احساس خاص؟ روزی نه دقیقا مثل این، در زمانی نه دقیقا مثل این، وقتی زمین جایی شبیه همینجایی که حالا هست قرار داشته، کسی از رحم مادر خارج شده، درد را تا سر حد مرگ به مادر تحمیل کرده و خود در اولین مواجهه، اولین بار، اضطراب را چشیده؛ اضطرابی که طعم آن همیشه زیر دندانش تازگی داشته و هیچوقت کمرنگ نشده. آدمیزاد باید درباره چنین چیزی احساس ویژهای داشته باشد؟
....
بیست و دو سالگی سال غم و غصهای سنگین است. سال پایان و وداع؛ سال آخرین گپ زدنها، آخرین سیگارها، آخرین قهوهها، آخرین هیاهوی سالنهای دانشگاه، آخرین بحثها، آخرین پیادهرویها، آخرین کوهنوردیها، آخرین رود پرآب، آخرین کلاسها، آخرین سلامها، آخرین وداعها.
سال آخرین بار دیدن چشمهای «میم»، آخرین بار شنیدن صدای خندهاش، آخرین بار کنارش نشستن، آخرین بار گردن کج کردنهایش، آخرین بار سردرگمیهایش، آخرین بار حضورش.
سال تمام شدن است، سال تنهایی و دوری و غربت در شهرهای آشنا، آنجا که در مویرگهایش هم جریان داشتهای و غریبترین کوچههایش را میشناسی، عجیبترین آجرهایش را و نامنتظرهترین مسیرهایش را. غریب خواهی بود در این شهر مثل پرستویی که در بهاری به گرمای تابستان بیهیچ پرندهای پرواز میکند به سوی مقصدی.
بیست و دو سالگی سال تاسیان من است.