۱۳۹۲/۱۱/۹

۹. درد و مرضی که گریبان گرفته

من نمی‌توانم. نمی‌توانم تنها به درس خواندن فکر کنم و تنها درس بخوانم که دانشگاه تهران یا بهشتی قبول شوم و آینده‌ام به قول این‌ها تامین شود (که نمی‌شود با این علایق من). حتی فکر کردن به تنها درس خواندن و قید فلسفه و داستان را زدن و قید فیلم و سریالی که هر صد روز یک بار می‌بینم را زدن، حالم را بد می‌کند. آن قدر بد که نمی‌توانم اشک نریزم؛ نمی‌توانم عصبی نشوم و شوق شکاندن و خرد کردن همه‌چیز را در وجودم احساس نکنم ( البته که سرکوبش می‌کنم، همیشه این حد عصبانیت که زیاد هم اتفاق می‌افتد را سرکوب می‌کنم). نمی‌زنم هم، نمی‌زنم قید کتاب متفرقه خواندنم را، هنوز هم با اینکه در شرایط بحرانی قرار دارم و اگر هجده ماه دیگر، نتوانم سه ساعت را به خوبی پشت سر بگذارم، نمی‌دانم چه آینده‌ای انتظارم را خواهد کشید. نمی‌توانم در برابر شوق و اشتیاق خواندن درود بر کاتانولیا یا چمی‌دانم، دورکیم مرده است یا همین همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها، مقاومت کنم. نمی‌توانم به خود بقبولانم که می‌توان پس از کنکور هم، بخوانم و بدانم افلاطون و ارسطو و توماس آکوییناس و هیوم و لاک و کانت چه گفته‌اند.
 گمان نمی‌کنم به خودم مربوط باشد. از زمانی که به یاد دارم، همیشه دنبال این بودم که برایم کتاب بخرند. چه زمانی که خواندن و نوشتن بلد نبودم و مدرسه نمی‌رفتم، چه زمانی که مدرسه را شروع کردم. نمی‌توانستم در مقابل خواندن کتاب جدید، مقاومت کنم. نمی‌توانستم روزنامه‌ای را که پدر به خانه می‌آورد را برای خودم نخوانم و آن‌جا را که فکر می‌کنم جالب است، برای مادر به صدای بلند بازخوانی نکنم. نمی‌توانستم از کتاب‌خانه مدرسه پی‌پی در دریاهای جنوب را نگیرم و هنگام خواندنش نخندم. نمی‌توانستم سرکوب کنم این اشتیاق دانستن احکام دین و وقایع کربلا و قیام خودخوانده حسین‌بن‌علی را. نمی‌توانستم مقاومت کنم در برابر اشتیاق به دانستن احکام و قصص ادیان دیگر و نمی‌توانستم این خواسته درونی اطلاع از چگونگی زنده بودن را نادیده بگیرم و درباره‌اش نخوانم. خوب هم کردم که خواندنم، گر نه اینجا پشت این میز، با این افکار نشسته بودم و هرگز، چنین وبلاگی زاده نمی‌شد و شاید، مثل صدها نوجوان دیگر که می‌شناسم، پیش بقیه محبوب بودم و به جای راک، هیپ‌هاپ گوش می‌کردم و به جای یورش بر دین، محرم‌ها زنجیر می‌زدم و به جای منفور بودن بین نود و نه درصد افراد، محبوبشان بودم. اما حالا همین شور و اشتیاق، برایم تبدیل به درد و مرضی شده که خفت کرده و نمی‌گذارد جنب بخورم*. دنبال راه چاره‌ام ولی چاره از اساس وجود ندارد که راه داشته باشد. این است مرض.

*: جنب را می‌خورند؟ یا می‌شوند؟

۱۳۹۲/۱۰/۲۴

۸. تمام زن‌های زیبا (پست ناتمام)

   زن زیبا، گویا، مانند تمام چیزهای دیگر این دنیا، برای عده‌ی عظیمی، تعریفی مشخص دارد و در  این بحبوحه، تعریف من باز هم مانند دیگر تعریفات، متفاوت است. اینکه جایی از مغزم، بدن زن برترین مظهر زیبایی است را، انکار نمی‌کنم. شاید انحراف ذهنی باشد یا هرچه، اما جایی درون مغزم اینگونه می‌اندیشم؛ ولی بحث در زیبایی اندام زن نیست. "زن زیبا" مشخصا از نظر من، تعریف دیگری دارد. شاید شما، مثل بسیاری دیگر، نفرتیتی را زن زیبا بدانید، شاید از نظر شما، مرلین مونرو زن زیبایی باشد، یا شاید شما هرسال موافق‌اید که اینان که به مرحله نهائی دختر برگزیده سال رسیده‌اند، همگی زیبایند. شاید هم باشند. شاید چهره زیبایی داشته باشند اما زیبایی واقعی یک زن، از دیدگاه من این نیست. "زن زیبا" این نیست. زنان زیبای من، افرادی چون رزالین فرانکلین، ویرجینیا ولف، ایدا لاولیس، ماری کوری، دوروتی هاجکین، جین گودال هستند. اریسطوسلا و آپاسیا و هریت مارتینو و یا فیلپیا فوت. زنانی که زندگی خویش را، با تفکر می‌گذرانند. آنان که اندیشه‌ای زیبا دارند. داستانی می‌نویسند، شب و روز را در آزمایشگاه سر می‌کنند، یا تفکر می‌کنند. زنانی که برای بسیاری از ما گم‌نام مانده‌اند؛ حتی برای خود من که پیگیر مسائلشان هستم و به آن‌ها اهمیت می‌دهم. "زن زیبا" الزاما نباید پوستی گندمگون داشته باشد، نیاز نیست موی بلند داشته باشد، به کمر باریک و چهره جذاب و سینه بزرگ هم نیازی ندارد.....


  نمی‌دانم در رساندن منظور خویش موفق بوده‌ام یا نه؛ این وبلاگ را که آغاز کردم، همین مطلب را در سر می‌پروراندم. آن‌گونه که دوست داشتم ننوشته‌ام و حتما روزی مفصل به این موضوع خواهم پرداخت، این مطلب همان‌گونه که می‌بینید ناقص است. اما اکنون برای آن‌که کمی از اذیت این مطلب بکاهم همین دم‌دستی نویس را منتشر می‌کنم.

۱۳۹۲/۱۰/۲۲

۷. سکوت، سکوت ...

 من خیلی حرف نمی‌زنم. چرا که دو گوش دادند و یک دهان، یعنی دوچندان که می‌گویی، بشنو. چرا که تا مرد سخن نگفته باشد، عیب ریدنش نهفته باشد. چرا که، تو مکالمات روزمره، حرفی ندارم برای گفتن، نمی‌تونم از تو دیتابیس مغزم، چیزی بکشم بیرون که مربوط به مکالمه باشه؛ مثلا می‌گه:
«هوا چه خوبه!»
-«آره»
«من همچین هوای بارونی‌ای رو خیلی دوس دارم!»
-«منم»
خب همین هم هست، من هم هوای بارونی رو خیلی دوست دارم و چی ‌می‌تونم جواب بدم جز «آره» و «منم». نمی‌تونم بیش‌تر از این چیزی بگم و مخاطب ناراحت می‌شه. یا مثلا تو جمع‌های فامیلی، همه یا دارن غیبت کسایی رو می‌کنن که من تا حالا یکی دوبار باهاشون سلام کردم فقط، یا اینکه اگرم بشناسمشون، برام غیبت کردن درباره‌اش مهم نیست. منظورم اینه که، خب که چی؟ یا دارن درباره فولان پیج مزخرف فیس‌بوک حرف می‌زنن، یا فولان فیلم کمدی درجه سه (دست‌کم از نظر من) هالیوودی، یا درباره یه مشت مسئله دیگه‌ای که من نمی‌تونم از توش حرف در بیارم. اگر هم به صورت کاملا دور از انتظار و اتفاقی، یه چیزی بشه که من هم بتونم نظر بدم، از اون‌جایی که نظر من مخالف اکثر انظار می‌باشد، به همه بر می‌خوره، البته که من برام مهم نیست که بهشون بر می‌خوره یا نه؛ اما اینکه وقتی من حرف نمی‌زنم می‌آن گیر می‌دن که «فولانی چرا گوشه نشستی؟ چرا چیزی نمی‌گی؟ چرا ساکتی؟ {چرا کوفت، چرا درد، چرا زهرمار} » و وقتی که من حرف می‌زنم  بهشون بر می‌خوره برام جالبه. این‌که انتقاد پذیر نیستن.
دیگر دلیل این‌که، من تو سکوت خودم، راحت‌ترم، راحت تو مغزم برای خودم اون موزیکی که دوست دارم رو پخش می‌کنم، اون دنیای تصوراتم رو که توش شادم می‌سازم و درباره انتقادایی که می‌تونم بکنم از حرف‌های اطرافیان فکر می‌کنم. من تو سکوت، متمرکزم، برا همینه که تازگی شبا یکی دو ساعت بیدار می‌مونم که درس بخونم، چون راحت‌تر می‌فهمم. اوج فعالیت دوست‌داشتنی مغزی من، زمانیه که همه چی ساکته، هر چی به سکوت نزدیک‌تر باشم، راحت‌تر تمرکز می‌کنم. بحث موسیقی جداس البته، اینجا قاطیش نمی‌کنم.
آدمی باید حرف بزنه، همه حرف می‌زنن. من از اوناییم که تو تنهاییم،‌ بلند بلند با خودم حرف می‌زنم، یا با یه مخاطبی که وجود خارجی نداره اما برای من مثل بقیه چیزا واضحه. حتا خیلی اوقات متوجه می‌شم که تو اتوبوس دارم با خودم حرف می‌زنم، یا تو خیابون دارم می‌خندم از حرفی که با خودم زدم. اما سکوت برای من بهتره، آروم‌تره، جای مانورش بیش‌تره؛ کسی هم ازم دلگیر نمی‌شه و با وجود این‌که من به ناراحتی و دل‌خوری دیگران اهمیت نمی‌دم، بهتره که دل‌گیرشون نکنم، چون آدم اجتماعی‌ای نیستم و روابطم خلاصه می‌شه تو همین آدمای صدی نودی مسخره‌ی دور و برم.

 هروقت خواستید، یا بزارید بگم هروقت با آدمی مثل من مواجه شدین، یه دقیقه سکوت کنین. باور کنید بیش‌تر ازتون خوشش خواهد اومد، و شاید شما هم تونستید تو اون شصت ثانیه سکوت، یه چیزی پیدا کنید که درباره‌اش با هم حرف بزنید.

۱۳۹۲/۱۰/۹

۶. دشمن درونی

  همه‌مون، یه دشمن درونی داریم. یه دشمن درونی که، اگه تمام ارگانیزم‌های جوندار کل کهکشان باهم متحد شن و یه ارتش علیه ما تشکیل بدن، شکستش راحت‌تر از شکست دادن این دشمن درونه. دشمنی که هرشب قبل از خواب، هرروز صبح به محض باز شدن چشم‌ها، و در بقیه ساعات روز و در حین انجام دادن تمام کارها، حمله می‌کنه به سمت آدم، با قوی‌ترین سلاح‌ها. دشمنه، و دشمن طبیعتا می‌گرده و زمانی رو پیدا می‌کنه که شما در بی‌دفاع‌ترین حالت ممکن قرار داری، تا بهت حمله کنه و با خاک یکسانت کنه و پیروز شه. به همین دلیل هم، این دشمن درون می‌ذاره دم خواب، وقت کتاب خوندن، وقت توی سکوت چایی نوشیدن و وقت موسیقی گوش کردن، بهت حمله می‌کنه. تمام خاطرات بد، تمام اشتباه‌ها، تمام حرف‌ها و کارهایی که به خاطرشون شرمساری، تمام صحنه‌هایی که حالت رو بد می‌کنه و تمام احتمالات منفی ممکن پیش‌رو رو، برات عین جایی که روش نشستی و چیزی که دستته (اگه واقعا رو جایی نشسته باشی و چیزی دستت باشه) واضح به تصویر می‌کشه. تو هم هیچ پناهی نداری، نه می‌ذاره بخوابی، نه می‌ذاره بفهمی چی داری می‌خونی، نه می‌ذاره بفهمی چی داری گوش می‌دی و نه اجازه هیچ‌چیز دیگه‌ای رو بهت می‌ده. در خشن‌ترین حالت ممکن بهت حمله می‌کنه. یادت می‌آره که نباید اونجا داد می‌زدی، یادت می‌آره که ای‌کاش چند سال پیش وقتی فولان اتفاق افتاد، بسار کار رو می‌کردی. و این تویی که زیر این هجمه، له می‌شی. گریه کنی یا نکنی، داد بزنی یا نزنی، فحش بدی یا ندی، چیزی رو بشکونی یا نشکونی، نمی‌تونی حتی کوچک‌ترین زخمی بهش وارد کنی، چه برسه به این‌که بخوای چند قدمی به عقب برونیش یا شکستش بدی. سازش هم معنی نداره، نه اون خودش رو در حدی می‌دونه که با تو سر یه میز بشینه و باهات سازش کنه، و نه تو به خودت اجازه می‌دی به جای مقاومت کردن در مقابل حمله‌های بی‌وقفه و پیش‌بینی ناشدنی این دشمن، پیشنهاد صلح بدی، پیشنهاد مذاکره بدی و تسلیم شی. حاضری شکست بخوری و بمیری، اما زانو نزنی و تسلیم نشی. البته که چه فرقی می‌کنه؟؟ یا انقدر مقاومت می‌کنی که با یه وضعیت لت و پار، هفتاد هشتاد سالی (اونم پر پرش) زندگی می‌کنی و بعد می‌کننت زیر یه خروار خاک، و دشمن بهت می‌خنده که آخر سر هم نتونستی من رو از پا در بیاری. یا مجبور می‌شی قرص بخوری و دیوار بکشی جلوی دشمنت، که اون از این حرفا خیلی قوی‌تره و دیوارت رو با خاک یکسان می‌کنه و دوباره حمله می‌کنه. شایدم راهی تیمارستان شی و اونجا، بی‌وقفه‌ی بی‌وقفه، بهت حمله کنه و لت و پارتر و لت و پارترت کنه و به خرد شدن هرچه بیش‌ترت بخنده. شایدم، یه تیغ برداری، یه طنابی از سقف یه جایی آویزون کنی، بری دم پنجره‌ی طبقه چندم یه ساختمون، کلی ‌آرام‌بخش برداری یا یه شیشه عرق و یه لاین کوک بزاری روبروت و د برو که رفتی، خودکشی و تمام که در این حالتم، باز دشمن بهت می‌خنده و می‌گه دیدی انقدر ضعیف بودی که از پا در‌آوردمت و مجبور شدی برای این‌که از دست من رها شی، تسلیم شی و خودت رو بکشی؟
خلاصه که، نه می‌تونی ازش در بری، هرچند در تمام لحظات زندگی داری فکر می‌کنی چه‌طور این کار رو انجام بدی و سعی در انجامش هم داری اما موفق نیستی، نه می‌تونی شکستش بدی. باید بسوزی و بسازی. قبول کنی حمله‌های وقت و بی‌وقتش رو. بزاری لت و پارت کنه و بعد، تو بهش بخندی که، لت و پارم کردی، اما نکشتیم، که داری غلو می‌کنی البته، می‌خوای خودت رو آروم کنی. اونم این رو خوب می‌دونه، حرفت رو می‌شنوه و یه پوزخند می‌زنه و می‌گه: باشه تو خوب، تو کس‌ات رو بگو.

۵. این مورچه‌ها

   یه دو سه هفته‌ای می‌شه که مورچه‌ها دوباره می‌آن و می‌رن. خیلی نیستن،‌ اما هستن. مامان هی می‌گه وای اینجا دوباره پر مورچه شد، من می‌گم کاریمون ندارن که، زندگیشون رو می‌کنن در کنار ما، بی‌آزار، مامان اما انگار که ته دلش نمی‌خواد قبول کنه. البته، می‌گه همه‌اش به خاطر این چیزایی هست که پشت کامپیوتر می‌خورین، راستم می‌گه‌ها، می‌ریزه اینام می‌آن جمع کنن ببرن بخورن. ولی خب، اینام از ته مونده‌های یه شیرین‌عسل بخورن، چی می‌شه مگه؟ نمی‌دونم.  ولی همه‌اش، دور و بر میز منن و دور و بر من،‌ انگار که من یه مرده‌ای باشم، اینا هم مرده رو بو کشیده باشن، بخوان بیان ببرنش. چی می‌گم منم، مورچه فرعونن اینا، شایدم اومدن کتابام رو بخورن، برن. البته که این‌جوری بدتره، ولی خب. هرچی هست و برای هر دلیلی اومده باشن، با من کار دارن و از من خوششون اومده. بیش‌تر از همه‌جا، دور و بر و روی میز من می‌پلکن، از پایه‌های میز من می‌رن بالا و روی چوب میز من، باله می‌رقصن و منم نگاهشون می‌کنم. دل به دل راه داره.

۱۳۹۲/۱۰/۷

۴. شر گفتن شاید، شعر گفتن هرگز

   چند باری شده، از بینابین صحبت افراد شنیده‌ام که می‌گویند، شاعری (آن هم شعر کلاسیک فارسی) آسان شده است. دلیلشان هم این است که این روزها با دسترسی به اینترنت، می‌توان به ده‌ها لغت‌نامه دسترسی داشت و به ده‌ها قافیه یاب؛ نتیجتا ( از نظر آن‌ها) می‌توان شعری موزون سرایید. من اما کاملا با این مطلب مخالفم. هم من می‌دانم، هم شما، که شعر، واژه‌ای است عربی به معنای احساس و در فارسی، نظم را شعر می‌گوییم از این رو که نظمی را ارزشمند می‌دانیم که از احساسات فرد نشئت گرفته باشد. حتی، نوشته‌ای که در قالب‌های مثنوی و غزل و چون این‌ها هم نیست و به نثر نزدیک‌تر است تا نظم را، شعر نو می‌گوییم به همان دلیل. یعنی شعرنو را هم، نثری سرشار از احساس می‌دانیم. البته، احساس که فقط عشق و عاشقی نیست. خشم و نومیدی و نارضایتی حقیقی هم احساس‌اند. در حقیقت، مساله مهم و اساسی در باب شعر، احساسات است و قالب شعری و زبان متکلف و استفاده درست و به‌جا از کلمات هم‌معنی و هزار و یک مساله ظاهری دیگر، فرع شعر محسوب می‌شوند. آن شعری که از ابتدا تا انتهایش را از روی احساسات حافظ و خیام و نیما و شاملو نوشته‌ایم، شعری که به پیروی از بوکفسکی و مایاکفسی و الیوت و نرودا نوشته‌ایم، بی‌هیچ شکی، بی ارزش‌ترین متن‌هاست، چرا که نه از احساسات ما، بلکه تحت تاثیر احساسات فرد دیگری ( و شاید در مواردی فرد ثالثی حتی) نوشته شده است و کیست که چنین شعری را، ارزشمند بداند؟
  خلاصه این‌که، اینترنت امروز، شر گفتن امثال منی را آسان کرده است و در آن شکی نیست. اما شعر گفتن را نه. نه امروز می‌تواند شعر گفتن را آسان کند، نه فردا، و نه هیچ زمان دیگری. شعر که فقط، رعایت قافیه و وزن استفاده از کلمات به گوش ناخورده نیست.

۱۳۹۲/۱۰/۵

۳.سه

   نمی‌دونم چی باید بگم. چی باید بنویسم. تزلزل روانی رو قشنگ احساس می‌کنم. گیر کردن بین دو تا کاری که نمی‌دونم کدومش درسته، کدوم غلط. ری‌اکشن‌های عصبی بی‌دلیل. یه رفتاری که مادرت رو ناراحت کنه و بعد پشیمونی به‌خاطر رفتاری که انجام دادی، که اشتباه هم نبوده. همین می‌شه. وقتی نمی‌دونی چی درسته و چی غلط، وقتی نمی‌تونی به سنت‌های دیرینه‌ای که برای مردم کشورت مقدس شمرده می‌شن پای‌بند باشی و وقتی نمی‌تونی قبول کنی که این سنت‌ها درستن، چون می‌دونی که هیچ دلیلی برای درست بودنشون نیست، نمی‌تونی کنار بیای با جامعه. با خانواده، با معلم‌ها، با هم‌مدرسه‌ای‌ها. کارت می‌شه عذاب کشیدن، شب تو جا گریه کردن. گنگ می‌شی. خشم،‌ احتمالا، تنها حسی می‌شه که تجربه خواهی کرد. خشم از نفهمیدن دور و بری‌ها، خشم از به خایه حواله کردن مسائل توسط دور و بری‌ها. خشم از توصل به دین، خشم از آسیب رسوندن بقیه به خودشون، به خاطر یه خیالی که وجود خارجی نداره. و در نهان وجودت،‌ خشم از این‌که، مقبول نیستی توسط اطرافیانت؛ و حزنی که دائمیه. حزنی که با وجودش، ممکنه گاهی، لبخند نصف و نیمه‌ای به زور بچسبونه خودش رو به لب‌هات.
  اما، این اوضاع داغون، لذت بخشه برای من. شاید هم من، یه کیس برای یه روانشناسم که افتادم اینجا. شاید حتی جام اینجا نیست، که اینجا نیست و این رو می‌دونم. اما جام کجاست؟؟ نمی‌دونم. می‌دونم هرجای دیگه‌ای هم که برم،‌ بازم همین اوضاع و احوالمه، به هزار و یک دلیل. مردم جای دیگه‌، مگه چه‌قدر قراره تفاوت کنن با مردم این‌جا؟؟ بالاخره این چیزی که اینجا داره من رو عصبی می‌کنه،‌ همون چیزیه که تو همه‌جای دیگه دنیا هم هست. حالا یه کم قوی‌تر و ضعیف‌تر. پس جای من کجاس؟؟ تو همین دنیای مجازی باید ویلون باشم. تا یکی مثل پ گیر بیارم. یه جا مثل توییتر و چندتا آدمم اونجا گیر بیارم. شایدم جام واقعا این‌جاها نیست. شاید جام تو یه دنیای ساختگی تو ذهنمه. یا یه همچه جایی. شایدم تیمارستان. کسی نمی‌دونه. خودمم که طبق معمول، نمی‌دونم خب.

۱۳۹۲/۱۰/۱

۲. تهران (با ده‌ها لحن مختلف بخوانید)

   تهران. اسمش حتی،‌ برای آن دوازده میلیونی که ساکنش نیستند (و حتی بخش اعظمی از همین دوازده میلیون ساکنش) جذاب است. تحریک برانگیز است. چه بسا از لحاظ جنسی هم، تحریک کند این دوست‌داران سینه چاکش را. بسیار دیده‌ام آدم‌هایی که تهران را بهشت برین می‌دانند.
  تهران برای من اما، جذاب نیست. تهوع آور هم هست حتی. کجایش را دوست بدارم؟؟ خیابان‌های کثیفش را؟ هوای آلوده‌اش را؟ درگیری‌های هر روزه‌اش را؟ پدیده‌های جذاب سطح شهر را؟ به کجای این شهر بروم که دوست داشتنی باشد؟ هفت‌تیر با آن هرروز تجدید سنگ‌فرش پیاده رو هایش؟ دربند و درکه و جردن و بام و پارک جمشیدیه و آب و آتش با آن رهروانی که هرگاه حتی از دور هم می‌بینیشان، دوست داری می‌توانستی همان‌جا بالا بیاوری؟؟ شهرکتاب‌ها و کافه ثالث و نشر چشمه‌ای که هروقت وارد می‌شوی، دوست داری بمیری از بس آدم افاده‌ای پرمدعای از خود راضی می‌بینی؟ قربان شکل کجش بروم؟ نه. از میدان آزادی گرفته تا شهرک غرب و از ‌آن‌جا تا دربند و هرجای دیگری از تهران، تهران را دوست نمی‌دارم. تهران شهر من نیست. تهران شهری نیست که جانم برایش در برود.
  وابستگی‌ام به تهران را کتمان نمی‌کنم. اما نمی‌توانم پارک آزادگانش را با آن حجم عظیم دختران و پسران نوجوانی که هیپ‌هاپ قورتشان داده، تحمل کنم. نمی‌توانم عینک گردهای ته‌ریش دار ( یا مانتوی گشاد سیاه رنگ با طنابی بنفش از سویی) پرمدعا در فلسفه و موسیقی را تحمل کنم. نمی‌توانم با هم‌کلاسی‌هایی که نوک دماغشان را هم نمی‌بینند، سر کنم.
تهران برای من، فقط دوتا علی و معصومه و گلشن و آرش و خیابان انقلاب و شهرکتاب مرکزی دارد. هیچ چیز دیگری ندارد. هیچ چیز.

۱۳۹۲/۹/۲۰

۱. باید داد، اما چجور؟

  مسخره‌اس، نه؟ ولی من هم مثل بقیه شما که یا دادین و گذشتین یا باس بشینین تا بیاد و بدین و بگذرین، بالاخره باید بدم و بگذرم. یک سال و چند ماه دیگه باید بدم و بگذرم. انصاف نیست؟‌ ستمه؟ زندگی رو باس بذاری تا وقتی دادی، درد نداشته باشه؟ درسته. هم شمایی که دادی این رو می‌دونی و هم منی که باس بدم این رو می‌دونم و هم اونی که نشسته تو صف تا موقعش برسه و بره بده. اما یه سری هستن مث من، که این دادنه، نه که به خیالشون نباشه، اما رضا نمی‌دن که کل زندگی رو بزارن برا این دادنه. بقیه زندگیم بهش بسته‌اس؟ اگه بد بدم، باید پنجاه-شصت سال حمالی کنم؟ می‌دونم. اما اینم می‌دونم که اگه الان به بقیه زندگیمم نرسم، وقتی دادم و خوبم دادم و دردم نداشتم، حالم گرفته. حالا خوب دادم که دادم. کجا وایستادم؟ اون چیزی که می‌خوام هستم؟ اون چیزی که می‌خوام رو دارم؟ ارزشش رو داره که بدم و خوبم بدم، اما نصف اون چیزی که باس باشمم نباشم؟
  خب جواب اینکه که نمی‌دونم! مثل بقیه سوالای زندگیم هیچ جوابی قانع کننده نیست.
ولی بالاخره باید بدم. شاید بهترین پولتیک، این باشه که یه جوری بدم که نه بد باشه و نه خوب، و به بقیه زندگیمم رسده باشم.