۱۳۹۸/۱۲/۲۸

۱۳۰. خب، که چه؟


بابت تولد خوشحال بودن احتمالا نوعی مکانیسم دفاعی است برای نادیده گرفتن اولین و پایدارترین تجربه از جهان: اضطراب. احساسی که در تمام ذرات تجربه هستی رخنه میکند و با صدها چهره همواره همراه انسان است. بابت تولد ناراحت بودن احتمالا برخاسته از تمنای کنترل است: افسوس بابت حضور در جهانی که آنطور که میخواهیم نیست، آنطور که میخواهیم پیش نمیرود و عدم پذیرش این نکته که خیلی چیزها از اختیار ما خارج است) اگر اصلا چیزی در اختیار ما باشد(؛ اولین و سادهترینشان همین زاده شدن خودمان.

من تعلیق و سقوط آزاد را پشت سر گذاشتم، تنبانم به کابین چرخِ فلکی بند شد، چرخیدم، پایم را روی زمین گذاشتم، به جادهای زدم که مه گرفته است، زانوهایم از حرکت ایستادند، گام برداشتم و زیر پایم بهجای زمین سفت دره بود، سقوط کردم، استخوان پا شکاندم، روی ساحل دریای امید لمیده خشکیدن دریا را به نظاره نشستم، سپر انداختم، بارها روی نقطه ویرگول گذاشتم،ترسیدم، لرزیدم، عقب کشیدم، به دیوارههای چاه دست انداختم به سوی دهانه چاه، از کلاغهای سیاه زیر درختان پناه گرفتم، استخوان ساق را دادم سگهای سیاه مزه کنند، پای آتش شاخه خشکها ایستادم، دستانم را دور صدها جرقه کاسه کردم که خاموش نشوند و باد همیشه کوچکتر از درزهای انگشتانم بود
     
حالا خوب میدانم که ریدنی اگر در کار این دنیا باشد نه برای ما، که به ما و روی ما است. حالا گمان میکنم علیالسویگی در من زاده شده و رشد پیدا میکند و "چه فازی است علی السویگی". اضطراب ازلی ابدی علی السویه است. سر خود بودن جهان علی السویه است. آرزوها، آرزوها، آرزوها علیالسویه...

حالا نفس میکشم برای پیدا کردن زوایای باقی مانده، برای جمع کردن چوب خشک، به دنبال جرقهای و شعلهای که دستانم را دورش  کاسه کنم، زنده نگاهش دارم، شعلهورش کنم، به شعلهها نگاه کنم و آن وقت فکر کنم که میارزد به جدال ابراهیم رفتن؟


۱۳۹۸/۱۲/۲۴

۱۲۹. به لوسی

        لوسی جان

    روزهای زیادی از آخرین بار که تو را دیده‌ام می‌گذرد. از آخرین سیگاری که با هم کشیدیم، آخرین قدم‌هایی که با یک‌دیگر برداشتیم و آخرین گربه‌ای که با یک‌دیگر نگاهش کردیم و خواستیم اجازه دهد انسان‌اش باشیم و کمی او را نوازش کنیم. گربه‌ی مغروری بود لاکردار البته و برای خودش خوب روی پله‌ها جاخوش کرده بود و انگار اصلا و ابدا دلش اندکی نوازش و پیشی‌بازی نمی‌خواست. آن روز البته چند وقتی بود که صدای گسترش این ویروس بلند شده بود، شاید آن روز چین حالِ امروز ایران را داشت، برای من اما چندان هم جدی به نظر نمی‌رسید. آزاردهنده‌تر از بیماری برای من اجبار به کوچیدن از شهر بود و خانه به دوشی، اجبار به خط زدن تپه‌نوردی و دید زدن شهر از بالای کوه و سرک کشیدن به روستای روی کوه، و احتمال ندیدن تو که البته این آخری محقق نشد، خوش‌بختانه.

    کله‌باد عید مدتی پیش وزیده، زمین نفس کشیده، هوا می‌رود که دم‌دمی مزاج شود، جوانه‌های درخت روبه‌روی خانه پوسته انداخته‌اند و ریزبرگ‌های سبز روشن روی شاخه‌ها خودنمایی می‌کنند، درخت‌های پادگان بغلی - آن‌ها که هنوز بعد از تبدیل شدن حصار میله‌ای فلزی به دیوار آجری، چند شاخه‌ای ازشان پیداست - شکوفه زده‌اند و غنچه‌هاشان می‌خندند؛ انگار نه انگار بیداد است. جایی، به خاطر ندارم کجا، خوانده بودم قدما بیداد را در وصف بیرون شدن عدل و داد از جامعه و ستم‌گری بالادستی و ارباب و حاکم به کار نمی‌برده‌اند بلکه بیداد وضعی را می‌‌گفته‌اند که ستم و جور چنان از حد بیرون شده که طبیعت سر ناسازگاری می‌گذارد و دیگر آن مادر مهربانی نیست که به دامانش پناه می‌بردیم برای آرامش و دانه‌اش می‌دادیم که خوراکمان دهد و بلاخیز می‌شود: زمین بی‌حاصل می‌شود، رود و دریا می‌خشکند، پرنده و جهنده دسته دسته می‌میرند، زمین سفت زیر پا می‌لرزد و خلاصه انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم می‌دهند تا تکه نانی اگر در دست داری، ببیرونش کنند. بیراه نمی‌گفتند؛ راست می‌گفتند یعنی. این بلا و بدبختی، این تیرگی و سیه‌روزی، تالاب‌هامان، دریاچه‌هامان، پرنده‌های مهاجرمان، سیل، زلزله، بیماری، به همان معنای قدیم کلمه بیداد است. ظواهر بهار این‌جا و آن‌جای طبیعت دیده می‌شود اما هوا دیگر بوی بهار ندارد.

    روزها طولانی شده. پیچیده به این خانه‌نشینی و تعطیلی‌های اجباری بیش‌تر هم طول می‌کشد. گورپدر بی‌حوصلگی لوسی جان، گور پدر بی‌حوصلگی. این طولانی شدن دل‌تنگی را بیش‌تر توی سر آدمی می‌زند، سینه را تنگ‌تر می‌کند و نفس کشیدن را سخت‌تر می‌کند. هیچ نمی‌دانی چه‌قدر انتظار می‌کشم تا آن شنبه‌ی کذایی از راه برسد و همه‌چیز به روال عادی بازگردد و تو را دوباره ببینم، بحثی راه بیافتد و یک گوشم به دلایل و طرح بحث و مسیر و دیدت باشد، یک گوشم به صدایت، تنها به صدایت و ارتعاشی که در ذرات فضا می‌سازد. گربه‌ای ببینی و چشم‌هایت بدرخشد و ذوق کنی و من بیش از کیف کردن از حضور گربه، از کیف کردنت ذوق کنم. یک وقت‌هایی با خودم فکر می‌کنم با خودت فکر می‌کنی عده‌ای از حرف‌هایم جز مشتی یاوه‌ی هیجان‌زده چیز بیش‌تری نبوده. گمان می‌کنم ناحق فکر نمی‌کنی. شاید ادامه حرف‌هایم را هرگز آن‌طور که بایسته و شایسته است نگرفته‌ام. شاید به این‌که چیزهایی فقط توی سر و گلو و قلب و شکم و رگ‌هایم باشد بسنده کرده‌ام. شاید روزی که به دنیا آمده‌ام، نمونه‌ی آزمایش پیوند قلبِ بز به انسان شده‌ام. هرچه باشد، چیزی شد که النهایه منجر به این موجودی شد که حالا این‌ها را می‌نویسد و هرچند خودش می‌داند چه از سر گذرانده و کجا ایستاده حتا خودش می‌تواند بفهمد کسی ممکن است جایی از وجودش او را کذاب بداند و محق باشد. 

    امید اضافه نمی‌توان بخشید. پایان شب سیه، سپید است و از پس سپیدی روز، باز سیاهی شب سر می‌رسد. نیست تردید زمستان گذرد و تابستان سوزان و خشک از پس بهار فرا خواهد رسید و بعد، دوباره زمستان. با این حال، مراقبت باش، زنده بمان، بگذار بار دیگر با هم گپی بزنیم، گربه‌ای را نوازش کنیم، سیگاری بگیرانیم، از این‌ها گله کنیم و امید روزی را در دل بپروریم که بی این‌ها بطری آبجو در دست به آب رودخانه نگاه کنیم.

    دوستِ دوست‌دارت.

۱۳۹۸/۱۲/۲۳

۱۲۸. اگر پشت گوشت را دیدی، پشت گوش انداخته‌ها را هم انجام می‌دهی

    خروار خروار یادداشت دارم برای نوشتن. ذهنم گیر هزار و یک مساله است. چند نامه باید بنویسم برای این و آن، برای خودم. سه چهارتایی فرض و نظر توی سرم چرخ می‌زنند که بدم نمی‌آید اتودی برایشان بنویسم و لااقل طرح اولیه را مکتوب کنم تا اگر بعدا فرصتی شد دوباره سراغشان بیایم برای شرح و بسط، فرصتی هم اگر نشد - که البته غالبا اگر هم بشود پشت گوش می‌اندازم و حوصله‌ام نمی‌کشد و موکول می‌کنم به فردا و پسفردا و آن‌قدر لفت می‌دهم که پرداختن به زیر و بم ماجرا برایم لوس می‌شود و مزه‌اش می‌پرد - لااقل جایی مکتوبشان کرده باشم که از این طرف یادم نرود، از آن طرف کمی در ذهنم جا باز کنم برای چیزهای دیگر. توی سرم موضوعات بدجوری چپیده‌اند در کون هم. کله‌ی این یکی زیر بغل آن یکی گیر کرده و در حال خفه شدن است. جا برای تنفس و قد کشیدن هیچ کدام نیست. همین طور اگر بماند همه چیز به هم گره می‌خورد، همه‌ی این فکرها و خیال‌ها می‌میرند و بوی گند و تعفن بیش‌تر از گذشته در فضا موج خواهد زد. همین حالا هم به قدر کافی نعش توی سرم دارم. نه می‌خواهم و نه بایسته است و نه شایسته است که ارتفاع این برج النعش را بیافزایم، خاصه توی این سر که هیچ نعش‌کشی هم پیدا نمی‌شود برای کشیدن و جابه‌جا کردن و بیرون انداختن. بی‌پدرها کود هم نمی‌شوند که دلخوش کنم اگر همین‌طور بی‌استفاده نابود شدند، لااقل غذای دیگران می‌شوند و به دردی می‌خورند. این است که باید آق‌دایی را هم بکشم و بنشینم به نوشتن تا شاید فرجی شود. 

    کلمه‌ها البته حالا پراکنده‌اند. باید یکی را صدا کنم از این سر مغز بیاید، یکی را پیک بفرستم از آن سر مغز بیاید، بعد مدت‌ها دوری بزمی ترتیب دهم برایشان، بنشینند سر یک میز، خوش‌نوشی کنند و دلی از عزا در بیاورند، یک سری از قدیمی‌ترها را جمع کنم اختلافات جوان‌ترها را با هم حل کنند و راضی کنندشان کنار هم بنشینند، یکی دو تا ماموریت و کار فرمالیته برایشان دست و پا کنم جهت بررسی هماهنگیشان با یک‌دیگر و البته جهت یادآوری و تمرین برای خودشان، بعد دسته دسته و گروه گروه سراغ کارهای اصلی بفرستمشان؛ اگر آمادگی لازم را کسب کرده باشند.

    بهانه می‌آورم، پشت گوش می‌اندازم، هی امروز و فردا می‌کنم، شب را به صبح حواله می‌دهم، صبح را تا ظهر می‌خوابم، ظهر را به بعد از نهار قسم می‌دهم، الان را منتظر یک ساعت دیگر می‌گذارم و دو سه ساعت دیگر را با بهانه‌ی خواب و خستگی دست به سر می‌کنم. سرم را با این کتاب و آن کتاب گرم می‌کنم که بله، مثلا حالا دارم کاری انجام می‌دهم که اهمیت دارد، مهم و ضروری است و اگر رسیدگی نکنم از زندگی عقب خواهم افتاد و خدای نکرده خواهم مرد و اگر بمیرم که دیگر هرگز نمی‌توانم شما قشنگ‌ها را جایی بنویسم و شما هم باید در این نکته با من توافق داشته باشید که بعدا بهتر از هرگز است و به خاطر همین از شما قشنگ‌های نازنازی می‌خواهم فعلا سر جای خود بنشینید و سر و صدای چندانی نکنید تا بعدتر، سر وقت، به تکلیفتان رسیدگی کنم. خودم برای خودم می‌گویم و خودم می‌دانم که مزخرف می‌گویم و این پشت گوش انداختن‌ها نهایتا به فراموشی منجر خواهند شد و فراموشی به نوبه خود به عصبانیت و سرخوردگی و یاس؛ بس نمی‌کنم اما. انگار از مواجه شدن با شکل مکتوب همه این‌ها می‌گریزم، انگار می‌ترسم نوشته‌ها ناامیدم کنند، آن‌چه می‌خواهم نباشند، مثل وقتی توی سرم مرورشان می‌کنم و بال و پرشان می‌دهم به نظر نرسند، شبیه افلیجِ کرم‌های نجاست‌خوار پدیدار شوند: خمیده، دفرمه، لزج، قهوه‌ای سوخته. 

    آن‌قدر پس می‌زنم که یک وقتی هم اگر سروقت نوشتن بخواهم بروم، هرچه فکر می‌کنم نمی‌توانم موضوعی پیدا کنم و تمرکزی رویش بگذارم. همان لحظه همه‌چیز دود می‌شود و به هوا می‌رود. همان لحظه که می‌خواهم از یک زهرماری بنویسم، تمام زهرمارهای دنیا برایم بی طعم و بی معنی می‌شوند و لغت نامه را اگر باز کنم نه زهرمار را می‌یابم، نه زهر را و نه مار را. انگار نه انگار که تا همان لحظه یک بسته کاغذ آ چهار حول محور زهرمار مطلب توی سر وامانده‌ام می‌چرخیده، پوف، همه چیز دود می‌شود و به هوا می‌رود - که البته در این دوره و زمانه که هر آن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود، از یک عده انتزاع چه توقعی می‌توان داشت؟

    باید چیزهای زیادی بنویسم وگرنه همه چیز می‌گندد، همه چیز دود می‌شود، همه‌چیز فرو می‌ریزد و نهایتا آوار بوگندوی غبارآلودی باقی می‌ماند که توی کوچه‌های شهر ول می‌چرخد و به ساختمان‌های بدقواره نگاه می‌کند و نگاه می‌کند و نگاه می‌کند.

۱۳۹۸/۱۱/۱۳

۱۲۷. هیچی، همین چیزا

عصبانیم. روزها زیاده می‌خوابم و شب‌هایم را به بیش‌اندیشی می‌گذرانم. این وسط در محیطی که دوست ندارم سگ دو می‌زنم و حاصل دست‌رنجم می‌شود شندرغاز بخور و نمیر، اعصاب به هم ریخته، بدن خسته، ذهن فرسوده و قول و قرارهایی که کتمان می‌شوند، زیرشان کشیده می‌شود و لب و دهن باقی می‌مانند.
 
عصبانیم. آن‌قدر که می‌خواهم گوشی را پرت کنم سمت دیوار، لیوان‌ها را یکی یکی روی زمین بیاندازم، تک تک صندلی‌ها را بشکنم و شروع کنم فریاد کشیدن. 

به او فکر می‌کنم. به این‌که دوستش دارم. به این‌که نمی‌تواند احساس متقابلی داشته باشد. به این‌که نمی‌توانم اعتمادش را جلب کنم. به این‌که برای دوست داشتن‌هایم بی‌اندازه اندکم، بی‌اندازه نامطلوبم، بی‌اندازه ناخواسته‌ام، بی اندازه نامناسبم.

به این فکر می‌کنم که من هیچ‌گاه اندازه نیستم. برای محیط‌بان بودن کوچکم، برای لباس‌هایم کوچکم، برای دوست داشتن کوچکم، برای معتمد بودن کوچکم.

به این فکر می‌کنم که من باطل همه‌چیزم. پول را تلف می‌کنم، خوشی را تلف می‌کنم، ناخوشی را تلف می‌کنم، وقت را تلف می‌کنم، من را تلف می‌کنم، او را تلف می‌کنم.

چند وقت است او را ندیده‌ام؟ چند وقت است صحبت نکرده‌ایم؟ چند وقت است به صورتش، صورت واقعی پوست و گوشت و استخوان‌دارش، نگاه نکرده‌ام؟ ده روز؟ چهارده روز؟ هجده روز؟ یک ابدیت است. یک ابدیت است و هر روز که می‌گذرد به شمار روزهای بعد از ابدیت اضافه می‌شود.

غم‌گینم. چرخ‌های این گاری همیشه ناهمواری داشته‌اند. این جاده همیشه دست‌انداز‌های بزرگ و چاله‌های عمیق داشته است. من همیشه میانه‌ی راه چرخ‌های گاری‌ام شکسته‌اند و به خاک نشسته‌ام. زیر پاهایم را نگاه می‌کنم. زیر پاهایم را که حالا دیگر خاک نیست، گل است با بستری انباشته از آب.

۱۳۹۸/۱۰/۲۹

۱۲۶. نامرتب

از کشتار آبان ماه به این سو دست و دلم به هیچ کاری نرفته است. دیگر - دوباره - هیچ مرتبی در زندگیم وجود ندارد الا مرتبِ اجباری، کار. نه مرتب می‌نویسم، نه مرتب می‌خورم، نه مرتب دندان‌هایم را مسواک می‌زنم. شب‌ها جنازه‌ام را از پله‌های خوابگاه بالا می‌کشم و در اتاق رهایش می‌کنم؛ حتی حوصله ندارم این جنازه را به غسال‌خانه ببرم و هیچ فاصله‌ی زیادی نبود تا بگذارم بپوسد و بوی گندش همه‌جا را فرا بگیرد. 

آن‌ها بدن‌های معترض را به زمین انداختند، من زندگی‌ام را. انگار تمام این مسیر صعب خودم را بالا کشیده بودم تا کسی در عمق چاه به حفاری بپردازد و کسی، ناگهان، ضربه‌ای سخت به سینه‌ام بکوبد تا دست‌هایم شل شوند، پاهایم تکیه‌گاه را رها کنند و سقوط کنم؛ در اعماقی تنگ‌تر با تنی کوفته و استخوان‌های شکسته.

گلوله‌های آبان و تمام کشتارهای دیگر، خون‌ها بر زمین ریخته‌اند و جان‌هایی را ستانده‌اند. جنازه‌هایی بر زمین انداخته‌اند و زیر خاک کرده‌اند؛ این اما تمام ماجرا نیست. در کنار جان‌های ستانده شده، زندگی‌ها را ستانده‌اند؛ زندگی جنازه‌هایی ایستاده بر دو پا، جنازه‌هایی که روی زمین راه می‌روند اما حتی نفس نمی‌کشند.

تازه تازه دوباره در حال وصله پینه کردن اعضای این جنازه‌ام. هر تکه‌اش را از جایی پیدا می‌کنم و ناشیانه می‌دوزم و می‌چسبانم. بعضی تکه‌ها را پیدا نمی‌کنم و به‌جایشان چیز جدیدی می‌گذارم. برخی دیگر را هم نه پیدا می‌کنم و نه می‌توانم چیزی جایگزینشان کنم. به این کار عادت کرده‌ام. به این‌که جنازه‌ام را با هر زور و بلایی شده دوباره زنده کنم و آهسته آهسته مرتبش کنم. احتمالا دستیار خوبی برای دکتر فرانکنشتاین می‌شدم. جای خالی بعضی تکه‌ها عصبانیم می‌کند و ناجور وصله بودن باقی حرصم را در می‌آورد. چیزهایی را از دست داده‌ام که دوستشان داشتم و یا به کارم می‌آمدند و تا پیش از این انفجار ناخواسته، درست سر جای خود بودند. از خودم می‌پرسم که این لعنتی هرگز به مسیر قبلی بازخواهد گشت؟ از این تکه پاره‌ها چیزی در خواهد آمد؟ پاسخی ندارم و بیخیال پاسخ می‌شوم.

با خودم فکر می‌کنم ای کاش اشتباه کنم. ای کاش حق با کسانی باشد که معاد را مژده می‌دهند. ای کاش عدالتی  اخروی و پساحیاتی در کار باشد. من با کمال میل حاضرم تا ابد در آتش بسوزم، هیزم آتش دیگران باشم، چرک و خون بنوشم، لجن و کثافت ببلعم و پهلوهایم‌ را فولاد گداخته پاره کند اگر آن‌ها که بی‌شمار جنازه را زیر خاک خواباندند و روی خاک ایستاندند، بر گور آن‌ها رقصیدند و بر صورت این‌ها تف انداختند، جزای جان‌ها و زندگی‌های ستانده را بازپس دهند.

۱۳۹۸/۱۰/۲۵

۱۲۵. بی‌پایان، ابدی، تو

همه‌چیز و همه‌جای جهان در یک بحران عظیم فرو رفته است. همین‌جا درون این مرزهای سیاسی که ایران نام گرفته، انگار منجلاب غلیظ‌تر از همیشه است و انگار برای یک لحظه نفس کشیدن، گریزی از دست و پا زدن مداوم نداریم. وضعیت چنان در هم پیچیده که هر فعالیت روزمره، هر امر شخصی، بهانه‌ای می‌شود تا آدمی نزد خودش و وجدان خودش به نوعی احساس شرمندگی کند. از این‌که درس می‌خواند، کار می‌کند، می‌نویسد یا حتا از این‌که دوست می‌دارد؛ اما باید بنویسم، باید بنویسم تا خودم بدانم چه‌قدر تو را دوست می‌دارم.

برای گفتن این‌ها رو به روی تو یا نوشتن این‌ها در نامه‌ای برایت، زیاده بزدلم. دلیلی - و نه بهانه‌ای - دیگر برای شرمساری از خود و آن‌چه هستم. راستی، چرا برایت نامه‌ای ننویسم؟ همین نوشته‌ها را نامه‌ای بپندار؛ نامه‌ای که دوست داشته‌ام از دفترچه‌ام خارج شود. نامه‌ای برای تو که به اشتباه دیگرانی هم آن را خوانده‌اند.

از آشنایی‌ام با تو چندان نمی‌گذرد. از اولین بار که به معصومیت چهره‌ات خیره شدم و در منتهی‌الیه چهره‌ات، پشت تمام آن معصومیت، زنی را دیدم که نوری سرخ است در اعماق سیاهی و تاریکی. زیاده نیست که می‌شناسمت و با این وجود به پشتت بال‌هایی می‌بینم که می‌خواهند تا خورشید و فراتر از آن پروازت دهند‌. تو برای من از ترش مزه‌ترین قهوه‌ها هم دل‌پذیرتری و برای من هیچ نوشابه‌ای دوست ‌داشتنی‌تر از قهوه‌های ترش مزه نیست. دیدن تو - و صرف دیدنت حتی اگر رهگذری در خیابان باشی - از نوشیدن قهوه بی‌نیازم می‌کند.

تو مثل گرمای کرسی در سرمای سخت و استخوان‌سوز تخت سلمیانی. مثل تیرهای برق در صحرایی سراسر برف گرفته برای راه گم کرده‌ای غریبه و ناآشنا به مسیر. تمام قطعه‌های موسیقی که دوست دارم، از راخمانینوف و شوستاکوویچ و پاگانینی گرفته تا نیک کیو و تام ویتس، از فریادهای منسون تا لطافت آنتونی، همه و همه جایی در صدای تو پنهان شده‌اند. همه انگار پژواک صدای تو باشند در ازلیت و ابدیت زمان.

با همه این‌ها تو مرا می‌ترسانی. فکر کردن به تو مرا می‌ترساند. تو عمیق‌ترین وجه ترس ناکافی بودن را در من بیدار می‌کنی. واهمه آزار دهنده بودن و هراس ناخواستگی، تلف کنندگی. نگرانی از این‌که این متن به اندازه کافی خوب نباشد. اضطراب اشتباه و نابجایی. تو حتا گاهی در من بلاتکلیفی را بیدار می‌کنی.

اما به طرز اعجاب انگیزی شاید، این ناخوشی‌ها برای من ناخوشایند نیست و مرا نمی‌آزارد، در عین حال که ناخوشایند است و آزارنده. تو، شاید و قریب به یقین، زمینه‌ساز سهولت پذیرش تعارض‌های درونی و فهم هر دو روی سکه‌ای.

من علی‌رغم آن جنبه وجودم که می‌خواهد هر مسیری را تا انتها برود و حتی سنگ‌های سخت بن‌بست آخر مسیر را بشکافد و از آن گذر کند، رفیق بوسهل زوزنی‌ام و در همه کار ناتمام. در پایان‌بندی هم کمیت لنگی دارم و این را پیش‌تر به تو گفته‌ام. حالا هم گمان می‌برم این نوشته ناتمام است و برای پایان بردنش باید چیزی به آن اضافه کنم. اما بگذار این نوشته ناکافی و ناتمام باقی بماند. بگذار این پندار تو باشد که در لابه‌لای خطوط جا می‌گیرد و این متن را کامل می‌کند. بگذار همه چیز را این‌جا به پایان نرسانم و گذاری برای ادامه آن داشته باشم.

بگذار این نوشته جایی شبیه تو باشد؛ گرته‌ای ناقص از ابدیت تو.

۱۳۹۸/۸/۹

۱۲۴. مرنو


نامش اسد است. ماده است و بین ما هفتاد، هشتاد نر خوابگاه یکی است. لنگ ظهر و اواسط شب (که برای ما می‌شود یازده تا دوازده و نیم، یک) پشت پنجره‌ها رژه می‌رود، میو می‌کشد و گاهی از پنجره‌ی آشپزخانه می‌پرد داخل و گوشه‌ی راهرو کز می‌کند. خجالتی است و ترسو. آن‌قدر خجالتی که وقتی صدایش می‌زنی رویش را بر می‌گرداند و وقتی می‌فهمد نگاهش می‌کنی، صورتش را پشت دست‌ها پنهان می‌کند یا بر می‌گردد و کونش را هوا می‌کند؛ نه آن‌که بخواهد بی‌احترامی کند یا منظور بدی داشته باشد، نه. صرفا خجالت می‌کشد و این واکنش اسد به خجالت است. آن‌قدر می‌ترسد که یک شب دم سپیده، وقتی می‌خواستم یک تک‌پا تا مستراح بروم و بشاشم، پشت در اتاق نشسته بود و خیره به تاریکی به زندگی فکر می‌کرد، من هم از همه‌جا بی‌خبر در اتاق را باز کردم و اسد چنان از جا جهید و از زیر پای من جست زد و فرار کرد که شاش‌بند شدم. چیزی نمانده بود از ترس اسد قالب تهی کنم. عصرها وقتی کسی در اتاق نیست، پنجره اگر باز باشد، بدون آن‌که تنه‌اش به گلدان‌ها بخورد یا به چیزی آسیب بزند، وارد اتاق می‌شود و کف اتاق زل می‌زند به نقاشی‌های آویخته از دیوار، لباس‌های آویخته از تخت، کاغذ و کتاب‌های پخش زمین. کمی با خودش خلوت می‌کند. شاید به آرزوهای از دست رفته‌اش فکر می‌کند. به این‌که ای کاش در مدرسه علوم و فنون جادوگری گربه‌ها پذیرفته می‌شد و یاد می‌گرفت خودش را شبیه آدم‌ها کند تا لازم نباشد از این و آن پیشته و چخه و حرام‌زاده و بی‌وفا بشنود، لگد بخورد، استرس بریده شدن دم داشته باشد و برای لقمه‌ای غذا پشت پنجره‌ی یک مشت گشنه‌تر از خودش میومیو کند. یا شاید به یاری فکر می‌کند که رفت و نفهمید اسد چه افسونگر پر رمز و رازی است. به شبی که میومیوهای سرخوشانه‌ش خواب را از اهل خوابگاه گرفته بوده و به این‌که آن گربه نره‌ی بی‌شرف حالا با چه کسی لاس می‌زند. از همین فکر و خیال‌هاست حتما که انقدر لاغر شده و میلش هم به غذا نمی‌کشد. کلید که می‌اندازم و در را که باز می‌کنم، میوی زیر و نازکی می‌کشد، می‌پرد روی صندلی، بعد روی طاقچه و بعد از اتاق می‌زند بیرون. امروز هرچه‌قدر تعارفش کردم قبول نکرد بیاید داخل و گپی بزنیم. من هم از جا بلند نشدم راستش را بخواهید. راستش ترسیدم اسد دوباره بترسد و پا به فرار بگذارد. نمی‌خواستم آرامش نیم‌بندش را به‌هم بزنم اما حالا که فکر می‌کنم شاید با خودش گمان کرده تعارف‌هایش از این شابدالعظیمی‌هاست، وگرنه مرتیکه بلند می‌شد و احترامی می‌گذاشت. شاید فردا کمی شیر برایش خریدم. چای که دوست ندارد علی‌الظاهر.

۱۳۹۸/۷/۲۷

۱۲۳. این در رو که باز کنی، پشت اون یکی در نه، پشتی‌ش

داشتم فکر می‌کردم دلم می‌خواد چه جوری بمیرم؟ نهایتا به این نتیجه رسیدم می‌خوام بقیه عذاب بکشن.

الان هم که داشتم این رو می‌نوشتم فکر کردم دیدم می‌خوام از مسئولیت‌هام در برم. مثلا وقتی دارم تخمه می‌خورم، خسته که می‌شم می‌گم این رو بذارید کنار، وظیفه‌ام شد. یا بدم نمی‌آد اگه چیزی رو خراب کردم گم و گورش کنم. یه تیکه شیکستنی تو محل کار مثلا، یا یه تیکه کاغذ که گرفتم از روش چیزی رو بخونم. مردن هم همون. دلم نمی‌خواد مسئولیت مرگم رو خودم گردن بگیرم. دوست دارم ماشین بهم بزنه‌. دلم می‌خواد یه لبه‌ی خیلی بلند وایسم دوستم از پشت بگه پخ، بترسم واقعا، یه قدم بپرم جلو و برم ته دره؛ سقوط آزاد. یا یه لبه‌ی بلندی راه برم پام سر بخوره بیافتم اول پس سرم لب جدول بشکافه بعد از یه ارتفاعی بیافتم؛ اما مشخص باشه لیز خوردم خودم رو ننداختم، یه کم اون طرف‌تر پوست موز پیدا کنن رو زمین. آره خلاصه؛ دلم می‌خواد مسئولیت مرگم رو کس دیگه‌ای به عهده بگیره. این حتا تو مورد لیز خوردن هم صادقه؛ بالاخره یکی اون پوست موز رو انداخته اون‌جا.

کلا مظلوم‌نمام. تقصیری هم ندارم. مظلوم‌نمایی دیدم، مظلوم‌نمایی در می‌آرم. چون می‌گن خون بر شمشیر پیروز است و اونی که خونش به شمشیر بود و پیروز شد، مظلوم بود. منم می‌خوام خونم پیروز بشه. نمی‌خوام مقتولی باشم که قاتل خودشه. می‌خوام وقتی مردم بگن آخی، دیدی مرد؟ واقعا حیف نیست من بمیرم؟ می‌خوام خودمم دلم بسوزه.

داشتم به این‌که چه جوری دوست دارم بمیرم فکر می‌کردم. از دیشب. امشب نشستم پشت پنجره اما نرفتم اون سمت میله‌ها راحت لم بدم پاهام رو آویزون کنم. ترسیدم دلم بخواد بپرم. نمی‌شد هم گفت سر خورده، حتی اگه پام سر می‌خورد.

۱۳۹۸/۷/۱۵

۱۲۲. واو معدوله

پرسیدم «و؟» چون خیلی‌چیزها برایم تکراری، بدیهی و حوصله سرآور به نظر می‌رسید. مثل وقتی که کسی مدت‌ها حرف می‌زند و آخر سر، سکوت که می‌کند، توی چشم‌هایت که نگاه می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد، دست می‌برد سمت پاکت سیگارش، به نظرت می‌‌رسد تمام این‌ها که گفت مزخرفی بیش نبود و طرف هیچ‌چیز نگفته؛ این همه فک جنبانده که آخر هیچ، با خودت می‌گویی همه‌اش برای همین بود؟ صدایت را صاف می‌کنی و خیلی ساده می‌پرسی «و؟» به امید آن‌که طرف کار نیمه‌تمامش را به سرانجامی برساند اما از این خبرها نیست. چه می‌بینی؟ سری که بالا آمده، با تعجب یا بی‌تفاوتی نگاهت می‌کند و می‌گوید «همین دیگر، هیچ» (که خب تو هم احتمالا با خودت فکر می‌کنی هیچ و درد، هیچ و زهرمار، مرض، کوفت).

شرایط دیگری هم وجود دارد که این «و؟» پرسیده می‌شود و آن هم وقتی است که از شنیدن سیر نمی‌شوی. موضوع صحبت هر چه باشد اهمیتی ندارد و تو صرفا می‌خواهی بیش‌تر بشنوی، بیش‌تر بدانی، از زیر و بم ماجرا خبردار شوی؛ همان‌قدر هم از زیر و بم صدای گوینده. وقت‌هایی که به خود می‌بالی و کیف می‌کنی بدون پرداخت یک پول سیاه، مخاطب تنهای غریب مانده‌ترین ساز دوران باشی - متحیر از آن‌که چنین صدایی پشت حنجره‌ای به آن کوچکی چه طور پنهان شده؟ این وقت‌ها چشم‌هایت از حدقه بیرون می‌زند، کمرت را صاف می‌کنی، کمی به جلو خم می‌شوی، نمایشگر موبایلت را به سمت سطح چوبی میز می‌چرخانی، صفحه ساعت را زیر دست دیگرت پنهان می‌کنی، با انگشت سبابه به دیگران اشاره می‌کنی ساکت و منتظر باشند، بزرگ‌ترین علامت سوال را پیدا می‌کنی، تمام ریه‌ات را از هوا پر می‌کنی و با کنجکاوی می‌پرسی «و؟».

۱۲۱. دو تا هم بخوره تو گوشم آدم نمی‌شم

‏اول از روزمره بدت می‌آد، بعد افسرده می‌شی و تو روزمرگی اختلال ایجاد می‌شه، بعد دچار روزمرگی تازه‌ای می‌شی که حتی از اون چیزی که ازش بدت می‌اومد بدتره؛ دیگه هیچ کاری نمی‌کنی، زندگیت رو می‌ندازی عقب، می‌ری ته چاه و همون‌جا چمباتمه می‌زنی. روزمرِّگی و روزْمرگی. حالا از روزمرگی، خودت و همه‌چی بدت می‌آد.‏

خسته می‌شی، از این وضع، از این سکون، از این روزمرگی کثافت که دست بردار نیست، همیشه راهی برای دست انداختن به یقه‌ت پیدا می‌کنه و هربار آزاردهنده‌تر از قبله. می‌خوای تکون بخوری. نمی‌تونی. این ته چاه بدنت خشکیده، زانوهات صاف نمی‌شه، کمرت خم می‌مونه. جا نیست بلند شی.‏

با هزار بدبختی، انگشت‌های دردناکت رو بند می‌کنی به درزهای ته چاه. خودت رو می‌کشی بالا، اما تنت جون نداره، باز می‌افتی. جمع و جور می‌شی و دوباره، یه کم می‌ری بالا و باز می‌افتی. هر بار یه کم بیش‌تر می‌ری بالاتر.

‏یه بار اون وسط نگاه می‌کنی به بالا، به دهنه‌ی چاه. هیچی معلوم نیست. یا شبه، یا چاه خیلی بلنده، یا در چاه بسته‌س. اول دل می‌بندی که شبه. یه مدت می‌گذره می‌بینی نه، روشن بشو نیست. می‌گی حتما خیلی بلنده. بی‌خیال، زور نزنم، نمی‌رسم.

‏یه‌جایی از این مرحله هم رد می‌شی. می‌گی نکنه در بسته‌س بابا؟ اصلا خیلی هم بلند، انقد می‌رم بالا که برسم به در. امیدواری که بتونی در چاه رو بزنی کنار و بیای بیرون. 
این لوپ تا ابد تکرار می‌شه انگار، یا به نظر می‌رسه که تکرار می‌شه.

‏من هنوز نرسیدم به دهنه‌ی چاه. می‌تونم بهش فکر کنم اما. می‌تونم به این فکر کنم که روی در، سنگ گذاشته باشن؛ به این‌که در رو با میخ تثبیت کرده باشن. به اینکه وقتی با مشت کوبیدم به در، تکون نخوره، باز نشه. این‌که فریاد بزنم و کسی نشنوه که بیاد در رو از بیرون باز کنه. می‌تونم بترسم.‏ امیدوارم این طوری نشه. اگه شد چی؟ نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم. دیگه نمی‌فهمم چرا باید کاری کرد اون موقع.

حالا اما از این وضع متنفرم. می‌خوام یه تغییری کنم. می‌خوام یه زوری بزنم. راه بیافتم. پام رو از توی گل بکشم بیرون. می‌خوام برم برسم به آب تمیز. جمع و جور کردن اما خیلی برام سخته. هر بار راه می‌افتم چند قدم اون‌طرف‌تر دوباره یه باتلاقی هست؛ دوباره یه کوفتی هست که زمین‌گیرت کنه. انقدر که یه جا بیافتی و فقط یه حفره باشی، زل زده به آسمونی که هیچی توش نیست.

«اه، جمع کن خودتو. اه، بس کن. اه، چه.قدر تو بی عرضه‌ای بچه. اه، مرتیکه تن لش. اه، این مسخره‌بازیا دیگه چیه؟ اه، اه، اه، اه. خاک بر سرت کنن دو کلمه نمی‌تونی حرف بزنی عین آدم. از پس یه کار درست بر نمی‌آی حتی. دیدی همه رفتن تو عقب موندی؟ دیدی نمی‌تونی؟ دیدی؟» و هزارتا فریاد دیگه. همه‌ توی سرت. همه با صدای خود خودت.


این صرفا یه بخشه از اون چیزی که من هرروز درگیرشم؛ مدت‌هاست، سال‌ها. یه وقت‌هایی احساس می‌کنم دارم می‌پوسم، دارم می‌گندم، بوی تعفن می‌دم. صرقا حالا می‌تونم انقد واضح‌تر و انقد عمومی‌تر درباره‌ش بنویسم. حالا که کلی تلاش کردم از گفتنشون نترسم، خجالت نکشم، اون صدای سرزنش‌گری که بهم می‌گه نوشتن این‌ها جندگی توجهه، غر و ناله‌ی الکیه، حوصله‌ی بقیه رو سر می‌بره، کسی دوست نداره این چیزا رو بخونه، فکر کردی که چی داری اینا رو می‌نویسی رو نادیده بگیرم و بذارم دوتا چک بخوابونه تو گوشم. چون واقعا سخته.

حوصله‌ام نمی‌کشه بیش‌تر توضیح بدم، همین.