۱۳۹۲/۱۲/۲۶

۱۶. پست ویژه‌ای برای امروز، ندارم اما باید بنویسم.

   امروز، هفده‌ سال تمام شدم و وارد هجده سالگی. البته امروز امروز هم که نه، الان دیگر بیش از پانزده دقیقه از بیست و پنج اسفند می‌گذرد. همیشه فکر می‌کردم روز تولدی که روز تولد ورود به هجده سالگیم است، روز ویژه و خاصی خواهد بود. نیست. هیچ چیز ویژه‌ای وجود نداشت. با علی، دو سه نخی سیگار کشیدم و یک پازل برای خودم هدیه خریدم و اسنک هم خوردم. خوابیدم قبلش. و بعدش، شصت تومان کارت هدیه و یک هدفون فیلیپس که الان در گوش‌هایم چپیده و دارد مامفورد و پسران نعره می‌کند هدیه گرفتم. هیچ چیز خاصی نبود.
   اما واقعا هیچ چیز خاصی نبود؟؟ هیچ موزیک خاصی پخش نشد؟ نه. هیچ فیلم خاصی ندیدی؟ نه. هیچ تفاوتی با روزهای دیگر زندگیت نداشت؟ امم، نه. تنها یک تفاوت داشت. تفاوتی شیرین و دل‌نشین. یکی از بهترین دوستانم، ایمیلی کوتاه فرستاده بود، با تعبیری زیبا خوانده بودم، تعبیری بسیار دل‌نشین، که خود هرگز فکرش را نکرده بودم. تعبیری که بارقه‌ای از امید درونم دمید. جالب است این بارقه‌های امید که با بزرگترین ِ چیزها از نظر دیگران در من ایجاد نمی‌شود اما جمله‌ای چنین (که از نظر دیگران احتمالا بی‌ارزش است اما دیگران مگر سنگ محک‌منند؟ این احمقان ِ مغز و آلت‌تناسلی و معده یکی) که بزرگیش برای من، بیش از کیهان است، امیدی در دلم راه داده است. امیدی شیرین، هرچند شاید واهی و حتی بی‌دلیل. مگر پسرک آستانه‌ی بهار بودن چه است؟ زیباست، دل‌نشین است، زبانم که اینجا شده انگشتان بر کیبوردم، در توصیف و توضیح و تشریحش ناتوان است، بسیار ناتوان.
قشنگ‌ترین هدیه‌ام اما، همین تک جمله بود. همین تک جمله‌ی از یاد نرفتنی.
مقام دوم هم تعلق می‌گیرد به گردشم با علی و حضور پدر و مادر و برادرم، هرچند که گاهی بر اعصاب قدم بر می‌دارند این سه تن آخری اما دوستشان می‌دارم از جان و دل هرچند گاهی نی، حضورشان. حضورشان.
  جالب است؛ نه؟ جملات و حضور، برای من مهم‌تر است. برای دیگران نه. من احمقم شاید. من نادانم شاید.

۱۳۹۲/۱۲/۲۲

۱۵. موجود سیاه پست رذل

یک سیاهی، یک موجود ناشناخته‌ی بسیار آشنای مخوف. یک سیاهی که بی شباهت با سیاهی در برابرت گام بر می‌دارد و در میان همگان همگن می‌شود و تفکیکش ناممکن. این سیاهی که نمی‌دانی چه رنگ است؟ ظاهر باطنش، خموده است با چشمانی از حدقه بیرون زده و کیسه‌آب‌هایی پر و پلک‌بالای کشیده، قوزی بر پشت و پاهایی لنگ دارد و نفس نمی‌کشد که خرخر می‌کند هم‌چون یک کامیون فرسوده چند‌ ده ساله. این سیاهی که می‌رود و می‌آید و هرآنچه می‌خواهد می‌کند و کس نمی‌بیندش، که همگن می‌شود با همگان هماره. باطنش هر از گاهی، خون استفراغ می‌کند، خونی که به سیاه و قهوه‌ای متمایل است هرچند سرخی‌اش پیداست، آمیخته به گند و کثافت و بوی تعفنش، بوی تعنفش... اوففف. گاهی با مسترهاید مقایسه‌اش می‌کنم، قدیس به نظر می‌رسد برایم مسترهاید در قیاس با این سیاهیِ بی‌رنگِ همگن با همگان ِخموده قامتِ باطنی. مریضی ذهنش، از دور پیداست. از ده فرسنگی و بلکه صد فرسنگی، می‌توانی بخار ناشی از مرض ذهنش را ببینی که سرش را احاطه کرده. زائده‌هایی که به ذهنش آویزانند و حاصل این مریضی بدخیم ‌ِ بدشگون‌اند. خوراک روحش تخم گندیده‌ی مرغان جنگیست که در قفسی کیپ هم نگهشان می‌دارد. خوابگاه باطنش با خلایش، یکی است. همان جا که می‌شاشد و می‌ریند به خواب می‌رود و می‌خورد و می‌آشامد. وجودش مزاحمت برانگیز است، اما همگن است با این همگان و این همگان توان فهم مزاحمتش ندارند، یا که خود هم‌چو او و شاید با او در مزاحمت همکارند؟ نمی‌دانم. آن باطن هیکل قناصش. سراسر اذیت است و سیاهی‌ای بدرنگ و تیره اما نادیدنی،حتی اگر با همگان نیامیخته باشد هم. آن سیاهی کثیف که در ظاهر درخشان و تمیز است سینه ستبر اما باطنش چنان که ذکرش رفت.


۱۳۹۲/۱۲/۱۱

۱۴. نگارش شده بر پاره کاغذی، شب یازده اسفند نود و دو

ذهن‌ها همیشه فوران ندارند اما ذهن من همیشه خالی است. وقتی خالی نیست، پر از خزعبل است. اما آیا همیشه این‌گونه است؟ آیا من کمی زیاده روی نمی‌کنم؟ هرچند اکثر مواقع ذهن من پر است از مسائل نارمبوط و بی‌پایه و یا خالی است، پیش می‌آید زمان‌هایی که به مسائلی مهم و درخور و تاثیرگذار فکر می‌کنم و همین مرا اذیت می‌کند. اگر چنین افکاری هرگز به سراغ من نمی‌آمدند (چنان که به سراغ بسیاری دیگر نمی‌روند) من هرگز با خود فکر نمی‌کردم احمقم، نه برای ‌آن‌که نمی‌توانم فکر کنم، بلکه برای اینکه به اندازه‌ی کافی فکر نمی‌کنم. برای اینکه وقتم را به بطالت می‌گذرانم. همین است که از خودم متنفرم. به همین دلیل هیچ خود را دوست ندارم و هر روز صبح با احساس بدی از خواب بیدار می‌شوم، لحظاتم را با احساس بدی می‌گذرانم و با احساس بدی سر به بالین می‌گذارم. چون آن‌چنان که باید و شاید، متفکر نیستم. چون دیگران هستند و من نیستم. نوشتن این خطوط، به جای آرام کردنم، اعصابم را به هم می‌ریزد. این حقایق مرا دیوانه می‌کند و بیش از پیش از خود متنفرم می‌سازد. باعث می‌شود هرگاه آرزوی مرگ کنم چرا که تنها امیدم این است که این احساس کثیف و منزجر کننده دست‌کم با مرگ پایان پذیرد. هرگز نمی‌توان تضمین کرد که امشب یک مشت آرام‌بخش نخواهم خورد. هیچ‌چیز هم نمی‌تواند تضمین کند که این کار را خواهم کرد. متنفرم. از نوشتن این خطوط متنفرم. از گذشتن ثانیه‌ها، از گردش عقربه‌های ساعت، از دم و بازدم آدم‌ها، از دود اگزوزها، خسته‌ام و متنفر. همین که می‌نویسم خوب است. ای‌کاش امشب، گریه کنم، جالب است؛ کنار مادرم نشسته‌ام، او بی‌خبر از همه چیز و من این جا در الن نگارش این سطور. لعنت.

پ.ن: بی دلیل آغاز به نوشتن این سطور بر تکه کاغذ پاره‌ای کردم و بی فکر درباره خط گذشته، دو روی تکه کاغذ را پر کردم. می‌دانم. بی منطق است و سیرداغ و پیازداغش اضافه. اما همان است که نوشته‌ام. و این‌جا می‌گذارمش، تا مازوخیست درونم آرام گیرد. تا از خود شرمگین باشد.

۱۳۹۲/۱۲/۵

۱۳. علم برای علم؟

به عنوان یک دانش‌آموز، از زمانی که فکر پزشکی را از سر بیرون کردم و خواستم علاقه‌ی حقیقی و دیرینه‌ام، زیست‌شناسی و سر در‌آوردن از چگونگی زنده بودن یک ارگانیسم و مهم‌تر از این‌ها، چگونگی به اینجا رسیدن حیات و پیشینه حیات، را پی‌گیری کنم و در دانشگاه، زیست‌شناسی بخوانم، با انتقادهای فراوان تمام کسانی که از این تصمیم آگاه شدند، مواجه بودم. حتی دبیران هم، با تصمیم من مخالفت می‌کردند (چند تنی هم البته، حمایت می‌کردند، دبیر شیمی و دو سه نفر از دوستان برای مثال). اول دلیلشان، پول‌ساز نبودن این رشته بود. این‌که اگر من زیست‌شناسی بخوانم، دست آخر، کار خوبی نصیبم نمی‌شود و نتیجتا پولی عایدم نمی‌شود. آخر دلیلشان هم همین بود.
علم برای علم، در کشور ما جایگاهی ندارد. نه این‌که این مساله چیز جدیدی باشد، از دیرباز همین‌گونه بوده‌ایم. این بی ارزشی علم برای علم، در حدی است که چند ماه پیش در خلال صحبت با فردی، به جایی رسیدیم که وی گفت:« نه دیگه ببین، علم برای علم حرف مزخرفیه، اصلا فقط کاربرده که مهمه.» و از کاربرد، منظور پزشکی و مهندسی بود ولاغیر. به نظر، یکی از دلایل این طرز تفکر این است که، کسی متوجه نیست این علم برای علم است که کاربرد علم را پدید می‌آورد. گویا همه فراموش می‌کنند که اگر پژوهش‌ها صورت نگیرند، هرگز نخواهیم توانست ویروس‌های جدید را شناسایی کنیم؛ هرگز نخواهیم توانست میکروب‌های جدید و راه‌های از بین بردن بیماری‌زاهایشان را، و کاربردهای مفیدهایشان را پیدا کنیم. اگر علم برای علم نبود، هنوز می‌باید بالای سر بیمار، عود روشن می‌کردیم و دعانویس خبر می‌کردیم تا چند خطی خزعبل بخواند به آب و به خورد بیمار دهد، چند خطی هم خزعبل بنویسد برای غذای بیمار، چند ترکیب معطر هم غالب کند به خانواده بیمار که هرروز برایش دود کنند و دور سرش بچرخانند، باشد که خوب شود. گویا دیگران متوجه نیستند که آگاهی از چگونگی وقوع یک امر، امری است بسیار مهم.
افراد جامعه ما، مهم نیست در چه سنی باشند، به خرافه بیش‌تر گرایش دارند تا به علم. کافی است بخواهی از بحثی علمی سخن به میان آوری تا همه، یا از تو فرار کنند و اصرار به بی‌خیال شدن بکنند، یا با دهانی باز و البته صورتی خواب‌آلود، محو تماشایت شوند و البته که صدای شما را نشوند و هیچ از حرف‌هایتان سر در نیاورند. اما دهان باز کنید و از کائنات سخن بگویید، دهان باز کنید و از فلان آیه‌ی فلان سوره‌ی قرآن بگویید و از اعجازی که می‌کند، از جن و پری سخن بگویید، از نیروهای متافیزیکی و تا می‌توانید سیر داغ و پیاز داغ اضافه کنید، کافیست چند کلامی بگویید تا کل جمع حاضر، دل شیفته شما شوند. تفکر علمی سیری چند؟ باور بی اساس مهم است در جامعه‌ی عزیز ما.
البته که علم، از آن‌جا که توانایی محشری در بی ارزش کردن دین دارد، همیشه از سوی جامعه مذهبی تا آن جا که می‌توان با استفاده از مزخرفاتشان، به گوشه‌ای هل داده شده. مثالش همین مزخرفاتی که به فروید و اینیشتین و داروین می‌بندند. و البته که همواره سعی دارند با گفتن:«این الحادیه/این داره کفر می‌گه/این داره با خدا اعلان جنگ می‌کنه» و این قبیل مزخرفات، باورهای مزخرف و بی پایه و اساس دینی و خرافی را، بر علم چیره کنند و از حق نگذریم، خوب توانسته‌اند به هدف خویش نائل شوند. خوب توانسته‌اند مغز مردم را پلمب کنند.

و در این میان، این من و امثال من هستیم که می‌سوزیم و اعصابمان را خرد می‌کنیم، شاید که دیگران کمی متوجه باشند که نیستند و ما بیهوده خسته می‌کنیم خودمان را.

۱۳۹۲/۱۲/۱

۱۲.اندر لذایذ و مکافات یافتن دنیایی دیگر، دنیایی موازی که تنها خود بینی

   هرچه از زندگیم گذشت، هرچه خواندم و فهمیدم که نمی‌فهمم و دانستم که نمی‌دانم، حالم بدتر شد. بد و بد و بدتر. جلوتر که رفتم اما، دنیای جدیدی یافتم، کمی به تنهایی، کمی با کمک دو سه نفر.دنیای جدید، در خودم فرویم برد. در دنیای سیاه وسفید، دنیای پر از رنگ و چیزهایی که بیرون از این دنیا، هیچ‌کس نخواهد دیدشان فرو رفتم. از بیرون، می‌گویند خمیده‌ای و اخمو و بداخلاق. هرگاه از دنیای درونم به بیرون می‌آیم، خود نیز همین احساس کثیف و منزجر کننده را دارم. پر از خشونت. در دنیای دیگر اما، خوش‌حالم و زنده و سرحال گویا. نه آن‌طور که وصفش کنند برای شما، بزرگانتان. به شیوه‌ی خویش، در اندوه خویش، در تفکر خویش و در تلاش برای فهمیدن خویش زنده و سرحالم. نمی‌دانم، گاه احساس می‌کنم که در لجن‌زاری فرو رفته‌ام، گاه گویا در عدن به سر می‌برم. تفاوتی ندارد، تکیده برروی تخت تکیه به دیوار سست پشت‌سر داده باشم، یا با کیفی بر دوش، در خیابان‌های شهر به مقصدی، معلوم یا نامعلوم، پرسه بزنم؛ این دنیای خود ساخته هرگاه بخواهد و بخواهم، خود را نشان می‌دهد و دروازه‌هایش را به روی من باز می‌کند. من با کمال میل وارد می‌شوم و به صورت هم‌زمان، شروع به پرسه زدن در کوچه‌پس‌کوچه‌های دنیایم می‌کنم. شاید در دنیای موازی خودم، دوستی را ببینم، یا غریبه‌ای مشتاق به صحبت کردن را و وقتم را صرف صحبت با وی کنم. در این بین، بی آن‌که خود بفهمم، تمامی واژه‌ها در دنیای به اصطلاح حقیقی هم، از روی زبانم سر می‌خورد و به بیرون پرتاب می‌شود و این‌جاست که نگاه دیگران را معطوف به خود می‌یابم، نگاه‌هایی گاه با ترس، گاه با پوزخند و گاه با چشمانی که از فرط شگفتی، از حدقه بیرون زده‌اند. در دنیای موازی خودم، ممکن است بخندم، چون حرف خنده‌داری شنیده‌ام یا صحنه‌ای خنده‌دار دیده‌ام و این خنده‌ها، به دنیای حقیقی درز می‌کند و باز نگاه‌ها معطوف من می‌شوند. من حتی در دنیای موازی خودم، هرگاه به آغوشی نیاز داشته باشم، کسی را پیدا می‌کنم تا در آغوشش باشم؛ شاید حتی سرم را بر دوشش بگذارم و گریه کنم، همچون یک کودک. هرچند این آغوش موازی، آغوشی نیست که احساس آغوش حقیقی را داشته باشد، اما می‌ارزد.
  زندگی در دنیای موازی خودم، می‌ارزد به زندگی در دنیایی حقیقی که افرادش تو را نمی‌فهمند. هرچند خوشیش، آمیخته به حزن و اندوه است، اما لذیذ است.

۱۳۹۲/۱۱/۲۷

۱۱.خوش‌حالی دوست من، خوش‌حالی منه.

   مهم نیست من چه وضعیتی دارم. فردا امتحان دارم و از اول سال هیچی نخوندم یا شایدم نهایی رو برینم و معدل دیپلمم ریده بشه بهش یا شاید یه سال و نیم دیگه بدونم که کنکور رو خراب کردم و دیگه چیزی واسه زندگی کردن نیست چون من نرم دانشگاه نمی‌دونم چی کار باید بکنم، مهم اینه که دوست من خوش‌حاله. دوست خوب من خوش‌حاله. مهم نیست امروز برای من چه اتفاقی می‌افته، تو دپ‌ترین شرایطمم، وقتی دوست خوبم خوش‌حال باشه، یهو انگار که پوست می‌ندازم. منم خوش‌حال می‌شم. از اعماق وجود. اون ته ته ته قلبم دیگه غم نمی‌فرسته به بقیه‌ی تنم، غم رو پاک می‌کنه و خوش‌حالی می‌شونه جاش. می‌گه: خوش‌حال باش، رفیق تو خوش‌حاله، دیگه چی می‌خوای؟ چیز دیگه مگه مهمه؟؟

پریا این روزا خوب به نظر می‌آد. پریا رو ندیدم هرگز. ای‌کاش که ببینمش یه روز. ولی پریای نادیده، یکی از دو دوست خوب منه. پریا که خوبه، من واقعا خوبم و خوش‌حالم. نه که چیزی برای بد حالی و ناراحتی نباشه، هست، زیادم هست، اما پریا خوبه و من ناخودآگاه خوبم و این خوب بودن معطوف به پریا رو دوست دارم.

۱۳۹۲/۱۱/۹

۹. درد و مرضی که گریبان گرفته

من نمی‌توانم. نمی‌توانم تنها به درس خواندن فکر کنم و تنها درس بخوانم که دانشگاه تهران یا بهشتی قبول شوم و آینده‌ام به قول این‌ها تامین شود (که نمی‌شود با این علایق من). حتی فکر کردن به تنها درس خواندن و قید فلسفه و داستان را زدن و قید فیلم و سریالی که هر صد روز یک بار می‌بینم را زدن، حالم را بد می‌کند. آن قدر بد که نمی‌توانم اشک نریزم؛ نمی‌توانم عصبی نشوم و شوق شکاندن و خرد کردن همه‌چیز را در وجودم احساس نکنم ( البته که سرکوبش می‌کنم، همیشه این حد عصبانیت که زیاد هم اتفاق می‌افتد را سرکوب می‌کنم). نمی‌زنم هم، نمی‌زنم قید کتاب متفرقه خواندنم را، هنوز هم با اینکه در شرایط بحرانی قرار دارم و اگر هجده ماه دیگر، نتوانم سه ساعت را به خوبی پشت سر بگذارم، نمی‌دانم چه آینده‌ای انتظارم را خواهد کشید. نمی‌توانم در برابر شوق و اشتیاق خواندن درود بر کاتانولیا یا چمی‌دانم، دورکیم مرده است یا همین همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها، مقاومت کنم. نمی‌توانم به خود بقبولانم که می‌توان پس از کنکور هم، بخوانم و بدانم افلاطون و ارسطو و توماس آکوییناس و هیوم و لاک و کانت چه گفته‌اند.
 گمان نمی‌کنم به خودم مربوط باشد. از زمانی که به یاد دارم، همیشه دنبال این بودم که برایم کتاب بخرند. چه زمانی که خواندن و نوشتن بلد نبودم و مدرسه نمی‌رفتم، چه زمانی که مدرسه را شروع کردم. نمی‌توانستم در مقابل خواندن کتاب جدید، مقاومت کنم. نمی‌توانستم روزنامه‌ای را که پدر به خانه می‌آورد را برای خودم نخوانم و آن‌جا را که فکر می‌کنم جالب است، برای مادر به صدای بلند بازخوانی نکنم. نمی‌توانستم از کتاب‌خانه مدرسه پی‌پی در دریاهای جنوب را نگیرم و هنگام خواندنش نخندم. نمی‌توانستم سرکوب کنم این اشتیاق دانستن احکام دین و وقایع کربلا و قیام خودخوانده حسین‌بن‌علی را. نمی‌توانستم مقاومت کنم در برابر اشتیاق به دانستن احکام و قصص ادیان دیگر و نمی‌توانستم این خواسته درونی اطلاع از چگونگی زنده بودن را نادیده بگیرم و درباره‌اش نخوانم. خوب هم کردم که خواندنم، گر نه اینجا پشت این میز، با این افکار نشسته بودم و هرگز، چنین وبلاگی زاده نمی‌شد و شاید، مثل صدها نوجوان دیگر که می‌شناسم، پیش بقیه محبوب بودم و به جای راک، هیپ‌هاپ گوش می‌کردم و به جای یورش بر دین، محرم‌ها زنجیر می‌زدم و به جای منفور بودن بین نود و نه درصد افراد، محبوبشان بودم. اما حالا همین شور و اشتیاق، برایم تبدیل به درد و مرضی شده که خفت کرده و نمی‌گذارد جنب بخورم*. دنبال راه چاره‌ام ولی چاره از اساس وجود ندارد که راه داشته باشد. این است مرض.

*: جنب را می‌خورند؟ یا می‌شوند؟

۱۳۹۲/۱۰/۲۴

۸. تمام زن‌های زیبا (پست ناتمام)

   زن زیبا، گویا، مانند تمام چیزهای دیگر این دنیا، برای عده‌ی عظیمی، تعریفی مشخص دارد و در  این بحبوحه، تعریف من باز هم مانند دیگر تعریفات، متفاوت است. اینکه جایی از مغزم، بدن زن برترین مظهر زیبایی است را، انکار نمی‌کنم. شاید انحراف ذهنی باشد یا هرچه، اما جایی درون مغزم اینگونه می‌اندیشم؛ ولی بحث در زیبایی اندام زن نیست. "زن زیبا" مشخصا از نظر من، تعریف دیگری دارد. شاید شما، مثل بسیاری دیگر، نفرتیتی را زن زیبا بدانید، شاید از نظر شما، مرلین مونرو زن زیبایی باشد، یا شاید شما هرسال موافق‌اید که اینان که به مرحله نهائی دختر برگزیده سال رسیده‌اند، همگی زیبایند. شاید هم باشند. شاید چهره زیبایی داشته باشند اما زیبایی واقعی یک زن، از دیدگاه من این نیست. "زن زیبا" این نیست. زنان زیبای من، افرادی چون رزالین فرانکلین، ویرجینیا ولف، ایدا لاولیس، ماری کوری، دوروتی هاجکین، جین گودال هستند. اریسطوسلا و آپاسیا و هریت مارتینو و یا فیلپیا فوت. زنانی که زندگی خویش را، با تفکر می‌گذرانند. آنان که اندیشه‌ای زیبا دارند. داستانی می‌نویسند، شب و روز را در آزمایشگاه سر می‌کنند، یا تفکر می‌کنند. زنانی که برای بسیاری از ما گم‌نام مانده‌اند؛ حتی برای خود من که پیگیر مسائلشان هستم و به آن‌ها اهمیت می‌دهم. "زن زیبا" الزاما نباید پوستی گندمگون داشته باشد، نیاز نیست موی بلند داشته باشد، به کمر باریک و چهره جذاب و سینه بزرگ هم نیازی ندارد.....


  نمی‌دانم در رساندن منظور خویش موفق بوده‌ام یا نه؛ این وبلاگ را که آغاز کردم، همین مطلب را در سر می‌پروراندم. آن‌گونه که دوست داشتم ننوشته‌ام و حتما روزی مفصل به این موضوع خواهم پرداخت، این مطلب همان‌گونه که می‌بینید ناقص است. اما اکنون برای آن‌که کمی از اذیت این مطلب بکاهم همین دم‌دستی نویس را منتشر می‌کنم.

۱۳۹۲/۱۰/۲۲

۷. سکوت، سکوت ...

 من خیلی حرف نمی‌زنم. چرا که دو گوش دادند و یک دهان، یعنی دوچندان که می‌گویی، بشنو. چرا که تا مرد سخن نگفته باشد، عیب ریدنش نهفته باشد. چرا که، تو مکالمات روزمره، حرفی ندارم برای گفتن، نمی‌تونم از تو دیتابیس مغزم، چیزی بکشم بیرون که مربوط به مکالمه باشه؛ مثلا می‌گه:
«هوا چه خوبه!»
-«آره»
«من همچین هوای بارونی‌ای رو خیلی دوس دارم!»
-«منم»
خب همین هم هست، من هم هوای بارونی رو خیلی دوست دارم و چی ‌می‌تونم جواب بدم جز «آره» و «منم». نمی‌تونم بیش‌تر از این چیزی بگم و مخاطب ناراحت می‌شه. یا مثلا تو جمع‌های فامیلی، همه یا دارن غیبت کسایی رو می‌کنن که من تا حالا یکی دوبار باهاشون سلام کردم فقط، یا اینکه اگرم بشناسمشون، برام غیبت کردن درباره‌اش مهم نیست. منظورم اینه که، خب که چی؟ یا دارن درباره فولان پیج مزخرف فیس‌بوک حرف می‌زنن، یا فولان فیلم کمدی درجه سه (دست‌کم از نظر من) هالیوودی، یا درباره یه مشت مسئله دیگه‌ای که من نمی‌تونم از توش حرف در بیارم. اگر هم به صورت کاملا دور از انتظار و اتفاقی، یه چیزی بشه که من هم بتونم نظر بدم، از اون‌جایی که نظر من مخالف اکثر انظار می‌باشد، به همه بر می‌خوره، البته که من برام مهم نیست که بهشون بر می‌خوره یا نه؛ اما اینکه وقتی من حرف نمی‌زنم می‌آن گیر می‌دن که «فولانی چرا گوشه نشستی؟ چرا چیزی نمی‌گی؟ چرا ساکتی؟ {چرا کوفت، چرا درد، چرا زهرمار} » و وقتی که من حرف می‌زنم  بهشون بر می‌خوره برام جالبه. این‌که انتقاد پذیر نیستن.
دیگر دلیل این‌که، من تو سکوت خودم، راحت‌ترم، راحت تو مغزم برای خودم اون موزیکی که دوست دارم رو پخش می‌کنم، اون دنیای تصوراتم رو که توش شادم می‌سازم و درباره انتقادایی که می‌تونم بکنم از حرف‌های اطرافیان فکر می‌کنم. من تو سکوت، متمرکزم، برا همینه که تازگی شبا یکی دو ساعت بیدار می‌مونم که درس بخونم، چون راحت‌تر می‌فهمم. اوج فعالیت دوست‌داشتنی مغزی من، زمانیه که همه چی ساکته، هر چی به سکوت نزدیک‌تر باشم، راحت‌تر تمرکز می‌کنم. بحث موسیقی جداس البته، اینجا قاطیش نمی‌کنم.
آدمی باید حرف بزنه، همه حرف می‌زنن. من از اوناییم که تو تنهاییم،‌ بلند بلند با خودم حرف می‌زنم، یا با یه مخاطبی که وجود خارجی نداره اما برای من مثل بقیه چیزا واضحه. حتا خیلی اوقات متوجه می‌شم که تو اتوبوس دارم با خودم حرف می‌زنم، یا تو خیابون دارم می‌خندم از حرفی که با خودم زدم. اما سکوت برای من بهتره، آروم‌تره، جای مانورش بیش‌تره؛ کسی هم ازم دلگیر نمی‌شه و با وجود این‌که من به ناراحتی و دل‌خوری دیگران اهمیت نمی‌دم، بهتره که دل‌گیرشون نکنم، چون آدم اجتماعی‌ای نیستم و روابطم خلاصه می‌شه تو همین آدمای صدی نودی مسخره‌ی دور و برم.

 هروقت خواستید، یا بزارید بگم هروقت با آدمی مثل من مواجه شدین، یه دقیقه سکوت کنین. باور کنید بیش‌تر ازتون خوشش خواهد اومد، و شاید شما هم تونستید تو اون شصت ثانیه سکوت، یه چیزی پیدا کنید که درباره‌اش با هم حرف بزنید.