۱۳۹۸/۴/۳۱

۱۱۸. مورچه‌ها راه خودشان را پیدا می‌کنند

آن روزهای اولی که این حساب کاربری فیسبوکم را ساخته بودم خوب به یاد دارم. نوجوانی بودم که دریچه‌ای پیدا کرده رو به جهانی گسترده‌تر با آدم‌هایی موافق و مخالف که می‌نویسند و می‌خوانند. جای تعریفی اگر باشد تعریف می‌کنند و جای نقدی اگر باشد گوشزد می‌کنند. از خاله‌زنک و دایی‌مردک* بازی هم خبری نبود. نه این‌که اصلا از این خبرها نباشد اما آن‌قدرها پررنگ و توی چشم نبود؛ لااقل برای منی که اهل این چیزها نبودم. مهم‌ترین موهبتش اما این بود که ما همه جایی را پیدا کرده بودیم که می‌شد واهمه‌ی فامیل و خانواده را نداشت. می‌شد واهمه‌ی هم محله‌ای و آقا معلم را نداشت. بد و بیراهت را می‌نوشتی، از ترس‌هایت می‌گفتی، به وقتش ترول بودی و به وقتش تاملات و نابهنگام‌هایت را یادداشت می‌کردی. برای من و مایی که نوجوان بودیم، جایی هم بود که فکر کنیم با این اظهار نظرهایمان بزرگ شده‌ایم و آن‌چه گمان می‌کردیم قله‌ی قاف فهمیدن است را به رخ دیگران بکشیم.

همه‌چیز خوب بود تا این‌که نام فیس‌بوک افتاد سر زبان‌ها. صدای آمریکا و بی‌بی‌سی از صفحات فیس‌بوکی می‌گفتند و جوان‌ها گله به گله، این‌جا و آن‌جا فیس‌بوک را به یک‌دیگر معرفی می‌کردند. رفته رفته هر کسی برای رفیقش حسابی ساخت و آدم‌ها زیاد شدند. بعد کم کم سر و کله‌ی فک و فامیل پیدا شد. پسر خاله قزی و نوه عموی خواهری مادربزرگ دایی اصغر این‌ها گشتند و پیدایت کردند. بعد سر و کله‌ی پدر و مادرها و خاله‌ها و دایی‌ها پیدا شد. بعد معلم‌ها آمدند. به‌جای همه‌ی چیزهایی که می‌خواندیم و می‌نوشتیم، عکس‌ها و کارت پستال‌ها دیوارهایمان را پوشاندند. جک‌های بی‌مزه و آبکی حمله کردند و روایت‌ها و داستان‌ها و ناله‌های شب‌گیر دوام نیاوردند و نتواستند سنگر را نگه‌دارند. از همه بدتر این بود که همه‌ی کسانی که از دستشان قایم شده بودی، همه‌ی آن‌هایی که قرار بود این‌جا نباشند، حالا مثل مور و ملخ از دیوار بالا می‌رفتند. دیگر امنیت نداشتیم. ترسیدیم، شوریدیم و رها کردیم.

من همان روزهایی که آهسته آهسته بار و بندیلم را از فیس‌بوک جمع می‌کردم، گرد و غبار را از حساب کاربری توییترم پاک می‌کردم. آن‌جا هرچند نمی‌شد طولانی بنویسی، کماکان نعمت پنهان بودن را داشتی. پنهان بودن از دست آن لشکر یاجوج و ماجوجی که ریخته بودند توی فیسبوک و آب بسته بودند به لانه‌های ما. همان‌ها که پای پست‌هایمان دو نقطه پرانتز کامنت می‌گذاشتند و حرف‌های مفت و نامربوط برایمان بلغور می‌کردند. حیفِ بایت‌ها. مزیت توییتر به فیس‌بوک چیزهای دیگری هم بود. فضای کاربری‌اش به مذاق هرکسی خوش نمی‌آمد، محدودیت کاراکترهایش توی ذوق خیلی‌ها می‌زد و به شکل عجیبی خیلی‌ها اصلا از چیستی و ساز و کار توییتر سر در نمی‌آوردند. بساط مسخره‌بازی و ترول و روایت‌های آنی و چس‌ناله‌مان به راه بود و کیف می‌کردیم. جایمان را پیدا کرده بودیم.

خلاصه بعد از واگذاری اراضی فیسبوک** به غارتگرانی که مدتی بعد همگی تب تندشان برید و انگار فقط آمده بودند آسایش ما را به‌هم بریزند، ما را فراری بدهند و وظیفه‌شان را هم به نحو احسن به انجام رسانده بودند، اوضاع ما در توییتر بر وفق مراد بود. در اما همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخد و ان مع الیسر عسرا، این سکه دو رو دارد. از دو سه سال پیش همه‌ی دوست و آشنا هجوم آوردند سمت توییتر. باز دوباره امنیت و آسودگی را سلب کردند و چکمه‌های سنگین‌شان را گذاشتند بیخ گلوهای ما. حمله‌شان به توییتر خیلی مهیب‌تر بود اما. همین قضیه‌ی ربات‌ها و ارتش (؟)(!)( :) ) سایبری و ارازشه‌ای که برای توییت کردن پول می‌گیرند و امثال ذلک. ما هم دیگر جایی را نداشتیم. خیلی‌هایمان که دیگر دست از وبلاگ نوشتن هم کشیده بودند و آدرس وبلاگ همان‌هایی هم که می‌نوشتند به طریقی از طرق دست مهاجمین می‌رسید. خوب هم می‌دانستیم که این جماعت اهل وبلاگ خواندن نیستند اما همین که می‌دانستی هستند کسانی که می‌دانند این وبلاگ متعلق است به تو، کار نوشتن را سخت‌تر می‌کرد. من هم که همیشه در جبهه‌ی صدیقین، مصرانه و شاید جاهلانه بر مستعار نبودن پافشاری می‌کردم.

القصه؛ موهبت فراری بودن، غریبه‌آشنا بودن و آسایش آن ناشناسی سیال که اولین بار یازده سال پیش، با ساختن اولین وبلاگم در پاییز ۱۳۸۷ مزه‌اش رفت زیر زبانم و بعدها در فیس‌بوک، توییتر و وبلاگ‌های دیگرم تداوم پیدا کرد حالا مدت‌هاست از من و از ما دریغ شده. امروز برای اولین بار به این فکر می‌کردم که قید وبلاگ فعلی‌ام را بزنم (قید قبلی‌ها را من نزدم، بلاگفا قیدشان را برایم می‌زد)، وبلاگ جدیدی راه بیاندازم و در حساب کاربری مستعاری توییت کنم. این شناس بودن برای من انگار قلاده‌ای است که هر قدر هم شل و بی‌جان باشد، باز آزادی‌ام را سلب می‌کند، حرکتم را محدود می‌کند و نفسم را تنگ و سخت. حتی اگر وجود نداشته باشد می‌شوم مثل خری که سال‌ها با طناب به آسیاب بسته بوده و حالا که طناب را بریده‌اند کماکان حول یک محور می‌چرخد و مسیر خود را نمی‌رود.

در عین حال پشت هرکدام از این حساب‌ها و وبلاگ‌ها تاریخچه‌ای شخصی وجود دارد که آدمی را به خود می‌بندد. یک عالم آشنایی‌ها که در همین فضا شروع شده و در همین فضا باقی مانده اما به صد رابطه و آشنایی دیگر می‌ارزد و آدمی دوست ندارد به همین راحتی از دستشان بدهد. هرچند همه ما آهسته آهسته باز کم‌رنگ می‌شویم، می‌رویم رد کار خودمان (با خوش‌حالی بعضی‌ها دوباره رجوع می‌کنند به وبلاگ‌هایشان) و عطا و لقای این‌ها را هم می‌بخشیم به قوم تاتارها؛ ولی نوشتن برای من لذت‌بخش، رهایی‌بخش و پیش‌رانه بوده. من متعلقم به نسلی که گفتنی‌ترین حرف‌هایش را نوشت و آن دسته‌ای که خیلی از همین نوشتنی‌ها را هم جایی نوشت که خیلی‌ها نبینند و نخوانند؛ حتا شاید آن و آن‌هایی که مخاطب و سوژه‌ی اصلی نوشته‌ها بودند. حالا این شناس بودن لعنتی مرا از نوشتن و مخصوصا نوشتن آن‌جوری که می‌خواهم و می‌باید انداخته و با منِ ضدنوستالژی کاری کرده که گاهی دلم روزهای خوب گذشته را بخواهد. شاید هم اصل ماجرا این است که باید به بعضی چیزها پشت پا بزنم، چارتکبیر بعضی دیگر را بگویم و بعضی دیوارها را خراب کنم و همین‌طور شناس‌شناس، جوری رفتار کنم که انگار مغول‌ها حمله نکرده‌اند.

_______________

پی‌نوشت: باور کنید خودم هم توقع نداشتم مطلب انقدر به درازا بکشد.

*این را مدت‌هاست اضافه می‌کنم پشت خاله‌زنک که به کسی برنخورد، اتهام سکسیست بودن وارد نکند و به‌خاطر همین یک کلمه نگوید مرتیکه فقط زر زر و ادعاست اما حقیقتا خودم هم خنده‌ام می‌گیرد. بی‌خیال!

** که البته ملک طلق پدارن ما هم نبود که ادعایی داشته باشیم؛ اما به‌هرحال ما مثل سرخ‌پوست‌ها بودیم و آن‌ها مثل کریستف کلمب.

۱۳۹۸/۴/۳۰

۱۱۷. آرام و خشن



سه نفر بودیم. یک مرد سیاه‌پوست، من و یک دختر سفید پوست. خانه و محل کارمان یکی بود و برای به رگبار بستن آدم‌ها کجا بهتر از کارگاه متروکه و مخروبه‌ای چند کیلومتر خارج از شهر؟ سلسله مراتب خاصی هم نداشتیم اما همیشه کسی باید مسئول باشد و وقتی چاره‌ای نداریم چه کسی بهتر از این رفیق سیاه‌پوستمان؟ من اما این چیزها خیلی برایم اهمیتی نداشت. می‌خوردیم، می‌خوابیدیم، در حیاط کارگاه قدم می‌زدیم و هروقت کسی برای کشتن بود – و هر کسی جز ما سه‌تا برای کشتن بود - به رگبار می‌بستیم.

یک روز صبح، همین‌طور که با شاخه‌ی درختی روی خاک خط خطی می‌کشیدم و به خاطر دانه‌های عرق روی پیشانی زیرچشمی به آفتاب نگاه‌های سرزنشگر می‌انداختم، رفیق سیاهمان ون قراضه‌اش را وسط حیاط متوقف کرد، دوتا پسر بچه و یک دختر بچه نیم‌وجبی را خِرکش کرد بیرون و پرتشان کرد روی سنگ‌ریزه‌ها. راهش را کشید سمت آشپزخانه و رفت. آن سه‌تا توله سگ هم مثل جوجه‌ی از تخم درآمده دنبالش زنجیر شدند و رفتند سمت ساختمان. یقه‌ی یکی از پسرها را گرفتم، کشیدمش عقب و اسلحه را به سمتش نشانه رفتم. فریاد کشیدم:« لباستو درآر» و جلوی پایش تف انداختم. مثل مدنگ‌ها وامانده بود و زل زده بود. با سر اسلحه اشاره کردم که در بیاور آن کاپشن لعنتی را. پوزخند از چهره‌ام نمی‌افتاد. کاپشن را که انداخت زمین خندیدم و گفتم:«حالا بقیه‌اش». نمی‌خواست. عذاب و اضطراب در چهره‌اش موج می‌زد. فریاد زدم یاالله و بچه پا گذاشت به فرار و من هم گذاشتم دنبالش. او می‌دوید، من می‌دویدم. هرچه بیش‌تر می‌ترسید بیش‌تر کیف می‌کردم، هرچه بیش‌تر فریاد می‌کشید و گریه می‌کرد، صدای قهقه‌ام بیش‌تر در فضای کارگاه می‌پیچید. دختر هم‌کارم با بی‌حوصلگی، انگار گشنگی طاقتش را سر آورده باشد و از نمایش گرگ و بره‌ی ما خسته شده باشد، داد زد:«بسه دیگه، کافیه» من اما بی‌اعتنا دنبال بچه می‌دویدم، سرش فریاد می‌زدم که لباس‌هایش را از تن درآورد و تحقیرش می‌کردم. سرآخر یک اردنگی گذاشتم در کون بچه و نقش زمینش کردم. از جایش بلند که شد، اسلحه را سمت سرش نشانه رفتم و خندانْ خندان دستور دادم لباس‌هایش را بکند.

بچه ترسیده، فروپاشیده، گریان و مضطرب کفش‌ها، پیراهن و شلوارش را روی خاک انداخت. من نگاه می‌کردم و می‌خندیدم. جوری می‌خندیدم که می‌فهمیدم پژواک صدایم توی سر بچه هزاربار تکرار می‌شود و از درون مغزش را تکه تکه می‌کند. خرد و ریز، کوچک‌تر از دانه‌های خاکشیری که توی آشپزخانه انتظارم را می‌کشید. همان‌طور لخت و عور در چشم‌هایش زل زدم، ماشه را کشیدم و به رگبار بستمش. آرام، خون‌سرد و سرشار از لذت اسلحه را غلاف کردم، وارد ساختمان شدم و دیدم دختر بچه می‌دود سمت حیاط. بغلش کردم، تصدقش رفتم و بردمش سمت آشپزخانه که چیزی بخورد. دوست نداشتم جنازه را ببیند، بترسد یا آزرده شود، نگرانش بودم.

پشت در آشپزخانه به این فکر کردم که جنازه‌ی پسرک چه‌قدر آرام روی زمین خوابیده بود و حتی یک قطره خون در خاطرم نمانده بود.

x

۱۳۹۸/۴/۱۴

۱۱۶. شهر اشباح

بغض در قلبم گیر کرده و حتا به گلویم هم راه پیدا نمی‌کند. خیلی آهسته، مثل موج‌های بی‌جان یک روز گرم و ساکن، خورشید جایش را در آسمان عوض می‌کند و آرام آرام ماه جایش را می‌گیرد. حتی منکر آنم که دارد تمام می‌شود. حوصله نمی‌کنم بیدار باشم، حوصله نمی‌کنم بخوابم. سیگارهایم را هم خودکار روشن می‌کنم. انگار یک فعل طبیعی و فیزیولوژیک؛ خاراندن جایی از دست مثلا. همه، شبح‌وار گم شدیم. میان پیچک روی دیوارها، میان دیوارها و میان ذرات هوا.

آب درونت می‌جوشد، مورچه می‌زند، کله می‌زند. خشک می‌شود. سرخ می‌شوی، سیاه می‌شوی، می‌چروکی و سوراخ می‌شوی اما کسی آتش اجاق را خاموش نمی‌کند. ذوب می‌شوی و راه فرار آن بوگندو را مسدود می کنی تا آخر بمیرد، رهایت کند، آسوده‌ات بگذارد همین لاشه باقی مانده‌ات را حتی.

اجاق همیشه خاموش می‌ماند. 

۱۳۹۸/۴/۲

۱۱۵. آقای بختاپوس

‏حوصله‌ی آدم‌ها را ندارم. حوصله‌ی انکرالاصواتی که از موبایل‌هایشان پخش می‌کنند، حوصله‌ی شصت ثانیه‌های آبکی اینستاگرامی که قهقهه‌شان را به آسمان می‌برد. حوصله‌ی سیگارهایی که چس‌دود می‌کنند.

حوصله ندارم سر سفره دو لقمه کم‌تر به شکم ببندم و این یکی بگوید بلنبان؛ لای بلنبان زدنش از آن طرف صدای چاه و آسیاب کفتارها در گوشم بپیچد.

حوصله ندارم بنشینم ور یکی و طرف هی زور بزند سر صحبت را باز کند و ماجرای بامزه و جالبی تعریف کند، از اول تا آخرش خُنُک‌بازی در بیاورد اما. حوصله ندارم هی سوزن و جوالدوز و سیخ بزنم به پهلوی خودم که مشارکت کن، هی نتوانم.

حوصله ندارم حرف نزنم. حوصله‌ی نگاه‌های سنگین وقت سکوت را ندارم. حوصله ندارم جوری نگاهت کنند انگار آجر اضافه‌ی سر دیواری، آن آجر که روی سر ره‌گذری می‌افتد؛ همان‌جا می‌ماند و پای صدها ره‌گذر را می گیرد.

حوصله‌ی آدم‌ها را ندارم. حوصله‌ی راه رفتن و ایستادنشان. حوصله بی‌خوابی و خوابشان. حوصله‌ی وجود داشتنشان را.

۱۳۹۸/۳/۲۶

۱۱۴. خب، خب، باشه.

زندگی کردن روی خط گذشته. ده سال تکرار ۲۵ خرداد. هیچ. الان؟ لطفا؟ خب، می‌دانم، می‌فهمم، درد داشته، گذشته تاریخی است، بخشی از هویت ما را - آن هم نه تمامش را و نه تماممان را - می‌سازد. می‌دانم نباید گذشته‌زدایی کرد. نباید گذشته را از بین برد. قبول. حالا می‌شود بگویید کجای کاریم؟ بعدش چه کردیم؟ الان می‌خواهیم چه کنیم؟ الان باید چه کنیم؟ کجا می‌رویم؟ ملزوماتمان چیست؟ «حماسه خس و خاشاک». بله، طوفانی هم به راه انداختیم آن روزها. حالا چه؟

آخ آن روزهای فلان دوره چه قدر طلایی بودند. نظرم همین است. الان؟ همه‌چیز به سیاهی می‌زند، مثل یک تکه گه که سوزانده شده. وای، فلان دوره. آه، فلان دوره. ای کاش، فلان دوره. خب، خب، خب. این دوره چی؟ همین حالا؟ فلان دوره برای امروز چه داشت؟ هی تکرار؟ هی چرخ چرخ دور میدان؟ این شهر هیچ خیابانی ندارد؟ این مدفوع سوخته را باید بگذاریم به دیوارها بماند؟ با چیزی نباید تراشیدش؟ با چه باید شستش؟ این گه‌دانی موصوفه را چه کنیم دقیقا؟ پشتک و وارو بزنیم درش؟ برویم جای دیگر؟ چیزی جایش بسازیم؟ یک چیز براق؟ براق؟ آخ گفتی براق. مثل طلا. آه، آن دوره‌ی طلایی رنگ.

یادت هست یک روز؟ چه قدر خاطره؟ خسته نشدی؟ خب، بعدش چه؟ نتچ، بگذار این یکی را هم تعریف کنم.

۱۳۹۸/۳/۱۴

۱۱۳. شاید مرتضی کلانتریان هم می‌خواسته قبل از مرگ، هوس پرواز را از سر بیاندازد

سال‌هاست به خودکشی فکر نکرده‌ام. بعد از بحران بلوغ و بعد از آن دوره‌ی سیاه و تیره‌ی اوج افسردگی، بعد از بارها و بارها بیگانه را خواندن و بازخواندن مواجهه‌ی مورسو با جهان، بعد از پیرمرد و دریا و تداوم زندگی پیرمرد، بعد از آشنا شدن با سیزیف و رنج هرروزه‌اش، بعد از دست و پا زدن در منجلاب آن چاه نمور و بیرون کشیدن خودم، چفت کردن دست‌ها به گوشه‌ای، خودکشی برایم از موضوعیت افتاد. از اساس به گمانم امری عبث و بیهوده رسید‌. حالا مدت‌هاست فکر می‌کنم زندگی با تمام فراز و نشیب‌هایش، علی‌رغم ناخواسته بودنش و ناکامی‌های تحمیلی، ارزش یک دور تمام را دارد. هرچند عمو هِم سر آخر ترجیح داد مغزش با شلیک شاتگان به دست خودش، کتلت شود.

از پشت‌بام خانه‌مان متنفرم اما؛ لااقل گاهی. نرده‌های سوی خیابانش و پیاده‌راهی که ده-دوازده متر با پیشانی‌ام فاصله دارد، همیشه فریاد می‌زنند: «بپر!». سقوط آزاد تجربه هوس‌انگیزی است که همین ده دوازده متر همیشه وسوسه‌ش را به سرم انداخته است. قرمز تیره‌ی سنگفرش خیابان مثل آغوش معشوقه‌ای، آغوشی گرم و وطن‌گونه، در هر ساعتی از شبانه‌روز که روی پشت‌بام ایستاده باشم مرا به خود فرا می‌خواند. فرقی هم نمی‌کند چرا روی پشت‌بام ایستاده‌ام؛ گیراندن نخی سیگار، آویختن رخت شسته بر بند، راه انداختن کولر، تعویض خاک گلدان‌ها، شستن فرش یا صرفا تنفس چند دم از هوای سرب‌اندود اما آزاد و نگرفته‌ی تهران. سمت نرده‌های سوی خیابان که می‌روم، هوای پریدن به سرم می‌زند.

سقوط، یا شاید از جنبه‌ای دیگرْ پرواز، احساس دست اولی است که با تعلیق درآمیخته و انگار از آن تعلیق که تا دو سال پیش تمام من را فراگرفته بود، هنوز چیزی باقی مانده. چیزی کوچک و کم‌رنگ که دست بردار نیست و مثل گرمای باقی مانده در آب جوشیده، مثل سوزانندگی بدنه‌ی فلزی بخاری تازه خاموش شده زنده است و می‌سوزاند و اصرار اگر کنی جراحتی و تاولی به‌جای می‌گذارد. انگار تیغ‌های فراوانی تا نیمه در شریان رفته و همان‌جا باقی مانده.

۱۳۹۸/۳/۷

۱۱۲. بازی از نو

خیلی وقت است از ننوشتن خسته‌ام و هر بار تصمیم می‌گیرم، همه‌چیز از یادم می‌رود و از همه‌چیز منظورم فقط ایده‌‌ها نیست؛ علائم سجاوندی هم گاه‌گاهی فراموشم می‌شوند. این چند ماهی که گذشت، این پانزده ماه اخیر، وقایع زیادی را پشت سر گذاشتم. باید درباره تمامشان چیزهایی می‌نوشتم؛ دوست داشتم که بنویسم لااقل اما حتی با دفترچه و یادداشت‌های شخصی هم سر ناسازگاری و جدایی گذاشته بودم و همین عصبانیم می‌کرد. این یک هفته با خودم تصمیم گرفتم باز بنویسم. مطابق گذشته از زندگی روزمره، از ایده‌ها، از سرد و گرم روزگار. نوشتن برای من هم درد است، هم درمان است، هم چراغ است در شب تاریک، هم مفتاح دروازه‌ی بسته است، هم‌کیف است و هم آرامش.

راستش را بخواهید حتی تصمیم داشتم جای دیگری بنویسم، گم‌نام‌تر. دلیلش را درست نمی‌دانم. برای من در گم‌نامی و غریبگی همواره نوعی رهایی، آرامش و سبک‌بالی حضور داشته. خوب هم. می‌دانم که‌ روزمرگی‌ها و ایده‌های یک جوان یک‌لا قبای بیست و دو ساله، تمرین نوشتن و سیاهه‌های ناشیانه‌اش که پس از این همه ننوشتن و این همه بطالت، جذابیتی شاید نداشته باشد. من اما برای خودم می‌نویسم گاهی این‌جا منتشرش می‌کنم؛ منظم‌تر و بیش‌تر از قبل. چاره‌ی غریبگی را هم در این یافته‌ام که بعد از این، لینک هر یادداشتی را توییت نکنم؛ یکی از هر چندتا هم شاید زیادی باشد. کسی اگر بخواهد بخواند، لینک وبلاگ در دسترسش هست.

پست کردن همین تکه یادداشت هم شاید ضرورتی نداشته باشد. بیش‌تر قرارداد و تعهدی با خود است. بهانه‌ای برای این‌که با خودم قول و قراری گذاشته باشم و در رودربایستی خود بمانم.

۱۳۹۸/۲/۱۷

۱۱۱. روزه

ماه را ‌دیده‌اند، اندکی دیگر اهلش باید سفره‌ی سحری بچینند و گوش به اذان صبح باشند که بپرهیزند. بخسبند و برخیزند و پرهیخته - نپرهیخته به تکاپوی افطار بیافتند. آن یکی از خوراک و آن دیگری از خواب.

این میانه هم یکی، پرهیزکاری، لقمه‌ای پنیر و شیر به شکم بسته هنگام سحر، روزه‌ی پرهیز می‌گیرد. از پرهیختن، می‌پرهیزد. به انگشت دیوانگی نشانش می‌دهند و او خود می‌داند؛ دیوانه نپرهیزد.

۱۳۹۸/۱/۱۳

۱۱۰. قبل خروس‌خوان

حوالی طلوع، خواب آهسته و آرام و خسته، زیر پلک‌هایم می‌خزد. این سو و آن‌سوی شهر صدای غرش گوش‌خراش نفس‌های رنجور احشام آهنین بر می‌خیزد و چرت این واحه را پاره می‌کند. روشنای خورشید مهیای اضطراب می‌شود و بی‌حوصله رخت کار می‌پوشد. ساعتی دیگر باید برخیزم. از خواب سر صبح و لنگ ظهر بیزارم. خواب چون معشوقه‌ای دیوانه در گریز است و تمنا.

به خواب می‌‌روم. بیهودگی صبح شهری را پشت سرم دفن می‌کنم. بیهودگی خیرگی به گرد گچ در آسمان را. روشنای روز و سنگینی خوابْ خشت و سیمان بنایی چون کسالت بر هم می‌چیند، استوار بر سر و سینه‌ام.

بر می‌خیزم. کاروان مشوش است. کاروان در هول و ولاست. هم‌ره کاروان، پابه‌پای کاروان، از کاروان عقب می‌مانم. کاروان از من عقب می‌ماند. یک تنه به دریای تشویش می‌زنم. بی کلک و تخته‌پاره، بی‌پارو، موج می‌خورم تا ساحل غروب، تا نارنجی، بنفش، مشکی. تا خاموشی، شمع، آتش، آرامش.

۱۳۹۸/۱/۱۲

۱۰۹. گوشت لخم

از صبح باران می‌بارد. از دیروز باران می‌بارد. از یک هفته پیش باران می‌بارد. از پارسال باران می‌بارد. من مشکلی ندارم. باران سرخوشم می‌کند. یکی از معدود فرازهایی که می‌توانم با سهراب سپهری هم‌دل باشم همان فرازی است که درباره باران می‌گوید و علی الاتفاق همان یک جا بند را به آب داده و از خوابیدن زیر باران با زن نوشته و اجازه نداده قدیس بزرگی از او بسازند.* باران حاصل‌خیزی و برکت است اما مملکت را آب برداشته. گلستان اول از همه، شیراز بعدتر و حالا لرستان که رفته رفته دارد به آتلانتیس بدل می‌شود. از دست من و امثال من هم هیچ کاری بر نمی‌آید. مثل گذشته حرص می‌خورم اما نه به شدت گذشته. 

باران حیات است اما چیزی نمانده که تعطیلات از پا درم بیاورند، شاید تا همین حالا هم از پا درآمده باشم. کسالت مثل پیچکی خاکستری رنگ اول سخت به دور مچ پاهایم پیچید و حالا آهسته آهسته بالا آمده و شانه‌ها، گردن و چشمانم را می‌پوشاند. از دهانم، از سوراخ بینی و گوش‌هایم وارد می‌شود و دور همه‌چیز می‌پیچد. دست و دلم به تناول هیچ گهی نمی‌رود. بیست روز تمام است که لشم را لنگ ظهر از تخت می‌کشم بیرون و دو لقمه صبحانه با مامان می‌خورم. کنار دستش می‌نشینم به تماشای فضیلت خانم و ماجراهای مسخره‌ی سریال‌های ترکیه‌ای. باقی روز هم شیرجه زده‌ام در تلفن همراه. مزخرفات و لاطائلات. 

کسالت پیچیده دور دست‌هایم، خودش را گره زده. دست‌هایم از کار افتاده‌اند. مامان زیر گوشم می‌خواند که پاشو با برادرت بزن بیرون از خانه، هوایی عوض کن. من حوصله همراهی برادرم را ندارم، چند ساعتی می‌خواهم دور از سرتقی‌ها و بداحوالی‌های بلوغ باشم. تهران را فراموش کرده‌ام؛ تهران مرا فراموش کرده. تهران را دیگر نمی‌شناسم؛ تهران هم دیگر مرا نمی‌شناسد. باران شلاق می‌زند. زیر این باران سگ هم پرسه نمی‌زند، من تنها چرا؛ تنهاییم را از من سلب کرده‌اند اما. همراهانم را از من سلب کرده‌اند اما.

جرجر باران چه پشت خانه هاجر باشد و عروسی برپا چه کف این خیابان‌های لعنتی لزج، صدای آرامش است. سر و صدا تمامی ندارد. تلویزیون عربده می‌کشد؛ هتفیلد برای برادرم حنجره می‌درد. بابا مثل همیشه فرار کرده است به جایی؛ به حمام یا به مغازه. بابا همیشه خلوت و تنهایی خواسته‌اش را جور می‌کند. شورش را در آورده. انگار نه انگار که زنی، بچه‌ای. پیش‌ترها نبودنش حرصم را در می‌آورد. حالا فقط از همین‌که هروقت بخواهد سراغ تنهایی‌اش می‌رود و همیشه این امکان برایش فراهم است عصبانی می‌شوم. آدم از دست والدینش عصبانی می‌شود؟ از عصبانیتم، شرمگین و عصبانی می‌شوم. آدم برای خودش یک ذره حق باید قائل باشد، نباید؟ از محق ندانستن خودم آشفته و عصبی می‌شوم. مثل خاکستر بی‌بخار حتا در گرما.

از انبوه نخوانده‌ها دست می‌اندازم و کتابی پیش‌تر خوانده را می‌کشم بیرون. فلسفه ملال. به وقت اولین خواندن آن‌قدر ملول بودم و آن‌قدر پرت از همه‌چیز که فقط به یاد دارم ملال را توضیح می‌داد. ورق می‌زنم. چندجایی خط کشیده‌ام، یکی دو جایی نوشته‌ام. «انسان‌ها به معنا معتادند»، «هر احمق پیرو مدی دیر یا زود نومید می‌شود. مد ذاتا غیرفردی است و نمی‌تواند معنایی فردی را که در جست و جویش هستیم به ما ببخشد»، «هیچ معنای شخصی وجود ندارد و همه معناهای دیگر به تدریج رنگ می‌‌بازند. به جز انتظار یا امید معنایی جدید چه می‌توان کرد؟ درک واقعی هستی انسان باید بر غیبت بنیادین معنا استوار باشد» «می‌خواهیم سرگرم باشیم چون سرگرمی ما را از تهی بودن ملال رها می‌کند». دست به گوشی می‌شوم. گمانم حرف‌های حسابی‌ست که بد نیست به نظر دیگران هم برسد. نمایش. همه را استوری می‌کنم.

فکر می‌کنم این استوری‌ها مصرف کردن فلسفه نیست؟ مصرف کردن اندیشه؟ عصبی می‌شوم. نکند دارم فخر می‌فروشم؟ عصبی می‌شوم. صدایی پس سرم نجوا می‌کند:«خب که چی؟ می‌خوای بگی ملولی؟ می‌خوای بگی ملال رو می‌فهمی؟ می‌خوای بگی بلدی کتاب بخونی؟ جون بابا» سرخورده و عصبی می‌شوم. تلفنم زنگ می‌خورد. دو بار هم‌نشین طرف بوده‌ام و گپی زده‌ایم. شاید در آینده اندکی بیش‌تر. جواب که می‌دهم با کنایه‌ای به حق درباره بستر تصویر بودن اینستاگرام می‌گوید و سریع می‌رود سراغ اصل مطلب: این کتاب‌ها، این فلسفه، نه همه‌اش، بخشی می‌تواند علف هرزی باشد که نمی‌دانی و کودش می‌دهی و باغچه‌ات را نابود می‌کند. قطع می‌کنم. دلنگ و دولونگ دایرکت بلند می‌شود. این یکی، آشنای دیگری است. یک بیست و چهار ساعت مهمان ناخوانده‌ی سفری بود همراه ما. take it easy man. حتا زحمت نمی‌دهم پاسخش بدهم. سخت دیده‌ای اصلا چاقال؟ 

کسالت از پس کله‌ام رشته رشته پخش می‌شود. مثل تار عنکبوت تمام مغزم را می‌پوشاند. بعد نوبت چشم‌هاست، بعد گوش‌ها، بعد دهان، بعد بینی، بعد حنجره. کسالت، مثل یک پیله دورم پیچیده اما نه من پروانه می‌شوم، نه کسالت ابریشم. باطلم، لغوم، علافم. آرزو می‌کنم تعطیلات زودتر تمام شود. تعطیلم کرده. راسل چه طور ستایش‌گر بطالت بوده؟ سیگارها از توی کشو صدایم می‌زنند. می‌خواهندم، من هم می‌خواهمشان. هوس‌آلود اما نه شهوتناک. وقت وقتش بیرون نزدم، بهانه‌ی بی‌وقت ندارم. منتظر می‌نشینم تا بخوابند و سراغ پشت بام بروم. 

-------

* این که می‌گویم نوشته‌ها افسار خود را به دست می‌گیرند و این مساله گه‌گاه حرصم را در می‌آورد همین است، اصلا قرار نبود به سهراب سپهری برسم، چه رسد به این‌که حالا دارم فکر می‌کنم چند سالی است در فضای رسمی اصلا صحبت زیادی از فرهنگ و شعر و داستان به گوشم نخورده است جز مضحکه‌بازار اخیر شبکه چهار و ملیجک‌بازی با حافظ و سعدی و که و که و می‌توانم مسیر کل یادداشت را تغییر بدهم، بیاندازم روی این ریل. باز حواس سوزن‌بان جمع بود.