یکی تو اتاق داره لباساش رو میپوشه که بره بیرون. بیرون توی هیاهوی خیابونهای مرکز شهر، یه سار میگیره دستش و شروع میکنه به ساز زدن و خوندن و مردم دورش جمع میشن. تو ساختمون پرالمان، از عملکرد کابینهی دولتش دفاع میکنه و جواب حملههای نمایندههای جناح مقابل رو میده. تو کافهی کوچیک آخر یه خیابون بنبست، اسپرسو درست میکنه و با مشتریهای کافه گپ میزنه. وسط یه دعوا تو محلههای زاغه نشین، یکی رو با چاقو میکشه. با دوست دخترش میره سینما و گالری و در تمام مدت فکر میکنه چهقدر از این رابطه ناراضیه و چه جوری باید تمومش کنه. با شوهر و پسرش میره شهربازی و فکر میکنه چهجوری باید خودش رو برسونه به برنامه کاری تا رئیسش اخراجش نکنه. آخر شب بر میگرده خونه و یه فنجون قهوه درست میکنه و میشینه یه گوشه.
آتیش شومینه هرچقدر هم که بزرگ باشه، جون کافی واسه روشن کردن حتی یه نقطهی اتاق رو نداره. کل اتاق تاریکه. یه صدای شلیک میآد، یه صدای فریاد، و یه صدای خش خش. بوی گوشت سوخته، بوی باروت، بوی جوهر کل اتاق رو برداشته.