۱۳۹۵/۱/۱۱

۵۶. محکمه

   بحث کوچکی در می‌گیرد. عصبانیت و فریادی از من و دلخوری واکنشی از او. اتاق را ترک می‌کنم. پذیرایی تاریک و ساکت است. گوشه‌ای می‌نشینم و متهم‌ها را یکی یکی جای جای اتاق مستقر می‌کنم. هم‌کلاسی پیش‌دبستانی. دوست سوم دبستان. دختری که زمانی دوستش داشتم. ژیژک. مارکس. هیتلر. احمدی نژاد. مادر. پدر. برادر. خودم. ژیژک، مارکس، احمدی نژاد و چند تنی دیگر از قماش اینان را می‌فرستم بیرون. آن‌ها دادگاهی جداگانه می‌طلبند. دوست سوم دبستان، دختری که زمانی دوستش داشتم، مادر، پدر، برادر و خودم در ردیف متهمان باقی می‌مانند. ریاست جلسه هم با خودم است.

   زمین، بیش‌تر از آفتاب خسته شده و رویش را بیش‌تر برگردانده. اتاق تاریک‌تر است. بی‌رحمانه آغاز می‌کنم. خطاهای هر یک را می‌شمارم. دفاعیات را می‌شنوم. عصبانی می‌شوم. با صدای بلندتری دفاعیات سستشان را، با آب و تاب رد می‌کنم. از این‌که شرح جرائم و نامعتبر بودن دفاعیاتشان احتمالا معذبشان کرده، رنج می‌برم و عصبانی‌تر می‌شوم. پیشانیم عرق کرده. خونی که زیر صورتم جهیده باید رنگ چهره‌ام را عوض کرده باشد. چشمانم و در پی آن‌ها گونه‌هایم، ناخواسته خیس می‌شوند. شرح جرائم و رد دفاعیتشان، منقطع می‌شود. از جایم بر می‌خیزم. گردن‌بندی که در دست دارم را با عصبانیت به گوشه‌ای پرتاب می‌کنم. سر متهم‌ها فریاد می‌کشم. جوش آورده‌ام. صورتم آماج سیلی‌هایم می‌شود. سیلی‌هایی که چند در میان مشتی بینشان خودنمایی می‌کند. اگر از خیابان کسی ناظر باشد، حتما خانه‌ای می‌بیند که دیوارهایش می‌لرزد و گرد و غبار اطرافش می‌پیچد. مانند درگیری‌های انیمیشن‌های دوره‌ی کودکی.

   از زیر چشم، برادرم را می‌بینم. انرژی اکتیواسیون دادگاه در جریان. به ناگاه، در یک لحظه، خاموش می‌شوم. فروکش می‌کنم. می‌نشینم. درون بدنم خیس است. مغزم شهری است که پس از طوفان، بمبارانش کرده باشند. چند جمله‌ی دیگر، زیر لب. دادگاه تمام است. باقی پرونده را بر می‌دارم می‌برم می‌گذارم در اتاق نمور بایگانی توی قفسه‌ی ردیف سوم، نزدیک به دیوار. اطرافم را نگاه می‌کنم. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته. چراغ را روشن می‌کنم. منم، پشتی‌ها، گلدان‌ها، تلویزیون خاموش.

   

۱۳۹۴/۱۱/۱۷

۵۵. The Wolf Rises, or maybe not

همین حالا خودکارت را قاطی آن خرت و پرت‌ها کن. ننویس
   نشد. هر چه تلاش کردم نشد. خودکار را قاطی آن خرت و پرت‌ها کردم، اما باز برش داشتم. تمامش کردم. دور انداختمش. یک خودکار دیگر خریدم و بعد یک خودکار دیگر و بعد یک خودکار دیگر. ننوشتن در توان من نیست. هرچند مزخرف و ضعیف بنویسم. هرچند آن چه که می‌نویسم خواننده و خواهانی نداشته باشد. اصلا مگر قرار بر مبارزه و پنجه در پنجه‌ی زندگی انداختن نبود؟ خب این نوشتن هم برای من، شعبه‌ای است از آن مبارزه. این نوشتن هم یکی از آن مسیرهای فرعی برای معنا دار کردن زندگی است. شاید اصلا جز این کاری از دستم بر نیاید.

   به هرحال. من کلاهم را قاضی کردم و دیدم باید برگردم. دیدم ننوشتن از عهده‌ی من خارج است. این‌جا، باز، یک وبلاگ است که نویسنده‌اش از مرخصی برگشته.

۱۳۹۴/۸/۲

۵۴. کنارش بگذار

   بگذارش کنار، آن گوشه، قاطی دیگر خرت و پرت‌هایی که باید مدت‌ها پیش از شرشان خلاص می‌شد و به معده‌ی آن سطل سیاه رنگ می‌سپردیشان. بگذارش کنار. خودت خسته نشده‌ای از همه بیهودگی؟ که چه بشود؟ نه کسی می‌خواند، نه کسی می‌خواند، نه کسی می‌داند. نه هم این‌که اگر کسی بخواند و بداند چیزی می‌شود. تو خودت خوب می‌دانی که دلبرکان ناشی بدترین بار جمهوری چک هم، از نوشته‌هایت محبوب‌ترند. چه می‌نویسی پس؟ از برای چه؟ رها کن این بیهودگی را. بگذار بگذرانی مرز جنون را، آن آخرین خط بگذار بی معنا شود. نمان، ننویس. خودکارت را قاطی آن خرت و پرت‌ها گم و گور کن، کیبوردت را به گوشه‌ای بیانداز. ننویس. چه اصراری است؟ دیوانه شو. مگر نه آن‌که «دنیای دیوونه‌ها از همه قشنگه»؟ دیوانه شو. ننویس. بگذار کنار آن بازیچه‌ی شیطان را. ننویس. این نوشتن‌ها عاقبتی ندارند. از این نوشتن‌ها، هیچ حاصل نمی‌شود. ننویس. همین حالا خودکارت را قاطی آن خرت و پرت‌ها کن. دیوانه شو.

۱۳۹۴/۷/۹

۵۳. زبان دیده

   آقای ابتهاج، جایی می‌فرمایند که:

        نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست / تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
        گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم / پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

راست هم می‌گویند خب. اشارات نظر ما دنیایی است برای خودش. اما اگر مخاطب به زبان دیگری سخن بگوید چه؟ اگر زبان نظر من را نفهمد چه؟ آن وقت چگونه می‌خواهد واسخم دهد؟ یا شاید هم می‌فهمد؟ شاید زبان دیده، جهانی است. مثل اسپرا... نه این چه مثال احمقانه‌ای است؟ مثل موسیقی‌. بله، زبان دیده مثل موسیقی جهانی است و همه می‌فهمندش و مرزنمی‌شناسد. ولی اگر همه متوجهش می‌شوند، پس آرا پاسخم نمی‌گوید؟ با همان نگاهی که زبان من و او و تو آن و آن دیگری و کلا همه است؟ یعنی نمی‌بیند؟ یا من اشتباه بیان می‌کنم؟ نکند من تبحر کافی ندارم؟ نکند منظورم را اشتباه رسانده باشم؟

   شاید هم، هم می‌بیند و هم من درست می‌گویم و هم می‌فهمد ولی نمی‌خواهد جوابی بدهد. شاید برای فزونی یافتن عطشم، شاید چون با من نیستش میلی.

۱۳۹۴/۶/۱۱

۵۲. حالا چی کار کنیم؟

   این چند روزه، ده بار، صد بار، سی‌صد بار، نمی‌دونم، خلاصه زیاد بار از خودم پرسیدم «این دو سال بهاره هدایت رو چی کار کنیم؟» بعد دوباره پرسیدم «چی رو چی کار کنیم؟»
«دو سال بهاره هدایت رو. دو سال تعلیقی که دادن بهش باید بمونه اون تو»

   بعد زل می‌زنم به دیوار. یادم می‌افته بهاره هدایت سال ۸۸ رفت اون تو. یعنی چند سال پیش؟ دو و چهار، شیش؛ شیش سال پیش. اون موقع من اولی راهنمایی رو تموم کرده بودم، تو صف بودم برم دوم. من رفتم تو مدرسه‌ی شهید فهمیده، کلاس ۲۰۲؛ بهاره هدایت رفت زندان اوین، بند قرنطینه متادون. دوباره می‌پرسم « ما چی کار کنیم؟ ما چی کار کردیم مگه قبل این؟ اون چی کار کنه؟» فکر می‌کنم. ما واقعا چی کار کردیم؟ هیچی. چپیدیم تو خونه‌هامون. یه سری که رفتن ینگه دنیا، از اون‌جا حکومت رو اوستا کنن؛ با استاتوس‌های فیس‌بوکشون. الباقیمون هم که می‌گم، چی کار کردیم؟ هیچی. چپیدیم تو خونه‌هامون نق زدیم. شایدم کاری ازمون بر نمی‌اومد. نمی‌اومد؟ می اومد. می‌اومد؟ نمی‌دونم. باور کن نمی‌دونم که می‌اومد یا نمی‌اومد. به هر حال، نکردیم.

   با خودم می‌گم:«اینا می‌ترسن» باز می‌پرسم:«آخه از چی می‌ترسن؟» خیره می‌مونم. می‌گم:« نمی‌دونم از چی می‌ترسن، ولی می‌ترسن. انگار که هدایت بیش‌ترین زور و قدرت رو داشته باشه. بیش‌تر از همه اون تو نگهش داشتن. بهش گفتن آزادی، بعد یهو یه چیزی از زیر خاک کشیدن بیرون گفتن نه، وایسا، تو دو سال تعلیقی داری، وایسا بینم، دو سال دیگه باس بمونی اون تو. نگهش داشتن. زنجیرش کردن. نگهش داشتن که داغونش کنن، که لهش کنن، که خردش کنن. انگار که نمی‌فهمن بهاره هدایت بیدی نیست که با این بدها بلرزه. نمی‌فهمن. عوضی‌های آشغال. نمی‌دونم از چی می‌ترسن. ولی واضحه که می‌ترسن. یه مشت کثافت.»

   «حالا چی کار کنیم؟»

   «ببین، نمی‌دونم حالا باید چی کار کنیم. چه خاکی به سر بریزیم؛ ولی می‌دونم وقتی دو سال دیگه، بهاره هدایت رو فرستادن بیرون، هر قبرستونی که باشم باید خودم رو برسونم بهش، تو چشم‌هاش نگاه کنم ازش تشکر کنم، یه دمت گرم خانم هدایت بهش بگم، یه زنده‌باد فریاد بکشم، بعد برم. باز برم و ندونم چی کار کنم. برم و بپرسم "حالا چی کار کنیم؟"»

۱۳۹۴/۶/۱۰

۵۰. قهر کردیم؟ قهرمون دادن؟

  می‌گفت:«از یه جایی به بعد این دست ما با هرچی جوهر بود قهر کرده بود. صدامون با حرف زدن قهر کرد، شد لالمونی؛ گوشمون کرکره رو کشید پایین دیگه نشنید، چشممون هرچی بود رو ندید.»

   و من فکر می‌کنم به این‌که قهر کردیم؟ قهرمون دادن شاید. تو فکر کن، هر وقت قلم دستت می‌گیری، تا می‌آی بذاریش رو کاغذ و برقصونیش یهو یکی می‌آد می‌گه فلانی، ول کن اون رو بیا کارت دارم؛ یا وسط کارت یهو می‌آد خزعبل می‌بافه به هم و می‌ره رد کارش. اون که می‌ره؛ تو می‌مونی و یه متن نصفه نیمه و رشته‌ی کلامی که از دستت در رفته و دیگه نمی‌آد تو دستت. تو فکر کن همین‌ها رو می‌نویسی، می‌ذاری رو وبلاگ، کسی نمی‌خونه. قهر می‌کنه دستت خب. بخوای نخوای قهر می‌کنه، نمی‌ره سمت نوشتن.

   تو فکر کن هر وقت دهن باز کردیم، گفتن باز این علامه دهر اومد؛ تا اومدیم یه چی بگیم، گفتن تو که همه‌چی رو نمی‌دونی. تا یه حرفی زدیم، گفتن تو چرا انقدر سیاهی، انقدر بدبینی، می‌میری یه بار عین آدم حرف بزنی؟ خب ما هم دهنمون رو بستیم. دیگه حرف نزدیم. انقدر نگفتیم که صدامون از یادمون رفت. از یاد بقیه هم رفت؛ شد لالمونی. چسبید این زبون به دهن.

   تو فکر کن هر وقت گوش کردیم، چی شنیدیم؟ ارزش داشت اون چیزایی که شنیدیم؟ این‌که با فلانی رفته بیرون و با فلانی بستنی خورده ارزش داشت؟ تو تاکسی، اول صبحی که داری می‌ری سر کار، حرف‌های راننده و مسافرا که می‌گفتن چرا نجفی رو رد صلاحیت کردن، چرا مرتضوی رو زندان نکردن، چرا هشتاد و هشت اون کارا رو کردن، ارزش داشت؟ حرف‌های صدتا یه غاز، خبرای زرد، شایعه‌ها، نصیحت‌های زنگ زده، ارزش داشت؟ نداشت. این شد که گوشمون دیگه نشنید، بهتر بود این‌جوری.

  تو فکر کن هر جا رو نگاه کردیم، حالمون به هم خورد، اعصابمون داغون شد. مادرایی که سر بچه‌هاشون داد می‌زدن؛ بچه‌هایی که با لباس‌های کثیف و گشاد تو عباس‌آباد گل و فال می‌فروختن؛ کارتن‌خوابایی که انقد کشیده بودن دیگه هیچ‌وقت از جاشون بلند نمی‌شدن؛ پلیس‌هایی که به لباس تن مردم گیر می‌دادن؛ اعتراضایی که با خون و خون‌ریزی خفه می‌شدن؛ بی‌لیاقت‌هایی که با پارتی و داستان سرور می‌شدن. چی داشت این دنیا که ببینیم؟ جنگ، گرسنگی، بدبختی. خسته شدن چشمامون، دیگه نای دیدن نداشتن بدبختا.

 خلاصه‌اش این‌که، گمون کنم قهرمون دادن، ما قهر نکردیم.

۱۳۹۴/۵/۲۱

۴۹. هری پاتر خوانی

   خوب به‌خاطر دارم که شش سال پیش وقتی بعد از چندین سال انتظار برای اولین بار یکی از کتاب‌های هری پاتر را در دست گرفتم، چه احساسی داشتم. به لطف یکی از عزیزترین هم‌کلاسی‌ها و دوست‌هایم که توافق کرده بود کتاب‌های هری پاترش را یکی یکی به من قرض دهد، رسما بال درآورده بودم و پرواز می‌کردم؛ آسمان آن روز فقط آبی نبود؛ سبز بود و زرد بود و قرمز. در پوست خود نمی‌گنجیدم. به خانه که رسیدم، لباس‌ها را در نیاورده خنده و خوش‌حالی‌ام را با مادرم تقسیم کردم، غذا خوردم و سپس تا شب با همان لباس‌ها نشتم به خواندن کتاب. آن‌قدر عطش خواندن‌اش را داشتم که دو سه روزه کتاب را خواندم، تحویل دوستم دادم و کتاب بعدی را تحویل گرفتم. تا مدت‌ها داستان همین بود؛ بی‌صبرانه کتاب را بخوانم، بخندم، گریه کنم، حسرت بخورم، عصبانی شوم. عشق‌ام به این داستان آن‌قدر زیاد بود که دانش‌آموز ممتاز ترم اول، شد بیست و سومین دانش‌آموز کلاس در نیم ترم دوم. اصلا هم اهمیتی نمی‌دادم. یک نیم‌ترم که چیزی نبود، حاضر بودم خیلی بیش‌تر از این‌ها را با هری پاتر معامله کنم. آن‌قدر داستان را دوست داشتم که به زحمت با پدرم خیابان انقلاب را زیرپا گذاشتیم تا بالاخره توانستم قصه‌های بیدل نقال را پیدا کنم ( که حالا نمی‌دانم کدام عزیزی مصادره‌اش کرده خوش‌انصاف). هنوز هم باران و تاریکی زودهنگام هوا در نیم‌سال دوم و بوی نرم‌کننده‌ی لباس، من را به یاد هری پاتر می‌اندازد و حالم را دگرگون می‌سازد، کمی خوش‌حالم می‌کند.
   یک سالی بود که می‌خواستم باز کتاب‌های هری پاتر را بخوانم؛ یعنی برای انجام این کار جدی‌تر بودم وگرنه از همان لحظه‌ای که آخرین سطر یادگاران مرگ را خواندم می‌خواستم دوباره از اول کل داستان را بازخوانی کنم (کاری که آن روزها انجام نشد چون کتاب‌ها را نداشتم). دست‌آخر هم نتوانستم بازخواندنش را بیش از این به تاخیر بیاندازم و تمام کتاب‌های مهم دیگری که در صف هستند را معطل هری پاتر نکنم. از پریشب که بازخوانی هری پاتر را آغاز کرده‌ام (البته این بار به لطف تورنت‌ها، به زبان اصلی) باز شور و خوش‌حالی همان روز اول را دارم و احساس شادی می‌کنم. امروز وقتی دوباره به فصل چهارم کتاب اول رسیدم، آن‌جایی که هاگرید از دست دورسلی‌ها عصبانی می‌شود و برای هری توضیح می‌دهد که او چه کسی است، باز هم چند قطره اشک ریختم. می‌دانم که دوباره وقتی آلدوس دامبلدور می‌میرد، گریه‌ام خواهد گرفت و می‌دانم پیاپی از پروفسور اسنیپ کینه به دل می‌گیرم تا دست آخر ورق برگردد و متوجه شوم که همواره اشتباه می‌کرده‌ام. این‌ها را می‌دانم و امیدوارم دوباره از سر گذراندن این احساسات حالم را بهتر کند و به زنده بودنم امیدوارتر.

    بماند که من هنوز منتظرم پست‌چی نامه‌ای برایم بیاورد که با جوهر سبز، نام و آدرس اتاق‌ام رویش نوشته شده باشد.

۱۳۹۴/۴/۶

۴۸. این پست ارزشی ندارد

صد بار نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم و حالا می‌خواهم هرچه می‌بینم را از بین ببرم.

۱۳۹۴/۳/۱۷

۴۷. حال و روزم چگونه است؟ (نوشتاری کاملا شخصی درباره‌ی افکاری که این چند روز در سر دارم)

   این آخر هفته، جمعه ۲۲ خرداد، هفت ساعت و سی دقیقه که از آغاز رو بگذرد من باید با غولی پنجه بیاندازم که روبروی موسسات آموزش عالی این کشور خوابیده است. مضطربم و حتی کمی می‌ترسم. اضطراب‌ام از بابت تمام مشکلاتی است که ده-یازده ماه گذشته با آن‌ها درگیر بوده‌ام. مشکلات مدیریتی دبیرستان، مشکلات برگزاری کلاس‌های کنکور، عدم رسیدگی به اعتراضات درباره‌ی نظم کلاس‌های کنکور، عدم حضور یک مشاور و مشکلاتی از این دست به اضطرابی که هر دانش‌آموزی روزهای پیش از کنکور تجربه‌اش می‌کند دامن زده و آن را چندین برابر کرده است. عصبی‌ام و ناپایدار.

   همین طور نوشتم که می‌ترسم. نه از کنکور، بابت آن فقط همان اضطراب شدید را در دل دارم. از نتیجه و پیامد آن می‌ترسم. از این می‌ترسم که رتبه‌ی خوبی کسب نکنم و شانس ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی مورد علاقه‌ام، زیست‌شناسی جانوری را از دست بدهم. آن وقت مجبورم یک سال دیگر برای پنجه انداختن با این غول تلاش کنم و از مطالعات جانبی‌ام بکاهم - عملی که از هر کابوسی ترسناک‌تر است. می‌ترسم یک سال وقت کم بیاورم و یک سال دیرتر به افق دور دستی که برای خودم در نظر گرفته‌ام برسم (همیشه این مشکل را داشته‌ام، احساس کمبود وقت و این‌که دیگر وقت‌ام تمام شده). این تمام‌اش نیست. می‌ترسم اگر چنین شود،سال دیگر هم نتوانم موفق شوم و این یعنی به باد رفتن تمام آرزوهایی که مدت‌ها در سر رویایشان را برای خود ترسیم می‌کردم. یعنی عدم حضور در دانشگاه، یعنی عدم حضور در آزمایشگاه، یعنی عدم حضور در المپیاد دانشجویی، یعنی عدم توانایی برای انجام یک تحقیق آکادمیک. نرسیدن به این‌ها لطمه بزرگی به من وارد خواهد کرد، چرا که شانس مبارزه‌ای  با شکوه را از من می‌گیرد؛ و زندگی بدون مبارزه چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

   البته من به طیف گسترده‌ای از موضوعات علاقه‌مندم؛ زیست‌شناسی، فیزیک، ریاضی، فلسفه، ادبیات به شدت برای من جذاب‌اند. می‌توانم وقتم را با این‌ها پر کنم و سعی کنم در این زمینه‌ها پیشرفت کنم و بر دانشم بیافزایم و نوعی مبارزه پدید آورم اما این مبارزه‌ای نیست که شکوه و جلال آن دیگری را داشته باشد. دست‌کم دیگر نمی‌توانم در جامعه‌ی علمی حضور داشته باشم و دیگر نمی‌توانم از مزیت‌های ویژه‌ی تحصیل در دانشگاه بهره‌مند باشم.

   پس، بله. من هم می‌ترسم و هم اضطراب دارم و این امر مرا از کار انداخته‌ است‌. منتظر جمعه‌ام وسپس اول مرداد تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن.

۱۳۹۴/۲/۱۹

۴۶. جنایت انیمیشن‌ها

 یکی از بزرگ‌ترین جنایاتی که در حق بشریت شده، به‌دست کمپانی‌هایی مثل والت دیزنی رخ داده. کمپانی‌های انیمیشن‌سازی و کاراکترهای زیبا و ملوسی که ارائه می‌دهند. ساده است و سرراست. کودکان دوست دارند که شبیه قهرمان‌های کارتون‌ها باشند. خود شما ممکن است زمانی در رؤیاهایتان شزم، سوباسا، لئوناردوی لاک‌پشت‌های نینجا یا باب اسفنجی بوده باشید.به‌علاوه، زیبایی‌شناسی ما به چیزی که بیش‌تر می‌بینیم، وابستگی زیادی دارد؛ یعنی، این احساس که چیزی زیباست تا حد زیادی به این مسئله بازمی‌گردد که ما چه چیزی را بیش‌تر دیده‌ایم. یکی از مشکلات اساسی برای ارائه‌ی تعریفی جهان‌شمول از زیبایی و اختلافاتی که در فرهنگ‌های مختلف درباره‌ی زیبایی وجود دارد به همین مسئله بازمی‌گردد. تاکنون توجه کرده‌اید که زن زیبا در ادبیات خاورمیانه چشم و ابروی مشکی دارد و در ادبیات اروپا موی طلایی چشم روشن؟

خب، حالا که چه؟ قهرمان این روزهای کودکان چه کسانی هستند؟ شخصیت‌های ملوس کارتون‌های دیزنی و دریم ورکز. کودکان امروز چه چیزی را زیاد می‌بینند؟ شخصیت‌های ملوس دیزنی و دریم ورکز. کاملاً قابل فهم است اگر بخواهند خود را شبیه آن‌ها کنند. این است که به هر کاری دست می‌زنند تا شبیه آن‌ها شوند. عمل‌های جراحی پلاستیک برای داشتن سینه‌ها و باسن‌های بزرگ‌تر، گونه‌های برجسته‌تر، زیر تیغ رفتن برای کوچک‌تر کردن بینی‌ها، آرایش‌های غلیظ و لنزهای رنگی، لاغرتر بودن و داشتن قدی بلندتر. در این راه از هیچ کاری دریغ نمی‌کنند. کسی هم آنجا نیست تا به آن‌ها یاد‌آوری کند عروسک نیستند، یک شخصیت کارتونی نیستند، یک طراحی نیستند؛ بلکه یک انسان هستند و همین شکلی که هستند، زیبایند.

نتیجه‌ی دیگری که این مسائل می‌توانند به بارآورند، خودکم‌بینی و عدم اعتمادبه‌نفس است. هیچ‌کس، هرگز شبیه یکی از آن شخصیت‌ها کارتونی نمی‌شود. سعی می‌کند، می‌خواهد اما موفق نمی‌شود. تنها دستاوردی که به ارمغان می‌آید، یاس و عدم اعتمادبه‌نفس است که کل وجود فرد را فرامی‌گیرد.

هالیوود هم دست‌کمی ندارد. سلبریتی‌ها را ببینید؛ نیکی میناژ، کیتی پری، جنیفر لوپز و ده‌ها تن دیگر شبیه این‌ها ستاره‌های درخشان دنیای موسیقی هالیوود هستند که شهرت و محبوبیتی که به‌دست آورده‌اند، نه به خاطر صدا، موسیقی کار یا شعری که می‌خوانند، بلکه به خاطر آرایش‌های اغراق‌شده، اندازه‌ی اندامشان و نشان دادن هرچه بیش‌تر پوست بدنشان است (مراسم مت گالای امسال را دیدید؟ در مقابلش AVN Awards را هم چک کنید، شاید برایتان جالب باشد؛ فکر کنم شگفت‌زده شوید). این‌ها الگوهای کودکان، نوجوانان و حتی جوانان قرار می‌گیرند و خب، نتیجه‌اش چه می‌تواند باشد جز فاجعه‌ای که جهان امروز با آن مواجه است؟


این، جنایت کوچکی نیست، اما نادیده گرفته می‌شود. گسترده، در سراسر جهان.