۱۳۹۹/۱۱/۲۰

۱۴۹. یک نفر بر خاک دارد می‌کشد فریاد

     همه‌چیز خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. به خودم آمدم و دریافتم روی صندلی اتوبوسی با سی چهل مسافر اکثرا بد رقص که به دنبال سکس و امید به یافتن هم‌خواب این همه مسیر را آمده بودند، به هولناک‌ترین منظره زندگی بیست و سه ساله‌ام خیره‌ام. درختانی خشکیده، پیچ و تاب خورده، زجر کشیده، به هیبت اجنه‌های کوچک خبیثی که با طلسمی در جای خود میخ‌کوب شده‌اند. صدای جیغ پرده گوشم را می‌آزرد. صدا در سراسر کویر طنین انداخته بود و از لای چوب زبر درختان ملتمس رحمت بیرون می‌ریخت و آمیخته بود به فریاد نارضایتی از التماس درختان سفید خشکیده که سر منشائش گلوی سیاه درختان قد کوتاه با دستانی رازآلوده به هم پیچانده بود. جیغ ادوارد مونش در برابر صدایی چنین مهیب، بلند و تیز به زمزمه‌ای گوش نواز شبیه‌تر بود. شن از افق پشت سر آغاز می‌شد و تا افق روبه‌رو گسترده بود. شن بود، شن بود، شن بود و شن. یأس. سرگشتی. دوزخ. سوار اتوبوسی به سوی ناکجا، وسط جهنم، سی چهل نفر، از روی میل یا اجبار، نشسته و ایستاده، عرق ریزان، تشنه، مستاصل، خسته از جماعت، تن را بندری می‌جنباندیم.

    وسط جهنم، درخت‌ها خشکیده بودند. درخت‌های خشکیده. با خودم فکر کردم برای خشکیدن، باید اول جوانه زد، رشد کرد، سبز شد، از این مهلکه طاقت فرسا، در این ملک شیطان، جان به در برد، تنومند شد و سپس خشکید. برای مردن نخست باید زیست. این دشت جهنم سر به سر مملو از خشکیده‌هاست. انگار چیزی شبیه به امید، رهائی، بی‌خیالی یا مقاومت در هوا موج می‌زد.

    حالا که این چیزها را می‌نویسم خیلی آشفته به نظر می‌رسند. به نظر نمی‌رسند. آشفته‌اند. تکه، پاره. قطعه. مثل چند تصویر محو از خوابی قدیمی که وسط روز روی صندلی ایستگاه اتوبوس خیره به خیابان خیس از باران و خلوت وقتی نه کتابی برای خواندن همراه داری نه دستگاهی برای گوش دادن به موسیقی خاطرت می‌آید و همه چیز برایت به هم ریخته و لرزان است. انگار نه انگار همین چند روز پیش بود و اگر خستگی، کاهلی، هم‌نشینی با جمع و تنگی فرصت امان نمی‌بریدند و همان وقت شروع به نوشتن می‌کردم، همه‌چیز پررنگ‌تر و پیوسته‌تر می‌نمود. وسط آن جهنم، هیچ فکر نمی‌کردم حالا کسی قرار است با تیر سه شعبه آتشین از درختی سوزان میوه چرک به دهانم بگذارد و سرب گداخته به ماتحتم فرو کند. آن وقت برای اولین بار در طول بیست و سه سال زندگی، با خورشید انس گرفتم. خورشید را تحبیب کردم. رو به خورشیدی که بی امان و گدازان می‌تابید، آغوش گشودم. آن وقت برای اولین بار در طول مدتی چنان طولانی که از عمرم طویل‌تر می‌نماید، اضطراب و تشویش همراهم نبودند. وسط آن جهنم، نیمی بالاجبار و نیمی خواسته، تنم را بندری می‌جنباندم، می‌رقصیدم و مصدر رهایی بودم. سبک‌تر از همیشه و این همیشه ذکر دروغ زمان است. سبک مثل وقتی بالای قلعه بابک ایستاده بودم. بی تشویش مثل وقتی برف مسیر برگشت از قلعه را آهسته آهسته می‌پوشاند و جز صفحه‌‌ای سفید و بی راهنما هیچ باقی نمی‌ماند. رها مثل وقتی ماده سگی نگران فرزند توی کوچه‌های خلوت تخت سلیمان وجودم را بویید تا مطمئن شود تهدید نیستم. خط‌های در هم پچیده گره گشوده بودند و من، منی بودم که بودم ولی هرگز نبودم.


    یک روز، خیلی زود، کوله‌ای می‌بندم و محرم جاده می‌شوم.

۱۳۹۹/۱۰/۲۵

۱۴۸. برام یه اسلحه جور کنید

            اگر یه اسلحه داشتم همین امشب همه‌چیز رو تموم می‌کردم. وقتی همه خواب بودن، اسلحه رو از توی جعبه بر می‌داشتم، می‌رفتم پارک نزدیک خونه، یه نخ سیگار می‌کشیدم و بعد مستقیم به شقیقه‌ام شلیک می‌کردم. قطعا شقیقه، فقط شقیقه. این کارها باید مطمئن باشه. شلیک توی دهن خطرناکه، ممکنه فقط به لوب پیشانی آسیب برسونه؛ زنده می‌مونی و دیگه نمی‌تونی تصمیم بگیری و رفتارات تغییر پیدا می‌کنن. ممکنه گلوله از کنار قلب رد بشه، فقط سوراخ می‌شی. ممکنه تیغ به‌جای شاهرگ، عصب رو ببره. این‌جوری دستت از کار می‌افته ولی هنوز زنده‌ای. قرص‌ها فقط بیهوش می‌کننت، خیلی طول می‌کشه تا بمیری و حتما یکی به دادت می‌رسه (به دادت می‌رسه؟ احمقانه‌اس. چرا برگردوندن آدمی که تصمیم گرفته به زندگیش خاتمه بده به زندگی، باید به داد اون آدم رسیدن تعبیر بشه؟ چرا بازگرداندن به بدبختی نه؟ چرا کسی این نکته رو مطرح نمی‌کنه که نجات دادن دیگران از مرگ حتمیِ "خودخواسته" می‌تونه خیرخواهی نباشه و می‌تونه از سر حسادت باشه؟ به خاطر این‌که ما همه توی این گند و کثافت سهیمیم، همه با هم این‌جاییم و تو غلط کردی بخوای زودتر از من بری؟). پریدن از ارتفاع هم مطمئن نیست؛ لااقل نه تا وقتی ارتفاع خیلی بلندی در دسترس نیست. ارتفاع پایین فلجت می‌کنه، استخونات رو خرد می‌کنه اما نمی‌کشدت. قوز بالا قوز.

          فایده‌ای نداره. صبح‌ها خسته از خواب بیدار می‌شم. انگار حتی یک ثانیه پلک روی هم نذاشته باشم. بلند شدن از روی تخت، بیرون اومدن از زیر پتو، سخت‌ترین کار هر روزه. هر روز ممکنه ساعت‌ها وقتم رو بگیره. برای رسیدن به قرارهای صبح، به وقت از خواب بیدار می‌شم اما بیش‌تر اوقات با تاخیر می‌رسم چون نمی‌تونم از جام بلند بشم. ساعت هفت صبح بیدار می‌شم و ساعت یازده می‌رسم جایی که قرار بوده ساعت نه و نیم اون‌جا باشم و چهل دقیقه بیش‌تر باهام فاصله نداشته. هر روز وسط دعوام. هر روز وسط تنش. دعواهایی که به من مربوط نیست. غرغرهای مامان به بابا؛ نارضایتی‌های بابا از برادر. هر روز مامان و بابا جوری با کلمه‌ها به جون هم می‌افتن که با خودم می‌گم پشت این پرده انگار هر روز و هر ثانیه دارن با این چاقوهای توی دستشون به‌جای گوجه و خیارشور، تن هم‌دیگه رو پاره می‌کنن. هر روز سگ‌دو زدن، هر روز مثل فرفره دور خودم چرخیدن برای چندرغاز پولی که تهش باز توی دست خودم نمی‌مونه، بر می‌گرده به خودشون، برای ریختن توی حلق مغازه‌ای که چهل ساله هر روز ضرر داده، به خاطر پدر بی‌عرضه‌ای که معلوم نیست توی پنجاه و هفت سال زندگی داشته چی کار می‌کرده و چرا مونده پای مغازه‌ای که از کاشی به کاشیش متنفره. مغازه‌ای که جز دردسر براش هیچی نداشته. مغازه‌ای که از کارش منزجره. مغازه‌ای که دهنش رو گاییده. مغازه‌ای که از پس کارش بر نمی‌آد چون ازش بدش می‌آد. پدر بی‌عرضه‌ای که توان عوض کردن کارش رو نداشته. پدری که توی پنجاه و هفت سال زندگی خطر نکرده. گردن کج همیشگی. مردی که آرزوی کارمندی داشته و به آرزوش نرسیده. هرگز بلد نبوده پول جمع کنه. پنجاه و هفت ساله، بی‌پول، درمونده، مستاصل، گنده‌گوز، در توهم حق مطلق بودن، به همه دیگران به چشم دروغ‌گوهای دزد و کسکش نگریستن، بیرون گود سماق بمکِ فریاد لنگش کن بکش. من بودن، پسرِ این پدر بودن. سگ دو زدن تو مغازه‌ای که پونزده ساله مامان هر روز زندگیش رو گذاشته توش. هر روزی که قرار بود یه چند وقت باشه تا یه کارگری چیزی پیدا بشه. قراری که شد اول دعواهای امروز. مامانی که یه بابای دغل و دبنگ داشته. از هیجده سالگی سگ دو زده. دوخته، رنگ کرده، زنگ زده، هفت صبح نشسته تو اتوبوس تا برسه به تهران و نه شب رفته آزادی تا برگرده خونه و بابای تن لشش رو ببینه و دعوا، دعوا، دعوا. بابایی که بعد از مرگش هم نگفت خدا بیامرزدش. بابایی که یک ساله مرده و مامان هنوز سر قبرش نرفته. مامانی که یهو از معلوم نیست چی ترسیده. برای محافظت از بچه‌هاش فقط ترسوندتشون. مامانی که دنبال ویژگی‌های شوهر مطلوبش توی پسر بزرگش می‌گرده. مامانی که بچه‌اش رو به‌خاطر کمبودهای خودش سرزنش می‌کنه. مامانی که شوهرش از هیچی راضی نیست و برای تخلیه رفتار احمقانه شوهرش، از بچه‌هاش راضی نیست. مامانی که سال‌هاست به جز غرغر و سرزنش و سرکوفت هیچی از زبونش نیافتاده. الهه پسیو اگرسیو بودن. من بودن، پسر این مادر بودن. چه فرقی می‌کنه بودن و نبودن؟ مگه این‌ها تا فرسودگی راهی دارن؟ مگه این‌ها تا کف لجن‌زار فاصله‌ای دارن؟

          نمی‌ارزه. نفس کشیدن اضافه کاریه. رفتن. ایستادن. تلاش همیشگی برای انتخاب طرف درست ماجرا. چهار نعل دویدن روی تسمه نقاله برای رسیدن به صفر-صفر جدول مختصاتی که دور و دورتر می‌شه. بی‌چیز زاییده شدن؛ بی‌چیز ادامه دادن. به چیزی نرسیدن؛ بی‌چیز مردن. چه فرقی داره بی‌چیزِ امروز با بی‌چیزِ فردا؟ بی‌چیز بیست و سه ساله با بی‌چیز شصت و هشت ساله؟ وقتی هست و عاقبت لولیدن لای بازنده‌های اقلیته، چه فرقی می‌کنه بیست و سه سال عضو باشگاه بودن و مردن با صد و ده سال؟ نه خلق و آفرینشی، نه حرف ارزنده‌ای. نه چهره‌ای و هیکلی، نه پول و پله‌ای. داشته از مادیات جهان؟ آن‌چه از جهان در دست خیام است یا همان هیچ، اثر معروف پرویز تناولی. داشته از معنویات جهان؟ حاصل پرداخت نور به داشته‌ها از مادیات یا هیچ اگر سایه پذیرد، همان سایه هیچ. به خستگیش نمی‌ارزه. به این لاطائلاتی که دارم می‌بافم. به خشونت و عصبانیت حاصل از همه‌چیز. یکه‌گی. تکه تکه‌گی. بی‌حاصلی. بی‌بهرگی. که چی؟ که چی؟ که چی؟ که چی؟ هرچی. هیچی. دقیقا هیچی. که همین. همینی هست که هست. چیزی قرار نیست باشه. قراری نبوده هیچ‌وقت. که چی و کاچی. که چی و سیبیل قهوه‌چی. که چی؟ هیچی. هیچی. این جواب درسته. این تنها جوابه. هیچی. با این حال به این همه نمی‌ارزه. با این‌که مقصدی وجود نداره، باید از جاده لذت برد اما جاده لذتی نداره. خار و خس. بیابون. برهوت. تهران – قزوین؛ تهران – قم. آشغال محض. خسته کننده. تا چشم کار می‌کنه خاک بی‌حاصل. تا چشم کار می‌کنه دود و خفگی. تا چشم کار می‌کنه ماشین‌های خسته، مشکی و خاکستری، تو عجله، راننده‌های کسل و عصبی.

          ولی من یه اسلحه ندارم. کسی رو هم نمی‌شناسم که اسلحه داشته باشه. کسی رو هم نمی‌شناسم که بتونه اسلحه جور کنه. کسی رو هم نمی‌شناسم که بتونم ازش بپرسم کسی رو داره که بتونه اسلحه جور کنه یا نه – اگر داشتم این همه رو اصلا این‌جا می‌نوشتم؟ فکر کنید بابا. من یه اسلحه ندارم. امشب می‌رم روی تخت. چند صفحه از یه کتابی می‌خونم. توی دریای مزخرفات پشت صفحه گوشی هوشمندم خودم رو غرق می‌کنم. دست می‌کشم روی سر شاشا، بغلش می‌کنم، به خرخرش گوش می‌کنم و اگر از خواب بپره بهش اجازه می‌دم انگشتام رو گاز بگیره و دستم رو چنگ بندازه. آخر سر خوابم می‌بره. بیدار می‌شم، بدون این‌که فهمیده باشم خوابیدم. کشو رو باز می‌کنم، یادم می‌افته من یه اسلحه ندارم، زیر لب یه فحش می‌دم و همه‌چیز رو از اول شروع می‌کنم: سگ دو زدن برای باقی موندن توی لیگ فلک‌زده‌ها.

۱۳۹۹/۱۰/۶

۱۴۷. درباره الی

 

            دیروز الی مرد. نمرد، کشتیمش. نکشتیمش، خلاصش کردیم. دیروز الی راحت شد. حالا دیگه توی معده‌اش آب جمع نمی‌شه و دیگه سینه‌اش خس‌خس نمی‌کنه.

 

          اولین روزی که الی رو دیدیم، یه جمعه‌ی سرد و ابری بود. به چند جا زنگ زدیم و قرار شد یه خانمی شیرو، گربه کوچیک نرش رو بعد از رسیدگی‌های بهداشتی واگذار کنه به بچه‌ها. رفتیم پارک که چند نخ سیگار بکشیم، توی سرما قدم بزنیم و وقت بگذرونیم. نه اون‌ها حوصله خونه رو داشتن و نه من می‌خواستم برگردم به خونه‌مون. توی راه برگشت یه بچه گربه کوچیک – و وقتی می‌گم کوچیک منظورم خیلی کوچیکه – از لای شمشادهای کنار پارک پرید جلوی پامون. من رقیق شدم و ذوق کردم. نشستم روی زانو و سلامش دادم. تا خواستم نوازشش کنم پرید روی زانوم، از کاپشنم خودش رو کشید بالا و نشست پشت گردنم. شقیقه، گوشه چشم و وسط بینی‌ام رو می‌بویید و با بینی‌اش نوازش می‌کرد. همون لحظه عاشق‌اش شدم. تصدقش رفتم، از ته دل. خواستم بلند بشم که محکم چسبید به گرده‌ام. ناچار نشستم روی سکو تا بازیگوشی کنه و رهاش کنم بره. صهیب می‌گفت ببریمش و من می‌گفتم نه، هماهنگ کردیم، قراره شیرو رو بدن بهتون. دلم نبود تنهاش بذارم اما. دست آخر از جا بلند شدم و باهاش خداحافظی کردم اما از روی گردنم پایین نپرید. ای کاش فقط نمی‌پرید؛ وقتی خواستم بگیرمش رو بذارمش روی زمین، چنگ زد به یقه‌ام، خودش رو چپوند توی بغلم و از جاش تکون نخورد. نتونستیم نبریمش. ته دلم ناراضی بودم. مامانش اون اطراف نیست؟ دوستاش چی؟ سرده بیرون اما. خودش از بغلم پایین نیومد اصلا. توی ماشین یه کم ترسیده بود. از گفتگو تا قریب روی پام خرخر کرد و خوابید. به صهیب اصرار می‌کردم که بذاره من ببرمش خونه اما می‌دونستم این گربه، عضو جدید خونه بچه‌هاس. دام‌پزشک گفت کک داره که با شامپو حل می‌شه، سینه‌اش خس‌خس می‌کنه  که اجتمالا به خاطر سرماس و با این آمپول‌ها تا آخر هفته رفع می‌شه و بعد باید واکسن بزنه. گفتم اسمش رو بذارین الیزابت. رضا گفت طولانیه، بذاریم الی. قرار شد تصمیم بگیرن. فرداش اسمش شد الی.

 

          الی همه‌جای خونه بود. خیلی بازیگوش نبود اما خیلی با نمک بود. بغلی و ناز. همیشه می‌خواستی فداش بشی. از اون جمعه به بعد، هر وقت رفتم خونه بچه‌ها اول پرسیدم الی چه طوره؟ الی کجاست؟ الی چیزی خورده؟ فکر و ذکرم شده بود الی. عضو تازه خونه بچه‌ها اندازه خودشون برام عزیز و با اهمیت و دوست داشتنی شده بود. به رضا حسودیم می‌شد. رضا اول راضی نبود گربه وارد خونه بشه اما بعد انقدر باهاش صمیمی شد که الی روی شکم رضا می‌خوابید و وقتی رضا پهلو به پهلو می‌شد، الی تبدیل به ماهرترین آکروبات‌باز جهان گربه‌ها می‌شد و همه زورش رو می‌زد تعادلش رو حفظ کنه و از روی بدن رضا پایین نیافته. همین باعث شد فکر کنم بفرستیمش المپیکَت. مطمئن بودم مقام خوبی توی آکروبات یا ژیمناستیک کسب می‌کنه. شاید حتی روزی به سرش می‌زد و زنگ می‌زد سیرک و می‌پرسید سلام آقا؛ یه گربه آکروبات‌باز استخدام نمی‌کنید؟ توی کیسه پلاستیکی هم خیلی خوب بلدم جا بشم و بپیچم و گم نشم.

 

          یه شب کلی آدم جمع شدیم خونه بچه‌ها. یکی از گربه می‌ترسید. می‌دونستم می‌ترسه. شب قبلش وقتی با هم قدم می‌زدیم هر گربه‌ای می‌دید حواسش پرت می‌شد، جملاتش آشفته می‌شد و آرامش قبلی رو از دست می‌داد. بر حسب اتفاق همون شب گذشته‌اش جایی داشتیم سیگار می‌کشیدیم و گپ می‌زدیم که یه گربه سیاه کوچیک پیچید به پر و پای من. حرف‌هاش یادش رفت و وقتی گربه رو بغل کردم تا بذارمش جای دیگه، گربه یه ریز جهید و کم مونده بود سکته بده‌اش. اول از الی می‌ترسید. توی دست گرفتم و گفتم می‌خوای نوازش کنیش؟ قبول کرد و به سر و بدن الی دست کشید. الی از جاش جمب نمی‌خورد. موقعیت مهیا بود و ازش استفاده کردم. الی رو دادم بغلش و گفتم نگهش دار، چیزی نمی‌شه. الی، مستانه توی آغوش اون لمید و چرت زد. الی همون‌جا، همون شب، روی پای یلدا ترسش رو گرفت و هضم کرد و انداخت بیرون. الی یلدا رو با گربه‌ها آشتی داد بلکه دوست کرد. اون شب هرکسی الی رو دید عاشقش شد و همه از اون به بعد حواسشون رو صرف الی کردن. من، مفتخر به عنوان اولین دوست الی – لااقل پیش خودم – کیف می‌کردم که حالا دوست من این همه طرفدار و هوادار پیدا کرده.

 

          الی کم‌کم آروم شد. آهسته آهسته بازیگوشی نکرد. بیش‌تر خوابید. امید مدال طلای آکروبات المپیکت، حالا عبوس و ساکت یه گوشه می‌نشست، کم غذا می‌خورد، فرفره رو با موش اشتباه نمی‌گرفت، روی پهلوی رضا تعادلش رو حفظ نمی‌کرد و پشت گردن من نمی‌نشست. پریروز صهیب زنگ زد. ازم خواست برم پیشش. برام یه گربه پیدا کرده بود. یه گربه بی‌سرپرست خوشگل و سرحال که پشت در دامپزشکی توی سبدش رها شده بود. یه گربه که تا صداش رو شنیدم مهرش به دلم افتاد. بازیگوش و قشنگ. این اما همه قصه نبود. اصلا نیازی نبود به خاطرش تا خونه بچه‌ها برم. خودشون می‌تونستن بیارنش. قصه چیز دیگه‌ای بود. صدای صهیب غم‌گین بود. گفت باید ببینمت. یه مساله‌ای هست. الی حالش بده. خیلی بد. دو ساعت بعد صهیب دم در خونه بود. رفتم تا چند ساعت پیششون بمونم. توی ماشین، کونم به صندلی نچسبیده کتی گفت حال الی بده. یه مریضی ویروسی داره که باعث می‌شه تو معده‌اش آب جمع بشه و دیگه آهسته آهسته هیچی نمی‌تونه بخوره. دکتر گفته با آمپول، اون هم هر هفتاد و دو ساعت یه مرتبه، ممکنه تا شیش ماه بشه زنده نگه داشتش اما درمانی نداره. دست آخر می‌ره. بهترین کار اوتانازیه. همون روز اول، خس‌خس سینه از علائم اولیه بیماری بوده. اون پنج‌تا آمپول برای این بیماری هیچ کاری نمی‌کرده‌ن. الی از اول هم موندنی نبوده. انگار تو اون چالش سطل آب یخ شرکت کرده باشم، تیزی بلور یخ خون توی رگ‌هام رو احساس کردم. جا خوردم. صهیب بهم نگفته بود باید چنین کاری کنیم. فقط حالش خیلی بد بود. حال خیلی بد درمان می‌شه بالاخره، نه؟ آخر شب، همه با هم تصمیم گرفتیم که فردا، دیروزِ امروزی که دارم این چیزها رو می‌نویسم، خلاصش کنیم. هرچه زودتر، رنج الی کم‌تر. دیروز یک ساعت و نیم توی دامپزشکی منتظر موندیم تا نوبتمون برسه. قرص‌های دیوونگی گریه رو از من گرفته‌ان. بچه‌ها اشک می‌ریختن و من دوست داشتم دیوار رو چنگ بزنم. گریه‌ام نمی‌اومد. لابد بقیه فکر کرده‌ن چه قوی یا چه بی‌احساس. هرچی. تخمم نیست. با دست‌های خودمون دوستمون رو دادیم تا بهش داروی بی‌هوشی تزریق کنن، خونش رو لخته کنن و زندگی رو ازش بگیرن چون مردن براش راحت‌تره. من همیشه طرفدار اوتانازی بودم. فکر می‌کردم – می‌کنم – اوتانازی باید در همه جهان قانونی و ممکن باشه. همه آدم‌ها باید بتونن وقتی دیگه نمی‌خوان یا نمی‌تونن یا هرچی، توی بستر بیماری بخوان بهشون داروی مرگ تزریق بشه. آدم‌ها این اجازه رو دارن. نمی‌دونم اما که ما این اجازه رو داشتیم تا دارو رو به الی تزریق کنیم؟ همون‌طور که نمی‌دونستم آیا اشکال نداره از پارک جداش کنیم؟ با خودم فکر می‌کردم به هر حال این مدت کوتاه به الی خوش گذشته، ازش مراقبت شده و وقتی هیچ راهی به جز افزایش رنجیدن تا مرگ جلوش نبوده، هم‌خونه‌هاش با کمک ما دوست‌هاش بهترین تصمیم رو گرفته‌ن و مانع از رنجیدگی بیش‌تر و بیهوده شدن. اگر الی نمی‌خواست کم‌تر رنج بکشه چی؟ اگر الی دوست می‌داشت زمان بیش‌تری رو کنار هم‌خونه‌هاش بگذرونه و ما رو بیش‌تر ببینه چی؟ شواهد این چیزا رو نشون نمی‌دن. نمی‌دونم. نمی‌دونم. نمی‌دونم. ن می دو نم. تو همین فکرها، لای بغل گرفتن بچه‌ها برای آروم کردن و دل‌داری دادن بهشون، صدامون کردن. نفهمیدم چی شد. یادم رفت دیگرانی هم هستن. دو کام آخر سیگارم رو با یه پک کشیدم تو سینه و دودی بیرون نیومد. سریع، سنگین، بی‌حال، آشفته، راه افتادم جلو، دم در اتاق عمل. هیچ کسی رو نمی‌دیدم. هیچ چیزی رو نمی‌دیدم. آدم‌ها، درها، پله‌ها، هیچ‌چیز. جلوی در اتاق عمل، یه پرستار بدن گرم و بی‌جون الی رو گرفته بود توی دست و گذاشت تو آغوش من. دنیا دور سرم چرخید. چشم‌هام روی تن بی جون الی باقی موند. بغض از گلوم خزید بالا، چند قطره اشک دویدن پشت چشم‌هام. چند متر توی بغلم گرفتمش و راه رفتم و تازه وقتی صهیب صدام زد یادم اومد اون هم‌خونه الی بوده، شاید الان در سوگواری و به آغوش کشیدن محق‌تر از من باشه.

 

          الی رو پیچیدیم لای پتو. من باید بر می‌گشتم و نمی‌تونستم توی خاک‌سپاری حاضر باشم. تو مسیر برگشت با خودم فکر می‌کردم "گاهی انجام دادن کار درست باعث می‌شه احساس جنایت‌کار بودن بهت دست بده" ولی "یه پایان تلخ، به‌تر از یه تلخی بی‌پایانه". گمونم.

x

۱۳۹۹/۱۰/۴

۱۴۶. هیچ عنوانی به ذهنم نمی‌رسه

       به نوشتنش فکر کردم. چند بار. تو همین چند روز. با ادبیات نوشتاری یا شکسته و محاوره‌ای. بدم می‌آد یا بهتره بنویسم می‌اومد از این‌که وبلاگم چند دست باشه و لحنش هماهنگ نباشه. چاره چیه؟ آدم همیشه یه جور فکر نمی‌کنه. همیشه حتی یه جور نمی‌نویسه. بعضی اوقات می‌بینه خواسته و ناخواسته تن داده به چیزهایی که نمی‌خواسته و حالا تا گلو غرق شده. نوشتن درباره‌اش، هرچند کوتاه و مختصر و خام، کار ساده‌ای نیست اما. لااقل نه اون‌قدر ساده که توی قدم زدن‌ها به نظرم می‌رسید. نه اون‌قدر ساده و روون که وقتی روی صندلی مترو نشسته بودم و به بقیه آدم‌ها نگاه می‌کردم گمون داشتم. به همون راحتی جاری نمی‌شه. گاسم چون دارم توی وبلاگ می‌نویسمش. جایی که همه آدم‌ها می‌تونن بخونن. جایی که شناخته شده‌ام. خود-افشاگری برای آشنایان کار سختیه. اتفاقا تازگی به این مساله فکر می‌کردم و برام شگفت انگیز بود؛ انقدر که با یه جمع دوستانه هم مطرح کردم. دوستی با ایجاد موانع آغاز می‌شه. خود-افشاگری پیش غریبه‌هایی راحته که قراره هیچ وقت دیگه نبینیمشون یا پیش دوست‌هایی که به شدت باهامون صمیمی و نزدیک‌ان. درباره دسته دوم اطمینانی ندارم و حتی می‌تونم ادعا کنم سخت‌تر از باز کردن سفره دل برای غریبه‌هاست در نهایت. عجیبه، نه؟ عجیب نیست که پیش آشناها از خودمون بودن می‌ترسیم؟ پیش دوست‌هامون خودمون رو سانسور می‌کنیم؟ مگه فرض بنای دوستی روی نقطه مقابل این مساله نبوده؟

    دوستی. مهر. محبت. عشق. عاشق. معشوق. معشوق. معشوق. معشوق بودن چه شکلیه؟ چه قدر نوشتنش سخته بابا. اه. چشمام رو بستم و امیدوارم کسی وارد اتاق نشه. امیدوارم بتونم انقدری تنها بمونم که آخر سر این متن رو به یه جایی برسونمش. لازم دارم بنویسم و بخونمش. برای خودم. باید ببینم چی داره توی ذهنم می‌گذره. شاید بهم کمک کنه. همون‌جور که خیلی وقت‌ها کرده. تقریبا همیشه. معشوق بودن چه جور احساسیه؟ نمی‌دونم. این رو تازه فهمیدم. تازه فهمیدم که دلم می‌خواد تجربه‌اش کنم. شاید بیش‌تر از هر چیز دیگه‌ای دوست دارم بدونم معشوق بودن چه احوالی داره. وقتی زیر بارون قدم می‌زدم و به انعکاس نور قرمز چراغ نئون مغازه‌ها روی آسفالت خیس نگاه می‌کردم، دوست داشتم بدونم هیجان به اشتراک گذاشتن تجربه این نور بین دو تا آدم که عاشق هم دیگه‌ان یعنی چی؟ از یه احساس متقابل حرف می‌زنم. از چیزی که اون طرف ماجراش بودم. از چیزی که فراتر از دوستیه. زندگی کردن زیر خیمه‌ی امنیتی که عاشق ستونش می‌شه برای معشوق چه جوریه؟ قلب آدم چه احساسی داره وقتی مطمئنه کسی اون بیرون هست که محبتش بی دریغه و هواش رو داره؟ اگر بتونی به یه آغوش پناه ببری، جایی داشته باشی که بشکنی، گریه کنی و از تنهایی خودت راحت‌تر باشی، این چیزا یعنی چی؟ من این طرف ماجرا بودم. عاشق بودم. خسته شدم انقدر از عاشقی خوندم و برای خودم نوشتم و برای دیگران نوشتم. چرا هیچ داستانی نیست تا برامون تعریف کنه معشوقگی چه جوریه؟ اوکی. عاشق بودن رنج داره و کوفت و زهر مار. سخته. احساس رهایی داره. شیرینه. معبودت رو پیدا می‌کنی. انگار پروانه‌ها تو شکمت پرواز می‌کنن. از واقعیت موجود کنده می‌شی. رنگ‌ها شدت بیش‌تری می‌گیرن. رنگ‌های تازه‌ای توی جهان پیدا می‌شه. نفس کشیدنت هم لذت بخش می‌شه. حاضری زندگی کنی. بلا بلا بلا. اون سمت قصه چیه؟ نمی‌دونم. هیچ ایده‌ای ندارم. نه بودم، نه برام تعریف کرده‌ن، نه تو فیلم‌ها دیدم و نه تو داستان‌ها خوندم. حالم به هم می‌خوره از این‌که این رو بنویسم اما دلم می‌خواد بدونم اون سمت قصه چیه. نه. دروغ گفتم. دلم نمی‌خواد بدونم. دلم می‌خواد بفهمم. دلم می‌خواد درک کنم. دلم می‌خواد با پوست و گوشت و استخون حالیم بشه. می‌خوام ترکیب شیمیایی مغزم عوض بشه. می‌خوام سیناپس‌های تازه ساخته بشن. می‌خوام برم تو دل طوفان و برسم به چشم طوفان و از چشم طوفان بگذرم و برسم به آرامش بعدش. اون سمت قصه کجاست؟ 

    چه قدر حس بازنده بودن می‌ده بهم این متن. چه قدر حس درمونده بودن می‌ده بهم. چه‌قدر فکر می‌کنم که مبتذل و چرک‌نویس شدم. چه قدر احساس نرسیدن می‌کنم باهاش. نه احساس نرسیدن در لحظه. احساس نرسیدن ابدی. انگار هزارتا چراغ تو سرم چشمک می‌زنن که این‌جا و این‌جا و این‌جا یعنی هرگز قرار نیست برسی. چه قدر احساس می‌کنم که قلبم داره سنگین می‌زنه. مواجه شدن با خود، با این بدیهیات ساده، با وجهه عریان خواسته‌ها چه کار سختی بوده همیشه. چه بسیار ازش امتناع کردم من. انگار یه بچه نشسته و داره جیغ می‌کشه. از جیغ کشیدن بچه‌ها متنفرم. فکر می‌کنم نباید انقدر اذیت بشن که جیغ بکشن. بدتر این‌که نمی‌دونم باید با این بچه‌ای که الان به این دلیل داره جیغ می‌کشه چی کار کنم. چی بدم بهش که آروم بشه؟ کجا ببرمش که خوش‌حال بشه؟ این ناراحتی رو چی از دلش در می‌آره و فراموشش می‌کنه و دلش رو خوش می‌کنه؟ نمی‌دونم. نمی‌دونم و نمی‌دونم. کجای کارم بابا؟ چی می‌نویسم؟ چرا می‌نویسم اصلا. یکی توی سرم داره روی ریتم موسیقی می‌خونه "مشت‌هایم را به دیوار می‌کوبم اما بیهوده، بیهوده، بیهوده، بیهوده، بیهوده، بیهوده، بیهوده" و صداش داره حواسم رو پرت می‌کنه. شاید می‌خواد بهم بگه ادامه دادن این یادداشت بیهوده‌است. شاید باید به ساره، گلدونی که بغل دستمه، و عالیجناب، گربه‌ای که الان حد فاصل من و مانیتور دراز کشیده و خوابیده، نگاه کنم. شاید باید تو سکوت نوازششون کنم. ببینم حرفی برای گفتن دارن؟ حسی برای انتقال؟ چه راحت دراز کشیده و خوابیده فداش بشم. 

۱۳۹۹/۸/۲۱

۱۴۵. هم‌چنان که هستی

     خیلی وقت است که یادداشت به درد بخوری ننوشته‌ام. آخرین برگی که در سررسیدم جوهری کرده‌ام تاریخ خورده ۲۲ تیر ماه. بعد از آن یکی دو یادداشت سر هم بندی شده را نیمه‌کاره رها کردم و کلی اباطیل در توییتر پراکنده‌ام و همین. نامه‌ها را به حساب نیاوردم؛ اگر نامه‌ها نبود اصلا چیزی ننوشته بودم. شبیه یک مضحکه‌ام؛ نه حتی یک دلقک یا ملیجک، یک مضحکه. ایستگاه پخش موسیقی مغزم فقط دامبولی پخش می‌کند. شماعی‌زاده، شهرام شب‌پره، بهنام بانی، ساسی مانکن، سپهر خلصه، سیجل. زباله‌هایی که یا سال‌هاست گوش نداده‌ام یا برای قر دادن خوابگاهی پخش کرده‌ام یا بی اختیار در ماشین کسی و خانه دوستی پخش شده و چاره‌ای جز شنیدن نداشته‌ام. امروز از ظهری یک کسی که نمی‌دانم کیست یک چیزی می‌خواند کم‌تر از ده کلمه: «دی دیری دی دی‌دی (این ریتم کلمات فراموش شده است) ابرو کمون چی می‌شد رد بشی از کوچه‌مون» و باقی ترانه هم خاطرم نیست. می‌چرخد، می‌چرخد و تکرار می‌شود. حالم به‌هم می‌خورد. همیشه از فکر کردن به این مزخرفات انزجار داشته‌ام؛ انگار مغازه بزرگی باشم با سرامیک‌های سفید و نورپردازی متمرکز که سر درش نوشته‌اند کافه؛ گارسون موهای چرب و ژل زده‌ای دارد گریزان از کف سر، پراکنده در تمام جهات و جلیقه‌ای پوشیده دو سایز کوچک‌تر، جوری که نمی‌تواند درست نفس بکشد. یک روز هم به عنوان لوکیشن فیلمی با بازی محمدرضا گلزار انتخاب می‌شوم. 


    خواب درست و حسابی هم ندارم این چند وقت. درست یادم نیست چه دیده‌ام اما می‌دانم آشفته‌اند. واضح‌ترین صحنه شاید کندن ناخن‌های انگشت‌های پایم باشد؛ با دست خالی، از بیخ. از وقتی قرص‌ها را شروع کرده‌ام بیش‌تر می‌خندم و حمله اضطراب ندارم. ناخن نمی‌جوم، سبیل نمی‌کنم، پا نمی‌کوبم اما انگار اضطراب را جایی از وجودم حبس کرده‌ام. لشکر حمله عصبی را انگار حالا به صندوق پاندورا برگردانده‌ام ولی شب‌ها توی خواب لای در صندوق باز می‌شود لابد. بغض و اشک را فراموش کرده‌ام اما به گریستن احتیاج دارم. مثل آن شبی که توی خواب به قاب عکس‌ها خیره می‌شدم - قاب عکس‌های خالی توی دستم، معطل آویخته شدن به دیوار - و هق‌هق می‌گریستم. این البته همه چیز نیست. از خیلی چیزها لذت می‌برم. شعرها مثلا یا داستان‌ها که تازگی دوباره بیش‌تر و بیش‌تر احساسشان می‌کنم. نقاشی‌هایی که چند دقیقه‌ای خیره می‌نگرم و ناگهان تبدیل به داستانی می‌شوند؛ قاب‌های ثابتی که می‌توانم واردشان شوم، در منظره‌شان قدم بزنم و از گوشه‌ای به حرکت وقایع جاری نگاه کنم. چیزی اما انگار کم است. زیادی سبک‌ام. این سبکی آزار دهنده بار هستی نیست. سبکی آزار دهنده انبان خالی است. انبان خالی البته نباید چندان آزارنده باشد، مگر خری باشیم که به استثمار شدن عادت کرده و تاب رهایی ندارد؛ لذا این توصیف خوبی برای کیفیت سبکی مد نظر من نیست چرا که من چنان خری نیستم - یا لااقل فکر می‌کنم نیستم؛ یعنی دست کم دوست ندارم فکر کنم هستم. شاید هم باشم. شاید تکه استخوانی باشم عادت کرده به فشار دندان سگی یا سندانی عادت کرده به ضربه چکش.


    بعید نیست هیچ حفره‌ای انباشته نشده، نابود نشده باشد. شاید این سبکی بروز تازه‌ای است از حفره‌ای که روزی چاله‌ای بود مثل دست‌اندازی وسط آسفالت خیابان و بعدها حفره‌ای شد که جای خالی‌اش را احساس می‌کردم؛ مثل اثر گلوله ژ۳. همان حفره‌ای که بعدها مثل یک سیاه‌چال همه‌چیز را در خود می‌کشید و نابود می‌کرد. سیاه‌چاله‌ای که بعدتر همه‌چیز را نه نابود بلکه هیچ و خنثی می‌کرد. همان حفره‌ای که حالا سبک است؛ آن‌قدر سبک که فراموش می‌کنی وجود دارد. آن‌قدر سبک که احساس نمی‌کنی وجود دارد. آن‌قدر سبک که آزارت می‌دهد.


یادم رفته بود؛ نوشتن احساس خوبی دارد.

۱۳۹۹/۷/۲۴

۱۴۴. چند تکه درباره و ناشی از سکوت

    ارلینگ کاگه در "سکوت" از زبان بلز پاسکال نقل می‌کند: «تمام مشکلات انسان از این نشئت می‌گیرد که نمی‌تواند یک جا تنها، ساکت و آرام بنشیند. زمان حال آزار دهنده است و واکنشمنان هم این است که بی‌وقفه در پی مقصودی جدید باشیم که توجهمان را به بیرون جلب کند و بتوانیم از خود فاصله بگیریم». مراقبه شاید به همین دلیل هنوز هم که هنوز است با مخالفت جدی آدم‌ها مواجه می‌شود و حتی از سوی بسیار کسانی که امتحانش کرده‌اند به صفاتی مثل مسخره‌بازی و اتلاف وقت مزین می‌شود. مراقبه ما را با خودمان تنها می‌گذارد و از یک جایی به بعد ذهن به جای کند و کاو گذشته، به حالا می‌پردازد. به لحظه حاضر. به همین که الان وجود دارد و به نگاه به سوی درون برگشته خود را بررسی می‌کند و این آزارنده‌ترین بخش تفکر، احساس و حضور برای ماست که هرروز، از خود می‌گریزیم. برای ما که در آشفتگی اصوات شهر، خود را باخته‌ایم. مراقبه صدای سکوت را چنان بلند می‌کند که حضورمان در جهان را فراموش می‌کنیم. همه‌چیز – به جز جریان فعال و سیال ذهن که مثل رشته‌هایی در هیچ کشیده می‌شوند و گره می‌خورند و به کلام بدل کردنشان کار سهلی نیست، اگر ممکن باشد – ناپدید می‌شود. ما از این مواجهه می‌ترسیم. خود را سرگرم می‌کنیم و پشت صداها از سکوت پناه می‌گیریم. سکوت خاصه وقتی از درون باشد خارج از منطقه امن ماست. زندگی اما یک قدم بعد از منطقه امن آغاز می‌شود.

    مادر من از سکوت فراری است. تا می‌تواند صحبت می‌کند و کم‌تر به دیگران اجازه صحبت کردن می‌دهد. هنگام تنهایی تلویزیون را روشن می‌گذارد و هرچند دقت چندانی به تصاویر نمی‌کند، اجازه می‌دهد صدای آن خانه را پر کند. مادر من از سکوت فراری است. او تاب و تحمل خودش را ندارد، تاب و تحمل فکرهایش را و تاب و تحمل شفاف دیدن جهانی که در آن زندگی می‌کند.


    من شیفته کوه، دره و جنگل‌ها هستم. با احساسی مشابه به روستاها هم علاقه‌مندم. نقطه اشتراک تمام این نقاط سکوت منحصر به فردی است که در شهر پیدا نمی‌شود. روزهایی که با آذوقه‌ای اندک، بدون هیچ تجهیزات خاصی به دامنه کوهی می‌روم، چند کیلومتر قدم می‌زنم و تا ارتفاعی که می‌توان با دست خالی به آن صعود کرد بالا می‌روم، احساس می‌کنم خودم را بهتر می‌شناسم. سکوتی که به کوه حکم‌فرماست آهسته آهسته به درون من راه پیدا می‌کند و در بدنم منتشر می‌شود. این وقت‌ها احساس می‌کنم غلظت وجودم در جهان افزایش پیدا کرده است. از طبیعت به شهر که باز می‌گردم تازه خاطرم می‌آید چه همهمه و آشوبی به فضای شنوایی ما حکم‌فرمایی می‌کند و همین تکانه‌های ذرات هوا بخشی از مرا فراموشم می‌کنند. برای رسیدن به سکوت و برای لذت بردن از اوقات فراغت یا چند لحظه استراحت کردن به سکوت بالای کوه، سکوت دره‌ها و سکوت خیابان‌های شب فکر می‌کنم. آرامش ناشی از همین خیال‌پردازی و هاله‌ای از سکوت اطراف من پدید می‌آورد که می‌تواند مقدمه‌ای بر سکوت درون باشد.


    همه‌چیز از سکوت ناشی می‌شود. در هیاهوی خیابان، فکر، رویا و خیال وقتی جان می‌گیرند که سکوت درون به جنجال بیرون فائق آید. وقتی دیگر بوق ماشین‌ها و هیاهوی رهگذران را نمی‌شنوم و برای چند لحظه خیلی کوتاه – و در عین حال خیلی طولانی – درون سرم مثل آب داخل لیوان ساکت و بی‌حرکت می‌ماند، تازه می‌توانم به عمق سکوت سفر کنم و جدی‌تز از همیشه فکر کنم یا زیباترین رویا را بپردازم. پایان این مسیر همیشه مقارن است با شنیدن دوباره صدایی از بیرون: شکستگی سکوت.


    کودک که بودم به داستان‌های مذهبی علاقه فراوانی داشتم. از همه بیش‌تر بازگشت مریم باکره به شهر برایم جذاب بود؛ او در حالی که فرزند خدا را به آغوش گرفته و آماج تندترین حملات اهل قریه است، سکوت را انتخاب کرده. آن وقت‌ها تحت تاثیر همین داستان بارها تصمیم گرفتم روزه سکوت بگیرم اما هرگز در اعمال آن کامیاب نبودم و هر بار به دلیلی مجبور می‌شدم چند کلمه صحبت کنم. اطرافیانم احترام چندانی برای تصمیم‌های چنین بزرگ و خطیر کودکانه قائل نبودند و سکوت در برابر پرسش‌ها و گفتگوهایشان موجب آزردگی خاطر و عصبانیتشان می‌شد. با این حال تلاش می‌کردم بیش از چند کلمه صحبت نکنم. تجربه این سکوت‌های طولانی مدت مخصوصا برای من که روی نمودار به سمت درون‌گرایی گرایش دارم موجب شد بفهمم تجربه جهان ساکت، جنس متفاوتی با جهان صحبت و صدا دارد. در سکوت می‌توان به راه حل‌ها، نکته‌ها، جواب‌ها و «حقایقی» دست یافت که فقط و فقط متعلق به جهانی عاری از شلوغی و صدا هستند. چیزهایی که به هیچ طریق نمی‌توان از دل سکوت بیرونشان کرد و با کلمه، صدا، نقش یا هرچیزی به دیگران نشان داد.

    گاهی فکر می‌کنم همه مردم جهان باید یک روز داوطلبانه سکوت کنند، برای عبور از حصار کلمات. آن وقت شاید همه بهتر یک‌دیگر را درک کنیم و متوجه شویم "سکوت سرشار از ناگفته‌هاست" واقعا یعنی چه.


 آدم‌ها وقتی با هم آشنا می‌شوند بی‌وقفه صحبت می‌کنند. ما درباره طعم غذا، وضعیت آب و هوا، اقدامات سیاستمداران کشورمان، موسیقی مورد علاقه‌مان، خاطرات خوب و بدمان، دوستان و آشناهای مشترکمان، حوزه تحصیلی، مصائب کار، کتاب‌هایی که می‌خوانیم، گربه‌ای که سر کوچه دیده‌ایم و خلاصه همه‌چیز صحبت می‌کنیم و درباره هرچیزی نظر می‌دهیم تا از برقراری سکوت بگریزیم. سکوت حتی به درازای چند ثانیه آن‌قدر معذب کننده است که فقط چک کردن پیام‌های روی تلفن هوشمندمان می‌تواند آن را توجیه و از شدت رنج آن بکاهد. سکوت یکی از مهم‌ترین مراحل در ایجاد صمیمیت و تحکیم پیوند دوستی بین ما آدم‌هاست. مهم نیست درباره چند شکست عشقی با یک‌دیگر صحبت کرده‌ایم و در چند تجربه خطرناک کنار هم حضور داشته‌ایم؛ مهم نیست یک‌دیگر را در چه حالاتی دیده‌ایم و چند بار با هم سفر رفته‌ایم. تا وقتی در سکوت مطلق، بدون استفاده از تلفن‌های هوشمندمان و بی معذبی کنار یک‌دیگر ننشسته‌ایم، چیزی در رابطه‌مان می‌لنگد. تازه آن وقت نوعی از صمیمیت ایجاد می‌شود که بنیان‌های دوستی را محکم می‌کند و کیفیت تازه‌ای از دوست داشتن را پدید می‌آورد. سکوت، ما را به یک‌دیگر پیوند می‌زند.

۱۳۹۹/۴/۵

۱۴۳. گلوله‌ها روی زمین می‌افتند

از وقتی برجک را تحویل گرفته بود بیست دقیقه‌ای می‌گذشت. پاسبخش پادگان حالا توی اتاقک کنار آسایشگاه داشت به چای غلیظ ته استکان آب‌جوش اضافه می‌کرد و لای روزنامه‌ها دنبال جدول رده‌بندی لیگ فوتبال می‌گشت؛ تا نیم ساعت، چهل دقیقه دیگر از توی اتاقک بیرون نمی‌زد و آن وقت هم تا مثل مار توی سوراخ سمبه‌های پادگان بپیچد و سر و گوشی بجنباند و با نگهبان‌های دیگر گپی بزند و دست آخر پای برجک چشم تیز کند که سرباز آن بالا ایستاده یا نه، فریاد بزند «سرباز!» و از بیداری نگهبان اطمینان حاصل کند، یک ربع ساعت یا بیش‌تر طول می‌کشید. 

جوری که انگار می‌خواهد بند پوتین را بررسی کند زانو زد کف برجک و سیگار و کبریت را از پشت گتر بیرون کشید. همان‌جور چمباتمه زده، سیگار را گوشه لبش گذاشت، گوگرد را روی سمباده کشید و دستش را اطراف آتش کاسه کرد تا نه باد شعله را برباید نه روشنایی توجه کسی را جلب کند. صدای جیرجیرک‌ها توی گوش سربازهای روی تخت آسایشگاه می‌پیچید و معلق بین خواب و بیداری نگهشان می‌داشت. شب سنگین‌تر از همیشه حجم سیاه خود را بر صحرا انداخته بود. آن‌قدر فشرده که وقتی سرباز روی دودی که بعد از پک زدن در دهانش باقی مانده بود هوا می‌کشید، لیز خوردن تاریکی از روی زبان به حفره گلو و جاگیر شدنش با دود در نایژه و قاطی خون شدنش را احساس می‌کرد. توتون سیگار را به اندازه دو تا عدس، علف‌خور کرده بود؛ انقدری که شنگول شود، رشته افکارش مسیر متفاوتی را پیش بگیرد و بعد پاس چهار ساعت راحت بخوابد. چند روز پیش که رفته بود مرخصی از ساقیِ سه‌راه  یک بسته علف خریده بود و ساقی زیر گوشش خوانده بود «سمه، برجک نگهبانیت رو می‌کنه سکوی پرواز. خیالت تخت اما، نمی‌ترکوندت». بعد ته پارک پشت ساختمان کانون علف را بار زده بود قاطی چند نخ سیگار که بین وسیله‌ها جاساز کند برای بعضی شب‌های نگهبانی.

کونه سیگار را توی جیبش که می‌گذاشت دیگر صدای جیرجیرک‌ها مثل آژیر خطر در سرش می‌پیچید. شب عین خمیر اطرافش را گرفته بود و تاریکی از درون هضمش می‌کرد. دست می‌کشید روی گلنگدن اسلحه و فکر می‌کرد اسلحه بودن چه حالی دارد. مثلا وقت شلیک، سوزش از گلو شروع می‌شود یا از معده؟ اصلا شلیک از دهان است یا از مقعد؟ داشت نتیجه می‌گرفت با توجه به خروجی بودن مقعد و ورودی بودن دهان، گلوله‌ها باید مثل تکه‌های پشکل از مقعد خارج شوند و خشاب را که نمی‌شود توی کون فرو کرد چرا که آن وقت گلوله‌ها مثل شیاف وسط مسیر هضم می‌شدند که  روی خاک صدای پوتین شنید و گمان کرد پاسبخش رسیده زیر برجک و حالاست فریاد کند «سرباز». خواست پیش‌دستی کرده باشد و از پاسبخش بخواهد آناتومی اسلحه را برایش تشریح کند و از ابهامات بیرونش بکشد. گفت: «بیدارم؛ بالام. باالاا. بالا برجک». 

شب شکافته شد. پشت دیوارهای پادگان، نزدیک برجک، آتش پرواز می‌کرد. کف برجک دراز کشید و به تیر و تخته برجک گفت: «چه هدفی بگیرم الان آخه. ای سگ بشاشه تو این شانس. حالا عدل امشب باید می‌زدین خوارکسه‌ها؟ ما نخوایم کونمون پاره بشه باید چه گهی بخوریم آخه؟» و اسلحه را آماده آتش کرد. سیاهی را هدف گرفته بود و شلیک می‌کرد. رگبار ممتدی که به سمتش روانه بود سکته کوتاهی کرد. یکی را زده بود. توی پوست نمی‌گنجید. مضطرب و خشم‌گین فریادی از روی خوش‌حالی کشید. چند بار دیگر شلیک کرد. خشاب خالی شد. بقیه هنوز نرسیده بودند. پیچید دور خودش. خواست بنشیند که گلویش داغ شد، صورتش خیس. گلوله‌ها از پشت دهانش خارج شده بودند.

۱۳۹۹/۳/۱۲

۱۴۲. پشه و وحدت وجود

    دیشب یک پشه، بی‌اعصاب و درگیر، افتاده بود به پروازد کردن در مسیر سوراخ گوش-صفحه موبایل و این راه را هی می‌رفت و هی می‌آمد و وزوز می‌:رد تا شاید افکار گره خورده‌اش از هم باز شود و آرام بگیرد، بفهمد توی این جهان چه کار می‌کند و زندگی به‌عنوان یک پشه که یا در حال پرواز است یا از خون آدم‌ها تغذیه می‌کند تا بمیرد، چه معنایی دارد.

    اول فکر کردم چه‌قدر وز می‌زند و باید لای انگشت شصت و سبابه‌ام فشارش دهم، هم خودم از شر وز زدن‌ها خلاص شوم هم بدبخت را از شر این بحران هستی‌شناختی که دچارش شده، خلاص کنم. بعد یادم آمد که جان دارد و جان شیرین خوش است (راستش خیلی سریع هم یادم آمد که من گوشت می‌خورم، طرف‌دار گوشت‌خواری هم هستم و خیلی خوب می‌دانم برای این گوشت لذیذ عزیز گاو و گوسفند و بز و مرغ و خروس و ماهی  وحشیانه‌ترین روش‌ها کشته می‌شوند، به روی خودم نیاوردم اما). گفتم چه کاری‌ست؟ فوقش یک نیش می‌زند، یکی دو قطره خون می‌مکد و سراغ بحران میان سالی‌اش می‌رود، کمی بعد هم جان تسلیم می‌کند و می‌میرد. بعد همین‌طور نگاهش کردم و برای اولین بار یک پشه به نظرم با مزده و دوست داشتنی آمد.

    شوخی نمی‌کنم؛ همان‌قدر که گربه، گاو، الاغ، سگ، گوسفند، مردک، اردک، اسب، لاک‌پشت، کبورت، قورباغه و هر جانور دیگری که تا امروز دیده‌ام در من حس محبت، عشق و دوست داشتن را بیدار کرده‌اند، همان‌قدر این پشه در چنین کاری توفیق داشت. باور کنید بی‌هیچ مزاحی عرض می‌کنم که می‌]واستم در آغوش بگیرم و بنوازم‌اش؛ حتی زیر لب تصدق جناب پشه هم رفتم. دیشب جهان‌بینی و آگاهی‌ام اندازه یک پشه بسط پیدا کرد و برای چند لحظه فکر می‌کردم به بودا تقربی دارم و با طبیعت یکی و در صلح قرار گرفته‌ام. بله، خودم می‌دانم که نه، ولی خب.

۱۳۹۹/۳/۶

۱۴۱. ای کاش همه فرار کرده باشند

    وقتی دانش‌آموز مقطع راهنمایی بودم، تازه داشتم با جهان شگفت انگیز امر جنسی آشنا می‌شدم. به گمانم برای عموم پسرهای هم نسل من قضیه همین جاها شروع شده. یک چیزی توی اینترنت سرچ می‌کنی، اسم وبلاگت را بدون دامنه‌ی بستر وارد می‌کنی ببینی وبسایتی با این اسم وجود دارد یا نه، روی یک لینک کلیک می‌کنی، وقتی هیچ‌کس خانه نیست تمام شبکه‌های ماهواره را بالا و پایین می‌کنی و با اعجاز بدن برهنه و اروتیک مواجه می‌شوی و می‌فهمی می‌توانی توی این دریا موج بخوری و تصاویر مدخل «تولید مثل» دانشنامه کودکان و نوجوانان آکسفورد حالا معنای تازه و کیفیت متفاوتی پیدا می‌کنند. یک هفته، ده روز بعد وقتی مدیر سر صف خزعبلات می‌بافد نفر کناری از تجربه تازه لذت بخشی حرف می‌زند بعد هم مرام می‌گذارد و توضیح می‌دهد برای بهره‌مندی از لذت غیرقابل وصف باید چه کنی؛ راهنمای تئوری خودارضایی. ما - یعنی من و تمام پسرهایی که در طول این سال‌ها دیده‌ام و با هم زندگی کرده‌ایم - کمابیش همین‌طور با امر جنسی آشنا شده‌ایم. تجربه‌ای مشترک با ضریب تفاوت پایین. لااقل من یکی هیچ‌کسی را سراغ ندارم که خانواده‌اش حتی یک بار درباره رابطه جنسی، نیاز جنسی و امنیت جنسی با او صحبت کرده باشد.

    همان سال‌ها آقای شمیرانی مرد میانسالی بود صاحب دکان پارچه‌نویسی و مهرفوری محل و کار پارچه نویسی که کم‌کم از رونق می‌افتاد یک دستگاه چاپ بنر خرید و نقل مکان کرد به ده‌تا مغازه پایین‌تر. مرد محترم و شوخ‌طبعی بود که با همه اهل محل سلام و علیکی داشت؛ طرفدار ساندویچ‌های مغازه پدری و دست‌پخت مادر من بود و هفته‌ای سه چهار ساعت از وقتش را به بهانه غذا خوردن در مغازه والدین من می‌گذراند و باهاشان گپ می‌زد. من هم به اقتضای سن و آبروی خانواده و احترام به کسبه محل و مردم‌داری هروقت از روبه‌روی مغازه‌اش می‌گذشتم سلام و احوال پرسی کوتاهی می‌کردم. توی این گیر و دار، آقای شمیرانی دعوت می‌کرد توی مغازه‌ش نفسی تازه کنم و گپی بزنیم و من هم اگر عجله‌ای نداشتم دو سه دقیقه‌ای از فرصت استفاده می‌کردم برای بو کشیدن رنگ و تینر. آقای شمیرانی گپ کوتاهی می‌زد و از اخبار محله چیزی می‌گفت و توصیه به ورزش می‌کرد، از حشر و نشر با چمن‌خواب‌های پارک بر حذرم می‌داشت و آرزوی موفقیت و امنیت را بدرقه راه می‌کرد. هر از چندی هم مثلا دعوت می‌کرد یک وعده شام مهمان او و هم‌سرش باشم، یک آخر هفته با هم به استخر برویم که ورزش کنم یا مثلا تعطیلات را با او و همسرش بروم باغ و دلی از عزا در بیاورم. من هم می‌گذاشتم پای تعارف و تشکر می‌کردم و لای صحبت‌ها به پدرم گزارش می‌دادم که آقای شمیرانی لطف داشتند و این‌جوری گفتند و سلام هم رساندند.
   
    توی همین گیر و دار آقای شمیرانی یکی دو بار از دوست‌دخترها و نظرم درباره فلان دختری که توی خیابان راه می‌رفت پرسید و من سر و ته قضیه را هم آوردم و سراغ کار و بار خودم رفتم. خجالتی‌تر از این حرف‌ها بودم و صحبت درباره این قبیل مسائل مخصوصا با مرد غریبه و سن‌داری مثل او معذبم می‌کرد. گذشت و آقای شمیرانی بعضی وقت‌ها لای صحبت‌ها اشاراتی می‌کرد - مستقیم و غیرمستقیم - به خود ارضایی و لذت جنسی. حالا من بیش‌تر از همیشه از هم‌صحبتی با او معذب می‌شدم و سعی می‌کردم به اشاره سر به‌جای سلام و احوال پرسی اکتفا کنم تا مجبور نباشم از جواب دادن به پرسش‌هایی که با لحنی مهربان و لب‌خندی عیان می‌پرسید یک‌جوری طفره روم؛ سریع می‌گذشتم تا اصلا گفتگو و پرسشی در کار نباشد که بخواهم پاسخ‌گو باشم. با همه این اوصاف شمیرانی بعد از ظهر یک روز تابستانی گیرم انداخت. پشت میز تحریر کوچک‌اش نشسته بود که صدایم زد بیا این انبردست بابات رو بگیر ببر بده بهش ازش تشکر کن بگو شمیرانی گفت دستت درد نکنه خیلی کارم راه افتاد. دلیلی برای رد کردن خواسته‌اش نداشتم. توی مغازه که رفتم شروع کرد. همه‌چیز یک‌جا. از دوست‌دختر پرسید. از علاقه‌ام به شنا پرسید. از تمایلم به استخر پرسید. از این پرسید که آیا به خودم "حال می‌دهم" و کیف می‌کنم؟ دست آخر انبردست را که روی میز می‌گذاشت گفت: «بیا بریم استخر خوش می‌گذره دیگه. سونا جکوزی هم داره، می‌ریم تو آب. من آب تو رو واسه‌ت می‌آرم، تو آب من رو می‌آری، کیف می‌کنیم خوش می‌گذرونیم با هم سفید خوشگله». 

    خوش‌شانس بودم که مرتیکه ناشی بود یا شاید زیاد روی سادگی، ترس یا شدت میل جنسی‌ام حساب باز کرده بود. انبردست را برداشتم، دویدم توی کوچه، انبردست را به پدرم دادم و گفتم شمیرانی تشکر کرد. همین. ده سالی از ماجرا می‌گذرد و هنوز یک کلمه از هیچ‌کجای این مجموعه اتفاقات را برای پدر و مادرم نگفته‌ام. می‌ترسیدم از این‌که پدر مواخذه، سرزنش و تنبیهم کند؛ حتی فکر کردن به مکالمه‌ای در این باره با پدرم مضطرب و مشوش‌ام می‌کرد. از آن روز به بعد نه با شمیرانی سلام کردم، نه از جلوی مغازه‌اش رد شدم. بیست متر مانده تا تابلوی "مهر فوری" از خیابان رد می‌شدم و مسیر را در پیاده‌راه آن دست خیابان ادامه می‌دادم.  یکی دو سال بعد از این‌که مردک بساطش را جمع کرد و از محله رفت هم با آن چند متر با همان روال رفتار می‌کردم. کتمان نمی‌کنم که کمی ترسیده بودم اما آن روزها درست نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده؛ فرارم بیش‌تر از روی شرم و خجالت بود تا ترس.

    نمی‌دانم این بی‌شرف هنوز اکسیژن می‌سوزاند یا لاشه متعفنش تکه‌ای از خاک را به لجن کشیده. دیشب اما توی خواب دیدمش. مجلس شام بود. شمیرانی یک گوشه از سفره نشسته بود و می‌گفت و می‌خندید. آدم‌ها هر لحظه زیادتر می‌شدند. همه نوجوان بودند جز من و شمیرانی که قد کوتاهی داشت، کف کله‌اش طاس بود و دور سرش هلال سفید رنگی از مو داشت. درست مثل ده سال پیش. او با همه شوخی می‌کرد و من با خشم نگاهش می‌کردم. وسط هیاهوی سرسام آورد، وسط آدم‌هایی که هر لحظه زیادتر می‌شدند، وسط نگرانی برای یک به یک آن نوجوان‌ها فریاد زدم: ‍«پاشو گورت رو گم کن برو بیرون حروم‌زاده. پاشو برو تا نگفتم چی کاره‌ای». رنگ صورتش یک درجه پرید، یک پی‌پی‌ام نگرانی دوید توی چشم‌هاش، سر بلند کرد و با خنده‌ای که حالم را به‌هم می‌زد پرسید:‌ «چی می‌گی بابا بتمرگ غذات رو بخور پیزوری، چی کاره‌ام مگه من؟». اضطراب، خشم و ترس وجودم را فرا گرفتند. دمای بدن (مثل همین حالا که این را می‌نویسم) و ضربان قلبم بالا رفت. از چاک چاک بدنم عرق شره کرد و داد زدم «یه متجاوز بچه‌باز بی‌همه چیز». لقمه تو دهان همه ماسید، برق مجلس رفت، از خواب پریدم و نفسم گرفته بود.

۱۳۹۹/۳/۳

۱۴۰. آگاه، با اطلاع، مراقب، متوجه

اینه فرق ما

«این‌جا تهرانه؟» تو سرم فکر کردم باز مسخره‌بازی‌های این یکی شروع شد و با آرامش و کمی بی‌حوصلگی جواب دادم «بله، تهرانه». ادامه داد «یعنی شهری که؟» و من مطمئن شدم حوصله‌ام قرار است خیلی سر برود. پرسیدم «چی شده؟ چی داری می‌گی؟» گفت «مگه این کار هیچ‌کسو نشنیدی؟». یقین داشتم سر کارم گذاشته. «هان؟» توی چشم‌های پسرخاله مظلوم و از دنیا بی‌خبر یازده ساله‌اش نگاه کرد و گفت «بیا بگیر گوش کن». بعد چهار پنج نفری جمع شدند و چیزی از توی گوشی پخش کردند و یک‌باره صدای بم و گرفته‌ای روی یک ریتم مشخص دینگ دینگ دانگ شروع به خواندن کرد. من اصلا نمی‌دانستم هم‌چین صدایی می‌تواند خواننده باشد و هم‌چین ریتمی انقدر به گوش آدم خوشایند می‌آید. جا خورده بودم. صدا با خشونت از تهرانی صحبت می‌کرد که شناختنش برای من سخت بود اما تصویر بعیدی نبود. پدرم راننده تاکسی بود و می‌دانستم توی تاکسی همه می‌خوان کرایه ندن، بازار میوه و تره‌بار سر خیابان یک گاری‌چی داشت که همیشه خسته بود و همه چپ چپ نگاهش می‌کردند. بعضی وقت‌ها کنار ماشین‌های گران قیمت می‌ایستاد و سیگاری می‌کشید و توی خیابان بچه‌های دست‌فروش و یتیم با لباس کثیف را دیده بودم؛ بچه‌هایی که همیشه خدا دور می‌ایستادند. خشونت و عصبانیت صدای خواننده به نظرم واقعی می‌آمد، ضرب‌آهنگ توی سرم می‌کوبید و تکرار می‌شد، تصویری تازه از واقعیت شهر را نشانم می‌داد، با سیاوش قمیشی و ابی و لیلا فروهر و نوش‌آفرین و گوگوش و مایکل جکسون و سلن دیون و دیگران فرق داشت، به خودش می‌گفت آشغال و از همه عجیب‌تر از خدا می‌خواست بیدار شود. برای منِ آن روزها فکر این‌که خواب و خدا را کنار هم بچینی انقلابی و خط شکن بود.

حالا فهمیده بودم یک‌جور موسیقی وجود دارد به اسم رپ و خواننده‌ها می‌توانند بدون اسم واقعی کار کنند؛ اسمی که به محتوای کار مربوط است و آن‌ها نمی‌خواهند شناخته شوند، آن‌ها زیرزمین کار می‌کنند. حالا هیچ‌کس رابط خیابان و گوش من خانه‌نشین بود. صدای دنیای آدم بزرگ‌ها و صدای واقعیت‌های آن بیرون. از بچه‌های کلاس زبان خواهش می‌کردم کارهایش را برایم روی سی‌دی بزنند و قاطی صدتا شمسی کوره چهارتا کار از هیچ‌کس هم پیدا می‌شد؛ مخصوصا یک ویدیو کلیپ سیاه سفید بود از چندتا جوان علاف و آسمان جل توی کوچه و هیچ‌کس همان کچلی بود که آن وسط می‌خواند "به‌نام خداوند جان آفرین، حکیم سخن بر زبان آفرین، خیابونا با ما آشنان قدمامون روشون موندگاره، زنده می‌مونیم یا که نه، رسم روزگاره"

فوق لیسانس بزرگ‌ترین دانشگاه کل ایران

پی‌ام‌سی وسط یک دنیا خزعبلات ساکت شد و ضرب‌آهنگی شبیه به آژیر پلیس پخش شد. روی ضرب‌آهنگ صدای هیچ‌کس بود که زمزمه می‌کرد ما یه مشت سربازیم، ما یه مشت سربازیم. ضربان قلبم رفت بالا و گوش تیز کردم. برای چند لحظه چشم بستم و خیال کردم وسط یکی از این کنسرت‌های شق و رق و حوصله سرآور موسیقی سنتی نوازنده تنبک و سنتور زیر میز بازی کشیده‌اند و ساز خودشان را می‌زنند، شور لحظه را. باور نکردم صدای سنتور باشد البته. در گیر و دار فهمیدن کار درست وسط اجتماع، شنیدم که می‌گفت یه سرباز از خودش می‌گذره و فکر فرداس. از زبان خانواده، از تلویزیون، از معلم‌ها چیزهایی درباره از خودگذشتی می‌شنیدم و لای صفحات کتاب‌ها و داستان‌ها از فردا خوانده بودم. حالا جوانی که زبانم را می‌فهمید و زبانش را می‌فهمید از مسئولیت اجتماعی می‌گفت. پشت بندش شنیدم که گفت ناامیدی یعنی بی‌ایمانی بیدی با باد نلرزه دیدین ماییم. من آن روزها اصلا معنی ناامیدی را نمی‌فهمیدم. چند سال بعد ترم‌های اول دانشگاه که دیگران فکر می‌کردند انجمن و تریبون و بیانیه و نشریه دردسر می‌شود و توصیه می‌کردند بکش بیرون یادم می‌آمد و یادشان می‌آوردم یک سرباز از خودش می‌گذرد و فکر فردا می‌کند، حالا امروز چیزی شد فبها، اگر امروز نتیجه نداد و سوختیم هم باکی نیست، لااقل فردا برادر من، خواهر تو، بچه‌های هم‌سن و سال‌های ما. دعای همه ما مگر این نیست که جهان در صلح باشد و همه شاد و شاداب؟ آخر کار وقتی مهدیار سنتور آورد شک‌ام به یقین تبدیل شد و فهمیدم روی بستری که از سنت بلند نشده، می‌توان ابزاری را که تنگ‌نظری محدود به سنت‌اش کرده، به کار برد. همان وقت‌ها فهمیدم محسن نامجو هم به کار مشابهی مشغول است. اگر ساز را می‌توان از بستر سنت جدا کرد و با حفظ هویت کارکردی تازه به آن بخشید، چرا ایده را نتوان؟ این سوالی بود که آن روزها زیاد از خودم می‌پرسیدم.

بعدها فهمیدم امید آدم را سرپا نگه می‌دارد، امید آدم را خوش‌حال می‌کند، امید آدم را گول می‌زند، امید آدم را از پا در می‌آورد، امید آدم را نابود می‌کند. فهمیدم فرقی نمی‌کند مدرک را از خیابان گرفته باشی یا دانشگاه، اشتباه توی کار آدم رخ می‌دهد و هیچ‌کس نمی‌تواند درباره همه‌چیز درست بگوید؛ حتی هیچ‌کس. بعدها فهمیدم بیدی که با باد نلرزد می‌تواند ناامید باشد و زندگی و حرکت گاهی از ناامیدی زاییده می‌شود، وقتی دریاهای امید خشکیده باشند. بله آقای هیچ‌کس، شما هم کرده‌اید گاهی اشتباه.

گربه ایرانی در حال ساخت و ساز ساختمان نیمه‌کاره

وزارت ارشاد به بهمن قبادی اجازه نداده بود فیلم تازه‌اش اکران شود. قبادی فیلم را داد دست استودیو اونیورسالِ نادر برای پخش. همه دیدیم. طبقه چندم یک ساختمان نیمه‌کاره هیچ‌کس گفت همین‌جا زندگی کرده، پول درآورده، رفاقت داشته، عاشق شده؛ خارج کشور و این‌چیزها راه ندارد چون حرفی که می‌زند برای همین شهر است. بعدها برای همین یک سکانس کلی فحش‌خورش کردم که مردک کشید زیر حرف خودش، گذاشت رفت. همان روزها روی صدای فریاد و گلوله و آتش و خون و خشم از آینده خواند؛ آینده‌ای که خون روی زمین نیست و ما ایران را می‌سازیم. روی صدای خشم و اعتراض مردم، از امید فردایی می‌خواند که وقت آمدنش بعید نیست زیر خاک کرم‌ها روی اجساد ما بخزند ولی آمدنش قطعی است. لای همه این‌ها فریاد پسر جوان معترض مثل پتک روی سر من دوازده سیزده ساله فرود می‌آمد: «چرا این کارو می‌کنی؟» شاید چون نمی‌شود تا ابد دیو را فرشته نشان داد و یک روزی بالاخره دیو خودش را لو می‌دهد.

خرداد نود و شش روی چمن‌های دانشکده نشسته بودیم و من بین ده پانزده نفر می‌گفتم من هیچ وقت از این خراب شده نخواهم رفت؛ زندگی من توی این خراب شده تشکیل شده، هرچه نباشد جاکشی آدم‌هایش را بلدم، می‌فهمم کی کجا می‌خواهد سرم کلاه بگذارد و زیر و رو بکشد؛ مملکتم را ول نمی‌کنم، می‌مانم و می‌سازم. یک سال بعد پای یک ساختمان نیمه‌کاره با چند نفر از همان جمع سیگار می‌کشیدم، به رویاهای از دست رفته فکر می‌کردم و می‌گفتم موقعیت پیش بیاید شاید به رفتن هم فکر کنم، هرچند دلم با ماندن باشد. توی دلم می‌دانستم و می‌دانم به وظیفه‌ام پای‌بند خواهم بود: در ایران سربازی که از خود برای فردا می‌گذرد، در فرنگ سفیری که چهارتا اشتباه و کج‌فهمی را برای مشتاقش اصلاح می‌کند و با همه تنفرش از جنگ و آتشی که به کفایت داشته‌ایم، گوش شیطان کر حمله شود سراپا آماده دفاع است.

فیروزی که هیچی واسه از دست دادن نداره

تمام دارایی‌ام یک نخ سیگار گوشه لبم، پنج نخ توی کیفم، هزار و هشتصد تومان پول توی جیبم یک کتاب، چندتا کاغذ و خودکار بود. کار کار تا آخر شب، روزمرگی عادت بد. شپش توی جیبم چارقاب می‌انداخت. زیر آفتاب ظهر کنار آهنگری‌های بغل بزرگراه نشستم روی جدول. مادر دنیا را جنده کردم، پدر دنیا را فاسق کردم، به قبر پدر پدرش شاشیدم، خودش را گاییدم، توی زندگی ریدم و کون سیگار اولی نسوخته دومی را آتش زدم. خبر درستی از بیش‌تر دوست‌ها نداشتم، دخل و خرجم با هم نمی‌خواند، تا ابد پس‌انداز می‌کردم به جایی نمی‌رسیدم، کلاس‌های دانشگاه را یکی در میان غیبت می‌کردم. چیزی توی وجودم می‌خواست یا همان‌جا روی آن جدول مثل بستنی قیفی ذوب شوم یا تا بی‌نهایت بدوم. موسیقی‌ها در هم پخش می‌شد که صدای خش داری خواند بجنگ مث کسی که هیچی واسه از دست دادن نداره. خون داغ توی رگ‌هایم تازه می‌شد. ایستادم، سیگار سوم را آتش کردم و راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس.

کی این جنایت رو از یاد می‌بره؟

ده سال بعد از امید به آمدن روز خوب، یک روز آمد. روزی که اصلا خوب نبود. روزی بد و بدتر از بد بود. روزی که توی پا و دست «هم» شلیک کردند. روزی که ارتباط را قطع کردند. روزی که مردم، عاصی از ظلم، خسته از تورم، ترسیده از گشنگی گلوله خوردند تا سیر شوند، به آتش کشیده شدند تا پخته شوند. آن صدای خشمگین حالا بیش‌تر خسته بود و مستاصل. فرم به تبعیت محتوا، در خدمت محتوا، در بازنمایی واقعه، آشفته بود و عاصی. حالا دیگر خبری از امید و ساختن و روز خوب نبود. حالا قاطی سکوت و ضربی که یادآور هیئات عزاداری محرم بود، یادآور مصاف حق و باطل، یادآور مظلومیت، یادآور پیروزی خون بر شمشیر، حرف جنگیدن آدم‌هایی بود که هیچ‌چیز برای از دست دادن نداشتند به‌جز شرافت و انسانیت؛ حرف آرزوهای کشته شده بود، حرف آینده‌ای پنهان زیر دود آتش عیان؛ آتشی که به جان نه فقط زندگی‌های ما که زندگی چند ملت افتاده بود، حرف قصه‌ای که به پایان نرسیده، حرف دست‌های مشت کرده. صدای خسته زنی که از ظلم خسته بود، صدای ترسیده و بهت‌زده آدم‌هایی از شلیک گلوله جنگی، آدمی که می‌گفت نترسید و آخر از همه، هشدار آدمی از میان گاز و دود و اشک و خون: «دادگاهیت می‌کنیم». ده سال بعد از نیامدن یک روز خوب، ساعت هشت صبح روی صندلی اتوبوس دانشگاه، جلوی پنجاه  آدم دیگر گریه کردم و زیر لب جواب دادم هیچ‌کس.

بدون جواز

کارمان شده بود مسخره‌بازی با اسم آلبوم. فکر می‌کردیم ملکه انگلیس خواهد مرد اما مجاز پخش نخواهد شد. فکر می‌کردیم از پس کار بر نمی‌آید، زیادی طولش داده و حالا توقع آن‌قدر بالا رفته که هیچ کاری رضایت مخاطب را جلب نخواهد کرد. می‌گفتیم سر کارمان گذاشته و اصلا بازنشسته شده، نمی‌خواهد کاری کند. بعد از ده سال اما خبر از پخش و پیش فروش مجموعه جدید به گوش رسید. آلبوم را با درگاه پرداخت داخلی نفروخت. فکری بودم بعد از ارائه آلبوم به خریداران چه‌قدر طول می‌کشد به دست امثال من برسد. بیست و چهار ساعت زودتر خودش کار را پخش کرد. اشتباه می‌کردیم. مجاز شراب ده ساله بود. پیوند جاافتادگی و نوآوری. مجموعه‌ای که هربار بیش‌تر به دل می‌نشیند. حالا هیچ‌کس روی ضرب‌آهنگی که می‌تواند نقطه عطفی باشد و بیت رپ‌فارسی را به قبل و بعد تقسیم کند از رسوا بودن خودش و دیگران می‌گفت، از تک‌روی، مستقل بودن، جلد نشدن دفتر. از سختی مسلمان بودن وقتی دست خدا روی زمین مشت می‌شود توی شکم گرسنه‌ها حتی وقتی سر همه‌چیز به مذهب وصل نیست. از عدالت‌خانه متجاوز، بی‌پناهی و محکومیت ابدی، قربانی بودن همیشگی، دست‌به‌دست دادن نیمی از آدم‌ها برای تحمیل هویت کالایی و ابزاری به نیم دیگر خواند.بالا و پایین مرگ را سه چهار دقیقه‌ای به رخ کشید، رک و پوست کنده هم از مرده‌پرستی گفت هم از قطعیت مرگ برای به تکاپو انداختن همه. از جابه‌جایی مفاهیم و نام‌ها گفت و توی صورت مدعی‌های پشت نقاب پنهان شده، ترسوهایی که صداقت لو خواهد دادشان، ایستاد. وسط فضای متشنج، در مرکز سبکی که سال‌هاست به‌خاطر ادبیاتش، این‌که سرشار از فحاشی است (که البته خب باشد، که چه؟ ادبیات اتوکشیده بدون فحش، ادبیات سانسور و سرکوب و حذف واقعیات است) سرزنش شده، مودب ایستاد، درست و حسابی مسخره کرد و طعنه زد، فحشِ جای استدلال را زد و به سمت جدال کلامی زایا هل داد. از وسوسه‌های شیطان وقت گیر ماندن خواند. گفت یار موافقی که خانه کاهگلی را کاخ کند و بسازد می‌تواند حضور داشته باشد (و آقای هیچ‌کس این آهنگ سه سال پیشِ حالا به گفته خودت کم، مرا سخت دل‌گرم کرد راستش را بخواهی) و به تف سربالای شجاع جامعه پرداخت، به تمام آن‌ها که در حاشیه زاییده شدند و به حاشیه رانده شدند. چندتا از ما به زن افغان هم‌جنس‌گرا در ایران فکر کرده بودیم؟


سروش هیچ‌کس عاری از اشکال نیست. خیلی‌ها به‌خاطر لقب پدر رپ فارس، لقبی که بعد از معرفی سالومه و پانی توی محافل خودمانی به سروش لشکری چسبید، پیشرو با تقدیم پدرخوانده به او جدی‌ترش کرد و خودش با آغوش باز آن را پذیرفت، محکومش می‌کنند به حمایت از نظام پدرسالاری و پذیرش سنتی ریشه‌دار، خانمان سوز و سرکوب‌گر در فرهنگ ایرانی. حکمی که به گمان من بیخ ریش سروش هیچ‌کس نیست و به او نمی‌چسبد. با این حال سروش هیچ‌کس حتی اگر پدر نباشد، رفیق نادیده خوب و کاردرستی است که خوب می‌بیند، خوب می‌نویسد، هرچند وزن و قافیه‌اش روی کاغذ و فری استایل‌ها جور در نمی‌آید، خوب می‌خواند و چندتایی جرقه در ذهن شنونده روشن می‌کند. هیچ‌کس زبانِ عامه را بلد است، خیابان را می‌شناسد، کلمه می‌داند و در بازار مکاره و گنجشک جای غاز فروش هیپ‌هاپ قرن بیست و یک جهان یکی از معدود افرادی است که تلاش کرده سمت درست بایستد. روشنفکر خیابانی که می‌داند فرهنگ به سیاست الویت دارد هرچند نباید از سیاست غافل شد، آگاهی موتور محرکه است و برخلاف دانشگاه نشین‌های پشت آکواریوم گیر افتاده به دنبال ساده کردن حرف پیچیده است.

من تعلق و جایگاهی در فرهنگ هیپ‌هاپ ندارم و در بهترین حالت شنونده نیمه‌جدی موسیقی رپ محسوب می‌شوم. چندتایی آدم مثل همین سروش هیچ‌کس می‌شناسم، می‌پسندم و دنبال می‌کنم که بر خلاف او اغلب قاطی جریان اصلی به‌حساب نمی‌آیند و قاطی همین‌ها حرف جدی‌تر از سروش هیچ‌کس هم شنیده‌ام. با این حال من بابت تمام کلماتی که سروش هیچ‌کس خوانده، بابت تمام لحظاتی که در گوش من خوانده و از صدا و کلامش لذت برده‌ام، بابت پای ثابت پلی‌لیست‌های رپ من یکی بودن، یک تشکر درست و حسابی به او بدهکارم.

    آقای سروش هیچ‌کس، خیلی مخلصیم.