۱۳۹۳/۸/۶

۳۳. دلم برات تنگ نمی‌شه

  تا خرداد، هفت ماه باقی مونده. هفت ماه دیگه، از سگ‌دونی مدرسه می‌آم بیرون. می‌گم سگ‌دونی، چون نه کسی رو توش درک می‌کنم، نه کسی من رو درک می‌کنه. از صبح باید با یه مشت هم سن و سال نفهم و مدیر و ناظم و دبیر بی‌سواد سر و کله بزنم و دست آخر، بعد هفت-هشت ساعت که زنگ آخر صدا می‌کنه، با یه مغز خسته و فرسوده از عصبانیت‌ها، مشاجرات گه‌گاه و اذیت‌ها، بیام بیرون و خوش‌حالی بالقوه‌ای که صبح داشتم، کاملا از دستم رفته باشه. می‌گم سگ‌دونی، چون هرجایی رو نگاه می‌کنی، فانتزی‌های جنسی، خشونت، بند سیم و زر بودن و این چیزا انقدر زیادن که حالت تهوع بهت دست می‌ده و احساس خفگی می‌کنی.

  من این سگ‌دونی رو دوست ندام. نه؛ به هیچ وجه دوستش ندارم. نه بویی از عدالت توش به مشام می‌رسه، نه بویی از فهم. در کل، بویی از انسانیت به مشام نمی‌رسه. وقتی واردش می‌شی، انگار که رفتی توی قدیمی‌ترین سطل زباله‌های تر.

  در کل این سال‌ها، فقط یک سال قابل تحمل و خوشایندتر از بقیه (و نه خوشایند) بوده. ولی همین حالا که هفت ماه مونده تا رهایی از این سگدونی، یه حس دل‌تنگی دارم. و از خودم می‌پرسم آخه این کثافت چی داره که دل من بخواد براش تنگ بشه؟ هیچی، مطلقا هیچی. تنها احتمال ممکن، اینه که دل من برای زمان از دست رفته‌ام تنگ می‌شه. برای نوجوونیم. برای کارهایی که می‌شد کرد و نکردم. برای کارهایی که نمی‌شد کرد و دوست داشتم که می‌کردم. برای زمانی که این سگ‌دونی ازم دزدید و نذاشت ازش استفاده بکنم.



  خلاصه که دل من برای این سگ‌دونی، تنگ نمی‌شه. مرثیه‌ای نمی‌نویسم براش. خاطره بدی ازش ندارم، اما خاطره خوبی هم ازش ندارم؛ دوستش هم ندارم. متاسفم سگدونی، تو خیلی کثافت‌ها رو به من نشون دادی و من از این بابت ازت ممنونم؛ اما بخش بزرگی از نوجوونیم رو به فنا دادی و زندگی خوبی برام درست نکردی. من هرگز دل تنگت نمی‌شم.

۱۳۹۳/۵/۱

۳۲.مثل دیوانه‌ها

عین دیوونه‌ها، ایمیل‌های سیو شده‌ی قدیمی رو زیر و رو می‌کنم. عین دیوونه‌ها، مکالمات انجام شده توی یاهو مسنجر و فیس‌بوک رو چک می‌کنم. عین دیوونه‌ها، نهایت تلاش‌ام رو می‌کنم تا مضامین اس‌ام‌اس‌ها رو یادم بیاد؛ عین دیوونه‌ها می‌خوام تا جایی که می‌شه دقیق باشه. تا ببینم کدوم نکته از زیر دستم در رفته، چه اتفاق ناخوشایندی افتاده و آیا راهی هست که این رابطه‌ی مرده رو، زنده کرد؟ عین دیوونه‌ها می‌خوام یه لیوان چای جوشیده و سرد شده رو، بذارم گرم شه تا بلکه بشه ازش استفاده کرد. عین دیوونه‌ها.
عین دیوونه‌ها، تو کتاب‌فروشی‌ها پرسه می‌زنم. عین دیوونه‌ها جلوی قفسه‌ها می‌ایستم و زل می‌زنم به کتاب‌ها، به عنوان‌هاشون، به نویسنده‌هاشون اما عین دیوونه‌ها، بعد از چند لحظه همه‌چی از یادم می‌ره. عین دیوونه‌ها.
عین دیوونه‌ها، قلم به دست که می‌شم، از خودم توقع دارم یه متن طولانی بنویسم، بدون هیچ نقصی. عین دیوونه‌ها متن‌ام رو نگارش نمی‌کنم. دست‌آخر وقتی متنم رو بازخونی می‌کنم؛ عین دیوونه‌ها از ضعف متن عصبی می‌شم و عین دیوونه‌ها، ممکنه که متن رو از بین ببرم. خیلی اوقات هم عین دیوونه‌ها، متن رو نیمه‌کاره ول می‌کنم تا بلکه بتونم از متن و از خودم انتقام بگیرم.
عین دیوونه‌ها، می‌خوام همه‌چیز رو در کم‌ترین زمان یاد بگیرم؛ مهم نیست که این کم‌ترین زمان ممکنه یا نه. عین دیوونه‌ها می‌خوام همه‌چیز رو بدونم. عین دیوونه‌ها می‌خوام بهترین باشم.
عین دیوونه‌ها کم می‌خوابم. عین دیوونه‌ها، از خستگی ناشی از کم‌خوابی اذیت می‌شم ولی خوابم رو زیادتر نمی‌کنم. عین دیوونه‌ها، وسط راه رفتن احساس گنگی می‌کنم؛ عین دیوونه‌ها.

عین دیوونه‌ها شدم؛ اما عمرا اگه قبول کنم دیوونه شدم. عین دیوونه‌ها که قبول نمی‌کنن دیوونه شدن.

۱۳۹۳/۳/۲۶

۳۱. راز

  رازها، همه جا وجود دارند. چند خیابان بالاتر. آخر این پس‌کوچه‌ی بن‌بست. پشت پنجره‌ی طبقه‌ی هفتم این ساختمان. در فضای پشتی آن ساختمان. در مغز این آقایی که در سکوت از کنارمان گذر کرد. داخل کیف آن خانمی که سیگاری به لب داشت. کنار دست‌هایمان. حتی به فاصله‌ی چند میلی‌متر دورتر از ما. در نهایت تاسف، ما آن‌ها را نمی‌دانیم. شاید خوب دقت نمی‌کنیم؛ شاید خوب احساس نمی‌کنیم؛ هرچه هست، کمبودی وجود دارد.
  به من دروغ نگویید. من خود گرگ هستم. در لباس میش. پیش‌تر تاکید کرده بودم. من خوب می‌دانم بر خلاف این‌که می‌گویید:«کمبود مهمی نیست؛ رازهای دیگران به ما چه ربطی دارد؟»، در نهان می‌سوزید و رو به مرگ قرار دارید از ندانستن این راز. آرزوی‌تان این است که راز آن آقای محترم کلاه به سر را بدانید. من خوب می‌دانم وقتی به آن ساختمان بلند نگاه می‌کنید، چه فکری در سرتان می‌چرخد. «ای کاش می‌توانستم بدانم پشت آن پنجره چه می‌گذرد. ای کاش می ‌توانستم به محوطه‌ی پشتی این ساختمان راه پیدا کنم تا ببینم چه رازی آن‌جا نهفته است» همه‌ی شما دوست دارید بدانید زیر آن لباس براق و قرمز رنگ بانوی درخشنده‌ی مهمانی نیمه‌شب، چه رازی نهفته است. و دوست دارید بدانید در مغز آن بانو چه رازی است. در کشوی وی، زیر تشک وی چه چیز پنهان است؟


  رازها قدرتمنداند. توانایی تخریب صاحبانشان را به دوش می‌کشدند؛ و این از علل تحریک‌کننده بودن آن‌هاست. می‌توانی با آگاهی از رازی، فردی را به بردگی خود درآوری و این، طبیعت انسان است که از این قدرت لذت ببرد. دیگر آن‌که، انسان دوست ندارد چیزی بر وی پوشیده بماند. کنجکاوی،‌ این حس دوست‌داشتنی، ما را هرچه بیش‌تر نسبت به آگاهی از رازها مشتاق می‌کند و کافیست پی ببریم رازی وجود دارد. تا از آن راز آگاهی نیابیم، ول کن معامله نیستیم. تنها با آگاهی از راز موجود، آن موجود سرکش وجودمان آرام می‌گیرد و مغز لذتی وصف ناشدنی را تجربه می‌کند. لذتی گاهی هم‌پای ارگاسم و گاهی بارها برتر از آن. حتی محرک اصلی دانشمندان هم همین رازهایند. شنیده‌اید که، آگاهی از رازهای جهان بشریت و این قبیل حرف‌ها. برای یک voyeur هم، آگاهی از رازی که پشت در اتاق‌خواب‌ها پنهان شده، ارزشمندتر از دیگر رازهاست. ولی من فکر می‌کنم، همه‌ی ما، همه‌ی رازها را دوست داریم. برخی را بیش‌تر، برخی را کم‌تر.
  رازها (اگر جانب احتیاط را رعایت کنیم و نگوییم مهم‌ترین) از مهم‌ترین مسائل موجود در جهان‌اند. اما ما دقت کافی نداریم، حساسیت کافی نداریم. به هر حال از کمبود چیزی رنج می‌بریم و سپس در روزْمرگی خود غرق می‌شویم و تنها از ندانستن رازها می‌سوزیم. پی رازها نمی‌رویم و در نهایت تاسف، از ندانستن آن‌ها رنج می‌بریم.

۱۳۹۳/۳/۱۹

۳۰. سی



هرچه می‌گذرد، بیش‌تر احساس می کنم احمقی بیش نیستم و این تفکر، مجال دیگر فکرها را می‌گیرد بس که خسته‌ام می‌کند. از خود بی‌زارم. از این‌که احاس می‌کنم احمقی بیش نیستم. مشکوکم. به همه‌چیز خودم شک دارم. به توانایی مغزم که مهم‌ترین است، بیش از همه؛ و این شک‌ها من را در مقابل خودم بی‌ارزش می‌سازند، سپر دفاعیم را سخت می‌کوبند و سپس به سراغ خودم می‌آیند. زخمه می‌زنند بر جای‌جای بدنم. زخم‌هایی گران به یادگار می‌"ذارند که تو گویی سال‌ها، بل قرن‌ها گر گذرند، التیام نخواهند یافت. توان از مغز و جسم‌ام می‌برند اما نه چنان که بی‌جان بر زمین افتم در انتظار هضم شدن به دست تجزیه‌کنندگان طبیعت. که تا مرز آن. پیش از رفتن هم، نکم سود می‌کنند زخم‌ها را ا خوب به یاد داشته باشم حمله‌ی‌شان و رنج‌هایی که در پی حمله‌ی‌شان متحمل شده‌ام. سپس، چنان که چشم به راه بهبود، نه در بستر که بر خاک، افتاده‌ام، با خود فکر می‌کنم چگونه می‌توان ایستادگی کرد در برابر این حملات؟ و تنها پاسخ این است که شک‌ها را بزدایم. با افزایش توان تفکرم، توان مغزم. اما مگی می‌شود؟ پیش از این هرچه بیش‌تر سعی کردم و مغزم را توان‌مندتر، مشکوک‌تر شدم به خودم و بیش احساس کردم که احمقی بیش نیستم...........[چیزهایی دیگر که باید نوشته می‌شد، اما نشد. متن ناقص است – ن.]

پی نوشت۱: این متن، از تنفر نگارنده رنج می‌برد و برای متن هیچ‌چیز بدتر از تنفر نگارنده نیست. اصلا تنفر نگارنده از ادبیات این متن باعث شد که متن به پایان نرسد. خلاصه که الان نگارنده به جای آرامش پس از نگارش، بیش از پیش اعصاب در هم شکسته دارد و بر خلاف پیش از نگارش، سرش هم درد می‌کند. آهان، می‌خواستم بگویم متنی هم که از تنفر نگارنده رنج می‌برد، برایش مهم نیست اگر دیگران هم ازش متنفرند یا نه. پس با خیال راحت، از این متن متنفر باشید.

پی نوشت ۲:الان که دارم بازنگری می‌کنم، یه جاهاییش رو هم متنفر نیستم ازش. البته این در کلیت فرقی ایجاد نمی‌کنه.

۱۳۹۳/۳/۹

۲۹. رفقای تنهایی من، منهای موسیقی و کتاب.

 همین چند لحظه پیش دیدن پنجمین اپیزود پیاپی از how I met your mother  تموم شد و من، با این فکر سر و کار دارم که دلیل این‌جوری HIMYM دیدنم چی می‌تونه باشه؟ یا هر سریال دیگه‌ای. جوابی که سر و کارم بهش و افتاد اینه. من یه آدم تنهام. کس نمی‌گم، واقعا هستم. فقط علی رو می‌تونم به عنوان دوست حساب کنم که اون رو هم ماهی یه بار به زور می‌بینمش، گاهی حتی همین ماهی یه بار هم پیش نمی‌آد. بچه‌های شهرکتاب هم، یه محدودیت‌هایی دارن که باعث می‌شن بهشون نگم دوست. تو HIMYM یه ویژگی وجود داره، یا تو فرندز یا تو بیگ‌بنگ تئوری؛ اون ویژگی هم اینه که چار پنج‌تا دوست ریختن سر هم و زندگیشون با هم و مرتبط با هم می‌ره جلو. چار پنج نفری که از خودگذشتگی دارن، خودخواهی دارن،  دعوا می‌کنن و هم‌دیگه رو مسخره می‌کنن، خلاصه چندتا آدم واقعی که تو موقعیت‌های نسبتا واقعی قرار گرفتن. من با دیدن این سریالا، شاید دارم یه خلایی تو زندگیم رو پر می‌کنم. خلا دوست رو. یعنی این سریال‌ها رو نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم خودم رو بخشی از اون گروه بدونم، بخشی از اون شوخی‌ها و خنده‌ها و دعواها و ماجراها. هرچند که هیچ‌کدوم برای من اتفاق نمی‌افته. من یه آدم پَسیوام که نشسته پشت این مانیتور این‌سر دنیا و اونا اون سر دنیا یه مدت پیش، جلوی دوربین یه موقعیت از پیش تعیین شده رو بازی کردن. ولی همین موقعیت‌ها مغز من رو آروم می‌کنه. من رو می خندونه، ناراحتم می‌کنه. هم‌ذات پنداری می‌کنم باهاشون. توییت کردن و ول بودنم تو توییتر هم به همین دلیله. تنهایی. دوستای مجازی. هه.
  خوش‌حال نیستم. از این‌که این پشت نشستم و دارم این رو برای شما می‌نویسم، خوش‌حال نیستم. از این‌که تنهام، خوش‌حال نیستم. از این‌که نمی‌تونم یه عضو باشم تو یه گروه چند نفره، خوش‌حال نیستم. هیچ حس خوبی نداره، دوازده هزارتا توییت کردن و هرروز به فراوانیش افزودن.
خوش‌حالم. از این‌که تونستم این خلا تو زندگیم رو یه جوری پرش کنم، خوش‌حالم. ولی می‌ترسم. از اینکه می‌دونم یه روز که اینا تموم شد، من دوباره بر می‌گردم از اول اینا رو دیدن. دوباره با تیکه‌های هاوس لذت خواهم برد. دوباره دزدیده شدن شیپور آبی فرانسوی رو خواهم دید و بهش خواهم خندید. دوباره مغز لورن مالوو رو تحسین خواهم کرد. دوباره دلم برای شرلوک خواهد سوخت و هزار دوباره‌ی دیگه. مگر این‌که یه سری دوست درست پیدا کرده باشم، که بعید می‌دونم. بعید می‌دونم. خیلی خیلی بعید.
پ.ن: تنهاییم رو دوست دارم، اما به دوست نیاز دارم، مثل همه. حالا شاید یه روز درباره این‌که تنهاییم رو دوست دارم هم نوشتم. تا ببینم.
پ.ن: ده‌ها دلیل دیگه برای سریال دیدنم وجود داره، اما خب، این برجسته بود.

۱۳۹۳/۲/۳۱

۲۸. سم مهلک



  پسر، کنار حوضچه‌ی کوچک و کثیف نشسته بود و به صدای فروریختن آب‌فشان گوش می‌داد. خسته بود، همچون همیشه. این خستگی شاید از جثه‌ی ضعیفش نشات می‌گرفت و شاید از کم‌خوابی‌هایش؛ شاید هم دلیلش سیگار کشیدن بود؛ سیگارهایی که در نوجوانی آتششان زده بود، هنوز هم می‌زد و نمی‌دانست این صدای زبر کشیده شدن گوگرد قرمز بر روی سمباده، تنها محدود به دوره‌ی نوجوانی‌اش خواهد شد یا به هنگام جوانی و پیری هم، هنوز این صدا و صدای سوختن کاغذی که در پی داشت را خواهد شنید یا نه. همین‌طور که کنار حوضچه نشسته بود و به خستگی‌اش فکر می‌کرد، پکی عصبی به سیگار زد؛این پنجمین سیگار پیاپی بود، سیگارهایی که هر یک با آتش قبلی روشن شده بودند. حجم زیادی از دود را بلعید و کمی را هم بیرون فرستاد، آن‌قدر که پیش از به اتمام رسیدن ثانیه محو شده بود. ناگهان بدنش گر گرفت. قطره‌های عرق از جای جای بدنش بیرون ریختند. بازدمش به سختی از شش بیرون می‌آمد آمد. سیگار نیم‌کشیده را به سوی حوضچه پرتاب کرد و از جا بلند شد. سرگیجه داشت. تمامی دکمه‌های پیراهنش را باز کرد و اجازه داد که باد مخالف هنگام راه رفتن، سینه و شکم عریانش را نوازش کند. عصبی بود. ترسان از این‌که نیکوتین، بیش از اندازه به بدنش راه یافته باشد. در مسیر کوتاه پارک تا خانه، هزاران فکر از سرش عبور کرد. هزاران احتمال. خسته‌تر بود و ناتوان در تفکر و تصمیم‌گیری. به سوی خانه می‌رفت اما مسیر را، نه از روی آگاهی، که از روی غریزه می‌شناخت. به سختی کلید انداخت و در باز کرد. حالت تهوع داشت. عریان شد. دستانش را با آب سرد شست و صورتش را خیس کرد. وقتی بوی سیگار روی دستش را احساس کرد، حالش بدتر شد. با همان رطوبت باقی مانده، بدنش را مرطوب و خنک کرد. خواست چیزی بخورد، اما نمی‌توانست. همه‌چیز برای او دافعه داشت. به نور سفید مانیتور خیره شد. نور  چشمش را اذیت کرد و روند تهوع را تسریع. چند لحظه بعد، کیموس نارنجی رنگ معده‌اش، نیم‌هضم شده در برابر چشمانش خودنمایی می‌کرد و بوی گندش، قدرت تصمیم‌گیری را بیش از پیش از وی سلب کرده بود. طاق باز دراز کشید. شکمش را ماساژ داد و در همین حین تصمیم گرفت دیگر سیگار نکشد. چند دقیقه بعد، باز هم صدای عوق زدن و بیرون ریختن محتویات بد بوی معده‌اش، دستشویی کوچک را پر کرده بود. حال بهتری پیدا کرد.
چند روز بعد، در حالی که می‌خواست پول مجله را به دکه‌دار پرداخت کند گفت:«یه چلچراغ، دو نخ وینستون قدیمی. یه قوطی کبریت.»

۲۷. رولت روسی

   پیدا کردن یه روولور ِ شیش فشنگه تو این شهر، کار خاصی نداره. پیدا کردن فشنگ از اون هم آسون‌تره. ما هم که یه فشنگ بیش‌تر نمی‌خواستیم.
نشستیم جلوی هم‌دیگه. تو خونه‌ی من. اتاق پذیرایی. رو صندلیای چوبیم. یه بطری ویسکی آوردم و دو تا لیوان. نمی‌خواستم. نمی‌خواست. اسلحه رو برداشتم. فشنگ رو گذاشتم توش و چرخوندم. گذاشتمش روی میز. سنگ، کاغذ، قیچی. خب، کاغذ سنگ رو شکست می‌ده و من باید شروع می‌کردم. سیگارم رو روشن کردم و دوباره گفتم قرار نیست خشاب بچرخه؛ این‌جوری شیشمین شلیک، حتما مرگ‌بار می‌شد. یه پک زدم. ماشه رو کشیدم. چیک. زنده بودم. دادمش دست طرف. سیگار نمی‌کشید. چیک. دادش دست من. پک آخر رو زدم. چیک. دادمش دست طرف؛ دستش خیس بود. چیک. دادش دست من، شلیک پنجم بود و پنجاه درصد احتمال مرگ. سیگار رو روشن کردم. کشیدمش. کامل. لوله رو گذاشتم روی شقیقه‌ام، مردد بودم. چشمام رو بستم و با خودم فکر کردم زندگی من هیچ‌چیز جالب توجهی نداره، اگه این شلیک گلوله رو تو سرم خالی کنه، چیزی رو از دست ندادم. تازه این یه بازیه و برنده کسیه که بمیره. اگه بمیرم، بازی رو هم بردم. یکی از معدود بردهای زندگیم. شلیک کردم. چیک. نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. شدید می‌خندیدم. شاید چون باید زنده می‌موندم و زندگیم ادامه داشت. شاید چون می‌دونستم الان می‌میره. یه سیگار دیگه روشن کردم. دادمش دست طرف. گذاشتش روی شقیقه‌اش. تیک، تاک، تیک، تاک. لحظه‌ها می‌گذشتن. دستش می‌لرزید و لرزشش رفته رفته بیش‌تر هم می‌شد.

- بکش اون ماشه کیری رو.

عصبی شده بودم. منتظر بودم که بمیره و من مرگش رو ببینم. قانون بازی همین بود. اون باید می‌مرد. برنده باید می‌مرد. اون حرومزاده‌ی لعنتی باید می‌مرد. چونه‌اش لرزید. چشماش قرمز شده بود.

- بجنب لعنتی، یالا حرومزاده، بکشش.

نگاهم کرد. مضطرب بود. یهو زد زیر گریه. زار می‌زد و به پهنای صورتش اشک می‌ریخت. دستش خیلی ناجور می‌لرزید اما لوله‌ی روولور هنوز رو شقیقه‌اش بود.

-بی‌خیال! حتی نمی‌تونی بهش فکر کنی. داری مثل یه بچه‌ی کثیف و گشنه‌ای که درد می‌کشه عر می‌زنی. بکشش اون سگ مصب رو!

گریه می‌کرد. عصبی بودم و صدای گریه‌اش عصبی‌ترم می‌کرد. لیوان رو برداشتم و همون مقدار کمی که اول بازی ریخته بودم، سر کشیدم. یه سیگار دیگه روشن کردم. به پنجره نگاه کردم. شهر پر سر و صدا بود. پر ماشین‌هایی با چراغ‌های روشن. پر مغز فندقی‌های احمق. خونه پر از صدای گریه‌ی اون. پر از تاریکی قهوه‌ای رنگ دوست داشتنی خونه‌ی من.
-پسر! دلم برات می‌سوزه. می‌تونی بری درت رو بذاری. هرچند بعید می‌دونم اینم ازت بر بیاد.
اسلحه رو گرفت سمت صورتم و بنگ. مغزم رو زمین خونه‌ام یه نقاشی مدرن کشیده بود؛ یه نقاشی مدرن که از نقاشی باروک الهام گرفته بود. همه‌ی اون مویرگ‌های کشیده شده رو زمین و همه‌ی اون خون. سریع اتفاق افتاد. جزئیاتش یادم نیست.
تو چه‌طور؟ داستان تو چیه؟ تو چه طور مردی؟

۱۳۹۳/۲/۲۵

۲۶. مرگ

   من به مرگ، علاقه‌ی خاصی دارم. نه به خاطر این‌که انسان را از رنج زندگی می‌رهاند؛ بلکه چون ناشناخته است. مرموز است و عجیب. هیچ پیدا نیست که پس از مرگ، چه رخ خواهد داد. پیچیده است. نمی‌دانی رنگ‌های به هم آمیخته انتظارت را می‌کشند، یا قرار است به خاطر الحادت، سوزانده شوی یا قرار است دوباره در بدنی دیگر، زندگی کنی. نمی‌دانی هنگام مردن، چه حسی خواهی داشت و این جالب است. تمام این پیچیدگی و تمام این راز آلود بودن مرگ، نئشه کننده است. آن‌قدر به دانستنش علاقه دارم، که فکر خودکشی بسیار از سرم می‌گذرد. پریدن جلوی قطار مترو، فشار بیش‌تر تیغ اصلاح روی شاهرگ گردن، اوردوز با آرام‌بخش، حلق‌آویز کردن خودم، همه این‌ها ایده‌هایی است که بارها از نظرم گذشته‌اند، تنها و تنها برای این‌که بتوانم مرگ را تجربه کنم و احساس کنم، نه آن‌که مرگ برهاندم از زنجیر زندگی.
 جنبه‌ی منفی قصه این‌جاست، که گویا مرگ، تنها یک بار رخ می‌دهد. یعنی گیرم من سکته‌ی قلبی کردم و مردم؛ تنها می‌توانم مرگ از طریق سکته‌ی قلبی را تجربه کنم، نه مرگ از طریق بریده شدن گردنم با تیغ گیوتین، یا مرگ از طریق پریدن جلوی قطار مترو، یا مرگ از طریق عبور جریان برق از بدن، یا مرگ از هزار و یک طریق دیگر.
من شاید از معدود کسانی باشم که از مرگ نمی‌ترسند و از معدودتر کسانی که مشتاقانه به انتظارش نشسته‌ام و آغوش به استقبالش باز کرده‌ام. شما شاید متوجه نشوید و گمان کنید دروغ می‌گویم، اما آغوش من به روی مرگ، فراخ‌تر از آغوشم به روی هر چیز دیگری است، چرا که مشتاقانه دوست دارم تجربه‌ی مرگ را بچشم.

۱۳۹۳/۲/۲۴

۲۵. بیست پنج

- خب تو چرا انقدر کم می‌نویسی؟
- نمی‌دونم.
- حدس بزن خب.
- خلاقیت ندارم؟ موضوع کم می‌آرم؟ آخرش رو خراب می‌کنم؟
- نپرس از من که، جواب من رو بده.
- چون فکر می‌کنم خلاقیت ندارم، ایده کم می‌آرم، آخرش رو خراب می‌کنم.
- خب احمق تا ننویسی که درست نمی‌شه که.
- چی بنویسم وقتی ایده ندارم؟ چی بنویسم وقتی موضوع کم می‌آرم؟ مشکل اصلی و اساسیم موضوعه من.
- هرچی، از تو هرچی می‌تونی یه موضوعی دربیار و شروع کن به نوشتن درباره‌اش. باید ایده‌هات رو پرورش بدی، باید یاد بگیری.
- وگرنه؟
- اون موقع خودت به فنا می‌ری. خودت از خودت ناراحت و عصبی می‌شی. بازم میل خودت.

۱۳۹۳/۲/۹

۲۴. مکنده

  یه مدت بعد از این‌که تو توییتر به مزخرف پراکنی مشغول شدم (بعد از حدود دو ماه) احساس کردم که این صد و چل کاراکتری‌ها دارن ذره ذره ایده‌هام رو می‌مکن. احساس کردم یه ایده برای یه نوشته، کلید جمله‌ها و بقیه مسائلی که برای نوشتن و پروروندن نوشته‌ام بهشون احتیاج دارم رو، دارم تو صد و چل کاراکتر، یا چند بخش صد و چل کاراکتری، هدر می‌دم. وقعی ننهادم. اما اگر بخوام واقعی نگاه کنم، مثل این‌که واقعا این‌جوریه. همه‌ی حرفا رو توی توییتر می‌زنم. بخش‌های اصلی نوشته‌هام رو تو چندتا توییت بیان می‌کنم و بعد دیگه چیزی تو سرم نیست که بچرخه و بذاره سعی کنم بنویسم و بد بنویسم، خط بزنم، بهترش کنم. نمی‌تونم خیلی مطالبم رو پرورش بدم و این برای من مثل یه سمه. نه فقط برای من، برای هر آدمی سمه.
  از یه طرف دیگه، من توی توییتر راحتم. لب کلامم رو اون‌جا می‌گم، می‌خندم و زندگیم شده کدهای صفر و یکی که بیان می‌شن به زبون من و من می‌خونم و می‌خندم، ری‌اکت نشون می‌دم و هرکار دیگه‌ای. انگار یه جوری زندگیم شده توی این تایملاین و صد و چل کارکتراش و صد و چل کارکاترراش. نه می‌تونم بِکــَنم از این تایملاین، نه این‌که این‌جوری دلم رضاست. هم فرصت‌هام به هدر می‌رده، درس کم‌تری می‌خونم، کتاب و مقاله می‌کتری می‌خونم، هم این‌که این تایملاین، یه مکنده‌ی کثیف شده. فعلا حوصله و شایدم جرات این رو ندارم که برم کلیلک کنم رو deactive و بعد هم دی‌اکتیویشن رو تایید و فعال کنم. تنها چاره‌ای که به نظرم می‌رسه اینه که تمام تلاشم رو به کار بگیرم تا از این به بعد، مدت کم‌تری رو توی توئیتر بگذرونم. دست کم این‌جوری وقتی پشت سیستم نشستم، چارتا مقاله می‌خونم و یه کم تحقیق می‌کنم و به ترجمه کردنم می‌رسم. تازه وقت بیش‌تری برای وبلاگ دارم و ایده‌های هدر نرفته‌ی بیش‌تر (که خب، شاید هیچ‌کدوم از اون‌ها بیش‌تر از یه درفت نشن، و شاید حتی درفت هم نشن ولی بازم...).
گاهی هم البته با خودم فکر می‌کنم که نباید حماقت خودم رو گردن توئیتر بندازم. نباید ضعف خودم رو گردن چیزای دیگه بندازم. ولی مطمئن نیستم که الان دارم مقصرتراشی می‌کنم یا مقصرشناسی.
فعلا، پیش به سوی تغییرات.