۱۳۹۴/۵/۲۱
۴۹. هری پاتر خوانی
۱۳۹۴/۴/۶
۴۸. این پست ارزشی ندارد
۱۳۹۴/۳/۱۷
۴۷. حال و روزم چگونه است؟ (نوشتاری کاملا شخصی دربارهی افکاری که این چند روز در سر دارم)
این آخر هفته، جمعه ۲۲ خرداد، هفت ساعت و سی دقیقه که از آغاز رو بگذرد من باید با غولی پنجه بیاندازم که روبروی موسسات آموزش عالی این کشور خوابیده است. مضطربم و حتی کمی میترسم. اضطرابام از بابت تمام مشکلاتی است که ده-یازده ماه گذشته با آنها درگیر بودهام. مشکلات مدیریتی دبیرستان، مشکلات برگزاری کلاسهای کنکور، عدم رسیدگی به اعتراضات دربارهی نظم کلاسهای کنکور، عدم حضور یک مشاور و مشکلاتی از این دست به اضطرابی که هر دانشآموزی روزهای پیش از کنکور تجربهاش میکند دامن زده و آن را چندین برابر کرده است. عصبیام و ناپایدار.
همین طور نوشتم که میترسم. نه از کنکور، بابت آن فقط همان اضطراب شدید را در دل دارم. از نتیجه و پیامد آن میترسم. از این میترسم که رتبهی خوبی کسب نکنم و شانس ادامهی تحصیل در رشتهی مورد علاقهام، زیستشناسی جانوری را از دست بدهم. آن وقت مجبورم یک سال دیگر برای پنجه انداختن با این غول تلاش کنم و از مطالعات جانبیام بکاهم - عملی که از هر کابوسی ترسناکتر است. میترسم یک سال وقت کم بیاورم و یک سال دیرتر به افق دور دستی که برای خودم در نظر گرفتهام برسم (همیشه این مشکل را داشتهام، احساس کمبود وقت و اینکه دیگر وقتام تمام شده). این تماماش نیست. میترسم اگر چنین شود،سال دیگر هم نتوانم موفق شوم و این یعنی به باد رفتن تمام آرزوهایی که مدتها در سر رویایشان را برای خود ترسیم میکردم. یعنی عدم حضور در دانشگاه، یعنی عدم حضور در آزمایشگاه، یعنی عدم حضور در المپیاد دانشجویی، یعنی عدم توانایی برای انجام یک تحقیق آکادمیک. نرسیدن به اینها لطمه بزرگی به من وارد خواهد کرد، چرا که شانس مبارزهای با شکوه را از من میگیرد؛ و زندگی بدون مبارزه چه معنایی میتواند داشته باشد؟
البته من به طیف گستردهای از موضوعات علاقهمندم؛ زیستشناسی، فیزیک، ریاضی، فلسفه، ادبیات به شدت برای من جذاباند. میتوانم وقتم را با اینها پر کنم و سعی کنم در این زمینهها پیشرفت کنم و بر دانشم بیافزایم و نوعی مبارزه پدید آورم اما این مبارزهای نیست که شکوه و جلال آن دیگری را داشته باشد. دستکم دیگر نمیتوانم در جامعهی علمی حضور داشته باشم و دیگر نمیتوانم از مزیتهای ویژهی تحصیل در دانشگاه بهرهمند باشم.
پس، بله. من هم میترسم و هم اضطراب دارم و این امر مرا از کار انداخته است. منتظر جمعهام وسپس اول مرداد تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن.
۱۳۹۴/۲/۱۹
۴۶. جنایت انیمیشنها
۱۳۹۴/۲/۱۵
۴۵. Everybody Lies
بسیاری از آدمها ترجیح میدهند دیدگاهی را اتخاذ کنند که میگوید هاوس درست فکر نمیکند و نمیتوان انقدر به همه مشکوک بود؛ اما آیا هاوس واقعاً اشتباه میکند؟ آیا «همه دروغ میگویند» یک شعار از روی بدبینی هاوس به انسانهاست؟ نمیخواهم با بررسی خود سریال به پاسخ سؤالم برسم؛ چراکه همه میدانیم پدیدآورندگان آثار سینمایی و تلویزیونی چقدر چیره دستانه میتوانند عقاید خود را بهعنوان حقیقت به خورد ما دهند.
بیایید با نگاهی به زندگی خودمان این دیدگاه را بررسی کنیم. رابطهی دوستی قدیمیتان را به یاد میآورید؟ همان دوست عزیزی که رفیق گرمابه و گلستان هم بودید؟ به یاد میآورید دوستیتان چگونه به خاطر دروغهای او از هم پاشید؟ کارمند قبلی شرکت را چه طور؟ کسی که با دروغهایش تقریباً باعث شده بود ورشکسته بشوید و اعتبارتان را از دست بدهید. با حسابی سرانگشتی، چند بار گول دروغهای فروشندهها لوازمخانگی را خوردهاید؟ مگر فروشندهی ماشین دستدوم دوستتان، همانکه حالا مفت هم نمیارزد، قانعتان نکرده بود که اتومبیل بینقصی را خریداری میکنید؟
حالا شرایط دارد کمی روشنتر میشود، اینطور نیست؟ اما بگذارید چند قدم دیگر هم برداریم. بگذارید کمی نزدیکتر شویم. آن شبی را به یاد میآورید که با معشوقهی خود به میهمانی مجللی رفته بودید و او بدترین لباس ممکن را پوشیده بود؟ کمی فکر کنید؛ وقتی از شما دربارهی لباسش پرسید، چه جوابی دادید؟ گفتید: «خوبه، خیلی هم قشنگه عزیزم.» غیر از این است؟ آن بعدازظهری را به خاطر آورید که غذای مادرتان کمنمک و وارفته بود؛ آیا به مادرتان نگفتید که غذای بسیار لذیذی آماده کرده؟ هفتهی پیش به رئیس گفتید در ترافیک اتوبان گیرکرده بودید؛ اما شما که خواب مانده بودید و اتوبان خلوت بود، غیر از این است؟
دروغ، دروغ، دروغ. اینها همه نمونههای کوچکی از دروغهایی بود که ما، همگی، هرروز با آنها سروکله میزنیم. نمونههای بسیار بزرگتر و مهمتری هم وجود دارند. دروغهایی که سیاستمدارها میگویند، دروغهایی که معلمها میگویند و ... . بگذارید مثال دیگری بزنم. تاکنون فکر کردهاید که اگر دربارهی پروژهی کاری فردی اظهارنظر کنید و بهدروغ بگویید پروژهی خوبی است، چه بلایی سر آن فر میآید؟ هفتهها، ماهها و حتی شاید سالها زندگی آن فرد بهپای آن پروژه، هدر میرود و دستآخر نتیجهای عایدش نمیشود و با شکستی فاجعهبار روبرو میشود؛ شکستی که شاید جبرانناپذیر باشد و نهتنها زندگی یک فرد، بلکه زندگی گروهی را با شرایطی بهشدت بحرانی روبهرو کند. با تمام این وجود ما بازهم میگوییم که پروژه بینظیری است و اگر بهاندازهی کافی وقت برایش صرف شود، حتماً مثل بمب صدا خواهد کرد.
حالا، با تمام این اوصاف، هنوز هم فکر میکنید شعار همیشگی دکتر گریگوری هاوس: «همه دروغ میگویند» خیلی بدبینانه و سیاه است؟ فکر نمیکنید بهتر باشد از این به بعد کمی شک به ماجرا وارد کنید؟ گمان میکنم اگر چنین رویهای را در پیش بگیرید، نهتنها ضرر نمیکنید که سود قابلتوجهی هم عایدتان خواهد شد.
فقط، از یاد نبرید، همه دروغ میگویند.
۱۳۹۴/۱/۲
۴۴. سرکشی
این وبلاگ نصفه رها نشده؛ این وبلاگ فراموش نشده؛ نویسندهی این وبلاگ در قید حیات است و هنوز هیچ شکارچی، چوپان یا سگ گلهای به او آسیب نرسانده و به اعماق دره هم سقوط نکرده.
به روز نشدن این وبلاگ، تنها دو دلیل دارد؛ اول دلیل که مهمتر هم هست، بیحوصلگی است. دوم دلیل، غول بزرگ سه سری که روبروی دانشگاه خوابیده و وقت و حوصله و تهماندهی اعصاب را میدزدد.
همین، آمدم بگویم همین اطراف پرسه میزنم و از دور هوای اینجا را دارم و حواسم جمع است؛ کمتر از نود روز دیگر هم باز خواهم گشت و وقتی بازگردم، فعالتر از همیشه خواهم بود.
ارادتمند هیچکدامتان، یک گرگ سرگردان.
۱۳۹۳/۱۲/۵
۴۳. ماجرای راننده
۱۳۹۳/۱۰/۲۱
۴۲. آرامشاتان را حفظ کنید و قبول کنید که اشتباه میکردید
۱۳۹۳/۱۰/۱۷
۴۱. برویم
پ.ن: از ۱۷/آبان/۱۳۹۳ و کماکان
۱۳۹۳/۱۰/۱۵
۴۰. خواسته
مشکل اما اینجا بود که همین یکبار، حتی همین یکبار ناقابل هم، چنین کاری ناممکن بود.