۱۳۹۵/۱۲/۲۴

۸۲. پایان دو دهه نفس کشیدن یا در آستانه‌ی سومین دهه‌ی زنده بودن

I
   من ذهن آشفته‌ای دارم. آشفته و درگیر. آن‌قدر آشفته که گاهی وقتی میان افکارم پرسه می‌زنم گم می‌شوم و مسیر بیرون آمدن را پیدا نمی‌کنم. آن‌قدر آشفته که در خلوت خودم به کرات (به فتح کاف) کانون مرکزی تفکراتم تغییر می‌کند (هرچند چند وقتی هست که پیش زمینه‌‌ای ثابت وجود دارد که دست بر قضا بیش‌تر زمان کانون مرکزی بودن را هم به خود اختصاص می‌دهد). با این اوصاف تمرکز کردن فعل سهلی نیست. مخصوصا وقتی باران ریز بهاری بر شیشه‌ها و کانال کولر بزند و موسیقی شوپن هم در اتاق طنین انداخته باشد و در همین احوال جسم خسته از مسیری هم داشته باشی. همین آشفتگی گاهی باعث می‌شود نشانی مسائل مهمی در شهر ذهن آدمی گم شوند. مثالش تمام آن‌چه بیست روزی بود قصد داشتم برای همین پست که می‌خوانیدش بنویسم و در یکی از همین پرسه‌زنی‌های آشفته نشانی‌اش را تمام و کمال از خاطر بردم و چند روزی‌ست هرچه می‌گردم، پیدایش نمی‌کنم.

II
   سال‌هاست معلق‌ام. جایی میان زمین و آسمان. دقیق‌تر بگویم جایی میان هیچ؛ در یک عدمِ از هر سو لایتناهی. معلق بودن احساسی‌ست شبیه به بلاتکلیف بودن و سردرگم بودن، گیج و منگ بودن. چیزی شبیه به احساس آمیخته‌ی تمام این‌ها و در همان حال چیزی شبیه به هیچ‌کدام این‌ها. تا به حال هنگام قدم زدن در خیابانی شلوغ و آشنا احساس گیجی و گم شدن کرده‌اید؟ معلق بودن به این احساس اخیر هم بی‌شباهت نیست. بارزترین تفاوت معلق بودن با تمام این‌ها اما در این است که هیچ تکیه‌گاهی وجود ندارد. آزار دهنده است. آدم هر لحظه در حال سقوط کردن است اما در عین حال هیچ سقوطی در کار نیست. بدتر این‌که هرلحظه انتظار برخورد با سطحی را می‌کشد که وجود ندارد. در عدم لایتناهی برای معلق بودن و سقوط هیچ پایانی نمی‌توان متصور بود؛ این ذات حضور در عدم است.
   دست و پا زدن در این عدم هم معنایی ندارد. هرچه بیش‌تر به هر سو بروی، تنها معنای لایتناهی برایت واضح‌تر می‌شود. طنز ماجرا آن‌جاست که نمی‌توانی دست و پا نزنی. نمی‌توانی تلاش نکنی. دست و پا زدن، به دنبال چیزی گشتن و تلاش کردن تنها کاری‌ست که به جز معلق بودن (که آن هم دائمی‌ست و ذاتیِ این عدم) می‌توانی انجام دهی. تلاش کردن و دست و پازدن و در هیچ به دنبال چیزی گشتن واکنش ذات آدم است به معلق بودن در عدم.

III
   من همیشه هم معلق نیستم. گاهی تکیه‌گاهی وجود دارد، مسیری که در امتدادش چند گامی بر می‌دارم. تکیه‌گاهی به نازکی و برندگی لبه‌ی تیغ که پاهای برهنه‌ام را خراش می‌دهد و خود را با خون جاری از زخم‌های من زینت می‌بخشد. هر دو سوی این تیغ برنده پرتگاهی هست. پرتگاهی که انتهایی نمی‌توان برایش متصور بود. پرتگاهی که عدم لایتناهی است. کافی‌ست کمی تعادلم را از دست بدهم یا تاب تحمل برندگی تکیه‌گاهم را نداشته باشم تا سقوط کنم درون این پرتگاه و معلق بمانم. مادامی که روی این لبه‌ی تیغ هستم اما ثابت قدم گام بر می‌دارم به سوی افقی که در غبار و دود گم شده. افق ناشناخته‌ای که هیچ تصویری از آن وجود ندارد.

IV
   بیست و چهار ساعت دیگر من وارد سومین دهه از زندگی خود خواهم شد. این امر ترسناکی است. معلق بودن در عدم و گام برداشتن بر لبه‌ی برنده‌ی تیغ مرا در فاصله‌ای بسیار دورتر از آن‌جا که می‌باید در آخرین روز از دومین دهه‌ی نفس کشیدنم قرار داشته باشم قرار داده. آن‌چه در برابرم قرار دارد صعب‌ترین مسافت این ماراتن است؛ نفس‌گیرترین راند این مشت‌زنی. زمان اندکی باقی مانده و همین زمان ناچیز سریع‌تر سپری می‌شود. من حالا هم معلق‌ام، هم بر لبه‌ی تیغ گام بر می‌دارم و هم درون دالانی تنگ و تاریک که فانوسی بر دیوارهای نمورش آویزان نیست به پیش می‌روم.

V
   گاهی آخرین راند، نتیجه را تغییر می‌دهد. در دست من هنوز برگ‌هایی هست که به روی ماهوت نینداخته‌ام

۱۳۹۵/۱۱/۴

۸۱. غیر از تو هیچی نیست

نشستم درس بخونم. نشستم درس بخونم یه خط می‌خونم سه خط به تو فکر می‌کنم. از صبح که پاشدم یه لحظه ول نکردی. مثل دیروز، مثل پریروز، مثل دو ماه پیش. دست بر نمی‌داری. جزوه بازه جلوم من تو کلمه‌هاش قیافه تو رو می‌بینم. بیرون برف می‌آد. سنگین برف می‌آد. هوا سرده یعنی. این‌جا همیشه سرده لعنتی. سرماش گدا کشه. دیوارای اتاق داره رو سرم خراب می‌شه. هم‌چین تنگ شده اتاق که قفسه سینه‌ام داره می‌ترکه. پا می‌شم یه لا پیرهن می‌پوشم یه شلوار یه پالتو. کم پوشیدم سردم شه. سیگار و فندک به دست می‌زنم بیرون. راه می‌افتم. نمی‌دونم کدوم وری فقط می‌رم. برف می‌آد. انقد برف می‌آد که همه‌جا ساکته. به برف نگاه می‌کنم و به لطیفیش. بعد به تو فکر می‌کنم. به دستات. به دستات که حتما از این برفی که نشسته رو موهام لطیف‌تره. می‌ترسم. می‌ترسم یه روز دستت رو بگیرم لطافت دستت خراش برداره از لمس دست من. برف می‌آد. انقد برف می‌آد که تا چشم کار می‌کنه همه‌جا سفیده. قدم می‌زنم نگاه می‌کنم به سفیدیش. بعد به تو فکر می‌کنم. به سفیدی صورتت که از این برف قشنگ‌تره. می‌ترسم. می‌ترسم یه روزی بشینی کنارم من نگاهت کنم صورتت کدر بشه از نگاه من. به خودم می‌آم می‌بینم وایسادم لب رود. یه لایه آب توش بوده همونم یخ زده. باقیش خشکه. گِله. تا چشم کار می‌کنه برفه، یخه، سرده. زل می‌زنم به یخ رودخونه. به خشکی کنارش. سردم می‌شه. سرما می‌زنه به مغز استخونم. تکون نمی‌تونم بخورم از زور سرما و درد. خوش‌حال می‌شم. آدم وقتی درد داره فقط به درد فکر می‌کنه. قاعدتا باید تو از کله‌ام بری بیرون، ول کنی. سرما زده تو مغز استخونم دارم درد می‌کشم لعنتی. باز تو می‌آی جلو چشمم ولی. فکرت گرمم می‌کنه. سرما رو از تو وجودم می‌ندازه بیرون. درد رو فراموشم می‌کنه. فکر می‌کردم درد بیرونت کنه از کله‌ام ولی فکرت دوای درده، مسکنه، آرام‌بخشه، گرمه. می‌ترسم. می‌ترسم نکنه یه روز بین بازوهام بگیرمت و سرمای وجودم گرمات رو از بین ببره؛ خاموشش کنه. بر می‌گردم می‌آم تو اتاق می‌شینم رو تخت. بو گه سیگار می‌دم. به تو فکر می‌کنم که بو رز می‌دی، بو شب‌بو می‌دی، بو یاس می‌دی؛ بو همه گُلای جهان رو یه جا با هم می‌دی. می‌ترسم. می‌ترسم نکنه یه روز باشی و من نفس بکشمت و تو پژمرده شی. دست می‌ندازم کش موهام رو باز می‌کنم و یاد می‌افته به موهای تو. به موهای سیاه موج‌دار قشنگ تو فکر می‌کنم. می‌ترسم. می‌ترسم یه روزی دست بکنم تو موهات نازشون کنم موهات بریزه که دست من خورده بهش.

لعنتی هزارتا مساله هست که من باید بهشون فک کنم ولی چی؟ فقط به تو فکر می‌کنم. تو و تو و‌ تو و هیچی غیر از تو. فکر می‌کنم کاش باشی. کاش بیای دستت رو بگیرم با هم قدم بزنیم بریم تا اون سر دنیا. بعد می‌ترسم. می‌ترسم بیاد اون روزی که بیای و من یه کوچولو به یه چیز دیگه فکر کنم. بعد می‌خندم. لعنت به من اگه به چیزی غیر از تو فکر کنم. غیر از تو هم مگه چیزی هست ماه‌پیشونی؟

۱۳۹۵/۱۰/۱۹

۸۰. رفتن و رفتن

   اولین شبی که راهی شدم، مثل فیلم‌های سینمایی باران شدیدی می‌بارید، چمدانم دست پدرم و من خندان مادر گریانم را می‌بوسیدم و برادرم وانمود می‌کرد اعتنایی به رفتنم ندارد. تا عصر روز بعد که با پدرم خداحافظی کردم، درست متوجه نشده بودم که چه اتفاقی افتاده. دقیقا بعد از خداحافظی اما مادرم زنگ زد، با صدایی لرزان و از احوالم در شهر جدید پرسید و من تلفن را که قطع کردم تازه فهمیدم چه شده. بدون سیگار در پارکی نشسته بودم، در شهری که تا کنون ندیده بودم و زبان روزمره‌ی مردمش را متوجه نمی‌شدم؛ منتظر هیچ‌کس نبودم و تختی زهوار در رفته در اتاقی کثیف منتظر بود تا اولین شب زندگی در شهر جدید را روی آن سپری کنم. برای مدتی دنیا بر سرم آوار شد. استقلال، آن آرزوی دیرین که از اوان نوجوانی همراهم بود چندان هم شیرین نمی‌نمود. جدا شدن از تنها سه نفری که هجده سال تمام کنارت بوده‌اند، تنها سه نفری که واقعا بوده‌اند، علی‌رغم تمام آزار و اذیت‌هایشان چندان آسان نمی‌نمود. شهر غریب بود و من ناآشنا و زبان محلی نابلد و جوگیر، مارلبورو پیدا نکرده بدون سیگار به خوابگاه بازگشتم. اولین روزها که گذشت کم کم به شهر عادت کردم. به مردمش، به فلکه‌ی مدرسش، به ایالتش، به خیابان امام و خیابان خیام‌اش، به چهارراه دانشکده و کافه افرایش. احساس می‌کردم حالا این‌جا شهری است که برای خودم می‌سازمش و هیچ بندی محدودم نمی‌کند. شهری که چهار سال می‌شود شهر من و خودم. شهر استقلالم. طعم شیرین استقلال زیر زبانم رفته بود و دیگر تلخی و سختی روز اول بسیار بعید به نظر می‌رسید.

    اولین بازگشتم به خانه شور و شوق زیادی داشت. بعد از دو ماه و اندی خانواده‌ام را می‌دیدم، آشنایانم را می‌دیدم، قرار بود دوستی قدیمی را ببینم. بدون وابستگی به این شهر جدید، شهر استقلال، با تمام وجود به سمت تهران راه افتادم. تهران بود، شهر من بود، شهر کثیف هجده سال زندگی من بود، سرب داشت و سرب هوایش بعد از سه ماه سر حالم کرده بود. یک هفته‌ام اما تمام شد و باید باز می‌گشتم. به کندی چمدان بستم. به کندی از خانه بیرون رفتم و به کندی از آغوش مادر و برادرم جدا شدم. پدرم در آغوش نمی‌گیرد. اساسا در این پنجاه و دو سه سال رابطه‌ی خوبی با احساسات و بیان و بروزشان نداشته است.

   تعطیلات عید تمام شده بود و برای ششمین بار من چمدانی می‌بستم تا راهی شوم. نه کند و نه سریع. از در خانه بیرون رفتم، همان‌طور که سال قبلش، یا دو سال قبلش. در ترمینال مادرم را در آغوش فشردم، هم‌چنان که صبح روز قبلش یا عصر سه روز قبل‌ترش. دیگر برایم تفاوتی نداشت. رفتن‌ها، آمدن‌ها. ارومیه، شهر شیرین استقلال نبود. شهری برای من و خودم. مهمانی بودم که برای درس خواندن چهارسالی در خوابگاه‌های بی‌کیفیتش ساکن بودم و صبح‌های زندگیم را با چای و سیگار به شب می‌رساندم و شب‌های زندگیم را تا صبح با چای و سیگار و کتاب پر می‌کردم. احساس خانه بودن نداشت. احساس متعلق بودن نمی‌کردم. من متعلق به ارومیه نبودم. وضع تهران اما بهتر نبود. تصدق هوای آلوده‌اش هم می‌رفتم، برای بلوار کشاورزش جان می‌دادم اما خانه‌ای که از روز اول در آن نفس کشیده بودم، خانه‌ای که همیشه خانه‌ام بوده و تا مشخص نیست کی هم خانه‌ام خواهد بود، دیگر احساس خانه بودن نداشت. مهمانی بودم در خانه‌ی پدری. مهمانی بودم که تختی مشخص داشت. خانه‌ی پدرم، خانه‌ی خودم، خانه‌ی ما؛ خانه‌ی ما دیگر احساس خانه بودن نداشت. در تهران هم مهمانی بودم که بالاخره جور و پلاسش را جمع می‌کند تا از شر غرغرهای محل سکونتش، از شر جر و بحث‌های اعضای ساکن در محل سکونتش فرار کند؛ تا زحمت میزبان را کم کند.

   این‌گونه بود که بعد از شش ماه، رفتن و رفتن برای من شد امری معمول، طبیعی، معنا باخته. حالا بدون آن‌که منزلی داشته باشم، بدون آن‌که در هیچ مکانی آرامش خاطری پیدا کنم که پیش‌تر در خانه تجربه‌اش کردم می‌روم و می‌روم. باز نمی‌گردم؛ آدمی وقتی باز می‌گردد که متعلق باشد، وقتی باز می‌گردد که جایی خانه‌اش باشد. من متعلق نیستم، خانه‌ای ندارم، باز نمی‌گردم، تنها می‌روم و می‌روم. می‌روم و هر بار پیش از هر رفتن، یک شب پیش از موعد می‌شوم نامتعلق‌ترین، بی‌خانمان‌ترین، آشفته‌حال‌ترین و عصبی‌ترین رونده‌ی جهان که یک بار در میان سیگار هم نمی‌تواند بکشد بلکه فراموش کند.

۱۳۹۵/۱۰/۱۸

۷۹. جمع نمی‌شود دگر

   دفترچه‌ی آلترناتیوم را باز می‌کنم. دفترچه‌ای که برای یادداشت‌های هرروزه‌ام نیست. به آن‌چه اخیرا نوشته‌ام نگاهی می‌اندازم بلکه چند خطی مناسب وبلاگ پیدا کنم. آن‌ها که به درد بخورتر بوده‌اند را قبلا پست کرده‌ام. دفترچه را نمی‌بندم؛ هرگز هیچ دفتر و کتابی را بعد از پرداختن به هدف اولیه‌ای که از باز کردنش داشته‌ام کنار نمی‌گذارم. بعضی وقت‌ها تا زخمی نکنم دست نمی‌کشم. این بار به تاریخ نوشته‌های اخیر نگاه می‌کنم. بدون تاریخ، ۱۵ شهریور، ۳۱ شهریور(ناقص)، ۳۰ مهر، ۱۸ آبان (در حاشیه‌اش نوشته شده برای فلان‌کس - ماه‌پیشانی خودمان)، ۲۷ آبان (همان حاشیه)، ۱۹ آذر (همان حاشیه) ۳۰ آذر (همان حاشیه). دو تکه کاغذ کاهی در قطع آ۵ هم الحاق کرده‌ام این وسط‌ها. بدون تاریخ است اما این دو هم برای ماه‌پیشانی. کنجکاویم گل می‌کند. دفترچه‌ی یادداشت‌هایم را باز می‌کنم و نگاهی به یادداشت‌ها می‌اندازم. از ۱۸ آبان تا همین چند شب پیش، از ده یادداشتی که نوشته‌ام هشت یادداشت به همان فلان‌کس کذایی پرداخته‌اند، یکی مخدوش. حوصله و توان اجرایی این را ندارم که به مکالماتم سرک بکشم و نیازی هم نیست. خوب می‌دانم که مدت‌هاست غالبیت مکالماتم با همین معدود دوستانم پیرامون ماه‌پیشانی است؛ تقریبا هرروز. آن‌قدر که این یکی دو هفته اخیر حتی خجالت می‌کشم احوال‌پرسی کنم.

   صدای ابراهیم شریفی می‌آید که می‌خواند «پوشیده چون جان می‌روی اندر میان جان من، سرو خرامان منی ای رونق بستان من ای رونق بستان من» و من یادم می‌افتد به «گل نسبتی ندارد با روی دل‌فریبت، تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری». خیره می‌شوم به نقطه‌ای که نمی‌دانم کجاست، چیزی که نمی‌دانم چیست. ابراهیم شریفی ادامه می‌دهد که «هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در حال سرگردان من» و من یادم می‌افتد به سکوت سرد و طولانی مدت ماه‌پیشانی؛ حتی نپرسید چنین مجنون چرایی تا در جوابش بگویم من چه دانم؟ ابراهیم شریفی می‌خواند «ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من» و من به این فکر می‌کنم که اولین تصویری که هرروز به محض بیدار شدن تصور می‌کنم همان تصویریست که هر شب پیش از خواب تصور می‌کنم، همان تصویری که در طول روز تصور می‌کنم و گه‌گاه از بین تصاویر گالری گوشی مثلا هوشمندم به آن نگاه می‌کنم. به این فکر می‌کنم که از دید پراگماتیستی یکی از کاربردهای مثبت دین می‌تواند این باشد که موجب آرامش روانی افراد می‌شود و ربطش می‌دهم به این که دیدن ماه‌پیشانی مرا آرام می‌کند؛ هرچند اضطرابی هم بر وجودم متحمل می‌کند، اضطرابی که چندان ناخوشایند هم نیست و از این‌ها نتیجه می‌گیرم که دیدن ماه پیشانی دین من و مغزم سوت می‌کشد از این توانایی عجیبی که ناگهان در مرتبط ساختن مسائل بی‌ربط به یک‌دیگر پیدا کرده است. دوتار نواختن حسین سمندری را گوش می‌دهم و به این فکر می‌کنم که سمندری وقتی دوتار می‌نواخت از سرپنجه‌هایش خون می‌پاشید و دنبال نکته‌ای می‌گردم که توضیح دهد آزار جسمی این درد را چگونه متحمل می‌شده؟ این اما بهانه‌ای است که به سکوت طولانی مدت ماه‌پیشانی فکر نکنم. فایده‌ای ندارد، جلوی جریان فکر را نمی‌توان گرفت فکر آن‌قدر سیال هست که هرکجا بخواهد برود و آن قدر لجباز هست که آن‌جا که تو می‌خواهی نرود. به سکوت طولانی مدت ماه‌پیشانی فکر می‌کنم. به سخن گفتن دوباره‌اش که سر سنگین و معذب شروع شد و لحن صمیمی اکنونش. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. به تمام نوشته‌هایم فکر می‌کنم، به تمام مکالماتم، به تمام فکرهایم و به تمام خواستنم و به تمام نرسیدنم. هنوز هم چیزی برای من تغییری نکرده. ابراهیم شریفی می‌خواند «چشمان سیاهت» و من به این فکر می‌کنم که «دست‌کم حالا می‌دونه» و نقطه‌ی آخر این متن را - که باید در حاشیه‌اش بنویسم برای ماه‌پیشانی - می‌گذارم.

۱۳۹۵/۱۰/۷

۷۸. برای نوشتن که گمش کرده‌ام

   سر انگشتی که حساب کنم، شصت هفتاد روز دیگر رسما دومین دهه‌ی زندگیم پایان می‌یابد. نوجوانی از بین می‌رود. دوازده سالی که به مدرسه می‌رفتم ورد زبان هرروزه‌ی تمام معلمان این بود که شب، سر را که روی بالش می‌گذارید و چشم‌هایتان را که می‌بندید، تفکری کنید به روزتان. سبک سنگین کنید که چه اشتباهی انجام داده‌اید و چه گامی به جلو برداشته‌اید. دیمی نگذرد خلاصه. نوجوانی‌ام حالا سر به بالین گذاشته، چشم‌هایش را بسته و قصد خواب دارد. این‌ها را نمی‌نویسم که مقدمه‌ای باشد برای بررسی کارنامه‌ی ده سال گذشته‌ام. اصلا به عرصه‌ی عموم ربطی ندارد، ربطی هم داشته باشد من به عمومی کردنش علاقه و اشتیاقی ندارم. مساله‌ای در طول این ده سال وجود داشته اما که امروز و با در نظر گرفتن شرایط اکنون، می‌خواهم درباره‌ی آن بنویسم و آن، نوشتن است. بله، برای نوشتن می‌نویسم.

   در طول این ده سال، بزرگ‌ترین آرام‌بخش من نوشتن بوده. هم‌تراز خواندن. از سوم دبستان که وارد دومین دهه شدم تا پایان دوره‌ی راهنمایی هر هفته مشتاقانه به انتظار زنگ انشا می‌نشستم. یک ساعت و نیمی که می‌توانستم فارغ از هر کاری وقت خود را به نوشتن اختصاص دهم. این نود دقیقه‌ها طلایی بودند. نه کسی می‌توانست در میانه‌ی نوشتن برای انجام دادن کاری فرا بخواندم و نه زمانی را که باید به کارهای دیگر اختصاص داده می‌شد را به نوشتن اختصاص می‌دادم؛ نود دقیقه‌ی ناب وظیفه‌ام نوشتن بود و چه وظیفه‌ای دل‌پذیرتر از نوشتن؟ نوشتن همیشه برای من رهایی بخش بوده است. عصبانیتم را به اوج می‌رسانده و بعد خاموشش می‌کرده، حسرتم را مرورپذیر می‌کرده، احساسم را متبلور می‌کرده. این‌ها مخصوصا برای آدمی هم‌چون من که کسی را برای صحبت کردن نداشته ارزشی دو چندان پیدا می‌کند. کاغذ و خودکار برای من بهترین دوست‌ها بوده‌اند. کلماتیزه کردن احساساتم همیشه منجر به درک بهتر آن‌ها می‌شده. خودکار را که به دست می‌گرفتم یا دست را که بر کیبورد می‌گذاشتم و قصد نوشتن می‌کردم از تمام جهان بیرون گسسته می‌شدم و در جهان خودم به اکتشاف می‌پرداختم. بله، در خلال نوشتن چیزهایی را پیدا می‌کردم که تا قبل از آن نمی‌دانستم آن‌جا وجود دارند. به دنبال کلمات که می‌گشتم، یک تکه پارچه را کنار می‌زدم تا شاید کلمه‌ی مناسب را آن زیر پیدا کنم و متوجه می‌شدم چه چیزها که آن زیر پنهان نبوده است. من نیمی از اشتباهاتم را در خلال همین نوشتن‌ها شناخته‌ام؛ در خلال توضیح و تشریحش بر می‌خوردم به مشکلاتی که در دلشان نهفته بود. در خلال همین نوشتن‌ها ترس‌هایم را شناخته‌ام، عصبانیت‌هایم را شناخته‌ام، آنان که دوستشان دارم را شناخته‌ام.

    نوشتن پیوند من با زندگی بود. نبض زنده بودنم. نفس نوشتن آن‌قدر مهم بود که اهمیتی نمی‌دادم کجا و بر روی چه می‌نویسم. کاغذهای باطله، کاغذ ساندویچ، جلد مقوایی کیک صبحانه، چرک نویس امتحان، وبلاگ‌های دیگرم. سرنوشت همه‌ی این دست نوشته‌هایم نامعلوم است. فقط می‌دانم نابود شده‌اند. عمدا یا سهوا. محکوم به نابودی هم بوده‌اند. چه کسی جلد مقوایی کیک صبحانه را آرشیو می‌کند؟ کدام مادری در تمیزکاری‌ها حواسش را به پشت کاغذهای باطله می‌دهد؟ وبلاگ‌ها را هم که شما بهتر از من می‌دانید؛ وقتی به دست بلاگفا مسدود می‌شدند هر آن‌چه نوشته بودی دود می‌شد و به هوا می‌رفت. این‌که چقدر زحمت کشیده بودی و حق پدیدآورندگی و کوفت و درد و زهرمار داشتی هم اصلا و ابدا اهمیتی نداشت. مصداق محتوای مجرمانه محتوم به نابودی است. حال بگذریم از این‌که نوجوانی چهارده پانزده ساله چه محتوای مجرمانه‌ای می‌تواند تولید کند. باور کنید خودم هم هنوز نمی‌دانم. از آن‌چه می‌نوشتم قاعدتا دفاتر نگارشم باید باقی می‌ماند که نماند. به لطف خانه‌های کوچک و کم‌جایی و این دردها یکی از روزهای یکی از همین سال‌ها دفاتر نگارشم در کنار دیگر دفاتر و آرشیو مجلاتم نابود شد. تحویل کانکس‌های بازیافت داده شد، در مخازن زباله ریخته شد یا کنار کیوسک تلفن رها شد را نمی‌دانم؛ تنها می‌دانم که نیست و نابود شد.

   نبض زندگی من امروز اما کم‌رنگ شده. کلماتیزه کردن را فراموش کرده‌ام. مطالب فراوانی در سرم چرخ می‌زند، گنگ، مبهم و نامفهوم. قریب به یقین نوشتن بهترین راه برای شفاف ساختنشان است اما امروز نوشتن برایم در گران‌بها شده. کلمه‌ی مناسب دیگر زیر هیچ پارچه‌ای و درون هیچ کشویی نیست. کلمات با من قهر کرده‌اند و مرا تنها گذاشته‌اند و به تبع آن پل ارتباطی من با زندگی قطع شده. دیگر رها و آزاد نمی‌شوم و هرروز بیش‌تر در لجن‌زار فرو می‌روم. کدام لجن‌زار؟ همین لجن‌زاری که ننوشتن برایم به بار آورده. توصیفش سخت است. شاید به خاطر همین که نمی‌توانم کلماتیزه کنم. این ننوشتن باعث شده دسترسی به بایگانی ذهنیم سخت شود، تحلیل و انتقاد را برایم سخت کرده و آن‌چه از همه ترسناک‌تر است، بعید نیست مانع فهمیدن اشتباهاتم شده باشد. نوشتن و کلماتیزه کردن، حلقه‌ی پیوند زننده‌ی من و زنجیر زندگی بود. حلقه‌ای که بریده شده و من این روزها بیش از هر زمان دیگری به جست و جوی آن برخاسته‌ام. گمان نمی‌کنم ورود و جان سالم به در بردن از سومین دهه‌ی زندگی با وضع کنونی، با این ننوشتن و ناتوانی در کلمه کردن ممکن باشد و حالا من بیش از هر زمانی امیدوارم که در این روزهای باقی مانده تا ورودم به بیست سالگی جست و جویم نتیجه بخش باشد و این حلقه را باز بیابم. نوشتن نبض زندگی است و در نوشتن رستگاری نهفته.

۱۳۹۵/۹/۱۹

۷۷. نامه‌ای برای ماه‌پیشانی

سلام ماه پیشانی!
دیشب باز هم یک ملاقات دیگر را به هم زدی. به بهانه این‌که سرماخورده‌ای و حوصله هیچ‌چیز نداری. من که جسارت ناراحت شدن از دستت را ندارم. حقی هم ندارم که برخلاف خواسته‌ات فعلی انجام دهم. کمی استراحت کن، حتما حوصله‌ات سر جایش خواهد آمد.

ماه‌پیشانی! حالا که تو نیامده‌ای من در تاریکی عصر در حال قدم زدنم و با تویی که در کنارم نیستی صحبت می‌کنم و آهنگ گام‌هایم را هم‌آهنگ با گام‌های نبوده‌ی تو می‌کنم. رهگذران آن‌قدر مشغول خودشان هستند که به من بی تو اعتنایی نداشته باشند.

 هوا سرد است ماه پیشانی؛ تاب آوردنش کار هرکسی نیست. در نبودت به کافه‌ای می‌روم. روبه‌روی صندلی‌ای که روی آن ننشسته‌ای، می‌نشینم و به چشم‌هایت که آن‌جا نیست نگاه می‌کنم. به‌جایت قهوه‌ای می‌نوشم و با تویی که به پشتی صندلی روبه‌رویم تکیه نزده‌ای صحبت می‌کنم و به صدای تو که در فضا طنین نیانداخته گوش می‌سپارم. نترس ماه‌پیشانی، نمی‌گزارم دیگران فکر کنند دیوانه‌ام و سلامت عقلم را از دست داده‌ام.

هوا تاریک شده ماه‌پیشانی. نبودنت باید کم کم بازگردد مبادا دیرش بشود. در را برای نبودنت باز می‌کنم تا پیش از کن از کافه خارج شود. منتظر یک تاکسی مطمئن می‌مانم تا نبودنت را راهی خوابگاه کنم و تا رسیدنش دلم مثل سیر و سرکه بجوشد. خودم هم راهی خوابگاه می‌شوم و در این سرمای استخوان‌سوز این شب لامروت به بودن در کنار نبودنت فکر می‌کنم.
ماه‌پیشانی! نیستی اما بودن در کنار نبودنت هم لذت بخش است.

۱۳۹۵/۹/۱۶

۷۶. روز دانش‌جو را تبریک نمی‌گویند

روز دانش‌جو را تبریک نمی‌گویند.

۱۶ آذر را به نام دانش‌جو زده‌اند، روزی که دانش‌گاهیان بهت‌زده در ماتم کشته شدن سه تن از هم‌قطاران خود در دانش‌گاه فرو رفته بودند و کشته شدن به چه دلیل؟ آزادگی و آزادی خواهی و زیربار ظلم و ذلت نرفتن. ۱۶ آذر جشن نیست، عید نیست، شادمانی نیست که تبریک گفته شود؛ بزرگ‌داشتی است برای تمام دانش‌جویان دغدغه‌مندی که در تمام فراز و نشیب‌ها نخواستند و نگذاشتند جامعه به خواب فرو رود. فریاد آرمان‌خواهی است نه روز برگزاری جنگ شادی و استندآپ کمدی و هدایت دانش‌گاه به سمت لجن‌زار ابتذال. بزرگ‌داشت یاد و خاطره آنانی‌ست که در انجمن‌های اسلامی و در کنفدراسیون با استبداد حکومت پهلوی به مبارزه برخواستند. بزرگ‌داشت کسانی‌ست که دوم خرداد را به ارمغان آوردند. بزرگ‌داشت کسانی‌ست که در ۱۸ تیر ۱۳۷۸ کتک خوردند، سرهایشان را شکستند، کشته شدند و تمام این‌ها به جرم طلب آزادی و مقابله با سانسور. بزرگ‌داشت کسانی که در دوره‌ی سیاه خفقان احمدی‌نژادی به سیاست‌های نادرست دولتی و حکومتی معترض بودند و نتیجه‌ی اعتراضشان اخراج و محرومیت از تحصیل و ستاره و زندان بود. گرامی‌داشت آن کسانی است که در اعتراض به نتایج انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری با سرکوب نیروهای امنیتی مواجه شدند، روانه زندان شدند و بدن‌های آغشته به خونشان گلوله خورده کف خیابان‌های این کشور افتاد. کسانی که از تریبون‌های رسمی تهدید شدند به این‌که در صورت ادامه اعتراض خیابان‌ها به حمام خون بدل خواهند شد اما در کنار هم ماندند و آرمان و عدالت را فدای مصلحت نکردند و نترسیدند. گرامی‌داشت تمام دانشجویانی است که علی‌رغم هزینه‌بر بودن آزادی خواهی در طول این ۶۳ سال در مقابل استبداد، ظلم و خودکامگی حاکمیت سکوت نکردند.

۱۶ آذر روز زنده نگاه داشتن نام و یاد سعید زینالی است. روز تجلیل از بهاره هدایت و مجید توکلی است. روز پاس‌داشت حق تحصیل مهدیه گلرو است. روز مطالبه‌ی آزادی ضیا نبوی است. روز گرامی‌داشت مقام تمام دانش‌جویانی است که در برابر ماشین سرکوب ایستادگی می‌کنند و برای دست‌یابی به حقوق خود و فردایی به‌تر و آزاد دست از تلاش نمی‌کشند. هرچند که هرروز سرکوب شوند و با دخالت‌های بی‌جای نهادهای قدرت دست و پنجه نرم کنند. هرچند که هرروز مجبور باشند سنگ‌های پرتاب شده در مسیر را کنار زنند.

دانش‌گاه هم‌چنان زنده است، دانش‌جو هم‌چنان بیدار.

۱۳۹۵/۹/۵

۷۵. حالا چی؟

   تمام خرت و پرت‌هایم را جمع کرده‌ام که برای یک هفته برگردم به تهران، تجدید دیدار با خانواده – بیش‌تر برای خاطر آن‌ها، آن‌ها مشتاق‌تر از من‌اند به دیدار – و استراحت و چرخ زدن و چند ساعتی تنها بودن، گنجی که در خانه نصیبم می‌شود و سرتاسر روزهایی که در کسوت دانش‌جو در آن شهر لعنتی می‌گذرانم نصیبم نمی‌شود. چه در خواب‌گاه، چه در دانش‌گاه و چه در کافه‌ها و خیابان‌ها. تنهایی‌اش کیفیت تنهایی خانه را ندارد. خرت و پرت‌هایم را جمع کرده‌ام. کوله به پشت و ساک به دست منتظرم تا صندوق لعنتی اتوبوس باز شود و بارم را تحویل دهم. سرمای استخوان سوز هوا تا فی‌خالدونم نفوذ کرده. به‌زور سیگاری روشن می‌کنم. از هشت و نیم صبح در این خیابان‌ها می‌چرخم. با ده نفر صحبت و بحث و جدل و دعوا کرده‌ام و مهم‌ترین ملاقاتم دستی‌دستی از دستم رفته و حالا که بیست دقیقه مانده به یازده شب، فوج فحش را زیر لب جاری کرده‌ام. از هوای سرد گرفته تا رییس دانش‌گاه و معاون وزیر و نهاد رهبری تا همین گوسفندهایی که به اسم دوست و آشنا هرروز مجبورم سر و کله‌ای بهشان زده باشم و بحث بی‌نتیجه‌ای بکنم. سرمای استخوان سوز هوا امانم را بریده. سیگارم هم بد موقع تمام می‌شود؛ دومی را روشن کنم زیادی‌ست و این یکی کافی نبوده. بدبختی که باز آید گوز وقت نماز آید. وضع ما. به این فکر می‌کنم که سر یک گوشی قراضه، نوتیفیکیشن یک پیام را ندیده‌ام و بعد هم بالاجبار و بدون برنامه‌ریزی قبلی کاری فوری اما نه چندان ارزشمند پیش آمده و همه با هم دست به دست هم دادند تا مهم‌ترین ملاقات امروزم دستی دستی از دستم برود. قرار بود ببینمش، قرار بود از احوالش بپرسم، ببینم می‌شود آرام‌ترش کرد یا نه. سر همین مزخرفات نشد. فقط چند دقیقه‌ای در جمع تماشایش کردم و صدایش را شنیدم. آن‌قدری نگاهش کردم که برای این یک هفته کفایت کند. سیر نشدم اما. سیری ندارد که. کنارش که می‌ایستی جهان شکل دیگری می‌گیرد. شاگرد راننده می‌زند روی شانه‌ام که یعنی کجایی؟ بیا ساکت را تحویل بده و برو بنشین روی صندلی گرم و نرمی که انتظارت را می‌کشد. خیره خیره به موهایی که پشت سرم بسته شده نگاه می‌کند. کلیشه‌های احمقانه. اهمیتی ندارد، نمی‌تواند داشته باشد. ساک را تحویل می‌دهم و می‌تمرگم روی صندلی شماره سیزده، تک صندلی مجاور در. این ردیف کاملا برای من است. موبایل را از جیبم در می‌آورم و مکالمات جدید و قدیمیم با چند نفر را مرور می‌کنم. سرم درد می‌کند. خسته‌ام. از هشت و نیم صبح در این خیابان‌های لعنتی. از هشت و نیم صبح و هیچ یک از ملاقات‌ها سودی نداشته؛ یا خستگی صرف بوده، یا خستگی مزین به عصبانیت. از هشت و نیم صبح فقط دوندگی بدون هیچ محصولی. تنها بخش خوب روز، به‌ترین بخش روز، به‌ترین بخش هفته، همان چند دقیقه‌ای بود که روبروی آتلیه ۴ در حال استراحت بود و به تماشایش ایستادم. می‌روم سراغ مکالماتم با او. یک عذرخواهی به‌خاطر ناهماهنگی ایجاد شده و یک حال و احوال. بعد می‌گویم

-  فلانی
-  جان
-  جانت بی بلا. می‌گم...
-  ؟؟؟
-  چیزه، هیچی

   انگار گفتنش کار ساده‌ای‌ست. انگار این‌که جراتت را جمع کنی، نیرویت را جمع کنی و بگویی دوستش داری کار آسانی‌ست. من احمق با خودم چه فکر کرده‌ام؟ چه لزومی دارد گفتنش؟ شکست که هم‌راه همیشه‌ی ماست. می‌خواهم نگویم. تصمیم می‌گیرم که نگویم و صحبت را منحرف کنم به سمت و سوی دیگری. او اصرار می‌کند که بگویم و هیچی که معنا ندارد. من در برابر چشمانم از هر دری سخنی‌ست. یک منتها الیه کادر دیدم «عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ»، صدایی از درون سرم که «اگه نگی خیلی خری» و «بگو به‌ش بابا، جون به لب کردی من رو. بگو به‌ش آزار نده خودت رو». خیلی بی‌مقدمه می‌نویسم:

-  ببین یه مساله‌ای هست که من فکر می‌کنم تو حق داری و باید بدونی.
-  راجع به چی هست؟
-  راجع به تو
-  خب؟
-  ببین فلانی،من ازت خوشم اومده و حتی خیلی بیش‌تر. می‌دونم خیلی یهویی گفتم ولی خب تو حق داشتی که بدونی

   چند دقیقه‌ای سکوت حکم‌فرما می‌شود. این اتوبوس لعنتی هم وارد جاده شده. نه اینترنت اپراتور لعنتی جواب می‌دهد و نه اینترنت اتوبوس. سکوتش را که می‌شکند، خواهش می‌کند که چیزی نگوید، چون نمی‌داند که چه بگوید. و سکوت می‌کند و سکوت می‌کند و سکوت می‌کند. من، لنگ در هوا، مضطرب، عصبی، مشوش. او سکوت است و سکوت است و سکوت. حتی یکی دو پیام بعدی را نمی‌خواند. نمی‌خواهد. نمی‌دانم. صبر می‌کنم و صبر می‌کنم که نحن صابرون. می‌رسم تهران، ذوقی نیست. به زور در مترو می‌چپم و موبایلم از روبروی چشمانم دور نمی‌شود. خانه ذوق همیشگی را ندارد. مادر خوش‌حالم می‌کند اما دیدارش ذوق همیشگی را ندارد. زن بیچاره گیر چه پفیوزهایی افتاده. پفیوزترینشان من که نزدش محبوب‌ترین و عزیزترینم و سنگ صبور و مرهمش و حالا از فرط خستگی و درگیری ذهنی، دیدارش شوق همیشه را درونم بیدار نکرده. به جهنم؛ حالا انگار که همیشه هم قرار است با دیدار مادر روی ابرها راه بروم. یک بار هم سرم بساید به ابرها، یک و نیم متر پایین‌تر از باقی اوقات. انگار آسمان به زمین می‌آید. چه می‌بافم؟ ول کن رییس.
 
   سکوت و سکوت و سکوت. سی و شش ساعت سکوت. سی و شش ساعت لنگ در هوایی. سی و شش ساعت استرس. طاقتم طاق می‌شود. می‌پرسمش که نمی‌خواهد هیچ بگوید؟ سکوتش را می‌شکند که نمی‌داند چه بگوید، که من دوست خوبی بوده‌ام. می‌گویم که قرار هم نیست تغییری کند، من دوست و رفیقش باقی خواهم ماند، همیشه حامی. پی صحبت را می‌گیرد. عادی. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. انگار نه انگار که سی و شش ساعت مرگ‌بار سکوت کرده، سی و شش ساعتی که از آن سوز و سرمای استخوان‌سوز ترمینال، سردتر بوده. من هم روند طبیعی را پی می‌گیرم. انگار نه انگار سی و شش ساعت به این صفحه نمایش لعنتی خیره شده‌ام منتظر یک پاسخ ولو کوتاه. انگار نه انگار که سی و شش ساعت است لنگ‌هایم در هوا مانده.

   عادی برخورد می‌کنم و ترس تمام وجودم را برداشته. ترس عادی ماندن. ترس پیش نرفتن. ترس از آن‌چه ماهیتش واقعا برایم مشخص نیست. حداقلش این است که گفته‌ام، نه؟ حتی اگر همین روند عادی را ادامه دهد و حتی اگر بگوید که نه. برای من لوزرصفت همین که اظهار کرده‌ام هم گام بزرگی‌ست. توقع پذیرفتنش را از چنین لعبتی داشتن؟ دستانش را هم اگر نگیرم و اگر نبوسمش هم، حالا می‌داند که دوستش دارم. حالا می‌داند که کسی در گوشه‌ای دوستش دارد. شاید اطمینان نکند، شاید هرچه، ولی می‌داند. صحبت رسیدن و نرسیدن اگر باشد، تعارف که نداریم، من تلاش می‌کنم که به‌تر شکست بخورم.

۱۳۹۵/۹/۳

۷۴. محبوب من

محبوب من، سودای آغوشت از هر آرزویی برایم بزرگ‌تر شده؛ حتی از آرزوی آزادی. مگر می‌شود در آغوش تو بود و آزادترین نبود؟ محبوب من، حلاوت نگاه تو از هر عسلی برایم شیرین‌تر گشته؛ مگر می‌شود در چشمانت نگریست و شیرین‌کام‌ترین نشد؟ محبوب من، مستانه‌ی لب‌خند تو از هر شرابی برایم سکرآورتر است؛ مگر می‌شود لب‌خند تو را دید و مدهوش‌ترین نشد؟ محبوب من، آوای صدای تو برتر از هر موسیقی در جهان است؛ کدام موسیقی‌دان در کجای جهان با کدام ساز و در کدامین دستگاه می‌تواند موسیقی به گوش‌نوازی و دل‌نشینی بانگ آوای تو پدید آورد؟ محبوب من، وجود تو مظهر اَتَم زیبایی در کمال آن است؛ مادر طبیعت در آن‌چه از کوه‌ها و دریاها و شکوفه‌ها دارد از تو گرته برداشته و الحق که چه گرته برداری ضعیفی.

محبوب من، در نبودت جهان مرا تنگ می‌آید. محبوب من، نبودنت راه‌بندان نفس است. محبوب من، تو اگر که باشی، جهان گنجایش مرا نخواهد داشت. تو، اگر که باشی، هیچ گلی پژمرده نخواهد شد. تو، اگر که باشی، غباری از غم باقی نخواهد ماند.

ماه من، محبوب من، ای کاش می‌دانستی که محبوب منی. محبوب من، ماه من، ای کاش که مرا یارای گفتنش بود.

۷۳. محبوب من

می‌نشینی روبه‌روی خودت و به هزار دردسر، هم‌چون که با هرکسی دیگر، سر صحبت را باز می‌کنی. صحبت می‌کنی، متکلم وحده‌ای که خودت باشی، برای مخاطبت، شنونده‌ی خاموش با صبر و حوصله‌ای که خودت باشی. صحبتت را می‌کشانی سمت دوست داشتن. نه آن دوست داشتنی که محبوبت کنارت باشد. دوست داشتن کسی که نیست. کسی که نیست و هرکجا بودن را با او تصور می‌کنی.
«عجیب است. این‌که هرروز چشمانش تصویر بیدارگرت در صبح باشند. این‌که تصور صدای خنده‌هایش، مایه‌ی مسرتت باشند. این‌که زنگ محو صدایش در خاطرت، آرامت باشد. این‌که ذهنت درگیر آن باشد که از کدام زاویه و با کدام نور و چگونه کادری، تصویری درخور از او ثبت کنی - و کدام تصویر درخور؟ مگر این عکس‌ها هیچ یک می‌توانند او را آن‌گونه که هست بازنمایند؟ این عکس‌هایی که زیباترین و برترین عکس‌های جهان خواهند بود، اگر او سوژه باشد.
فکر کن، به باد حسودیت نمی‌شود؟ بادی که گیسوان مشکی‌اش را نوازش می‌کند؟ به بارانی گونه‌هایش را می‌بوسد؟ به البسه‌اش که هرروز در آغوش می‌گیرندش؟ به نوری که همواره تماشاگر چشم‌هایش است؟ به چشم‌هایی که تو را مست لایعقل می‌کنند هربار. به آینه‌ای که هرروز نظاره‌گر چهره‌اش است و یک دل سیر نگاهش می‌کند؟ (کدام دل سیر، چه کس سیر می‌شود از تماشای این صنم چشم‌نواز آرام دل؟) چهره‌ای که گوشه چشمی بر آن، دلیل زندگانیت شده.
عجیب نیست که قلبت که این همه سال در سینه‌ی تو تپیده وقتی که او هست دیوانه‌وار بر دیوار محبسش می‌کوبد تا راه خروجی بیابد و در سینه‌ی او بتپد؟

اما، محبوب من شاید تو هرگز ندانی که محبوب من بوده‌ای.»