۱۳۹۸/۱/۱۳
۱۱۰. قبل خروسخوان
۱۳۹۸/۱/۱۲
۱۰۹. گوشت لخم
۱۳۹۷/۱۲/۲۵
۱۰۸. بیست و دو؛ تلاش دوم
۱۰۷. بیست و دو؛ تلاش اول
احساس خاص؟ روزی نه دقیقا مثل این، در زمانی نه دقیقا مثل این، وقتی زمین جایی شبیه همینجایی که حالا هست قرار داشته، کسی از رحم مادر خارج شده، درد را تا سر حد مرگ به مادر تحمیل کرده و خود در اولین مواجهه، اولین بار، اضطراب را چشیده؛ اضطرابی که طعم آن همیشه زیر دندانش تازگی داشته و هیچوقت کمرنگ نشده. آدمیزاد باید درباره چنین چیزی احساس ویژهای داشته باشد؟
....
بیست و دو سالگی سال غم و غصهای سنگین است. سال پایان و وداع؛ سال آخرین گپ زدنها، آخرین سیگارها، آخرین قهوهها، آخرین هیاهوی سالنهای دانشگاه، آخرین بحثها، آخرین پیادهرویها، آخرین کوهنوردیها، آخرین رود پرآب، آخرین کلاسها، آخرین سلامها، آخرین وداعها.
سال آخرین بار دیدن چشمهای «میم»، آخرین بار شنیدن صدای خندهاش، آخرین بار کنارش نشستن، آخرین بار گردن کج کردنهایش، آخرین بار سردرگمیهایش، آخرین بار حضورش.
سال تمام شدن است، سال تنهایی و دوری و غربت در شهرهای آشنا، آنجا که در مویرگهایش هم جریان داشتهای و غریبترین کوچههایش را میشناسی، عجیبترین آجرهایش را و نامنتظرهترین مسیرهایش را. غریب خواهی بود در این شهر مثل پرستویی که در بهاری به گرمای تابستان بیهیچ پرندهای پرواز میکند به سوی مقصدی.
بیست و دو سالگی سال تاسیان من است.
۱۳۹۷/۱۱/۸
۱۰۶. این متن به هیچ چیز نمیپردازد - تقریبا
این بار اما از کسی میگوید که دستهایش را شست، لبه تخت نشست، سیگاری گیراند، آتشی افروخت، مه اندوخت، تماشا کرد اما هیچ ندید. جایی در افکارش مشغول اعداد منفی بود؛ مشغول این مفهوم که چه کسی برای اولین بار از هیچ، چیزی کاسته است؟ این که کدام مریض نابغهای اول بار فهمیده است که مکعبی به ضلع واحد، هرچند بیشتر از یک متر مکعب گنجایش ندارد اما میتواند بیش از یک متر مکعب خالی باشد؟محزون از اینکه اولْ کاشف نکته نیست، شادان از آن که در دانستن این امکان یکه نیست. شانه و روغن به دست گرفت و افتاد به جان سر و صورت مرد درون آینه تا از آشفتگی به آراستگی بیاوردش.
این بار این متن از کسی میگوید که بند کفشهایش را سفت گره زد، ساعتها در کوچهها گشت زد و گشت زد و گشت زد اما نه برای گم شدن، که برای حظ بردن از بوی خاک، از تشعشع آفتاب روی گونههایش و برای همنشین شدن با درختی و جوی آبی. به مسکنش که برگشت، دو-سه گلدان هم در دست داشت تا حواسش به چیزی باشد، تا چند هماتاق جدید داشته باشد برای گپ زدن، تا اتاق نشاطی بگیرد، روحی داشته باشد، از کسالت و رخوت منزجر کنندهاش کاسته شود.
داستان ناتمام مردی را روایت میکند که در میان شعله زبانهکش اطرافش، خاکستری رنگ از فروریختن هر سنگ و آجر و تیرآهن شهر، نه به دنبال آبی بود که آتش را خفه سازد؛ نه ستونی میجست تا ریزش را مانع شود. از نالیدن به ستوه آمده بود، از ایستادن آماسیده بود، از بهانههای خودش هم سر در نمیآورد. کسی که «میساخت، تخریب میکرد، باز میساخت» و هر بار کمی «بهتر شکست میخورد».
۱۳۹۷/۱۰/۲۱
۱۰۵. شاید شد
پیشبینی همیشه اغراقآمیز است. از بدیها تصویری تیرهتر از واقع میسازد و به خوشیها جلوهای رنگینتر میبخشد؛ همان بلایی که با تدوین و اصلاح رنگ در سینما سر تصویر میآورند - آن ابزارها عینیت خارجیِ رویاپردازیهای ذهنی و تصویرسازیهای درونی آدمیاند. همین است که در تصور، آنچه در پیش است جهنم است و این خوب است. آدمی را برای هر کثافتی آماده میکند و گذر از بحران را ممکن میسازد. هرچه نباشد پیش از مواجهه حقیقی، بارها و بارها مواجهات ذهنی صعبتری را پشت سر گذاشته است.
همین است که در حقیقت، آنچه خوش است مزه چندانی ندارد. خوشایندِ رویا و تصور با آرمان پیوند دارد و آرمان به ماهیت، عددِ حدِ ریاضیست: جایگاهی که به سوی آن میل میکنی ولی هرگز بدان دست نمییابی. همین است که هر خوشی با حسرتی مرکب است.
پیشبینی از جنس اتوپیاست و رویا پروازی بلند است از جنس بلندپروازی ایکاروس و این هر دو از جهان واقعیات منفکاند و گسسته. بدین وصف شگفت نیست که رویاپرداز تلخ کام باشد؛ چه، هیچ چیز هرگز بر مسیر دقیق خطکش وی پیش نمیرود. او ذره ذره خاکسترپوش میشود. مومِ بالها میسوزد و جانش را فرا میگیرد. رویاپرداز میفهمد - اما نمیپذیرد - که از امر عادی گریزی نیست و با این فهم گلاویز میشود؛ جایی از این فهمِ پذیرش ناپذیر سخت میلنگد، اشکال بزرگی در این انگاره بنیانش را سخت سست میسازد.
رویا آغشته به سم است، سم امید. رویاپرداز مسموم امیدواری است. چنان سرشار که هیچ غثیان و دیالیز تصفیهاش نتوان کرد. رویاپرداز آرمانگرا با تمام تلخی امید آن دارد که دست آخر نه آرزوها که آرزویی به حقیقت بدل شود؛ که برای یک بار کارزار واقعیات سمت و سوی خطکش او را بپیماید و جهان به تدوین تصویر او رنگ بگیرد تا آشکار شود امر عادی، قطعی نیست.
آرمان به حسرت و امید تنیده است.
***
پینوشت: متن پدیده عجیبی است؛ مخصوصا وقتی در نقش نویسنده ظاهر شوی. تا جایی از کار تو به واژهها نظم و ترتیب میدهی، تو فرماندهای؛ از جایی به بعد متن مسیر خودش را میرود، واژهها خود جایگاهشان را پیدا و انتخاب میکنند.
در نهایت؟ متن خودش را آفریده، جایی دورتر از آنجا که قصد داشتی.
من این یادداشت را به قصد مرثیه و فحاشی آغازیدم و از میانه، متن سوی دیگری رفت و حتا در چارک آخر باز هم تغییر مسیر داد.
۱۳۹۷/۱۰/۱۳
۱۰۴. عذر تقصیر
بله من هنوز هم از بارش برف و بارانی، ذوق زده میشوم. هنوز وزش باد بر بدن و صورتم، سر حالم میآورد. کماکان میتوانم از داستانی و شعری حظ ببرم و کشف و فهمیدن هنوز برایم هیجانانگیز است.
من هنوز هم میتوانم با دوستی گپ بزنم و گشتزدن با دوستانی را لبیک بگویم و خوشحال باشم از لحظاتم. دشت و کوه چشمانم را مینوازند، همانقدر که یک نقاشی و موسیقی بیخودم میتواند بکند، بهسان آواز پرندهها.
از این بابت معذرت میخواهم، ببخشید که به جنگ رفتهام، جراحت برداشتهام، تلفات دادهام اما هنوز ایستادهام، وا ندادهام و نمردهام. عذر تقصیر که چند آجری را از دل دیوار بیرون کشیدهام تا بارقهی نوری را شاهد باشم. شرمنده که دندانهای تیز این سیاهسگ هنوز از پس خرد کردنِ [دیگر بارِ] استخوانهایم بر نیامدهاند.
زندگی، هرقدر طاقتفرسا و آغشته به اندوه، برای من هنوز خوشیهایی دارد، هرچند از عمقشان کاسته شده باشد و از آن اصل و اصالت بهرهای نداشته باشم.
۱۳۹۷/۱۰/۹
۱۰۳. میستیزیم
۱. ما به ستیزه برخاستهایم از آن رو که چیزی را مستحق ستیز یافتهایم. دریافتهایم امری ناسازگار و ناسازوار وجود دارد که ساختن با آن عین خیانت و جنایت است؛ پس میکوشیم آن را بزداییم. ستیزهی ما نه از سر تعصبی برتری طلبانه و نه ناشی از لجاجتی خام و کودکانه که از سر عناد با نبایستهها و ناشایستههاست. ما یقین داریم که چیزی در این میان باید برود و هرچند هیچگاه در درستی خویش یقین نداریم، به نادرستی آن ابژهی ستیزْ قاطعانه و مصرانه اطمینان داریم.
۲. ما به ستیزه برخاستهایم. شاید از آن رو که ستیزیدن فعلی است جذاب. شاید از آن رو که منجر به زدایش میشود و زدودن چیزی فضا را برای چیز دیگری مهیا میسازد. ما به ستیز برخاستهایم تا زایایی خویش را ضمانت بخشیم و زدوده نشویم. ستیزهی ما ای بسا نابودگر آنچه باشد که نباید.
۳. ما به ستیزه برخاستهایم. خود اما مفعول ستیزهجویی خویش را درست درنیافتهایم. میدانیم که باید بستیزیم اما مختصات و خاصیات آنچه - ایبسا و یحتمل به حق - با آن در پیکاریم را نشناختهایم.
۴. طغیان ستیز را مهاری میبندیم تا مباد خصم خویش را بر موضعی بشورانیم که نباید؛ مبادا آنچه را هستن باید، از هستی ساقط کنیم. خروش ستیزهجوییمان را آرام نیست. میگردیم و نمییابیم. مییابیم و وثوق نداریم. افسار رها نمیکنیم پس.
۵. ستیز درون را نه آرام است و نه مرگ، رام نمیتوانش کرد. خشمگین میشود و تخریب میکند: از درون به ستیزیدن آن میپردازد که بر گردنش یوغ افکنده. ما به ستیز برخاستهایم و با خود میستیزیم، خود را نابود میکنیم، خود را به خاکستر مینشانیم و بر خاکستر خود فوت میکنیم؛ خود را میزداییم.
۶. ما به ستیز برخاستهایم و شکست خوردهایم. ما با خود ستیزیدیم.
۷. آتش به زیر خاکستر، هنوز روشن است. ققنوس میسوزد و بال میگیرد، دوباره و باز.
۱۳۹۷/۱۰/۱
۱۰۲. هذیان مطنطن یلدا
یلدا طولانیترین «شب» سال است. از سویی برای من جالب توجه است که ما در طولانیترین شب گرد هم میآییم نه طولانیترین روز. از سویی شاید دو نوع خوانش بتوان از این رویداد فرهنگی ارائه داد و حتا اهمیت زنده ماندن آن در عصر مدرن و پسامدرن را دریافت.
از طرفی باید به تلقی عامه از شب نگریست. شب، تاریک است. تاریکی، ترسناک است؛ نه از آنجا که ناشناخته است، تاریکی خود ناشناخته نیست، خود هیچ نیست جز عدم چیزی دیگر: روشنایی؛ روشنایی که خود عامل دیدن است، دیدن که خود عامل شناسایی است؛ تاریکی منفور است از آنجا که امکان شناخت را از آدمی سلب میکند.
در طولانیترین هنگامهی ظهور این عدم منفور - که نفس عدم بودنش قابل توجه است، خاصه در این خوانش - مردمانی گرد هم میآیند، این شب و تاریکی طولانی را با روایت افسانههایی که به پیروزی و فائق آمدن «خیر» بر «شر» است و میوههایی که سرخاند و نماد زندگانی، سحر میکنند
در واقع این گردهمآیی نمادی است از امید به تابش سحرگاهی به مثابه استعارهی امیدِ بیثباتی و نابودی شر و پیروزی نهایی حق.
خوانش دوم که این آیین را به امروز ما - مایی فراتر از مرزهای فرهنگی فلات ایران که خاستگاه این آیین است، مایی جهانی، مایی به گستردگی تمام بشریت - پیوند زده، نزدیکتر کرده و به آن معنا میدهد، شباهتی بسیار به خوانش پیشین دارد. حتا میتوان مدعی شد حضور این تعبیر در تاریخ این آیین نیز ریشه دارد؛ چه، مساله امروز ما، مسالهی امروز تنها نیست و در اعصار گذشته نیز آدمی با آن دست به گریبان بوده.
تاریکی عامل سردرگمی است، عامل دشواری راه از بیراه تمیز دادن و گمگشتگی حتا. آیین یلدا با گرد هم آیی افراد کنار یکدیگر از طرفی چندی حواس را از این سردرگمی دور میکند و از طرفی به امید روشناییِ راهنما که قطعا ظهور خواهد کرد، امید به پیدا کردن مسیر در این جهانِ نه معناباخته، که فی نفسه بی معنا، امید به بازیابی معنای زندگیهای معناباختهمان اما. و گرد هم آیی به معنای اتحادی دلگرم کننده از دیروزها تا امروز و مداوم تا فرداها.
یلدا آیین نیکویی است. گرامی باشد و مبارک. خوش باشید در این شب دوست داشتنی و طولانی.
۱۳۹۷/۹/۲۷
۱۰۱. سیپیآر
گمان میکنم به مدد جرقهای، دریافتهام چرا از یافتن کلمات عاجزم. بی مقدمه سراغ نتیجه اگر برویم، پاسخ خودسانسوری است و خودسرکوبی. در این سالهای دانشجویی - که هیچ دانشی نجستیم و بر پالان روی دوشمان باری نیفزودیم - در آن انجمن دانشجویی کذا که بی پرده بگویم، چون فرزند خویش دوستش داشتم و دارم، برایش زحمت کشیدم دوشادوش دیگر پدران و مادرانش، از روی غریزهی پاسداری و حفظ از گزند، خیلی چیزها نگفتم و خیلی کارها نکردم، به واسطه همان غریزه و مسئولیت، خویش را بسیار سرکوفتم و ممیزی پشت ممیزی بر خود اعمال کردم. آنقدر نگفتم و نگفتم که از خاطرم رفت کلمه چه بوده است، زیر آوار اشیای بسیار، صندوقچهی کلمات را مدفون و سپس گم کردم. صدها شب گذراندم بی آنکه از فرط خستگی یا فشار اضطراب رمقی در بدن باقی مانده باشد برای نوشتن، برای رهایی خیال. بدیهی است دیگر، آدمی چون من به انسداد میخورد هر از چندی در این شرایط. ضعف است؟ باشد، میپذیرم، ابرانسان که قرار نیست باشم. من هم مردی عادی چون مردمان دیگر. جایی جوری کم میآورد آدمی.
گم کردن کلمات همهچیز نبود اما؛ در آن ماجراها آنقدر خود را غرقه کردیم و آن قدر بر دست و پای خویش بند زدیم که مباد بلایی بر سر فرزند بیاید که آزادی خویش را از کف دادیم به تعبیری. شعار آزادی میدادیم و خود، محصور بندها بودیم. همینقدر مضحک، همینقدر متناقض، همینقدر اسفبار و همینقدر خطرناک. آنقدر تحدید کردیم خود را که زندگی از یادمان رفت. بسیاری از احساس را به کما بردیم، تا مرز قتل و مرگ برخی عواطف پیش رفتیم، امکانها را دو دستی به باد دادیم، موقعیتها را چشم پوشیدیم. نمیگویم همیشه اما آنقدری بود که غصه شود برایمان گاهی، حسرت به سفرههامان آورد هر از چندی، سختی روزگار را بیافزاید به قدری.
ما ایستادیم در برابر تو سری زدنها، توی سر خودمان زدیم که این است و آن است و پس پرده تو سری خوردیم از خودمان. میارزید و نمیارزیدش را نه درست میدانم، نه حوصله میکنم فیالمجلس بررسم. همینقدر میدانم و میگویم: بردی اگر در کار بوده باشد، باختی هم بوده است.
من هفتهای بیش نیست که فرزند را رها کردهام و کلمات را بیش از روزگار همراهی آن طفل، پیدا میکنم. فرصتها را که نمیشود بازیافت، آنچه تا مرز مرگ و کما پیش رفته است در وجودم امیدوارم احیا تواند شود. احیا گفتم و خاطرم آمد که آن طفل بیچاره هم احیا کرده بودیم ما با یکدیگر، طنز روزگار است این؟