۱۴۰۰/۴/۱۴
۱۵۱. خوابآلودگی
۱۴۰۰/۲/۱۶
۱۵۰. این یک ماجرای واقعی است
روی صندلی مترو نشسته بودم. خسته، عصبانی، آزرده، رنجور. چنان غباری بر وجودم نشسته بود که حتی نمیتوانستم دست به کیفام برده، کتابی را که عطشان به انتها رساندنش هستم ادامه دهم. سلولهای عصبی مغزم شعله میکشیدند و جمجهام ذوب شده روی شانههایم روان شده بود. تماس گرفتند که برگرد. مقصد عوض شده. از روی صندلی که برخاستم تمام قطار چپ نگاهم کردند. آبی صندلی سیاه شده، بوی پلاستیک سوخته همه جا را فراگرفته بود. راه افتادم و پشت سرم، جای قدمهایم شعله میکشیدند. توی خیابان سیگاری از پاکت بیرون آوردم، گوشه دهانم گذاشتم. میدانستم فندک و کبریت لازم نیست. سبابهام را توتون سیگار زدم و دودی داغ دهانم را انباشت.
صدای آکاردئون جهید توی قلبم. هیچ کس نمیشنید انگار. کسی نایستاده بود رو به روی مرد آکاردئون نواز. کسی به عروس خیمهشباش نگاهی نمیانداخت. پول زیادی توی جیب نداشتم. دو تا دوهزار تومانی آبی که یکی چروک و پاره بود. اول قصد ایستادن نداشتم. به نظرم میرسید گوش دادن به موسیقی در ازای این دو اسکناس کهنه وقاحت است. توهین نیست اگر اینها را توی کلاهش بیاندازم؟ اما کسی در وجودم بود که نتوانست مقاومت کند. زانوهایم شل شد. پا کند کردم. ایستادم جلوی ویترین روشن کتابفروشی و گوشهایم را به آوای آکاردئون سپاردم. چیزی نگذشت که دیگر نه گوشهایم که تمام بدنم در اختیار موسیقی بود. نه خیابانی باقی ماند، نه ویترینی. من بودم و مرد آکاردئون نواز. هر آوایی سینهام را میشکافت و مستقیم روی قلبم مینشست. سرشار شدم از خوشی، رهایی، اطمینان. قطعه که تمام شد، جلو رفتم، از کم بودن پول عذرخواهی کردم و ابراز قدردانی از حال خوشی که ساخته بود. اشارهای زد به جعبه کوچک کنار آمپلیفایر و گفت: «این نامههای کوچک از آن توست. یکی بردار برای خودت.» دست انداختم و یکی برداشتم. انگار از کودک دستفروشی فال خریده باشم. تشکر کردم. به راه افتادم. گره بند نازک اطراف نامه را گشودم. «نگران نباش». توی آن نامه کوچک، روی آن کاغذ دو در دو، نامهای که برایم آمده بود همین را نوشته بود: نگران نباش.
مسیر را ادامه دادم. چند قدم برداشتم و بعد پس سرم را نگاه انداختم. جای قدمهایم را سبزهها گرفته بودند. خواستم سیگاری بگیرانم. سنگ فندک را چرخاندم و جلوی سیگار دستهای شکوفه دیدم. رهگذرها با شگفتی و تحسین نگاهم میکردند؛ سرم پر بود از عطر. هوا خنک شده بود.
از آن دست خیابان صدای فلوت شنیدم. انگار کسی مرا کشید. از عابر بانک چند اسکناس گرفتم، عرض خیابان را دویدم و رو به روی جوان فلوتنواز، زمین نشستم. موسیق فلوت در آغوشم گرفت و من سر بر شانهاش، بی صدا، بی اشک، گریستم. باد وزیدن گرفت، از زمین برم داشت. مثل یک پر کوچک، معلق در آسمان، لای شاخ و برگ درختهای خیابان، میرقصیدم.
۱۳۹۹/۱۱/۲۰
۱۴۹. یک نفر بر خاک دارد میکشد فریاد
همهچیز خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. به خودم آمدم و دریافتم روی صندلی اتوبوسی با سی چهل مسافر اکثرا بد رقص که به دنبال سکس و امید به یافتن همخواب این همه مسیر را آمده بودند، به هولناکترین منظره زندگی بیست و سه سالهام خیرهام. درختانی خشکیده، پیچ و تاب خورده، زجر کشیده، به هیبت اجنههای کوچک خبیثی که با طلسمی در جای خود میخکوب شدهاند. صدای جیغ پرده گوشم را میآزرد. صدا در سراسر کویر طنین انداخته بود و از لای چوب زبر درختان ملتمس رحمت بیرون میریخت و آمیخته بود به فریاد نارضایتی از التماس درختان سفید خشکیده که سر منشائش گلوی سیاه درختان قد کوتاه با دستانی رازآلوده به هم پیچانده بود. جیغ ادوارد مونش در برابر صدایی چنین مهیب، بلند و تیز به زمزمهای گوش نواز شبیهتر بود. شن از افق پشت سر آغاز میشد و تا افق روبهرو گسترده بود. شن بود، شن بود، شن بود و شن. یأس. سرگشتی. دوزخ. سوار اتوبوسی به سوی ناکجا، وسط جهنم، سی چهل نفر، از روی میل یا اجبار، نشسته و ایستاده، عرق ریزان، تشنه، مستاصل، خسته از جماعت، تن را بندری میجنباندیم.
وسط جهنم، درختها خشکیده بودند. درختهای خشکیده. با خودم فکر کردم برای خشکیدن، باید اول جوانه زد، رشد کرد، سبز شد، از این مهلکه طاقت فرسا، در این ملک شیطان، جان به در برد، تنومند شد و سپس خشکید. برای مردن نخست باید زیست. این دشت جهنم سر به سر مملو از خشکیدههاست. انگار چیزی شبیه به امید، رهائی، بیخیالی یا مقاومت در هوا موج میزد.
حالا که این چیزها را مینویسم خیلی آشفته به نظر میرسند. به نظر نمیرسند. آشفتهاند. تکه، پاره. قطعه. مثل چند تصویر محو از خوابی قدیمی که وسط روز روی صندلی ایستگاه اتوبوس خیره به خیابان خیس از باران و خلوت وقتی نه کتابی برای خواندن همراه داری نه دستگاهی برای گوش دادن به موسیقی خاطرت میآید و همه چیز برایت به هم ریخته و لرزان است. انگار نه انگار همین چند روز پیش بود و اگر خستگی، کاهلی، همنشینی با جمع و تنگی فرصت امان نمیبریدند و همان وقت شروع به نوشتن میکردم، همهچیز پررنگتر و پیوستهتر مینمود. وسط آن جهنم، هیچ فکر نمیکردم حالا کسی قرار است با تیر سه شعبه آتشین از درختی سوزان میوه چرک به دهانم بگذارد و سرب گداخته به ماتحتم فرو کند. آن وقت برای اولین بار در طول بیست و سه سال زندگی، با خورشید انس گرفتم. خورشید را تحبیب کردم. رو به خورشیدی که بی امان و گدازان میتابید، آغوش گشودم. آن وقت برای اولین بار در طول مدتی چنان طولانی که از عمرم طویلتر مینماید، اضطراب و تشویش همراهم نبودند. وسط آن جهنم، نیمی بالاجبار و نیمی خواسته، تنم را بندری میجنباندم، میرقصیدم و مصدر رهایی بودم. سبکتر از همیشه و این همیشه ذکر دروغ زمان است. سبک مثل وقتی بالای قلعه بابک ایستاده بودم. بی تشویش مثل وقتی برف مسیر برگشت از قلعه را آهسته آهسته میپوشاند و جز صفحهای سفید و بی راهنما هیچ باقی نمیماند. رها مثل وقتی ماده سگی نگران فرزند توی کوچههای خلوت تخت سلیمان وجودم را بویید تا مطمئن شود تهدید نیستم. خطهای در هم پچیده گره گشوده بودند و من، منی بودم که بودم ولی هرگز نبودم.
یک روز، خیلی زود، کولهای میبندم و محرم جاده میشوم.
۱۳۹۹/۱۰/۲۵
۱۴۸. برام یه اسلحه جور کنید
اگر یه اسلحه داشتم همین امشب همهچیز
رو تموم میکردم. وقتی همه خواب بودن، اسلحه رو از توی جعبه بر میداشتم، میرفتم
پارک نزدیک خونه، یه نخ سیگار میکشیدم و بعد مستقیم به شقیقهام شلیک میکردم.
قطعا شقیقه، فقط شقیقه. این کارها باید مطمئن باشه. شلیک توی دهن خطرناکه، ممکنه
فقط به لوب پیشانی آسیب برسونه؛ زنده میمونی و دیگه نمیتونی تصمیم بگیری و
رفتارات تغییر پیدا میکنن. ممکنه گلوله از کنار قلب رد بشه، فقط سوراخ میشی.
ممکنه تیغ بهجای شاهرگ، عصب رو ببره. اینجوری دستت از کار میافته ولی هنوز زندهای.
قرصها فقط بیهوش میکننت، خیلی طول میکشه تا بمیری و حتما یکی به دادت میرسه
(به دادت میرسه؟ احمقانهاس. چرا برگردوندن آدمی که تصمیم گرفته به زندگیش خاتمه
بده به زندگی، باید به داد اون آدم رسیدن تعبیر بشه؟ چرا بازگرداندن به بدبختی نه؟
چرا کسی این نکته رو مطرح نمیکنه که نجات دادن دیگران از مرگ حتمیِ
"خودخواسته" میتونه خیرخواهی نباشه و میتونه از سر حسادت باشه؟ به
خاطر اینکه ما همه توی این گند و کثافت سهیمیم، همه با هم اینجاییم و تو غلط کردی
بخوای زودتر از من بری؟). پریدن از ارتفاع هم مطمئن نیست؛ لااقل نه تا وقتی ارتفاع
خیلی بلندی در دسترس نیست. ارتفاع پایین فلجت میکنه، استخونات رو خرد میکنه اما
نمیکشدت. قوز بالا قوز.
فایدهای
نداره. صبحها خسته از خواب بیدار میشم. انگار حتی یک ثانیه پلک روی هم نذاشته
باشم. بلند شدن از روی تخت، بیرون اومدن از زیر پتو، سختترین کار هر روزه. هر روز
ممکنه ساعتها وقتم رو بگیره. برای رسیدن به قرارهای صبح، به وقت از خواب بیدار میشم
اما بیشتر اوقات با تاخیر میرسم چون نمیتونم از جام بلند بشم. ساعت هفت صبح
بیدار میشم و ساعت یازده میرسم جایی که قرار بوده ساعت نه و نیم اونجا باشم و
چهل دقیقه بیشتر باهام فاصله نداشته. هر روز وسط دعوام. هر روز وسط تنش. دعواهایی
که به من مربوط نیست. غرغرهای مامان به بابا؛ نارضایتیهای بابا از برادر. هر روز
مامان و بابا جوری با کلمهها به جون هم میافتن که با خودم میگم پشت این پرده
انگار هر روز و هر ثانیه دارن با این چاقوهای توی دستشون بهجای گوجه و خیارشور،
تن همدیگه رو پاره میکنن. هر روز سگدو زدن، هر روز مثل فرفره دور خودم چرخیدن
برای چندرغاز پولی که تهش باز توی دست خودم نمیمونه، بر میگرده به خودشون، برای
ریختن توی حلق مغازهای که چهل ساله هر روز ضرر داده، به خاطر پدر بیعرضهای که
معلوم نیست توی پنجاه و هفت سال زندگی داشته چی کار میکرده و چرا مونده پای مغازهای
که از کاشی به کاشیش متنفره. مغازهای که جز دردسر براش هیچی نداشته. مغازهای که
از کارش منزجره. مغازهای که دهنش رو گاییده. مغازهای که از پس کارش بر نمیآد
چون ازش بدش میآد. پدر بیعرضهای که توان عوض کردن کارش رو نداشته. پدری که توی
پنجاه و هفت سال زندگی خطر نکرده. گردن کج همیشگی. مردی که آرزوی کارمندی داشته و
به آرزوش نرسیده. هرگز بلد نبوده پول جمع کنه. پنجاه و هفت ساله، بیپول، درمونده،
مستاصل، گندهگوز، در توهم حق مطلق بودن، به همه دیگران به چشم دروغگوهای دزد و
کسکش نگریستن، بیرون گود سماق بمکِ فریاد لنگش کن بکش. من بودن، پسرِ این پدر
بودن. سگ دو زدن تو مغازهای که پونزده ساله مامان هر روز زندگیش رو گذاشته توش.
هر روزی که قرار بود یه چند وقت باشه تا یه کارگری چیزی پیدا بشه. قراری که شد اول
دعواهای امروز. مامانی که یه بابای دغل و دبنگ داشته. از هیجده سالگی سگ دو زده.
دوخته، رنگ کرده، زنگ زده، هفت صبح نشسته تو اتوبوس تا برسه به تهران و نه شب رفته
آزادی تا برگرده خونه و بابای تن لشش رو ببینه و دعوا، دعوا، دعوا. بابایی که بعد
از مرگش هم نگفت خدا بیامرزدش. بابایی که یک ساله مرده و مامان هنوز سر قبرش
نرفته. مامانی که یهو از معلوم نیست چی ترسیده. برای محافظت از بچههاش فقط
ترسوندتشون. مامانی که دنبال ویژگیهای شوهر مطلوبش توی پسر بزرگش میگرده. مامانی
که بچهاش رو بهخاطر کمبودهای خودش سرزنش میکنه. مامانی که شوهرش از هیچی راضی
نیست و برای تخلیه رفتار احمقانه شوهرش، از بچههاش راضی نیست. مامانی که سالهاست
به جز غرغر و سرزنش و سرکوفت هیچی از زبونش نیافتاده. الهه پسیو اگرسیو بودن. من
بودن، پسر این مادر بودن. چه فرقی میکنه بودن و نبودن؟ مگه اینها تا فرسودگی
راهی دارن؟ مگه اینها تا کف لجنزار فاصلهای دارن؟
نمیارزه.
نفس کشیدن اضافه کاریه. رفتن. ایستادن. تلاش همیشگی برای انتخاب طرف درست ماجرا.
چهار نعل دویدن روی تسمه نقاله برای رسیدن به صفر-صفر جدول مختصاتی که دور و دورتر
میشه. بیچیز زاییده شدن؛ بیچیز ادامه دادن. به چیزی نرسیدن؛ بیچیز مردن. چه
فرقی داره بیچیزِ امروز با بیچیزِ فردا؟ بیچیز بیست و سه ساله با بیچیز شصت و
هشت ساله؟ وقتی هست و عاقبت لولیدن لای بازندههای اقلیته، چه فرقی میکنه بیست و
سه سال عضو باشگاه بودن و مردن با صد و ده سال؟ نه خلق و آفرینشی، نه حرف ارزندهای.
نه چهرهای و هیکلی، نه پول و پلهای. داشته از مادیات جهان؟ آنچه از جهان در دست
خیام است یا همان هیچ، اثر معروف پرویز تناولی. داشته از معنویات جهان؟ حاصل
پرداخت نور به داشتهها از مادیات یا هیچ اگر سایه پذیرد، همان سایه هیچ. به
خستگیش نمیارزه. به این لاطائلاتی که دارم میبافم. به خشونت و عصبانیت حاصل از
همهچیز. یکهگی. تکه تکهگی. بیحاصلی. بیبهرگی. که چی؟ که چی؟ که چی؟ که چی؟
هرچی. هیچی. دقیقا هیچی. که همین. همینی هست که هست. چیزی قرار نیست باشه. قراری
نبوده هیچوقت. که چی و کاچی. که چی و سیبیل قهوهچی. که چی؟ هیچی. هیچی. این جواب
درسته. این تنها جوابه. هیچی. با این حال به این همه نمیارزه. با اینکه مقصدی
وجود نداره، باید از جاده لذت برد اما جاده لذتی نداره. خار و خس. بیابون. برهوت.
تهران – قزوین؛ تهران – قم. آشغال محض. خسته کننده. تا چشم کار میکنه خاک بیحاصل.
تا چشم کار میکنه دود و خفگی. تا چشم کار میکنه ماشینهای خسته، مشکی و خاکستری،
تو عجله، رانندههای کسل و عصبی.
ولی
من یه اسلحه ندارم. کسی رو هم نمیشناسم که اسلحه داشته باشه. کسی رو هم نمیشناسم
که بتونه اسلحه جور کنه. کسی رو هم نمیشناسم که بتونم ازش بپرسم کسی رو داره که
بتونه اسلحه جور کنه یا نه – اگر داشتم این همه رو اصلا اینجا مینوشتم؟ فکر کنید
بابا. من یه اسلحه ندارم. امشب میرم روی تخت. چند صفحه از یه کتابی میخونم. توی
دریای مزخرفات پشت صفحه گوشی هوشمندم خودم رو غرق میکنم. دست میکشم روی سر شاشا،
بغلش میکنم، به خرخرش گوش میکنم و اگر از خواب بپره بهش اجازه میدم انگشتام رو
گاز بگیره و دستم رو چنگ بندازه. آخر سر خوابم میبره. بیدار میشم، بدون اینکه
فهمیده باشم خوابیدم. کشو رو باز میکنم، یادم میافته من یه اسلحه ندارم، زیر لب
یه فحش میدم و همهچیز رو از اول شروع میکنم: سگ دو زدن برای باقی موندن توی لیگ
فلکزدهها.
۱۳۹۹/۱۰/۶
۱۴۷. درباره الی
دیروز الی مرد. نمرد، کشتیمش. نکشتیمش،
خلاصش کردیم. دیروز الی راحت شد. حالا دیگه توی معدهاش آب جمع نمیشه و دیگه سینهاش
خسخس نمیکنه.
اولین
روزی که الی رو دیدیم، یه جمعهی سرد و ابری بود. به چند جا زنگ زدیم و قرار شد یه
خانمی شیرو، گربه کوچیک نرش رو بعد از رسیدگیهای بهداشتی واگذار کنه به بچهها.
رفتیم پارک که چند نخ سیگار بکشیم، توی سرما قدم بزنیم و وقت بگذرونیم. نه اونها
حوصله خونه رو داشتن و نه من میخواستم برگردم به خونهمون. توی راه برگشت یه بچه
گربه کوچیک – و وقتی میگم کوچیک منظورم خیلی کوچیکه – از لای شمشادهای کنار پارک
پرید جلوی پامون. من رقیق شدم و ذوق کردم. نشستم روی زانو و سلامش دادم. تا خواستم
نوازشش کنم پرید روی زانوم، از کاپشنم خودش رو کشید بالا و نشست پشت گردنم. شقیقه،
گوشه چشم و وسط بینیام رو میبویید و با بینیاش نوازش میکرد. همون لحظه عاشقاش
شدم. تصدقش رفتم، از ته دل. خواستم بلند بشم که محکم چسبید به گردهام. ناچار
نشستم روی سکو تا بازیگوشی کنه و رهاش کنم بره. صهیب میگفت ببریمش و من میگفتم
نه، هماهنگ کردیم، قراره شیرو رو بدن بهتون. دلم نبود تنهاش بذارم اما. دست آخر از
جا بلند شدم و باهاش خداحافظی کردم اما از روی گردنم پایین نپرید. ای کاش فقط نمیپرید؛
وقتی خواستم بگیرمش رو بذارمش روی زمین، چنگ زد به یقهام، خودش رو چپوند توی بغلم
و از جاش تکون نخورد. نتونستیم نبریمش. ته دلم ناراضی بودم. مامانش اون اطراف
نیست؟ دوستاش چی؟ سرده بیرون اما. خودش از بغلم پایین نیومد اصلا. توی ماشین یه کم
ترسیده بود. از گفتگو تا قریب روی پام خرخر کرد و خوابید. به صهیب اصرار میکردم
که بذاره من ببرمش خونه اما میدونستم این گربه، عضو جدید خونه بچههاس. دامپزشک
گفت کک داره که با شامپو حل میشه، سینهاش خسخس میکنه که اجتمالا به خاطر سرماس و با این آمپولها تا
آخر هفته رفع میشه و بعد باید واکسن بزنه. گفتم اسمش رو بذارین الیزابت. رضا گفت
طولانیه، بذاریم الی. قرار شد تصمیم بگیرن. فرداش اسمش شد الی.
الی
همهجای خونه بود. خیلی بازیگوش نبود اما خیلی با نمک بود. بغلی و ناز. همیشه میخواستی
فداش بشی. از اون جمعه به بعد، هر وقت رفتم خونه بچهها اول پرسیدم الی چه طوره؟
الی کجاست؟ الی چیزی خورده؟ فکر و ذکرم شده بود الی. عضو تازه خونه بچهها اندازه
خودشون برام عزیز و با اهمیت و دوست داشتنی شده بود. به رضا حسودیم میشد. رضا اول
راضی نبود گربه وارد خونه بشه اما بعد انقدر باهاش صمیمی شد که الی روی شکم رضا میخوابید
و وقتی رضا پهلو به پهلو میشد، الی تبدیل به ماهرترین آکروباتباز جهان گربهها
میشد و همه زورش رو میزد تعادلش رو حفظ کنه و از روی بدن رضا پایین نیافته. همین
باعث شد فکر کنم بفرستیمش المپیکَت. مطمئن بودم مقام خوبی توی آکروبات یا
ژیمناستیک کسب میکنه. شاید حتی روزی به سرش میزد و زنگ میزد سیرک و میپرسید
سلام آقا؛ یه گربه آکروباتباز استخدام نمیکنید؟ توی کیسه پلاستیکی هم خیلی خوب
بلدم جا بشم و بپیچم و گم نشم.
یه
شب کلی آدم جمع شدیم خونه بچهها. یکی از گربه میترسید. میدونستم میترسه. شب
قبلش وقتی با هم قدم میزدیم هر گربهای میدید حواسش پرت میشد، جملاتش آشفته میشد
و آرامش قبلی رو از دست میداد. بر حسب اتفاق همون شب گذشتهاش جایی داشتیم سیگار
میکشیدیم و گپ میزدیم که یه گربه سیاه کوچیک پیچید به پر و پای من. حرفهاش یادش
رفت و وقتی گربه رو بغل کردم تا بذارمش جای دیگه، گربه یه ریز جهید و کم مونده بود
سکته بدهاش. اول از الی میترسید. توی دست گرفتم و گفتم میخوای نوازش کنیش؟ قبول
کرد و به سر و بدن الی دست کشید. الی از جاش جمب نمیخورد. موقعیت مهیا بود و ازش
استفاده کردم. الی رو دادم بغلش و گفتم نگهش دار، چیزی نمیشه. الی، مستانه توی
آغوش اون لمید و چرت زد. الی همونجا، همون شب، روی پای یلدا ترسش رو گرفت و هضم
کرد و انداخت بیرون. الی یلدا رو با گربهها آشتی داد بلکه دوست کرد. اون شب هرکسی
الی رو دید عاشقش شد و همه از اون به بعد حواسشون رو صرف الی کردن. من، مفتخر به
عنوان اولین دوست الی – لااقل پیش خودم – کیف میکردم که حالا دوست من این همه
طرفدار و هوادار پیدا کرده.
الی
کمکم آروم شد. آهسته آهسته بازیگوشی نکرد. بیشتر خوابید. امید مدال طلای آکروبات
المپیکت، حالا عبوس و ساکت یه گوشه مینشست، کم غذا میخورد، فرفره رو با موش
اشتباه نمیگرفت، روی پهلوی رضا تعادلش رو حفظ نمیکرد و پشت گردن من نمینشست.
پریروز صهیب زنگ زد. ازم خواست برم پیشش. برام یه گربه پیدا کرده بود. یه گربه بیسرپرست
خوشگل و سرحال که پشت در دامپزشکی توی سبدش رها شده بود. یه گربه که تا صداش رو
شنیدم مهرش به دلم افتاد. بازیگوش و قشنگ. این اما همه قصه نبود. اصلا نیازی نبود
به خاطرش تا خونه بچهها برم. خودشون میتونستن بیارنش. قصه چیز دیگهای بود. صدای
صهیب غمگین بود. گفت باید ببینمت. یه مسالهای هست. الی حالش بده. خیلی بد. دو
ساعت بعد صهیب دم در خونه بود. رفتم تا چند ساعت پیششون بمونم. توی ماشین، کونم به
صندلی نچسبیده کتی گفت حال الی بده. یه مریضی ویروسی داره که باعث میشه تو معدهاش
آب جمع بشه و دیگه آهسته آهسته هیچی نمیتونه بخوره. دکتر گفته با آمپول، اون هم
هر هفتاد و دو ساعت یه مرتبه، ممکنه تا شیش ماه بشه زنده نگه داشتش اما درمانی
نداره. دست آخر میره. بهترین کار اوتانازیه. همون روز اول، خسخس سینه از علائم
اولیه بیماری بوده. اون پنجتا آمپول برای این بیماری هیچ کاری نمیکردهن. الی از
اول هم موندنی نبوده. انگار تو اون چالش سطل آب یخ شرکت کرده باشم، تیزی بلور یخ
خون توی رگهام رو احساس کردم. جا خوردم. صهیب بهم نگفته بود باید چنین کاری کنیم.
فقط حالش خیلی بد بود. حال خیلی بد درمان میشه بالاخره، نه؟ آخر شب، همه با هم
تصمیم گرفتیم که فردا، دیروزِ امروزی که دارم این چیزها رو مینویسم، خلاصش کنیم.
هرچه زودتر، رنج الی کمتر. دیروز یک ساعت و نیم توی دامپزشکی منتظر موندیم تا
نوبتمون برسه. قرصهای دیوونگی گریه رو از من گرفتهان. بچهها اشک میریختن و من
دوست داشتم دیوار رو چنگ بزنم. گریهام نمیاومد. لابد بقیه فکر کردهن چه قوی یا
چه بیاحساس. هرچی. تخمم نیست. با دستهای خودمون دوستمون رو دادیم تا بهش داروی
بیهوشی تزریق کنن، خونش رو لخته کنن و زندگی رو ازش بگیرن چون مردن براش راحتتره.
من همیشه طرفدار اوتانازی بودم. فکر میکردم – میکنم – اوتانازی باید در همه جهان
قانونی و ممکن باشه. همه آدمها باید بتونن وقتی دیگه نمیخوان یا نمیتونن یا
هرچی، توی بستر بیماری بخوان بهشون داروی مرگ تزریق بشه. آدمها این اجازه رو
دارن. نمیدونم اما که ما این اجازه رو داشتیم تا دارو رو به الی تزریق کنیم؟ همونطور
که نمیدونستم آیا اشکال نداره از پارک جداش کنیم؟ با خودم فکر میکردم به هر حال
این مدت کوتاه به الی خوش گذشته، ازش مراقبت شده و وقتی هیچ راهی به جز افزایش
رنجیدن تا مرگ جلوش نبوده، همخونههاش با کمک ما دوستهاش بهترین تصمیم رو گرفتهن
و مانع از رنجیدگی بیشتر و بیهوده شدن. اگر الی نمیخواست کمتر رنج بکشه چی؟ اگر
الی دوست میداشت زمان بیشتری رو کنار همخونههاش بگذرونه و ما رو بیشتر ببینه
چی؟ شواهد این چیزا رو نشون نمیدن. نمیدونم. نمیدونم. نمیدونم. ن می دو نم. تو
همین فکرها، لای بغل گرفتن بچهها برای آروم کردن و دلداری دادن بهشون، صدامون
کردن. نفهمیدم چی شد. یادم رفت دیگرانی هم هستن. دو کام آخر سیگارم رو با یه پک
کشیدم تو سینه و دودی بیرون نیومد. سریع، سنگین، بیحال، آشفته، راه افتادم جلو،
دم در اتاق عمل. هیچ کسی رو نمیدیدم. هیچ چیزی رو نمیدیدم. آدمها، درها، پلهها،
هیچچیز. جلوی در اتاق عمل، یه پرستار بدن گرم و بیجون الی رو گرفته بود توی دست
و گذاشت تو آغوش من. دنیا دور سرم چرخید. چشمهام روی تن بی جون الی باقی موند.
بغض از گلوم خزید بالا، چند قطره اشک دویدن پشت چشمهام. چند متر توی بغلم گرفتمش
و راه رفتم و تازه وقتی صهیب صدام زد یادم اومد اون همخونه الی بوده، شاید الان
در سوگواری و به آغوش کشیدن محقتر از من باشه.
الی
رو پیچیدیم لای پتو. من باید بر میگشتم و نمیتونستم توی خاکسپاری حاضر باشم. تو
مسیر برگشت با خودم فکر میکردم "گاهی انجام دادن کار درست باعث میشه احساس
جنایتکار بودن بهت دست بده" ولی "یه پایان تلخ، بهتر از یه تلخی بیپایانه".
گمونم.
x
۱۳۹۹/۱۰/۴
۱۴۶. هیچ عنوانی به ذهنم نمیرسه
۱۳۹۹/۸/۲۱
۱۴۵. همچنان که هستی
خیلی وقت است که یادداشت به درد بخوری ننوشتهام. آخرین برگی که در سررسیدم جوهری کردهام تاریخ خورده ۲۲ تیر ماه. بعد از آن یکی دو یادداشت سر هم بندی شده را نیمهکاره رها کردم و کلی اباطیل در توییتر پراکندهام و همین. نامهها را به حساب نیاوردم؛ اگر نامهها نبود اصلا چیزی ننوشته بودم. شبیه یک مضحکهام؛ نه حتی یک دلقک یا ملیجک، یک مضحکه. ایستگاه پخش موسیقی مغزم فقط دامبولی پخش میکند. شماعیزاده، شهرام شبپره، بهنام بانی، ساسی مانکن، سپهر خلصه، سیجل. زبالههایی که یا سالهاست گوش ندادهام یا برای قر دادن خوابگاهی پخش کردهام یا بی اختیار در ماشین کسی و خانه دوستی پخش شده و چارهای جز شنیدن نداشتهام. امروز از ظهری یک کسی که نمیدانم کیست یک چیزی میخواند کمتر از ده کلمه: «دی دیری دی دیدی (این ریتم کلمات فراموش شده است) ابرو کمون چی میشد رد بشی از کوچهمون» و باقی ترانه هم خاطرم نیست. میچرخد، میچرخد و تکرار میشود. حالم بههم میخورد. همیشه از فکر کردن به این مزخرفات انزجار داشتهام؛ انگار مغازه بزرگی باشم با سرامیکهای سفید و نورپردازی متمرکز که سر درش نوشتهاند کافه؛ گارسون موهای چرب و ژل زدهای دارد گریزان از کف سر، پراکنده در تمام جهات و جلیقهای پوشیده دو سایز کوچکتر، جوری که نمیتواند درست نفس بکشد. یک روز هم به عنوان لوکیشن فیلمی با بازی محمدرضا گلزار انتخاب میشوم.
خواب درست و حسابی هم ندارم این چند وقت. درست یادم نیست چه دیدهام اما میدانم آشفتهاند. واضحترین صحنه شاید کندن ناخنهای انگشتهای پایم باشد؛ با دست خالی، از بیخ. از وقتی قرصها را شروع کردهام بیشتر میخندم و حمله اضطراب ندارم. ناخن نمیجوم، سبیل نمیکنم، پا نمیکوبم اما انگار اضطراب را جایی از وجودم حبس کردهام. لشکر حمله عصبی را انگار حالا به صندوق پاندورا برگرداندهام ولی شبها توی خواب لای در صندوق باز میشود لابد. بغض و اشک را فراموش کردهام اما به گریستن احتیاج دارم. مثل آن شبی که توی خواب به قاب عکسها خیره میشدم - قاب عکسهای خالی توی دستم، معطل آویخته شدن به دیوار - و هقهق میگریستم. این البته همه چیز نیست. از خیلی چیزها لذت میبرم. شعرها مثلا یا داستانها که تازگی دوباره بیشتر و بیشتر احساسشان میکنم. نقاشیهایی که چند دقیقهای خیره مینگرم و ناگهان تبدیل به داستانی میشوند؛ قابهای ثابتی که میتوانم واردشان شوم، در منظرهشان قدم بزنم و از گوشهای به حرکت وقایع جاری نگاه کنم. چیزی اما انگار کم است. زیادی سبکام. این سبکی آزار دهنده بار هستی نیست. سبکی آزار دهنده انبان خالی است. انبان خالی البته نباید چندان آزارنده باشد، مگر خری باشیم که به استثمار شدن عادت کرده و تاب رهایی ندارد؛ لذا این توصیف خوبی برای کیفیت سبکی مد نظر من نیست چرا که من چنان خری نیستم - یا لااقل فکر میکنم نیستم؛ یعنی دست کم دوست ندارم فکر کنم هستم. شاید هم باشم. شاید تکه استخوانی باشم عادت کرده به فشار دندان سگی یا سندانی عادت کرده به ضربه چکش.
بعید نیست هیچ حفرهای انباشته نشده، نابود نشده باشد. شاید این سبکی بروز تازهای است از حفرهای که روزی چالهای بود مثل دستاندازی وسط آسفالت خیابان و بعدها حفرهای شد که جای خالیاش را احساس میکردم؛ مثل اثر گلوله ژ۳. همان حفرهای که بعدها مثل یک سیاهچال همهچیز را در خود میکشید و نابود میکرد. سیاهچالهای که بعدتر همهچیز را نه نابود بلکه هیچ و خنثی میکرد. همان حفرهای که حالا سبک است؛ آنقدر سبک که فراموش میکنی وجود دارد. آنقدر سبک که احساس نمیکنی وجود دارد. آنقدر سبک که آزارت میدهد.
یادم رفته بود؛ نوشتن احساس خوبی دارد.