۱۳۹۵/۵/۱۷

۶۵. اند د جنگ بگینز

   امروز به پزشک مراجعه کردم. نه پزشک روان. یک پزشک عمومی و داخلی. مدت زمان ویزیزتم حتی پانزده دقیقه هم طول نکشید. چند پرسش ساده و چند توضیح ساده. این‌که اختلال خواب دارم، عصبی‌ام، دو سه دوست بیش‌تر ندارم، در عمق و در کل احساس شادی نمی‌کنم و غم‌گینم و این‌که بی‌حوصله و بی‌انگیزه‌ام. نتیجه‌ی تمام این‌ها شد این‌که باید به روان‌پزشک مراجعه کنم و نیاز به مشاوره‌ی روان‌پزشکی دارم، یک ورق کلونازپام و یک بسته آسنترا. داروهایم سی‌هزار تومانی خرج برداشتند و حالا هنوز هیچ نشده، هیچ تمایلی به استفاده آن‌ها ندارم. هیچ علاقه‌ای به استفاده‌اشان ندارم.

   می‌ترسم. از تغییر کردن واهمه دارم. نمی‌خواهم تغییر کنم چون می‌ترسم که بعد از تغییر دیگر آن کسی نباشم که پیش‌تر بوده‌ام. حقیقت امر، اگر قرار است «خوب» بشوم و نیاز به درمان دارم و معنای این‌ها این است که قرار است آخر سر یکی مثل همه بشوم، بشوم یکی مثل تمام احمق‌هایی که در خیابان قدم می‌زنند و حالم از تک تکشان به‌هم می‌خورد، اگر معنایش این است که قرار است سطحی بشوم و دنیا را رنگی ببینم و شاد و خوشحال الکی باشم، ترجیح می‌دهم بد بمانم و درمان نشوم. ترجیح می‌دهم همین چیزی که هستم باقی بمانم. اگر قرار است به شوخی‌های سخیف و احمقانه دیگران بخندم و اگر قرار است دغدغه‌هایم همان قدر سطحی باشند، اگر قرار است نتوانم فکر کنم، نتوانم تحلیل کنم و نتوانم بنویسم، ترحیح می‌دهم که صدها بار و هزارها بار بدتر باشم.

   امروز من با خودم و با این قرص‌ها، با همین داروهای ساده، وارد یک جنگ شده‌ام. جنگی که نه نتیجه‌اش مشخص است و نه استراتژی مشخصی دارد. نه پایانش و نه شرایطی که در آن حکم آتش‌بس اعلام شود تعریف شده است. جنگ ترسناک است، خسته کنننده است، به ضرر هر دو طرف است و نهایتا، آن طور که خیلی‌ها می‌گویند، هر دو طرف بازنده‌اند. این‌جا هم به گمانم فرق چندانی نمی‌کند. شرایط من خیلی حاد نیست؛ اما این یک جنگ است و روزشمار از همین حالا آغاز شده است.

۱۳۹۵/۵/۱۱

۶۴. با دست

کشتن آدم‌ها با دست لذت دیگری دارد. این‌که کسی را آماج مشت‌هایت کنی و آن‌قدر به صورتش مشت بزنی که صورتش صد چاک شود و از هر چاک خون روی صورتش جاری شود، لذت دیگری دارد. این‌که دست‌هایت را دور گردن کسی گره کنی و با بیش‌تر کردن فشار و تنگ‌تر کردن گره، شدید‌تر شدن دست و پا زدنش و التماسش برای زندگی را ببینی، لذت دیگری دارد. کشتن آدم‌ها با دست، ملموس‌تر است. وقتی کسی را با دست می‌کشی، او را واقعا کشته‌ای. حق مطلب را بهتر ادا کرده‌ای. وقتی با دست کسی را می‌کشی، تدریجا به مرگ نزدیکش می‌کنی. انگار که با ضربه‌ی اول، دوباره متولدش می‌کنی. وقتی با دست کسی را می‌کشی، بیش‌تر می‌شناسیش. با دست می‌توانی مقتول را، آن طور که شایسته و سزاوارش است، بکشی. هوایی که بعد از کشتن کسی با دست از ریه‌هایت می‌دهی بیرون، آرامشی وصف ناشدنی به ارمغان می‌آورد. سیگاری که بعد از کشتن کسی با دست‌هایت می‌کشی، مزه‌ی منحصر به فردی دارد. با دست که کسی را می‌کشی، همه‌چیز دوست داشتنی‌تر است. با دست کشتن، هنرمندانه است.

اسلحه که دستت می‌گیری، همه‌چیز خیلی مکانیکی می‌شود. همه چیز از اصل می‌افتد. دیگر هیچ احساسی وجود ندارد. یک شلیک و تمام. نهایتش، برای این‌که عصبانیتت را رفع کنی، هشت شلیک و تمام. همه‌چیز مکانیکی است. دیگر آن‌طور که باید و شاید از خجالت طرف در نیامده‌ای. او را کشتی، اما نه آن‌طور که سزوارش بوده. دیگر آن طور که باید آرام نیستی و دیگر سیگارت مزه‌ی خاصی نمی‌دهد.

سوءتفاهم نشود. نه این‌که من کسی را کشته باشم؛ اما درباره‌اش فکر که کرده‌ام. تصورش را که کرده‌ام. شما نکرده‌اید؟ لعنت بر آدم دروغ‌گو.

۱۳۹۵/۵/۱

۶۲. من‌ها

  من الان چهار نفرم. یکی یه خودکار گرفته دستش و داره تلاش می‌کنه بنویسه، مستاصل و وامونده و درمونده و خسته و داغون و ملتهب. دستاش رو گذاشته رو شقیقه‌هاش و ماساژشون می‌ده و چشماش رو بسته و پلک‌هاش رو به‌هم فشار می‌ده و دندون قروچه می‌کنه و یه فریادی می‌کشه که خودش هم به زور صداش رو می‌شنوه اما بالاخره هرچی نباشه فریاده و به نفس فریاد بودنش حائز اهمیت.


   یکی نشسته اون‌ورتر، نمی‌دونم ولی انگار یه سلاحی چیزی هم تو دستشه. کمرش در واقع وتر یه مثلث قائم‌الزاویه‌س که بدنش و صندلی با هم تشکیل دادن. بیحوصله چشم‌هاش رو توی کاسه سرش می‌چرخونه. هی می‌گه ننویس. بدبخت ننویس. این مزخرفات چیه می‌نویسی آخه؟ آخه تو مگه اصلا تو زندگیت تونستی یه خط خوب بنویسی که حالا داری زور می‌زنی بنویسی؟ چرا وقتی خودکار می‌گیری دستت انقدر گند می‌زنی توی همه‌چی؟ چرا اون‌چیزی که تو سرت هست رو نمی‌آری رو کاغذ؟ اصلا مگه نوشتن زوریه آخه لعنتی؟ نوشته خودش باید بیاد رو کاغذ. بدون هیچ زور زدنی باید سرازیر بشه. دست تو فقط یه پل ساده‌اس. یه پل که کلمه‌ها از روش رد می‌شن و می‌آن می‌شینن روی کاغذ کنار هم دیگه. می‌گه بهت می‌گم ننویس بچه، می‌گه بنداز کنار اون خودکار رو برو پی علافیت، پی یللی تللی و هر گه دیگه‌ای که قراره بخوری. خودت رو تو قاموس یکی که می‌تونه بنویسه جا نزن فقط. تو مال این حرفا نیستی. تو مال نوشتن نیستی. مال کارای دیگه هم نیستی البته. می‌گه پاشو برو بپیچ به بازی دیگه لعنتی.

   یکی تو اتاق داره لباساش رو می‌پوشه که بره بیرون. بیرون توی هیاهوی خیابون‌های مرکز شهر، یه سار می‌گیره دستش و شروع می‌کنه به ساز زدن و خوندن و مردم دورش جمع می‌شن. تو ساختمون پرالمان، از عمل‌کرد کابینه‌ی دولتش دفاع می‌کنه و جواب حمله‌های نماینده‌های جناح مقابل رو می‌ده. تو کافه‌ی کوچیک آخر یه خیابون بن‌بست، اسپرسو درست می‌کنه و با مشتری‌های کافه گپ می‌زنه. وسط یه دعوا تو محله‌های زاغه نشین، یکی رو با چاقو می‌کشه. با دوست دخترش می‌ره سینما و گالری و در تمام مدت فکر می‌کنه چه‌قدر از این رابطه ناراضیه و چه جوری باید تمومش کنه. با شوهر و پسرش می‌ره شهربازی و فکر می‌کنه چه‌جوری باید خودش رو برسونه به برنامه کاری تا رئیسش اخراجش نکنه. آخر شب بر می‌گرده خونه و یه فنجون قهوه درست می‌کنه و می‌شینه یه گوشه.

   یکی دورتر وایساده، دم شومینه. داره همه نوشته‌هام رو می‌ریزه تو شومینه‌ای که شعله‌ی آتیشش تا فلک هفتم زبونه کشیده و با ولع تمام نوشته‌های من رو می‌خوره. داره ورق ورقشون رو می‌سپره دست آتیش. حتی اونایی که هنوز ننوشتم رو داره می‌سوزونه. هیچی نمی‌گه. خیلی آروم، خیلی جدی، داره آتیش رو با نوشته‌های من تغذیه می‌کنه. عرق کرده، از پیشونیش مثل آبشار عرق می‌ریزه. دم شومینه‌ای که همه نوشته‌های من، حتی اونایی که هنوز نوشته نشدن، دارن می‌سوزن طبیعیه این عرق کردن. گرمه به‌هرحال.


   آتیش شومینه هرچقدر هم که بزرگ باشه، جون کافی واسه روشن کردن حتی یه نقطه‌ی اتاق رو نداره. کل اتاق تاریکه. یه صدای شلیک می‌آد، یه صدای فریاد، و یه صدای خش خش. بوی گوشت سوخته، بوی باروت، بوی جوهر کل اتاق رو برداشته.

۱۳۹۵/۴/۴

۶۱. پاچه‌هاش بالا بود

از راه رسید، خسته و داغون. کیفش رو انداخت، عین این فیلم خارجیا کیفشون رو ول می‌دن رو زمین. کیفش افتاد شالاپی صدا کرد، ولی جیکش در نیومد. دیدم پاچه‌هاش رو زده بالا، انگار که تو‌ آب راه می‌رفته؛ بهش گفتم مسیح شدی رو آب راه می‌ری پاچه می‌زنی بالا خیس نشی؟ یه پوزخندی زد و گفت دارم می‌رم. گفتم کجا؟ نگام کرد چیزی نگفت. تو نگاش هم ‌غم بود و هم شادی، در منتها الیه ممکن هر کدومش. دیدم داره می‌ره بالا، نمی‌دونم چجوری، ولی داشت می‌رفت بالا. رفت و خبری ازش نشد، هیچی هم ازش نموند جز اون کیف که شالاپی انداخت زمین و تمبونش که وقتی داشت می‌رفت گیر کرد این گوشه، آویزون، معلق، با پاچه‌هایی که دمپاشون رو زده بالا.

۱۳۹۵/۳/۳۰

۶۰. حوالی نیمه شب

   تابالا، حالا مدت‌هاست که صحبتی نکرده‌ایم مدت‌هاست که تو بغ کرده‌ای یک گوشه، زل زده‌ای به کناری که نمی‌دانم کجاست اما غلط نکنم اطراف آن سرو بیرون پنجره است. مدت‌هاست با همین شلوارک و همین پلیور نشسته‌ای همین‌جا هی چای و قهوه‌هایت سرد می‌شوند و سیگارت را باد پک می‌زند. نه حرفی می‌زنی و نه می‌خواهی حرفی بشنوی. همین باران و این خیابان برایت بس است انگار. تابالا، کافی نیست؟ چرا از لب پنجره پایین نمی‌آیی؟ نه اینکه از آن بالا بپری پایین و پرواز کنی و وقتی فرود آمدی تنها تنذبی‌جان لهیده‌ات غرق دل خون در برابر دیدگانم باشد. چرا بلند نمی‌شوی بیایی روی تخت، زیر این کتاب‌ها و گلدان‌ها و مجسمه‌ها، پتو را بپیچی دور ساق‌های برهنه‌ات، تکیه بدهی به بالشت بزرگت، قهوه جوش روی عسلی را روشن کنی و تا قهوه‌ات حاضر شود دست بکشی روی فرشی که به حای رومیزی انداختهوای زیر قهوه‌جوش و لطلفت زبرش لذت ببری؛ بعد، ماگ قهوه در دست عینک زرشکی رنگت را بزنی و بخوانی و باخ و بتهوون گوش دهی و با دخترهایمان – همین گلدان‌های این سو و آن سوی اتاق – صحبت کنی، آخر شب هم خودکار مشکیت را در دست بگیری و روی کاغذهایی که این جا و آن جا لای خرت و پرت‌ها پیدا کرده‌ای شروع کنی به نوشتن؟ من هم می‌روم از قنادی سر کوچه یک جعبه شیرینی کشمشی برایت می‌خرم تا تو باز هم از دست‌پخت مادام و موسیو تعریف کنی و دانه‌های شیرینی را از روی پیراهنت جمع کنی و بخوری و بگویی: «شیرینیای مادام یه اتمش هم نباید نخورده باقی بمونه». آخر شب هم می‌نشینی لب پنجره، ساق‌های برهنه‌ات را می‌اندازی بیرون، تابشان می‌دهی و سیگاری روشن می‌کنی و به من می‌گویی باید در شب غرق شویم، هر دویمان، همین حالا، و دود سیگارت همه‌جا را محو می‌کند.

۱۳۹۵/۳/۱۶

۵۹. سکنی در سکوت

   یک عالم تصویر تو ذهنم دارم که نمی‌دونم چه‌جوری باید تو قالب این کلمه‌ها ترسیم کنمشون. یک عالم اتفاق، یک عالم پدیده‌های جورواجور. توده‌های رنگ معلق تو آسمون و فضای اطراف، رودخونه‌های خروشان وسط خیابون‌های شهر، آدم‌ها و موجودات ذی‌شعوری که هیچ‌کس جز من نمی‌بیندشون. آرامشی که جز ما هیچ کس درکش نمی‌کنه؛ تو هیاهوی خیابون‌ها و کافه‌ها یا تو سکوت کر کننده و گرمای کلافه کننده‌ی کوچه‌ها ‌ و پس کوچه‌ها. نمی‌شه. این لعنتی‌ها کلمه نمی‌شن، تصویر نمی‌شن. هرچی می‌نویسم اونی که باید بشه نمی‌شه. اون حسی که خودم دارم رو به خودم هم منتقل نمی‌کنه چه برسه به اونایی که نمی‌دونم کوچک‌ترین قرابتی با این خزعبلاتی که می‌خوام بهشون منتقل کنم داشتن یا نه؟ هرچی می‌نویسم نمی‌شه، کج و کوله‌اس، نمی‌تونم یه قطعه درست از توش دربیارم. نمی‌چسبن به هم، جفت هم نیستن. خودشون یه قاب کج و کوله‌ان، یه دیوار کج، یه چه می‌دونم یکی دیگه از اون تصویرهای ذهنی لعنتی که نمی‌تونم بیان کنم.

   کلمه‌ها مدیوم خوبی نیستن. تصویرها هم مدیوم خوبی نیستن. موسیقی هم حتی مدیوم خوبی نیست برای انتقال و نشون دادن این لعنتی‌ها به بقیه. سکوت اما مدیوم خوبیه؛ بهترین مدبومه سکوت. سکوتی که توش به همه این تصویرها دقت می‌کنم، همه‌ی این جهان موازی رو زیر نظر دارم. سکوتی که راهی جنون می‌کندم. سکوتی که انگشت بقیه رو می‌گیره به سمتم و ماشه‌ی خنده‌های استهزا رو می‌کشه و چشم‌های نگران ترسیده‌اشون رو تو کاسه‌ی سرشون می‌چرخونه.

   و من بهشون نگاه می‌کنم و پوزخند می‌زنم و عصبانی می‌شم از این‌که اونا نمی‌دونن این‌جا چه خبره، خسته از این‌که این لعنتی‌ها رو نمی‌شه به تصویر کشید و فقط باید نگاه کرد.

۱۳۹۵/۳/۱۴

۵۸. آشفته

   من هرجایی رو برای نوشتن انتخاب می‌کنم بعد چند وقت خیلی شلوغ و به‌هم ریخته به نظر می‌رسه. وبلاگ، فیسبوک، توییتر، دفترچه یا هرجای دیگه‌ای. حتی جایی مثل پینترست و اینستاگرام هم خیلی شلوغ و به‌هم ریخته‌ام. هیچ‌وقت طبقه‌بندی کردن رو بلد نبودم. نه فقط تو نوشته‌هام، توی هیچی طبقه‌بندی کردن رو بلد نبودم. ققسه‌های کتاب‌خونه‌ام شاید یه نظم نسبی ظاهری داشته باشن اما از طبقه‌بندی چندان درستی برخوردار نیستن. هیچ‌وقت تو زندگیم پلی لیست نداشتم. نه که نخوام داشته باشم، ده‌ها بار تلاش کردم یه پلی‌لیست خوب برای خودم بسازم اما انقدر همه‌چی قاطی شده که آخر سر از خیرش گذشتم. شاید این یه بروز خارجی اون چیزیه که تو سرم می‌چرخه. ذهن من خیلی نامرتبه. نامرتب؟ نه این کلمه‌ی خوبی نیست. خیلی شلوغ و آشفته‌اس. همه‌چی با هم و پیچ در پیچ و گره تو گره‌اس. هیچ‌وقت نتونستم کاملا روی یک موضوع متمرکز بشم. همیشه سه چهارتا مساله با هم دیگه چرخ می‌زدن توی سرم، رژه می‌رفتن جلوی چشمام، ویز ویز می‌کردن زیر گوشم، لیز می‌خوردن روی پوستم، فرو می‌رفتن توی بینیم، حموم می‌کردن روی زبونم. من آشفته بودم همیشه. حتی یه زمان - روم به دیوار - یه وبلاگ داشتم به اسم آشفته پسر. همین وبلاگ قبل از این بود اتفاقا. اون‌جا هم آشوب بود. همه‌ی وبلاگ‌های من آشوب بود و ریخت و پاش. همین آشفتگی و شلوغی همیشه باعث شده عقربه‌ی عصبانیتم نیاد رو صفر و نزدیکاش هیچ‌وقت. همین آشفتگی باعث شده راضی نباشم از هیچ کاری که می‌کنم هیچ‌وقت. همین نوشتن‌ها. همین که الان دارم می‌نویسمش. ذهنم هزار راه می‌ره. هی وسطش صبر می‌کنم. بی هیچ دلیلی، هی صبر می‌کنم که از وسط اون آشفتگی‌ها همین جملات صدتا یه غاز رو بکشم بیرون. هی اون‌ور چشمم به تب توییتره که کی چی توییت کرد. هی گوشم به صدای ساز حسین علیزاده‌اس که با تق تق کیبورد و صدای کولر قاطی شده. هی چشمم به روی میز برادرم و سینی روبه‌روم و کتابای ولوی کتاب‌خونه و شلختگی‌های وسط اتاقه. حتی الان که چشم‌هام رو بستم هم همه‌ی این‌ها و هزارتا چیز دیگه جلوش چشم‌هامه. بعد که می‌بینم انقدر آشفته‌اس همه‌چی با خودت می‌گم عیبی نداره بابا، این هم می‌شه مدل اختصاصی من:«آشفتگی». چرت. مزخرف. دلیل‌تراشی احمقانه برای موجه نشون دادن ضعف‌هایی که دارم.

   نمی‌دونم. انقدر ذهنم مثل این وبلاگ و مثل اون فیس‌بوک و مثل همه‌ی صفحه‌های دیگه‌ام تو دنیای اینترنت، مثل همین جمله‌هایی که نوشتم تو این پست، مثل متروی دروازه دولت، مثل چهارراه پارک‌وی شلوغ و به‌هم ریخته و آشفته‌اس که اصلا نمی‌دونم این پست رو برای چی و چجوری شروع کردم و می‌خواستم به کجا برسونمش. فقط می‌دونم که این من و این‌جا و هرچی که به این من مربوطه خیلی آشفته‌اس. اگه فرار نمی‌کنید ازش که، خوش اومدین به این آشفتگی.

۱۳۹۵/۱/۱۳

۵۷. شبی که خواهیم خوابید

   تابالا، می‌دانی؟ در افسانه‌ها خوانده‌ام که یک روز شبی می‌رسد آرام. روستایی‌ها می‌گفتند آن شب آسمان بنفش خواهد بود. نه بنفش جیغ. یک بنفش موقر و سنگین، مانند همان لباس شبی که دوستش داری و هر وقت فکر می‌کنی مهمانی مهمی دعوتیم تنت می‌کنی. یادم است جایی در افسانه خواندم که ماه آن شب پر نورتر از همیشه خواهد درخشید و بزرگ‌تر از همیشه خواهد بود. شاید به بزرگی یکی از آن پیش‌دستی‌های سفیدی که گفته‌ای فقط برای میوه استفاده کنیم.
   آن شب، از سر شب، آتش روشن می‌کنیم و ساز می‌زنیم و می‌خوانیم و می‌خندیم و می‌رقصیم. قهوه هم می‌نوشیم اما تنها یک فنجان. یک فنجان کوچک؛ چون بیش از یک فنجان کافئین بدخوابمان می‌کند و این همان چیزیست که آن شب نمی‌خواهیم. یعنی هیچ شبی نمی‌خواهیم. بعد تابالا جان، به خانه می‌رویم و هر یک داستانی می‌خوانیم و بعد می‌خزیم روی تخت‌خوابمان که راحت‌ترین نقطه‌ی دنیاست، گرم و نرم و آرام. آن شب تابالا، پیش از سرآمدن شب، درست همان لحظه‌‌ای که باید، پس از کمی عشق بازی در آغوش هم به خواب می‌رویم. خوابی عمیق‌ و آرام. آن‌ شب مفهوم کابوس تعریف نشده باقی خواهد ماند و جایش در لغت‌نامه‌ها خالی.
  اما تابالا، همه‌ی این‌ها را من در افسانه‌ها خواندم و از دهان پیرمردهای روستا و پیرزن‌های ده بالا شنیده‌ام. هرگز شنیده‌ای افسانه‌ای، واقعیت شود؟

۱۳۹۵/۱/۱۱

۵۶. محکمه

   بحث کوچکی در می‌گیرد. عصبانیت و فریادی از من و دلخوری واکنشی از او. اتاق را ترک می‌کنم. پذیرایی تاریک و ساکت است. گوشه‌ای می‌نشینم و متهم‌ها را یکی یکی جای جای اتاق مستقر می‌کنم. هم‌کلاسی پیش‌دبستانی. دوست سوم دبستان. دختری که زمانی دوستش داشتم. ژیژک. مارکس. هیتلر. احمدی نژاد. مادر. پدر. برادر. خودم. ژیژک، مارکس، احمدی نژاد و چند تنی دیگر از قماش اینان را می‌فرستم بیرون. آن‌ها دادگاهی جداگانه می‌طلبند. دوست سوم دبستان، دختری که زمانی دوستش داشتم، مادر، پدر، برادر و خودم در ردیف متهمان باقی می‌مانند. ریاست جلسه هم با خودم است.

   زمین، بیش‌تر از آفتاب خسته شده و رویش را بیش‌تر برگردانده. اتاق تاریک‌تر است. بی‌رحمانه آغاز می‌کنم. خطاهای هر یک را می‌شمارم. دفاعیات را می‌شنوم. عصبانی می‌شوم. با صدای بلندتری دفاعیات سستشان را، با آب و تاب رد می‌کنم. از این‌که شرح جرائم و نامعتبر بودن دفاعیاتشان احتمالا معذبشان کرده، رنج می‌برم و عصبانی‌تر می‌شوم. پیشانیم عرق کرده. خونی که زیر صورتم جهیده باید رنگ چهره‌ام را عوض کرده باشد. چشمانم و در پی آن‌ها گونه‌هایم، ناخواسته خیس می‌شوند. شرح جرائم و رد دفاعیتشان، منقطع می‌شود. از جایم بر می‌خیزم. گردن‌بندی که در دست دارم را با عصبانیت به گوشه‌ای پرتاب می‌کنم. سر متهم‌ها فریاد می‌کشم. جوش آورده‌ام. صورتم آماج سیلی‌هایم می‌شود. سیلی‌هایی که چند در میان مشتی بینشان خودنمایی می‌کند. اگر از خیابان کسی ناظر باشد، حتما خانه‌ای می‌بیند که دیوارهایش می‌لرزد و گرد و غبار اطرافش می‌پیچد. مانند درگیری‌های انیمیشن‌های دوره‌ی کودکی.

   از زیر چشم، برادرم را می‌بینم. انرژی اکتیواسیون دادگاه در جریان. به ناگاه، در یک لحظه، خاموش می‌شوم. فروکش می‌کنم. می‌نشینم. درون بدنم خیس است. مغزم شهری است که پس از طوفان، بمبارانش کرده باشند. چند جمله‌ی دیگر، زیر لب. دادگاه تمام است. باقی پرونده را بر می‌دارم می‌برم می‌گذارم در اتاق نمور بایگانی توی قفسه‌ی ردیف سوم، نزدیک به دیوار. اطرافم را نگاه می‌کنم. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته. چراغ را روشن می‌کنم. منم، پشتی‌ها، گلدان‌ها، تلویزیون خاموش.

   

۱۳۹۴/۱۱/۱۷

۵۵. The Wolf Rises, or maybe not

همین حالا خودکارت را قاطی آن خرت و پرت‌ها کن. ننویس
   نشد. هر چه تلاش کردم نشد. خودکار را قاطی آن خرت و پرت‌ها کردم، اما باز برش داشتم. تمامش کردم. دور انداختمش. یک خودکار دیگر خریدم و بعد یک خودکار دیگر و بعد یک خودکار دیگر. ننوشتن در توان من نیست. هرچند مزخرف و ضعیف بنویسم. هرچند آن چه که می‌نویسم خواننده و خواهانی نداشته باشد. اصلا مگر قرار بر مبارزه و پنجه در پنجه‌ی زندگی انداختن نبود؟ خب این نوشتن هم برای من، شعبه‌ای است از آن مبارزه. این نوشتن هم یکی از آن مسیرهای فرعی برای معنا دار کردن زندگی است. شاید اصلا جز این کاری از دستم بر نیاید.

   به هرحال. من کلاهم را قاضی کردم و دیدم باید برگردم. دیدم ننوشتن از عهده‌ی من خارج است. این‌جا، باز، یک وبلاگ است که نویسنده‌اش از مرخصی برگشته.