۱۳۹۸/۳/۱۴

۱۱۳. شاید مرتضی کلانتریان هم می‌خواسته قبل از مرگ، هوس پرواز را از سر بیاندازد

سال‌هاست به خودکشی فکر نکرده‌ام. بعد از بحران بلوغ و بعد از آن دوره‌ی سیاه و تیره‌ی اوج افسردگی، بعد از بارها و بارها بیگانه را خواندن و بازخواندن مواجهه‌ی مورسو با جهان، بعد از پیرمرد و دریا و تداوم زندگی پیرمرد، بعد از آشنا شدن با سیزیف و رنج هرروزه‌اش، بعد از دست و پا زدن در منجلاب آن چاه نمور و بیرون کشیدن خودم، چفت کردن دست‌ها به گوشه‌ای، خودکشی برایم از موضوعیت افتاد. از اساس به گمانم امری عبث و بیهوده رسید‌. حالا مدت‌هاست فکر می‌کنم زندگی با تمام فراز و نشیب‌هایش، علی‌رغم ناخواسته بودنش و ناکامی‌های تحمیلی، ارزش یک دور تمام را دارد. هرچند عمو هِم سر آخر ترجیح داد مغزش با شلیک شاتگان به دست خودش، کتلت شود.

از پشت‌بام خانه‌مان متنفرم اما؛ لااقل گاهی. نرده‌های سوی خیابانش و پیاده‌راهی که ده-دوازده متر با پیشانی‌ام فاصله دارد، همیشه فریاد می‌زنند: «بپر!». سقوط آزاد تجربه هوس‌انگیزی است که همین ده دوازده متر همیشه وسوسه‌ش را به سرم انداخته است. قرمز تیره‌ی سنگفرش خیابان مثل آغوش معشوقه‌ای، آغوشی گرم و وطن‌گونه، در هر ساعتی از شبانه‌روز که روی پشت‌بام ایستاده باشم مرا به خود فرا می‌خواند. فرقی هم نمی‌کند چرا روی پشت‌بام ایستاده‌ام؛ گیراندن نخی سیگار، آویختن رخت شسته بر بند، راه انداختن کولر، تعویض خاک گلدان‌ها، شستن فرش یا صرفا تنفس چند دم از هوای سرب‌اندود اما آزاد و نگرفته‌ی تهران. سمت نرده‌های سوی خیابان که می‌روم، هوای پریدن به سرم می‌زند.

سقوط، یا شاید از جنبه‌ای دیگرْ پرواز، احساس دست اولی است که با تعلیق درآمیخته و انگار از آن تعلیق که تا دو سال پیش تمام من را فراگرفته بود، هنوز چیزی باقی مانده. چیزی کوچک و کم‌رنگ که دست بردار نیست و مثل گرمای باقی مانده در آب جوشیده، مثل سوزانندگی بدنه‌ی فلزی بخاری تازه خاموش شده زنده است و می‌سوزاند و اصرار اگر کنی جراحتی و تاولی به‌جای می‌گذارد. انگار تیغ‌های فراوانی تا نیمه در شریان رفته و همان‌جا باقی مانده.

۱۳۹۸/۳/۷

۱۱۲. بازی از نو

خیلی وقت است از ننوشتن خسته‌ام و هر بار تصمیم می‌گیرم، همه‌چیز از یادم می‌رود و از همه‌چیز منظورم فقط ایده‌‌ها نیست؛ علائم سجاوندی هم گاه‌گاهی فراموشم می‌شوند. این چند ماهی که گذشت، این پانزده ماه اخیر، وقایع زیادی را پشت سر گذاشتم. باید درباره تمامشان چیزهایی می‌نوشتم؛ دوست داشتم که بنویسم لااقل اما حتی با دفترچه و یادداشت‌های شخصی هم سر ناسازگاری و جدایی گذاشته بودم و همین عصبانیم می‌کرد. این یک هفته با خودم تصمیم گرفتم باز بنویسم. مطابق گذشته از زندگی روزمره، از ایده‌ها، از سرد و گرم روزگار. نوشتن برای من هم درد است، هم درمان است، هم چراغ است در شب تاریک، هم مفتاح دروازه‌ی بسته است، هم‌کیف است و هم آرامش.

راستش را بخواهید حتی تصمیم داشتم جای دیگری بنویسم، گم‌نام‌تر. دلیلش را درست نمی‌دانم. برای من در گم‌نامی و غریبگی همواره نوعی رهایی، آرامش و سبک‌بالی حضور داشته. خوب هم. می‌دانم که‌ روزمرگی‌ها و ایده‌های یک جوان یک‌لا قبای بیست و دو ساله، تمرین نوشتن و سیاهه‌های ناشیانه‌اش که پس از این همه ننوشتن و این همه بطالت، جذابیتی شاید نداشته باشد. من اما برای خودم می‌نویسم گاهی این‌جا منتشرش می‌کنم؛ منظم‌تر و بیش‌تر از قبل. چاره‌ی غریبگی را هم در این یافته‌ام که بعد از این، لینک هر یادداشتی را توییت نکنم؛ یکی از هر چندتا هم شاید زیادی باشد. کسی اگر بخواهد بخواند، لینک وبلاگ در دسترسش هست.

پست کردن همین تکه یادداشت هم شاید ضرورتی نداشته باشد. بیش‌تر قرارداد و تعهدی با خود است. بهانه‌ای برای این‌که با خودم قول و قراری گذاشته باشم و در رودربایستی خود بمانم.

۱۳۹۸/۲/۱۷

۱۱۱. روزه

ماه را ‌دیده‌اند، اندکی دیگر اهلش باید سفره‌ی سحری بچینند و گوش به اذان صبح باشند که بپرهیزند. بخسبند و برخیزند و پرهیخته - نپرهیخته به تکاپوی افطار بیافتند. آن یکی از خوراک و آن دیگری از خواب.

این میانه هم یکی، پرهیزکاری، لقمه‌ای پنیر و شیر به شکم بسته هنگام سحر، روزه‌ی پرهیز می‌گیرد. از پرهیختن، می‌پرهیزد. به انگشت دیوانگی نشانش می‌دهند و او خود می‌داند؛ دیوانه نپرهیزد.

۱۳۹۸/۱/۱۳

۱۱۰. قبل خروس‌خوان

حوالی طلوع، خواب آهسته و آرام و خسته، زیر پلک‌هایم می‌خزد. این سو و آن‌سوی شهر صدای غرش گوش‌خراش نفس‌های رنجور احشام آهنین بر می‌خیزد و چرت این واحه را پاره می‌کند. روشنای خورشید مهیای اضطراب می‌شود و بی‌حوصله رخت کار می‌پوشد. ساعتی دیگر باید برخیزم. از خواب سر صبح و لنگ ظهر بیزارم. خواب چون معشوقه‌ای دیوانه در گریز است و تمنا.

به خواب می‌‌روم. بیهودگی صبح شهری را پشت سرم دفن می‌کنم. بیهودگی خیرگی به گرد گچ در آسمان را. روشنای روز و سنگینی خوابْ خشت و سیمان بنایی چون کسالت بر هم می‌چیند، استوار بر سر و سینه‌ام.

بر می‌خیزم. کاروان مشوش است. کاروان در هول و ولاست. هم‌ره کاروان، پابه‌پای کاروان، از کاروان عقب می‌مانم. کاروان از من عقب می‌ماند. یک تنه به دریای تشویش می‌زنم. بی کلک و تخته‌پاره، بی‌پارو، موج می‌خورم تا ساحل غروب، تا نارنجی، بنفش، مشکی. تا خاموشی، شمع، آتش، آرامش.

۱۳۹۸/۱/۱۲

۱۰۹. گوشت لخم

از صبح باران می‌بارد. از دیروز باران می‌بارد. از یک هفته پیش باران می‌بارد. از پارسال باران می‌بارد. من مشکلی ندارم. باران سرخوشم می‌کند. یکی از معدود فرازهایی که می‌توانم با سهراب سپهری هم‌دل باشم همان فرازی است که درباره باران می‌گوید و علی الاتفاق همان یک جا بند را به آب داده و از خوابیدن زیر باران با زن نوشته و اجازه نداده قدیس بزرگی از او بسازند.* باران حاصل‌خیزی و برکت است اما مملکت را آب برداشته. گلستان اول از همه، شیراز بعدتر و حالا لرستان که رفته رفته دارد به آتلانتیس بدل می‌شود. از دست من و امثال من هم هیچ کاری بر نمی‌آید. مثل گذشته حرص می‌خورم اما نه به شدت گذشته. 

باران حیات است اما چیزی نمانده که تعطیلات از پا درم بیاورند، شاید تا همین حالا هم از پا درآمده باشم. کسالت مثل پیچکی خاکستری رنگ اول سخت به دور مچ پاهایم پیچید و حالا آهسته آهسته بالا آمده و شانه‌ها، گردن و چشمانم را می‌پوشاند. از دهانم، از سوراخ بینی و گوش‌هایم وارد می‌شود و دور همه‌چیز می‌پیچد. دست و دلم به تناول هیچ گهی نمی‌رود. بیست روز تمام است که لشم را لنگ ظهر از تخت می‌کشم بیرون و دو لقمه صبحانه با مامان می‌خورم. کنار دستش می‌نشینم به تماشای فضیلت خانم و ماجراهای مسخره‌ی سریال‌های ترکیه‌ای. باقی روز هم شیرجه زده‌ام در تلفن همراه. مزخرفات و لاطائلات. 

کسالت پیچیده دور دست‌هایم، خودش را گره زده. دست‌هایم از کار افتاده‌اند. مامان زیر گوشم می‌خواند که پاشو با برادرت بزن بیرون از خانه، هوایی عوض کن. من حوصله همراهی برادرم را ندارم، چند ساعتی می‌خواهم دور از سرتقی‌ها و بداحوالی‌های بلوغ باشم. تهران را فراموش کرده‌ام؛ تهران مرا فراموش کرده. تهران را دیگر نمی‌شناسم؛ تهران هم دیگر مرا نمی‌شناسد. باران شلاق می‌زند. زیر این باران سگ هم پرسه نمی‌زند، من تنها چرا؛ تنهاییم را از من سلب کرده‌اند اما. همراهانم را از من سلب کرده‌اند اما.

جرجر باران چه پشت خانه هاجر باشد و عروسی برپا چه کف این خیابان‌های لعنتی لزج، صدای آرامش است. سر و صدا تمامی ندارد. تلویزیون عربده می‌کشد؛ هتفیلد برای برادرم حنجره می‌درد. بابا مثل همیشه فرار کرده است به جایی؛ به حمام یا به مغازه. بابا همیشه خلوت و تنهایی خواسته‌اش را جور می‌کند. شورش را در آورده. انگار نه انگار که زنی، بچه‌ای. پیش‌ترها نبودنش حرصم را در می‌آورد. حالا فقط از همین‌که هروقت بخواهد سراغ تنهایی‌اش می‌رود و همیشه این امکان برایش فراهم است عصبانی می‌شوم. آدم از دست والدینش عصبانی می‌شود؟ از عصبانیتم، شرمگین و عصبانی می‌شوم. آدم برای خودش یک ذره حق باید قائل باشد، نباید؟ از محق ندانستن خودم آشفته و عصبی می‌شوم. مثل خاکستر بی‌بخار حتا در گرما.

از انبوه نخوانده‌ها دست می‌اندازم و کتابی پیش‌تر خوانده را می‌کشم بیرون. فلسفه ملال. به وقت اولین خواندن آن‌قدر ملول بودم و آن‌قدر پرت از همه‌چیز که فقط به یاد دارم ملال را توضیح می‌داد. ورق می‌زنم. چندجایی خط کشیده‌ام، یکی دو جایی نوشته‌ام. «انسان‌ها به معنا معتادند»، «هر احمق پیرو مدی دیر یا زود نومید می‌شود. مد ذاتا غیرفردی است و نمی‌تواند معنایی فردی را که در جست و جویش هستیم به ما ببخشد»، «هیچ معنای شخصی وجود ندارد و همه معناهای دیگر به تدریج رنگ می‌‌بازند. به جز انتظار یا امید معنایی جدید چه می‌توان کرد؟ درک واقعی هستی انسان باید بر غیبت بنیادین معنا استوار باشد» «می‌خواهیم سرگرم باشیم چون سرگرمی ما را از تهی بودن ملال رها می‌کند». دست به گوشی می‌شوم. گمانم حرف‌های حسابی‌ست که بد نیست به نظر دیگران هم برسد. نمایش. همه را استوری می‌کنم.

فکر می‌کنم این استوری‌ها مصرف کردن فلسفه نیست؟ مصرف کردن اندیشه؟ عصبی می‌شوم. نکند دارم فخر می‌فروشم؟ عصبی می‌شوم. صدایی پس سرم نجوا می‌کند:«خب که چی؟ می‌خوای بگی ملولی؟ می‌خوای بگی ملال رو می‌فهمی؟ می‌خوای بگی بلدی کتاب بخونی؟ جون بابا» سرخورده و عصبی می‌شوم. تلفنم زنگ می‌خورد. دو بار هم‌نشین طرف بوده‌ام و گپی زده‌ایم. شاید در آینده اندکی بیش‌تر. جواب که می‌دهم با کنایه‌ای به حق درباره بستر تصویر بودن اینستاگرام می‌گوید و سریع می‌رود سراغ اصل مطلب: این کتاب‌ها، این فلسفه، نه همه‌اش، بخشی می‌تواند علف هرزی باشد که نمی‌دانی و کودش می‌دهی و باغچه‌ات را نابود می‌کند. قطع می‌کنم. دلنگ و دولونگ دایرکت بلند می‌شود. این یکی، آشنای دیگری است. یک بیست و چهار ساعت مهمان ناخوانده‌ی سفری بود همراه ما. take it easy man. حتا زحمت نمی‌دهم پاسخش بدهم. سخت دیده‌ای اصلا چاقال؟ 

کسالت از پس کله‌ام رشته رشته پخش می‌شود. مثل تار عنکبوت تمام مغزم را می‌پوشاند. بعد نوبت چشم‌هاست، بعد گوش‌ها، بعد دهان، بعد بینی، بعد حنجره. کسالت، مثل یک پیله دورم پیچیده اما نه من پروانه می‌شوم، نه کسالت ابریشم. باطلم، لغوم، علافم. آرزو می‌کنم تعطیلات زودتر تمام شود. تعطیلم کرده. راسل چه طور ستایش‌گر بطالت بوده؟ سیگارها از توی کشو صدایم می‌زنند. می‌خواهندم، من هم می‌خواهمشان. هوس‌آلود اما نه شهوتناک. وقت وقتش بیرون نزدم، بهانه‌ی بی‌وقت ندارم. منتظر می‌نشینم تا بخوابند و سراغ پشت بام بروم. 

-------

* این که می‌گویم نوشته‌ها افسار خود را به دست می‌گیرند و این مساله گه‌گاه حرصم را در می‌آورد همین است، اصلا قرار نبود به سهراب سپهری برسم، چه رسد به این‌که حالا دارم فکر می‌کنم چند سالی است در فضای رسمی اصلا صحبت زیادی از فرهنگ و شعر و داستان به گوشم نخورده است جز مضحکه‌بازار اخیر شبکه چهار و ملیجک‌بازی با حافظ و سعدی و که و که و می‌توانم مسیر کل یادداشت را تغییر بدهم، بیاندازم روی این ریل. باز حواس سوزن‌بان جمع بود.

۱۳۹۷/۱۲/۲۵

۱۰۸. بیست و دو؛ تلاش دوم

میانه‌های عصر، بوستان کوچکی پیدا کرده‌ام، بی‌بهانه، نشسته‌ام و صدای میشل گورویچ - همان چایناوومن سابق خودمان - در گوشم طنین‌انداز است. پشت یک میز شطرنج که خانه‌های سیاه و سفیدش از یک‌دیگر قابل تمیز نیستند؛ مثل صفحه زندگی، مثل حال و روز این عصر، این کشور، این جهان، مثل زندگانی بسیار از ما که دیگر هیچ‌اش از هیچ قابل تمیز نیست - حتا بدیهیات آن.

حس و حالم شبیه هرگز است. شبیه همین اواخر که همه‌چیز به یک خالی، به علی‌السویگی، به لختی آغشته است. در این چند سال چیزهایی داشته‌ام و چیزهایی نه. چیزک‌هایی آموخته‌ام و از یاد برده‌ام. دستانم گاهی پر بوده و گاهی همه‌چیز چون آب، چون شن‌‌دانه‌هایی در دست باد، رفته‌اند و من به تماشا نشسته‌ام. از میان انگشتانم، از میان ناخن‌هایم، از کف‌ام. کفایت می‌کرده؟ مگر هرگز چیزی کفایت کرده است؟ هرگز، هیچ چیز، کافی نبوده و این‌ها همه هم مثل همه آن‌های دیگر. 

بیگانگی پیش از این اگر آزارنده بود و رنجیده خاطرم می‌کرد، حالا دیگر اندکی جذاب بودنش هم بعید نیست. زندگی نه به مثابه امر معناباخته - که از پایه واجد معنایی نبوده که حالا بخواهد ببرد یا ببازد - بل به مثابه امر غریبه، امر آشنایی‌زدوده، چندان هم آزارنده به نظر نمی‌رسد. کشف هرچیز برای اولین بار، تجربه‌اش کردن، فهمیدن و یاد گرفتنش، احساس کردنش کیف هم می‌دهد.

خنده‌ای هنوز باقی است و سگرمه‌ای نقش می‌بندد هنوز. زندگی‌ست که می‌گذرد و ایستایی در مرامش نیست و من‌ام که خود را به جریان می‌سپارم گاه‌گاهی و هم‌راهش می‌شوم و گاه‌گاهی نه. سختی دیگر مترادف مطلق رنجوری و آزاردیدگی نیست، مطرود نیست.

۱۰۷. بیست و دو؛ تلاش اول

این پاره‌هایی است از یادداشتی در اولین ساعات بیست و دو سالگی.

احساس خاص؟ هیچ چیز. چند لحظه‌ای «تنهایی» به معنای خواستنی آن اگر پیش‌تر با شب‌بیداری فراهم بود، این روزها نه در خوابگاه پیدا می‌شود که هر کجای خوابگاه هر لحظه سرخری سر خواهد رسید و رشته افکارت را می‌برد و امنیت‌ات را سلب می‌کند تا فکرت رها نشود و نه در خانه... خانه؟ کدام خانه؟ خانه‌ای نیست، من خانه‌ای ندارم. این ساختمان خانه پدری است و هرگز امکان آسایش را فراهم نکرده. روزهای کودکی‌اش به اضطراب مزین بود، به صدای فریاد زن‌عمو بر سر دخترهایش، به تصور کتک‌های مفصلی که دخترها نوش جان می‌کردند: یک وعده با دست، یک وعده با تسبیح، یک وعده با مگس‌کش، یک وعده با چیزی دیگر؛ روزگاری که مزین بود به کابوس هر هفته و هر شب و هر چشم به هم زدنِ گلاویز شدن خون‌آلود پدر و برادرش؛ مزین بود به گریه‌های مجهول العلل مادر. امروزش؟ به غرغرهای خسته‌ی مادر، به عصبانیت‌های خسته‌ی پدر و لجاجت‌های بلوغ برادر و منی که قلق‌ها دستم آمده کمابیش و سر می‌کنم با همه این چیزها که دیگر جان‌فرسا و طاقت طاق‌کن نیستند. امروزش می‌گذرد با فراغتی و گوشه‌ای که نصیب نمی‌شود برای نوشتن تصویرها، گفتن شکل‌ها و سری در جیب مراقبت فرو بردن به هر سودایی.

احساس خاص؟ روزی نه دقیقا مثل این، در زمانی نه دقیقا مثل این، وقتی زمین جایی شبیه همین‌جایی که حالا هست قرار داشته، کسی از رحم مادر خارج شده، درد را تا سر حد مرگ به مادر تحمیل کرده و خود در اولین مواجهه، اولین بار، اضطراب را چشیده؛ اضطرابی که طعم آن همیشه زیر دندانش تازگی داشته و هیچ‌وقت کم‌رنگ نشده. آدمی‌زاد باید درباره چنین چیزی احساس ویژه‌ای داشته باشد؟

....

بیست و دو سالگی سال غم و غصه‌ای سنگین است. سال پایان و وداع؛ سال آخرین گپ زدن‌ها، آخرین سیگارها، آخرین قهوه‌ها، آخرین هیاهوی سالن‌های دانشگاه، آخرین بحث‌ها، آخرین پیاده‌روی‌ها، آخرین کوه‌نوردی‌ها، آخرین رود پرآب، آخرین کلاس‌ها، آخرین سلام‌ها، آخرین وداع‌ها.

سال آخرین بار دیدن چشم‌های «میم»، آخرین بار شنیدن صدای خنده‌اش، آخرین بار کنارش نشستن، آخرین بار گردن کج کردن‌هایش، آخرین بار سردرگمی‌هایش، آخرین بار حضورش.

سال تمام شدن است، سال تنهایی و دوری و غربت در شهرهای آشنا، آن‌جا که در مویرگ‌هایش هم جریان داشته‌ای و غریب‌ترین کوچه‌هایش را می‌شناسی، عجیب‌ترین آجرهایش را و نامنتظره‌ترین مسیرهایش را. غریب خواهی بود در این شهر مثل پرستویی که در بهاری به گرمای تابستان بی‌هیچ پرنده‌ای پرواز می‌کند به سوی مقصدی.

بیست و دو سالگی سال تاسیان من است.

۱۳۹۷/۱۱/۸

۱۰۶. این متن به هیچ چیز نمی‌پردازد - تقریبا

دستم را به نیت چسناله روی صفحه کلید گذاشتم. تعارف نداریم؛ هم من ید طولایی در ناله شب‌گیر دارم و هم شما از خواندن سویه‌های منفی بدتان نمی‌اید - یحتمل حظی هم می‌برید و کیفی هم می‌کنید حتا  از روی شباهت، از روی هم‌ذات (هم‌زاد؟) پنداری، از روی خنکای دل یا از روی هر وجه دیگری. صعب و تنگ سخت روزگار هم بسیار است. این متن می‌توانست به ده سیاهی و ده چاه و ده بند و ده دیوار ریخته و ده شکاف بر گنبد و ده قریه طوفان‌زده و ده شتر از تشنگی تلف شده بپردازد. این متن می‌توانست به دل‌تنگی بپردازد، به عقب‌ماندن، به نرسیدن، به جهالت، به کاهلی، به سردرگمی، به گم‌گشتگی، به بطالت، به جهنم بی‌معنایی و معناباختگی یا قلنبه سلنبه‌های دیگر. این متن می‌توانست (و راستش را بخواهید چندان بدش هم نمی‌آمد و کماکان نمی‌آید) داستان سگی را تعریف کند که به دنبال دم خویش می‌دود و هرگز در شکار خویش توفیق ندارد، داستان موجی را که به بلندای ثریا بر سر کسی فرود می‌آید و نزدیکی ساحل - آن‌جا که هنوز زانوی آدمی تر نشده - غرقه‌اش می‌سازد. این متن می‌توانست توصیف جهان آدمی باشد که تار و پود خیال را چنان در هم تنیده که دست آخر حقیقت را پوشانده.


   این بار اما از کسی می‌گوید که دست‌هایش را شست، لبه تخت نشست، سیگاری گیراند، آتشی افروخت، مه اندوخت، تماشا کرد اما هیچ ندید. جایی در افکارش مشغول اعداد منفی بود؛ مشغول این مفهوم که چه کسی برای اولین بار از هیچ، چیزی کاسته است؟ این که کدام مریض نابغه‌ای اول بار فهمیده است که مکعبی به ضلع واحد، هرچند بیش‌تر از یک متر مکعب گنجایش ندارد اما می‌تواند بیش از یک متر مکعب خالی باشد؟محزون از این‌که اولْ کاشف نکته نیست، شادان از آن که در دانستن این امکان یکه نیست. شانه و روغن به دست گرفت و افتاد به جان سر و صورت مرد درون آینه تا از آشفتگی به آراستگی بیاوردش.

این بار این متن از کسی می‌گوید که بند کفش‌هایش را سفت گره زد، ساعت‌ها در کوچه‌ها گشت زد و گشت زد و گشت زد اما نه برای گم شدن، که برای حظ بردن از بوی خاک، از تشعشع آفتاب روی گونه‌‌هایش و برای هم‌نشین شدن با درختی و جوی آبی. به مسکنش که برگشت، دو-سه گلدان هم در دست داشت تا حواسش به چیزی باشد، تا چند هم‌اتاق جدید داشته باشد برای گپ زدن، تا اتاق نشاطی بگیرد، روحی داشته باشد، از کسالت و رخوت منزجر کننده‌اش کاسته شود.

داستان ناتمام مردی را روایت می‌کند که در میان شعله زبانه‌کش اطرافش، خاکستری رنگ از فروریختن هر سنگ و آجر و تیرآهن شهر، نه به دنبال آبی بود که آتش را خفه سازد؛ نه ستونی می‌جست تا ریزش را مانع شود. از نالیدن به ستوه آمده بود، از ایستادن آماسیده بود، از بهانه‌های خودش هم سر در نمی‌آورد. کسی که «می‌ساخت، تخریب می‌کرد، باز می‌ساخت» و هر بار کمی «بهتر شکست می‌خورد».

۱۳۹۷/۱۰/۲۱

۱۰۵. شاید شد

پیش‌بینی همیشه اغراق‌آمیز است. از بدی‌ها تصویری تیره‌تر از واقع می‌سازد و به خوشی‌ها جلوه‌ای رنگین‌تر می‌بخشد؛ همان بلایی که با تدوین و اصلاح رنگ در سینما سر تصویر می‌آورند - آن ابزارها عینیت خارجیِ رویاپردازی‌های ذهنی و تصویرسازی‌های درونی آدمی‌اند. همین است که در تصور، آن‌چه در پیش است جهنم است و این خوب است. آدمی را برای هر کثافتی آماده می‌کند و گذر از بحران را ممکن می‌سازد. هرچه نباشد پیش از مواجهه حقیقی، بارها و بارها مواجهات ذهنی صعب‌تری را پشت سر گذاشته است.

همین است که در حقیقت، آن‌چه خوش است مزه چندانی ندارد. خوشایندِ رویا و تصور با آرمان پیوند دارد و آرمان به ماهیت، عددِ حدِ ریاضی‌ست: جایگاهی که به سوی آن میل می‌کنی ولی هرگز بدان دست نمی‌یابی. همین است که هر خوشی با حسرتی مرکب است.

پیش‌بینی از جنس اتوپیاست و رویا پروازی بلند است از جنس بلندپروازی ایکاروس و این هر دو از جهان واقعیات منفک‌اند و گسسته. بدین وصف شگفت نیست که رویاپرداز تلخ کام باشد؛ چه، هیچ چیز هرگز بر مسیر دقیق خط‌کش وی پیش نمی‌رود. او ذره ذره خاکسترپوش می‌شود. مومِ بال‌ها می‌سوزد و جانش را فرا می‌گیرد. رویاپرداز می‌فهمد - اما نمی‌پذیرد - که از امر عادی گریزی نیست و با این فهم گلاویز می‌شود؛ جایی از این فهمِ پذیرش ناپذیر سخت می‌لنگد، اشکال بزرگی در این انگاره بنیانش را سخت سست می‌سازد.

رویا آغشته به سم است، سم امید. رویاپرداز مسموم امیدواری است. چنان  سرشار که هیچ غثیان و دیالیز تصفیه‌اش نتوان کرد. رویاپرداز آرمان‌گرا با تمام تلخی امید آن دارد که دست آخر نه آرزوها که آرزویی به حقیقت بدل شود؛ که برای یک بار کارزار واقعیات سمت و سوی خط‌کش او را بپیماید و جهان به تدوین تصویر او رنگ بگیرد تا آشکار شود امر عادی، قطعی نیست.

آرمان به حسرت و امید تنیده است.

***

پی‌نوشت: ‏متن پدیده عجیبی است؛ مخصوصا وقتی در نقش نویسنده ظاهر شوی. تا جایی از کار تو به واژه‌ها نظم و ترتیب می‌دهی، تو فرمانده‌ای؛ از جایی به بعد متن مسیر خودش را می‌رود، واژه‌ها خود جایگاهشان را پیدا و انتخاب می‌کنند.
در نهایت؟ متن خودش را آفریده، جایی دورتر از آن‌جا که قصد داشتی.
من این یادداشت را به قصد مرثیه و فحاشی آغازیدم و از میانه، متن سوی دیگری رفت و حتا در چارک آخر باز هم تغییر مسیر داد.

۱۳۹۷/۱۰/۱۳

۱۰۴. عذر تقصیر

بله من هنوز هم از بارش برف و بارانی، ذوق زده می‌شوم. هنوز وزش باد بر بدن و صورتم، سر حالم می‌آورد. کماکان می‌توانم از داستانی و شعری حظ ببرم و کشف و فهمیدن هنوز برایم هیجان‌انگیز است‌.

من هنوز هم می‌توانم با دوستی گپ بزنم و گشت‌زدن با دوستانی را لبیک بگویم و خوش‌حال باشم از لحظاتم. دشت و کوه چشمانم را می‌نوازند، همان‌قدر که یک نقاشی و موسیقی بی‌خودم می‌تواند بکند، به‌سان آواز پرنده‌ها.

از این بابت معذرت می‌خواهم، ببخشید که به جنگ رفته‌ام، جراحت برداشته‌ام، تلفات داده‌ام اما هنوز ایستاده‌ام، وا نداده‌ام و نمرده‌ام‌. عذر تقصیر که چند آجری را از دل دیوار بیرون کشیده‌ام تا بارقه‌ی نوری را شاهد باشم. شرمنده که دندان‌های تیز این سیاه‌سگ هنوز از پس خرد کردنِ [دیگر بارِ] استخوان‌هایم بر نیامده‌اند.

زندگی، هرقدر طاقت‌فرسا و آغشته به اندوه، برای من هنوز خوشی‌هایی دارد، هرچند از عمقشان کاسته شده باشد و از آن اصل و اصالت بهره‌ای نداشته باشم.