، اسپرسو درست میکنه و با مشتریهای کافه گپ میزنه. وسط یه دعوا تو محلههای زاغه نشین، یکی رو با چاقو میکشه. با دوست دخترش میره سینما و گالری و در تمام مدت فکر میکنه چهقدر از این رابطه ناراضیه و چه جوری باید تمومش کنه. با شوهر و پسرش میره شهربازی و فکر میکنه چهجوری باید خودش رو برسونه به برنامه کاری تا رئیسش اخراجش نکنه. آخر شب بر میگرده خونه و یه فنجون قهوه درست میکنه و میشینه یه گوشه.
آتیش شومینه هرچقدر هم که بزرگ باشه، جون کافی واسه روشن کردن حتی یه نقطهی اتاق رو نداره. کل اتاق تاریکه. یه صدای شلیک میآد، یه صدای فریاد، و یه صدای خش خش. بوی گوشت سوخته، بوی باروت، بوی جوهر کل اتاق رو برداشته.
۱۳۹۵/۴/۴
۶۱. پاچههاش بالا بود
از راه رسید، خسته و داغون. کیفش رو انداخت، عین این فیلم خارجیا کیفشون رو ول میدن رو زمین. کیفش افتاد شالاپی صدا کرد، ولی جیکش در نیومد. دیدم پاچههاش رو زده بالا، انگار که تو آب راه میرفته؛ بهش گفتم مسیح شدی رو آب راه میری پاچه میزنی بالا خیس نشی؟ یه پوزخندی زد و گفت دارم میرم. گفتم کجا؟ نگام کرد چیزی نگفت. تو نگاش هم غم بود و هم شادی، در منتها الیه ممکن هر کدومش. دیدم داره میره بالا، نمیدونم چجوری، ولی داشت میرفت بالا. رفت و خبری ازش نشد، هیچی هم ازش نموند جز اون کیف که شالاپی انداخت زمین و تمبونش که وقتی داشت میرفت گیر کرد این گوشه، آویزون، معلق، با پاچههایی که دمپاشون رو زده بالا.
۱۳۹۵/۳/۳۰
۶۰. حوالی نیمه شب
تابالا، حالا مدتهاست که صحبتی نکردهایم مدتهاست که تو بغ کردهای یک گوشه، زل زدهای به کناری که نمیدانم کجاست اما غلط نکنم اطراف آن سرو بیرون پنجره است. مدتهاست با همین شلوارک و همین پلیور نشستهای همینجا هی چای و قهوههایت سرد میشوند و سیگارت را باد پک میزند. نه حرفی میزنی و نه میخواهی حرفی بشنوی. همین باران و این خیابان برایت بس است انگار. تابالا، کافی نیست؟ چرا از لب پنجره پایین نمیآیی؟ نه اینکه از آن بالا بپری پایین و پرواز کنی و وقتی فرود آمدی تنها تنذبیجان لهیدهات غرق دل خون در برابر دیدگانم باشد. چرا بلند نمیشوی بیایی روی تخت، زیر این کتابها و گلدانها و مجسمهها، پتو را بپیچی دور ساقهای برهنهات، تکیه بدهی به بالشت بزرگت، قهوه جوش روی عسلی را روشن کنی و تا قهوهات حاضر شود دست بکشی روی فرشی که به حای رومیزی انداختهوای زیر قهوهجوش و لطلفت زبرش لذت ببری؛ بعد، ماگ قهوه در دست عینک زرشکی رنگت را بزنی و بخوانی و باخ و بتهوون گوش دهی و با دخترهایمان – همین گلدانهای این سو و آن سوی اتاق – صحبت کنی، آخر شب هم خودکار مشکیت را در دست بگیری و روی کاغذهایی که این جا و آن جا لای خرت و پرتها پیدا کردهای شروع کنی به نوشتن؟ من هم میروم از قنادی سر کوچه یک جعبه شیرینی کشمشی برایت میخرم تا تو باز هم از دستپخت مادام و موسیو تعریف کنی و دانههای شیرینی را از روی پیراهنت جمع کنی و بخوری و بگویی: «شیرینیای مادام یه اتمش هم نباید نخورده باقی بمونه». آخر شب هم مینشینی لب پنجره، ساقهای برهنهات را میاندازی بیرون، تابشان میدهی و سیگاری روشن میکنی و به من میگویی باید در شب غرق شویم، هر دویمان، همین حالا، و دود سیگارت همهجا را محو میکند.
۱۳۹۵/۳/۱۶
۵۹. سکنی در سکوت
یک عالم تصویر تو ذهنم دارم که نمیدونم چهجوری باید تو قالب این کلمهها ترسیم کنمشون. یک عالم اتفاق، یک عالم پدیدههای جورواجور. تودههای رنگ معلق تو آسمون و فضای اطراف، رودخونههای خروشان وسط خیابونهای شهر، آدمها و موجودات ذیشعوری که هیچکس جز من نمیبیندشون. آرامشی که جز ما هیچ کس درکش نمیکنه؛ تو هیاهوی خیابونها و کافهها یا تو سکوت کر کننده و گرمای کلافه کنندهی کوچهها و پس کوچهها. نمیشه. این لعنتیها کلمه نمیشن، تصویر نمیشن. هرچی مینویسم اونی که باید بشه نمیشه. اون حسی که خودم دارم رو به خودم هم منتقل نمیکنه چه برسه به اونایی که نمیدونم کوچکترین قرابتی با این خزعبلاتی که میخوام بهشون منتقل کنم داشتن یا نه؟ هرچی مینویسم نمیشه، کج و کولهاس، نمیتونم یه قطعه درست از توش دربیارم. نمیچسبن به هم، جفت هم نیستن. خودشون یه قاب کج و کولهان، یه دیوار کج، یه چه میدونم یکی دیگه از اون تصویرهای ذهنی لعنتی که نمیتونم بیان کنم.
کلمهها مدیوم خوبی نیستن. تصویرها هم مدیوم خوبی نیستن. موسیقی هم حتی مدیوم خوبی نیست برای انتقال و نشون دادن این لعنتیها به بقیه. سکوت اما مدیوم خوبیه؛ بهترین مدبومه سکوت. سکوتی که توش به همه این تصویرها دقت میکنم، همهی این جهان موازی رو زیر نظر دارم. سکوتی که راهی جنون میکندم. سکوتی که انگشت بقیه رو میگیره به سمتم و ماشهی خندههای استهزا رو میکشه و چشمهای نگران ترسیدهاشون رو تو کاسهی سرشون میچرخونه.
و من بهشون نگاه میکنم و پوزخند میزنم و عصبانی میشم از اینکه اونا نمیدونن اینجا چه خبره، خسته از اینکه این لعنتیها رو نمیشه به تصویر کشید و فقط باید نگاه کرد.
۱۳۹۵/۳/۱۴
۵۸. آشفته
نمیدونم. انقدر ذهنم مثل این وبلاگ و مثل اون فیسبوک و مثل همهی صفحههای دیگهام تو دنیای اینترنت، مثل همین جملههایی که نوشتم تو این پست، مثل متروی دروازه دولت، مثل چهارراه پارکوی شلوغ و بههم ریخته و آشفتهاس که اصلا نمیدونم این پست رو برای چی و چجوری شروع کردم و میخواستم به کجا برسونمش. فقط میدونم که این من و اینجا و هرچی که به این من مربوطه خیلی آشفتهاس. اگه فرار نمیکنید ازش که، خوش اومدین به این آشفتگی.
۱۳۹۵/۱/۱۳
۵۷. شبی که خواهیم خوابید
تابالا، میدانی؟ در افسانهها خواندهام که یک روز شبی میرسد آرام. روستاییها میگفتند آن شب آسمان بنفش خواهد بود. نه بنفش جیغ. یک بنفش موقر و سنگین، مانند همان لباس شبی که دوستش داری و هر وقت فکر میکنی مهمانی مهمی دعوتیم تنت میکنی. یادم است جایی در افسانه خواندم که ماه آن شب پر نورتر از همیشه خواهد درخشید و بزرگتر از همیشه خواهد بود. شاید به بزرگی یکی از آن پیشدستیهای سفیدی که گفتهای فقط برای میوه استفاده کنیم.
آن شب، از سر شب، آتش روشن میکنیم و ساز میزنیم و میخوانیم و میخندیم و میرقصیم. قهوه هم مینوشیم اما تنها یک فنجان. یک فنجان کوچک؛ چون بیش از یک فنجان کافئین بدخوابمان میکند و این همان چیزیست که آن شب نمیخواهیم. یعنی هیچ شبی نمیخواهیم. بعد تابالا جان، به خانه میرویم و هر یک داستانی میخوانیم و بعد میخزیم روی تختخوابمان که راحتترین نقطهی دنیاست، گرم و نرم و آرام. آن شب تابالا، پیش از سرآمدن شب، درست همان لحظهای که باید، پس از کمی عشق بازی در آغوش هم به خواب میرویم. خوابی عمیق و آرام. آن شب مفهوم کابوس تعریف نشده باقی خواهد ماند و جایش در لغتنامهها خالی.
اما تابالا، همهی اینها را من در افسانهها خواندم و از دهان پیرمردهای روستا و پیرزنهای ده بالا شنیدهام. هرگز شنیدهای افسانهای، واقعیت شود؟