تابالا، حالا مدتهاست که صحبتی نکردهایم مدتهاست که تو بغ کردهای یک گوشه، زل زدهای به کناری که نمیدانم کجاست اما غلط نکنم اطراف آن سرو بیرون پنجره است. مدتهاست با همین شلوارک و همین پلیور نشستهای همینجا هی چای و قهوههایت سرد میشوند و سیگارت را باد پک میزند. نه حرفی میزنی و نه میخواهی حرفی بشنوی. همین باران و این خیابان برایت بس است انگار. تابالا، کافی نیست؟ چرا از لب پنجره پایین نمیآیی؟ نه اینکه از آن بالا بپری پایین و پرواز کنی و وقتی فرود آمدی تنها تنذبیجان لهیدهات غرق دل خون در برابر دیدگانم باشد. چرا بلند نمیشوی بیایی روی تخت، زیر این کتابها و گلدانها و مجسمهها، پتو را بپیچی دور ساقهای برهنهات، تکیه بدهی به بالشت بزرگت، قهوه جوش روی عسلی را روشن کنی و تا قهوهات حاضر شود دست بکشی روی فرشی که به حای رومیزی انداختهوای زیر قهوهجوش و لطلفت زبرش لذت ببری؛ بعد، ماگ قهوه در دست عینک زرشکی رنگت را بزنی و بخوانی و باخ و بتهوون گوش دهی و با دخترهایمان – همین گلدانهای این سو و آن سوی اتاق – صحبت کنی، آخر شب هم خودکار مشکیت را در دست بگیری و روی کاغذهایی که این جا و آن جا لای خرت و پرتها پیدا کردهای شروع کنی به نوشتن؟ من هم میروم از قنادی سر کوچه یک جعبه شیرینی کشمشی برایت میخرم تا تو باز هم از دستپخت مادام و موسیو تعریف کنی و دانههای شیرینی را از روی پیراهنت جمع کنی و بخوری و بگویی: «شیرینیای مادام یه اتمش هم نباید نخورده باقی بمونه». آخر شب هم مینشینی لب پنجره، ساقهای برهنهات را میاندازی بیرون، تابشان میدهی و سیگاری روشن میکنی و به من میگویی باید در شب غرق شویم، هر دویمان، همین حالا، و دود سیگارت همهجا را محو میکند.
۱۳۹۵/۳/۳۰
۱۳۹۵/۳/۱۶
۵۹. سکنی در سکوت
یک عالم تصویر تو ذهنم دارم که نمیدونم چهجوری باید تو قالب این کلمهها ترسیم کنمشون. یک عالم اتفاق، یک عالم پدیدههای جورواجور. تودههای رنگ معلق تو آسمون و فضای اطراف، رودخونههای خروشان وسط خیابونهای شهر، آدمها و موجودات ذیشعوری که هیچکس جز من نمیبیندشون. آرامشی که جز ما هیچ کس درکش نمیکنه؛ تو هیاهوی خیابونها و کافهها یا تو سکوت کر کننده و گرمای کلافه کنندهی کوچهها و پس کوچهها. نمیشه. این لعنتیها کلمه نمیشن، تصویر نمیشن. هرچی مینویسم اونی که باید بشه نمیشه. اون حسی که خودم دارم رو به خودم هم منتقل نمیکنه چه برسه به اونایی که نمیدونم کوچکترین قرابتی با این خزعبلاتی که میخوام بهشون منتقل کنم داشتن یا نه؟ هرچی مینویسم نمیشه، کج و کولهاس، نمیتونم یه قطعه درست از توش دربیارم. نمیچسبن به هم، جفت هم نیستن. خودشون یه قاب کج و کولهان، یه دیوار کج، یه چه میدونم یکی دیگه از اون تصویرهای ذهنی لعنتی که نمیتونم بیان کنم.
کلمهها مدیوم خوبی نیستن. تصویرها هم مدیوم خوبی نیستن. موسیقی هم حتی مدیوم خوبی نیست برای انتقال و نشون دادن این لعنتیها به بقیه. سکوت اما مدیوم خوبیه؛ بهترین مدبومه سکوت. سکوتی که توش به همه این تصویرها دقت میکنم، همهی این جهان موازی رو زیر نظر دارم. سکوتی که راهی جنون میکندم. سکوتی که انگشت بقیه رو میگیره به سمتم و ماشهی خندههای استهزا رو میکشه و چشمهای نگران ترسیدهاشون رو تو کاسهی سرشون میچرخونه.
و من بهشون نگاه میکنم و پوزخند میزنم و عصبانی میشم از اینکه اونا نمیدونن اینجا چه خبره، خسته از اینکه این لعنتیها رو نمیشه به تصویر کشید و فقط باید نگاه کرد.
۱۳۹۵/۳/۱۴
۵۸. آشفته
نمیدونم. انقدر ذهنم مثل این وبلاگ و مثل اون فیسبوک و مثل همهی صفحههای دیگهام تو دنیای اینترنت، مثل همین جملههایی که نوشتم تو این پست، مثل متروی دروازه دولت، مثل چهارراه پارکوی شلوغ و بههم ریخته و آشفتهاس که اصلا نمیدونم این پست رو برای چی و چجوری شروع کردم و میخواستم به کجا برسونمش. فقط میدونم که این من و اینجا و هرچی که به این من مربوطه خیلی آشفتهاس. اگه فرار نمیکنید ازش که، خوش اومدین به این آشفتگی.
۱۳۹۵/۱/۱۳
۵۷. شبی که خواهیم خوابید
تابالا، میدانی؟ در افسانهها خواندهام که یک روز شبی میرسد آرام. روستاییها میگفتند آن شب آسمان بنفش خواهد بود. نه بنفش جیغ. یک بنفش موقر و سنگین، مانند همان لباس شبی که دوستش داری و هر وقت فکر میکنی مهمانی مهمی دعوتیم تنت میکنی. یادم است جایی در افسانه خواندم که ماه آن شب پر نورتر از همیشه خواهد درخشید و بزرگتر از همیشه خواهد بود. شاید به بزرگی یکی از آن پیشدستیهای سفیدی که گفتهای فقط برای میوه استفاده کنیم.
آن شب، از سر شب، آتش روشن میکنیم و ساز میزنیم و میخوانیم و میخندیم و میرقصیم. قهوه هم مینوشیم اما تنها یک فنجان. یک فنجان کوچک؛ چون بیش از یک فنجان کافئین بدخوابمان میکند و این همان چیزیست که آن شب نمیخواهیم. یعنی هیچ شبی نمیخواهیم. بعد تابالا جان، به خانه میرویم و هر یک داستانی میخوانیم و بعد میخزیم روی تختخوابمان که راحتترین نقطهی دنیاست، گرم و نرم و آرام. آن شب تابالا، پیش از سرآمدن شب، درست همان لحظهای که باید، پس از کمی عشق بازی در آغوش هم به خواب میرویم. خوابی عمیق و آرام. آن شب مفهوم کابوس تعریف نشده باقی خواهد ماند و جایش در لغتنامهها خالی.
اما تابالا، همهی اینها را من در افسانهها خواندم و از دهان پیرمردهای روستا و پیرزنهای ده بالا شنیدهام. هرگز شنیدهای افسانهای، واقعیت شود؟
۱۳۹۵/۱/۱۱
۵۶. محکمه
زمین، بیشتر از آفتاب خسته شده و رویش را بیشتر برگردانده. اتاق تاریکتر است. بیرحمانه آغاز میکنم. خطاهای هر یک را میشمارم. دفاعیات را میشنوم. عصبانی میشوم. با صدای بلندتری دفاعیات سستشان را، با آب و تاب رد میکنم. از اینکه شرح جرائم و نامعتبر بودن دفاعیاتشان احتمالا معذبشان کرده، رنج میبرم و عصبانیتر میشوم. پیشانیم عرق کرده. خونی که زیر صورتم جهیده باید رنگ چهرهام را عوض کرده باشد. چشمانم و در پی آنها گونههایم، ناخواسته خیس میشوند. شرح جرائم و رد دفاعیتشان، منقطع میشود. از جایم بر میخیزم. گردنبندی که در دست دارم را با عصبانیت به گوشهای پرتاب میکنم. سر متهمها فریاد میکشم. جوش آوردهام. صورتم آماج سیلیهایم میشود. سیلیهایی که چند در میان مشتی بینشان خودنمایی میکند. اگر از خیابان کسی ناظر باشد، حتما خانهای میبیند که دیوارهایش میلرزد و گرد و غبار اطرافش میپیچد. مانند درگیریهای انیمیشنهای دورهی کودکی.
از زیر چشم، برادرم را میبینم. انرژی اکتیواسیون دادگاه در جریان. به ناگاه، در یک لحظه، خاموش میشوم. فروکش میکنم. مینشینم. درون بدنم خیس است. مغزم شهری است که پس از طوفان، بمبارانش کرده باشند. چند جملهی دیگر، زیر لب. دادگاه تمام است. باقی پرونده را بر میدارم میبرم میگذارم در اتاق نمور بایگانی توی قفسهی ردیف سوم، نزدیک به دیوار. اطرافم را نگاه میکنم. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته. چراغ را روشن میکنم. منم، پشتیها، گلدانها، تلویزیون خاموش.
۱۳۹۴/۱۱/۱۷
۵۵. The Wolf Rises, or maybe not
همین حالا خودکارت را قاطی آن خرت و پرتها کن. ننویسنشد. هر چه تلاش کردم نشد. خودکار را قاطی آن خرت و پرتها کردم، اما باز برش داشتم. تمامش کردم. دور انداختمش. یک خودکار دیگر خریدم و بعد یک خودکار دیگر و بعد یک خودکار دیگر. ننوشتن در توان من نیست. هرچند مزخرف و ضعیف بنویسم. هرچند آن چه که مینویسم خواننده و خواهانی نداشته باشد. اصلا مگر قرار بر مبارزه و پنجه در پنجهی زندگی انداختن نبود؟ خب این نوشتن هم برای من، شعبهای است از آن مبارزه. این نوشتن هم یکی از آن مسیرهای فرعی برای معنا دار کردن زندگی است. شاید اصلا جز این کاری از دستم بر نیاید.
به هرحال. من کلاهم را قاضی کردم و دیدم باید برگردم. دیدم ننوشتن از عهدهی من خارج است. اینجا، باز، یک وبلاگ است که نویسندهاش از مرخصی برگشته.
۱۳۹۴/۸/۲
۵۴. کنارش بگذار
۱۳۹۴/۷/۹
۵۳. زبان دیده
آقای ابتهاج، جایی میفرمایند که:
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست / تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم / پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
راست هم میگویند خب. اشارات نظر ما دنیایی است برای خودش. اما اگر مخاطب به زبان دیگری سخن بگوید چه؟ اگر زبان نظر من را نفهمد چه؟ آن وقت چگونه میخواهد واسخم دهد؟ یا شاید هم میفهمد؟ شاید زبان دیده، جهانی است. مثل اسپرا... نه این چه مثال احمقانهای است؟ مثل موسیقی. بله، زبان دیده مثل موسیقی جهانی است و همه میفهمندش و مرزنمیشناسد. ولی اگر همه متوجهش میشوند، پس آرا پاسخم نمیگوید؟ با همان نگاهی که زبان من و او و تو آن و آن دیگری و کلا همه است؟ یعنی نمیبیند؟ یا من اشتباه بیان میکنم؟ نکند من تبحر کافی ندارم؟ نکند منظورم را اشتباه رسانده باشم؟
شاید هم، هم میبیند و هم من درست میگویم و هم میفهمد ولی نمیخواهد جوابی بدهد. شاید برای فزونی یافتن عطشم، شاید چون با من نیستش میلی.
۱۳۹۴/۶/۱۱
۵۲. حالا چی کار کنیم؟
«دو سال بهاره هدایت رو. دو سال تعلیقی که دادن بهش باید بمونه اون تو»
بعد زل میزنم به دیوار. یادم میافته بهاره هدایت سال ۸۸ رفت اون تو. یعنی چند سال پیش؟ دو و چهار، شیش؛ شیش سال پیش. اون موقع من اولی راهنمایی رو تموم کرده بودم، تو صف بودم برم دوم. من رفتم تو مدرسهی شهید فهمیده، کلاس ۲۰۲؛ بهاره هدایت رفت زندان اوین، بند قرنطینه متادون. دوباره میپرسم « ما چی کار کنیم؟ ما چی کار کردیم مگه قبل این؟ اون چی کار کنه؟» فکر میکنم. ما واقعا چی کار کردیم؟ هیچی. چپیدیم تو خونههامون. یه سری که رفتن ینگه دنیا، از اونجا حکومت رو اوستا کنن؛ با استاتوسهای فیسبوکشون. الباقیمون هم که میگم، چی کار کردیم؟ هیچی. چپیدیم تو خونههامون نق زدیم. شایدم کاری ازمون بر نمیاومد. نمیاومد؟ می اومد. میاومد؟ نمیدونم. باور کن نمیدونم که میاومد یا نمیاومد. به هر حال، نکردیم.
با خودم میگم:«اینا میترسن» باز میپرسم:«آخه از چی میترسن؟» خیره میمونم. میگم:« نمیدونم از چی میترسن، ولی میترسن. انگار که هدایت بیشترین زور و قدرت رو داشته باشه. بیشتر از همه اون تو نگهش داشتن. بهش گفتن آزادی، بعد یهو یه چیزی از زیر خاک کشیدن بیرون گفتن نه، وایسا، تو دو سال تعلیقی داری، وایسا بینم، دو سال دیگه باس بمونی اون تو. نگهش داشتن. زنجیرش کردن. نگهش داشتن که داغونش کنن، که لهش کنن، که خردش کنن. انگار که نمیفهمن بهاره هدایت بیدی نیست که با این بدها بلرزه. نمیفهمن. عوضیهای آشغال. نمیدونم از چی میترسن. ولی واضحه که میترسن. یه مشت کثافت.»
«حالا چی کار کنیم؟»
«ببین، نمیدونم حالا باید چی کار کنیم. چه خاکی به سر بریزیم؛ ولی میدونم وقتی دو سال دیگه، بهاره هدایت رو فرستادن بیرون، هر قبرستونی که باشم باید خودم رو برسونم بهش، تو چشمهاش نگاه کنم ازش تشکر کنم، یه دمت گرم خانم هدایت بهش بگم، یه زندهباد فریاد بکشم، بعد برم. باز برم و ندونم چی کار کنم. برم و بپرسم "حالا چی کار کنیم؟"»
۱۳۹۴/۶/۱۰
۵۰. قهر کردیم؟ قهرمون دادن؟
و من فکر میکنم به اینکه قهر کردیم؟ قهرمون دادن شاید. تو فکر کن، هر وقت قلم دستت میگیری، تا میآی بذاریش رو کاغذ و برقصونیش یهو یکی میآد میگه فلانی، ول کن اون رو بیا کارت دارم؛ یا وسط کارت یهو میآد خزعبل میبافه به هم و میره رد کارش. اون که میره؛ تو میمونی و یه متن نصفه نیمه و رشتهی کلامی که از دستت در رفته و دیگه نمیآد تو دستت. تو فکر کن همینها رو مینویسی، میذاری رو وبلاگ، کسی نمیخونه. قهر میکنه دستت خب. بخوای نخوای قهر میکنه، نمیره سمت نوشتن.
تو فکر کن هر وقت دهن باز کردیم، گفتن باز این علامه دهر اومد؛ تا اومدیم یه چی بگیم، گفتن تو که همهچی رو نمیدونی. تا یه حرفی زدیم، گفتن تو چرا انقدر سیاهی، انقدر بدبینی، میمیری یه بار عین آدم حرف بزنی؟ خب ما هم دهنمون رو بستیم. دیگه حرف نزدیم. انقدر نگفتیم که صدامون از یادمون رفت. از یاد بقیه هم رفت؛ شد لالمونی. چسبید این زبون به دهن.
تو فکر کن هر وقت گوش کردیم، چی شنیدیم؟ ارزش داشت اون چیزایی که شنیدیم؟ اینکه با فلانی رفته بیرون و با فلانی بستنی خورده ارزش داشت؟ تو تاکسی، اول صبحی که داری میری سر کار، حرفهای راننده و مسافرا که میگفتن چرا نجفی رو رد صلاحیت کردن، چرا مرتضوی رو زندان نکردن، چرا هشتاد و هشت اون کارا رو کردن، ارزش داشت؟ حرفهای صدتا یه غاز، خبرای زرد، شایعهها، نصیحتهای زنگ زده، ارزش داشت؟ نداشت. این شد که گوشمون دیگه نشنید، بهتر بود اینجوری.
تو فکر کن هر جا رو نگاه کردیم، حالمون به هم خورد، اعصابمون داغون شد. مادرایی که سر بچههاشون داد میزدن؛ بچههایی که با لباسهای کثیف و گشاد تو عباسآباد گل و فال میفروختن؛ کارتنخوابایی که انقد کشیده بودن دیگه هیچوقت از جاشون بلند نمیشدن؛ پلیسهایی که به لباس تن مردم گیر میدادن؛ اعتراضایی که با خون و خونریزی خفه میشدن؛ بیلیاقتهایی که با پارتی و داستان سرور میشدن. چی داشت این دنیا که ببینیم؟ جنگ، گرسنگی، بدبختی. خسته شدن چشمامون، دیگه نای دیدن نداشتن بدبختا.
خلاصهاش اینکه، گمون کنم قهرمون دادن، ما قهر نکردیم.