میترسم. از تغییر کردن واهمه دارم. نمیخواهم تغییر کنم چون میترسم که بعد از تغییر دیگر آن کسی نباشم که پیشتر بودهام. حقیقت امر، اگر قرار است «خوب» بشوم و نیاز به درمان دارم و معنای اینها این است که قرار است آخر سر یکی مثل همه بشوم، بشوم یکی مثل تمام احمقهایی که در خیابان قدم میزنند و حالم از تک تکشان بههم میخورد، اگر معنایش این است که قرار است سطحی بشوم و دنیا را رنگی ببینم و شاد و خوشحال الکی باشم، ترجیح میدهم بد بمانم و درمان نشوم. ترجیح میدهم همین چیزی که هستم باقی بمانم. اگر قرار است به شوخیهای سخیف و احمقانه دیگران بخندم و اگر قرار است دغدغههایم همان قدر سطحی باشند، اگر قرار است نتوانم فکر کنم، نتوانم تحلیل کنم و نتوانم بنویسم، ترحیح میدهم که صدها بار و هزارها بار بدتر باشم.
امروز من با خودم و با این قرصها، با همین داروهای ساده، وارد یک جنگ شدهام. جنگی که نه نتیجهاش مشخص است و نه استراتژی مشخصی دارد. نه پایانش و نه شرایطی که در آن حکم آتشبس اعلام شود تعریف شده است. جنگ ترسناک است، خسته کنننده است، به ضرر هر دو طرف است و نهایتا، آن طور که خیلیها میگویند، هر دو طرف بازندهاند. اینجا هم به گمانم فرق چندانی نمیکند. شرایط من خیلی حاد نیست؛ اما این یک جنگ است و روزشمار از همین حالا آغاز شده است.