۱۳۹۸/۱۰/۲۹

۱۲۶. نامرتب

از کشتار آبان ماه به این سو دست و دلم به هیچ کاری نرفته است. دیگر - دوباره - هیچ مرتبی در زندگیم وجود ندارد الا مرتبِ اجباری، کار. نه مرتب می‌نویسم، نه مرتب می‌خورم، نه مرتب دندان‌هایم را مسواک می‌زنم. شب‌ها جنازه‌ام را از پله‌های خوابگاه بالا می‌کشم و در اتاق رهایش می‌کنم؛ حتی حوصله ندارم این جنازه را به غسال‌خانه ببرم و هیچ فاصله‌ی زیادی نبود تا بگذارم بپوسد و بوی گندش همه‌جا را فرا بگیرد. 

آن‌ها بدن‌های معترض را به زمین انداختند، من زندگی‌ام را. انگار تمام این مسیر صعب خودم را بالا کشیده بودم تا کسی در عمق چاه به حفاری بپردازد و کسی، ناگهان، ضربه‌ای سخت به سینه‌ام بکوبد تا دست‌هایم شل شوند، پاهایم تکیه‌گاه را رها کنند و سقوط کنم؛ در اعماقی تنگ‌تر با تنی کوفته و استخوان‌های شکسته.

گلوله‌های آبان و تمام کشتارهای دیگر، خون‌ها بر زمین ریخته‌اند و جان‌هایی را ستانده‌اند. جنازه‌هایی بر زمین انداخته‌اند و زیر خاک کرده‌اند؛ این اما تمام ماجرا نیست. در کنار جان‌های ستانده شده، زندگی‌ها را ستانده‌اند؛ زندگی جنازه‌هایی ایستاده بر دو پا، جنازه‌هایی که روی زمین راه می‌روند اما حتی نفس نمی‌کشند.

تازه تازه دوباره در حال وصله پینه کردن اعضای این جنازه‌ام. هر تکه‌اش را از جایی پیدا می‌کنم و ناشیانه می‌دوزم و می‌چسبانم. بعضی تکه‌ها را پیدا نمی‌کنم و به‌جایشان چیز جدیدی می‌گذارم. برخی دیگر را هم نه پیدا می‌کنم و نه می‌توانم چیزی جایگزینشان کنم. به این کار عادت کرده‌ام. به این‌که جنازه‌ام را با هر زور و بلایی شده دوباره زنده کنم و آهسته آهسته مرتبش کنم. احتمالا دستیار خوبی برای دکتر فرانکنشتاین می‌شدم. جای خالی بعضی تکه‌ها عصبانیم می‌کند و ناجور وصله بودن باقی حرصم را در می‌آورد. چیزهایی را از دست داده‌ام که دوستشان داشتم و یا به کارم می‌آمدند و تا پیش از این انفجار ناخواسته، درست سر جای خود بودند. از خودم می‌پرسم که این لعنتی هرگز به مسیر قبلی بازخواهد گشت؟ از این تکه پاره‌ها چیزی در خواهد آمد؟ پاسخی ندارم و بیخیال پاسخ می‌شوم.

با خودم فکر می‌کنم ای کاش اشتباه کنم. ای کاش حق با کسانی باشد که معاد را مژده می‌دهند. ای کاش عدالتی  اخروی و پساحیاتی در کار باشد. من با کمال میل حاضرم تا ابد در آتش بسوزم، هیزم آتش دیگران باشم، چرک و خون بنوشم، لجن و کثافت ببلعم و پهلوهایم‌ را فولاد گداخته پاره کند اگر آن‌ها که بی‌شمار جنازه را زیر خاک خواباندند و روی خاک ایستاندند، بر گور آن‌ها رقصیدند و بر صورت این‌ها تف انداختند، جزای جان‌ها و زندگی‌های ستانده را بازپس دهند.

۱۳۹۸/۱۰/۲۵

۱۲۵. بی‌پایان، ابدی، تو

همه‌چیز و همه‌جای جهان در یک بحران عظیم فرو رفته است. همین‌جا درون این مرزهای سیاسی که ایران نام گرفته، انگار منجلاب غلیظ‌تر از همیشه است و انگار برای یک لحظه نفس کشیدن، گریزی از دست و پا زدن مداوم نداریم. وضعیت چنان در هم پیچیده که هر فعالیت روزمره، هر امر شخصی، بهانه‌ای می‌شود تا آدمی نزد خودش و وجدان خودش به نوعی احساس شرمندگی کند. از این‌که درس می‌خواند، کار می‌کند، می‌نویسد یا حتا از این‌که دوست می‌دارد؛ اما باید بنویسم، باید بنویسم تا خودم بدانم چه‌قدر تو را دوست می‌دارم.

برای گفتن این‌ها رو به روی تو یا نوشتن این‌ها در نامه‌ای برایت، زیاده بزدلم. دلیلی - و نه بهانه‌ای - دیگر برای شرمساری از خود و آن‌چه هستم. راستی، چرا برایت نامه‌ای ننویسم؟ همین نوشته‌ها را نامه‌ای بپندار؛ نامه‌ای که دوست داشته‌ام از دفترچه‌ام خارج شود. نامه‌ای برای تو که به اشتباه دیگرانی هم آن را خوانده‌اند.

از آشنایی‌ام با تو چندان نمی‌گذرد. از اولین بار که به معصومیت چهره‌ات خیره شدم و در منتهی‌الیه چهره‌ات، پشت تمام آن معصومیت، زنی را دیدم که نوری سرخ است در اعماق سیاهی و تاریکی. زیاده نیست که می‌شناسمت و با این وجود به پشتت بال‌هایی می‌بینم که می‌خواهند تا خورشید و فراتر از آن پروازت دهند‌. تو برای من از ترش مزه‌ترین قهوه‌ها هم دل‌پذیرتری و برای من هیچ نوشابه‌ای دوست ‌داشتنی‌تر از قهوه‌های ترش مزه نیست. دیدن تو - و صرف دیدنت حتی اگر رهگذری در خیابان باشی - از نوشیدن قهوه بی‌نیازم می‌کند.

تو مثل گرمای کرسی در سرمای سخت و استخوان‌سوز تخت سلمیانی. مثل تیرهای برق در صحرایی سراسر برف گرفته برای راه گم کرده‌ای غریبه و ناآشنا به مسیر. تمام قطعه‌های موسیقی که دوست دارم، از راخمانینوف و شوستاکوویچ و پاگانینی گرفته تا نیک کیو و تام ویتس، از فریادهای منسون تا لطافت آنتونی، همه و همه جایی در صدای تو پنهان شده‌اند. همه انگار پژواک صدای تو باشند در ازلیت و ابدیت زمان.

با همه این‌ها تو مرا می‌ترسانی. فکر کردن به تو مرا می‌ترساند. تو عمیق‌ترین وجه ترس ناکافی بودن را در من بیدار می‌کنی. واهمه آزار دهنده بودن و هراس ناخواستگی، تلف کنندگی. نگرانی از این‌که این متن به اندازه کافی خوب نباشد. اضطراب اشتباه و نابجایی. تو حتا گاهی در من بلاتکلیفی را بیدار می‌کنی.

اما به طرز اعجاب انگیزی شاید، این ناخوشی‌ها برای من ناخوشایند نیست و مرا نمی‌آزارد، در عین حال که ناخوشایند است و آزارنده. تو، شاید و قریب به یقین، زمینه‌ساز سهولت پذیرش تعارض‌های درونی و فهم هر دو روی سکه‌ای.

من علی‌رغم آن جنبه وجودم که می‌خواهد هر مسیری را تا انتها برود و حتی سنگ‌های سخت بن‌بست آخر مسیر را بشکافد و از آن گذر کند، رفیق بوسهل زوزنی‌ام و در همه کار ناتمام. در پایان‌بندی هم کمیت لنگی دارم و این را پیش‌تر به تو گفته‌ام. حالا هم گمان می‌برم این نوشته ناتمام است و برای پایان بردنش باید چیزی به آن اضافه کنم. اما بگذار این نوشته ناکافی و ناتمام باقی بماند. بگذار این پندار تو باشد که در لابه‌لای خطوط جا می‌گیرد و این متن را کامل می‌کند. بگذار همه چیز را این‌جا به پایان نرسانم و گذاری برای ادامه آن داشته باشم.

بگذار این نوشته جایی شبیه تو باشد؛ گرته‌ای ناقص از ابدیت تو.

۱۳۹۸/۸/۹

۱۲۴. مرنو


نامش اسد است. ماده است و بین ما هفتاد، هشتاد نر خوابگاه یکی است. لنگ ظهر و اواسط شب (که برای ما می‌شود یازده تا دوازده و نیم، یک) پشت پنجره‌ها رژه می‌رود، میو می‌کشد و گاهی از پنجره‌ی آشپزخانه می‌پرد داخل و گوشه‌ی راهرو کز می‌کند. خجالتی است و ترسو. آن‌قدر خجالتی که وقتی صدایش می‌زنی رویش را بر می‌گرداند و وقتی می‌فهمد نگاهش می‌کنی، صورتش را پشت دست‌ها پنهان می‌کند یا بر می‌گردد و کونش را هوا می‌کند؛ نه آن‌که بخواهد بی‌احترامی کند یا منظور بدی داشته باشد، نه. صرفا خجالت می‌کشد و این واکنش اسد به خجالت است. آن‌قدر می‌ترسد که یک شب دم سپیده، وقتی می‌خواستم یک تک‌پا تا مستراح بروم و بشاشم، پشت در اتاق نشسته بود و خیره به تاریکی به زندگی فکر می‌کرد، من هم از همه‌جا بی‌خبر در اتاق را باز کردم و اسد چنان از جا جهید و از زیر پای من جست زد و فرار کرد که شاش‌بند شدم. چیزی نمانده بود از ترس اسد قالب تهی کنم. عصرها وقتی کسی در اتاق نیست، پنجره اگر باز باشد، بدون آن‌که تنه‌اش به گلدان‌ها بخورد یا به چیزی آسیب بزند، وارد اتاق می‌شود و کف اتاق زل می‌زند به نقاشی‌های آویخته از دیوار، لباس‌های آویخته از تخت، کاغذ و کتاب‌های پخش زمین. کمی با خودش خلوت می‌کند. شاید به آرزوهای از دست رفته‌اش فکر می‌کند. به این‌که ای کاش در مدرسه علوم و فنون جادوگری گربه‌ها پذیرفته می‌شد و یاد می‌گرفت خودش را شبیه آدم‌ها کند تا لازم نباشد از این و آن پیشته و چخه و حرام‌زاده و بی‌وفا بشنود، لگد بخورد، استرس بریده شدن دم داشته باشد و برای لقمه‌ای غذا پشت پنجره‌ی یک مشت گشنه‌تر از خودش میومیو کند. یا شاید به یاری فکر می‌کند که رفت و نفهمید اسد چه افسونگر پر رمز و رازی است. به شبی که میومیوهای سرخوشانه‌ش خواب را از اهل خوابگاه گرفته بوده و به این‌که آن گربه نره‌ی بی‌شرف حالا با چه کسی لاس می‌زند. از همین فکر و خیال‌هاست حتما که انقدر لاغر شده و میلش هم به غذا نمی‌کشد. کلید که می‌اندازم و در را که باز می‌کنم، میوی زیر و نازکی می‌کشد، می‌پرد روی صندلی، بعد روی طاقچه و بعد از اتاق می‌زند بیرون. امروز هرچه‌قدر تعارفش کردم قبول نکرد بیاید داخل و گپی بزنیم. من هم از جا بلند نشدم راستش را بخواهید. راستش ترسیدم اسد دوباره بترسد و پا به فرار بگذارد. نمی‌خواستم آرامش نیم‌بندش را به‌هم بزنم اما حالا که فکر می‌کنم شاید با خودش گمان کرده تعارف‌هایش از این شابدالعظیمی‌هاست، وگرنه مرتیکه بلند می‌شد و احترامی می‌گذاشت. شاید فردا کمی شیر برایش خریدم. چای که دوست ندارد علی‌الظاهر.

۱۳۹۸/۷/۲۷

۱۲۳. این در رو که باز کنی، پشت اون یکی در نه، پشتی‌ش

داشتم فکر می‌کردم دلم می‌خواد چه جوری بمیرم؟ نهایتا به این نتیجه رسیدم می‌خوام بقیه عذاب بکشن.

الان هم که داشتم این رو می‌نوشتم فکر کردم دیدم می‌خوام از مسئولیت‌هام در برم. مثلا وقتی دارم تخمه می‌خورم، خسته که می‌شم می‌گم این رو بذارید کنار، وظیفه‌ام شد. یا بدم نمی‌آد اگه چیزی رو خراب کردم گم و گورش کنم. یه تیکه شیکستنی تو محل کار مثلا، یا یه تیکه کاغذ که گرفتم از روش چیزی رو بخونم. مردن هم همون. دلم نمی‌خواد مسئولیت مرگم رو خودم گردن بگیرم. دوست دارم ماشین بهم بزنه‌. دلم می‌خواد یه لبه‌ی خیلی بلند وایسم دوستم از پشت بگه پخ، بترسم واقعا، یه قدم بپرم جلو و برم ته دره؛ سقوط آزاد. یا یه لبه‌ی بلندی راه برم پام سر بخوره بیافتم اول پس سرم لب جدول بشکافه بعد از یه ارتفاعی بیافتم؛ اما مشخص باشه لیز خوردم خودم رو ننداختم، یه کم اون طرف‌تر پوست موز پیدا کنن رو زمین. آره خلاصه؛ دلم می‌خواد مسئولیت مرگم رو کس دیگه‌ای به عهده بگیره. این حتا تو مورد لیز خوردن هم صادقه؛ بالاخره یکی اون پوست موز رو انداخته اون‌جا.

کلا مظلوم‌نمام. تقصیری هم ندارم. مظلوم‌نمایی دیدم، مظلوم‌نمایی در می‌آرم. چون می‌گن خون بر شمشیر پیروز است و اونی که خونش به شمشیر بود و پیروز شد، مظلوم بود. منم می‌خوام خونم پیروز بشه. نمی‌خوام مقتولی باشم که قاتل خودشه. می‌خوام وقتی مردم بگن آخی، دیدی مرد؟ واقعا حیف نیست من بمیرم؟ می‌خوام خودمم دلم بسوزه.

داشتم به این‌که چه جوری دوست دارم بمیرم فکر می‌کردم. از دیشب. امشب نشستم پشت پنجره اما نرفتم اون سمت میله‌ها راحت لم بدم پاهام رو آویزون کنم. ترسیدم دلم بخواد بپرم. نمی‌شد هم گفت سر خورده، حتی اگه پام سر می‌خورد.

۱۳۹۸/۷/۱۵

۱۲۲. واو معدوله

پرسیدم «و؟» چون خیلی‌چیزها برایم تکراری، بدیهی و حوصله سرآور به نظر می‌رسید. مثل وقتی که کسی مدت‌ها حرف می‌زند و آخر سر، سکوت که می‌کند، توی چشم‌هایت که نگاه می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد، دست می‌برد سمت پاکت سیگارش، به نظرت می‌‌رسد تمام این‌ها که گفت مزخرفی بیش نبود و طرف هیچ‌چیز نگفته؛ این همه فک جنبانده که آخر هیچ، با خودت می‌گویی همه‌اش برای همین بود؟ صدایت را صاف می‌کنی و خیلی ساده می‌پرسی «و؟» به امید آن‌که طرف کار نیمه‌تمامش را به سرانجامی برساند اما از این خبرها نیست. چه می‌بینی؟ سری که بالا آمده، با تعجب یا بی‌تفاوتی نگاهت می‌کند و می‌گوید «همین دیگر، هیچ» (که خب تو هم احتمالا با خودت فکر می‌کنی هیچ و درد، هیچ و زهرمار، مرض، کوفت).

شرایط دیگری هم وجود دارد که این «و؟» پرسیده می‌شود و آن هم وقتی است که از شنیدن سیر نمی‌شوی. موضوع صحبت هر چه باشد اهمیتی ندارد و تو صرفا می‌خواهی بیش‌تر بشنوی، بیش‌تر بدانی، از زیر و بم ماجرا خبردار شوی؛ همان‌قدر هم از زیر و بم صدای گوینده. وقت‌هایی که به خود می‌بالی و کیف می‌کنی بدون پرداخت یک پول سیاه، مخاطب تنهای غریب مانده‌ترین ساز دوران باشی - متحیر از آن‌که چنین صدایی پشت حنجره‌ای به آن کوچکی چه طور پنهان شده؟ این وقت‌ها چشم‌هایت از حدقه بیرون می‌زند، کمرت را صاف می‌کنی، کمی به جلو خم می‌شوی، نمایشگر موبایلت را به سمت سطح چوبی میز می‌چرخانی، صفحه ساعت را زیر دست دیگرت پنهان می‌کنی، با انگشت سبابه به دیگران اشاره می‌کنی ساکت و منتظر باشند، بزرگ‌ترین علامت سوال را پیدا می‌کنی، تمام ریه‌ات را از هوا پر می‌کنی و با کنجکاوی می‌پرسی «و؟».

۱۲۱. دو تا هم بخوره تو گوشم آدم نمی‌شم

‏اول از روزمره بدت می‌آد، بعد افسرده می‌شی و تو روزمرگی اختلال ایجاد می‌شه، بعد دچار روزمرگی تازه‌ای می‌شی که حتی از اون چیزی که ازش بدت می‌اومد بدتره؛ دیگه هیچ کاری نمی‌کنی، زندگیت رو می‌ندازی عقب، می‌ری ته چاه و همون‌جا چمباتمه می‌زنی. روزمرِّگی و روزْمرگی. حالا از روزمرگی، خودت و همه‌چی بدت می‌آد.‏

خسته می‌شی، از این وضع، از این سکون، از این روزمرگی کثافت که دست بردار نیست، همیشه راهی برای دست انداختن به یقه‌ت پیدا می‌کنه و هربار آزاردهنده‌تر از قبله. می‌خوای تکون بخوری. نمی‌تونی. این ته چاه بدنت خشکیده، زانوهات صاف نمی‌شه، کمرت خم می‌مونه. جا نیست بلند شی.‏

با هزار بدبختی، انگشت‌های دردناکت رو بند می‌کنی به درزهای ته چاه. خودت رو می‌کشی بالا، اما تنت جون نداره، باز می‌افتی. جمع و جور می‌شی و دوباره، یه کم می‌ری بالا و باز می‌افتی. هر بار یه کم بیش‌تر می‌ری بالاتر.

‏یه بار اون وسط نگاه می‌کنی به بالا، به دهنه‌ی چاه. هیچی معلوم نیست. یا شبه، یا چاه خیلی بلنده، یا در چاه بسته‌س. اول دل می‌بندی که شبه. یه مدت می‌گذره می‌بینی نه، روشن بشو نیست. می‌گی حتما خیلی بلنده. بی‌خیال، زور نزنم، نمی‌رسم.

‏یه‌جایی از این مرحله هم رد می‌شی. می‌گی نکنه در بسته‌س بابا؟ اصلا خیلی هم بلند، انقد می‌رم بالا که برسم به در. امیدواری که بتونی در چاه رو بزنی کنار و بیای بیرون. 
این لوپ تا ابد تکرار می‌شه انگار، یا به نظر می‌رسه که تکرار می‌شه.

‏من هنوز نرسیدم به دهنه‌ی چاه. می‌تونم بهش فکر کنم اما. می‌تونم به این فکر کنم که روی در، سنگ گذاشته باشن؛ به این‌که در رو با میخ تثبیت کرده باشن. به اینکه وقتی با مشت کوبیدم به در، تکون نخوره، باز نشه. این‌که فریاد بزنم و کسی نشنوه که بیاد در رو از بیرون باز کنه. می‌تونم بترسم.‏ امیدوارم این طوری نشه. اگه شد چی؟ نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم. دیگه نمی‌فهمم چرا باید کاری کرد اون موقع.

حالا اما از این وضع متنفرم. می‌خوام یه تغییری کنم. می‌خوام یه زوری بزنم. راه بیافتم. پام رو از توی گل بکشم بیرون. می‌خوام برم برسم به آب تمیز. جمع و جور کردن اما خیلی برام سخته. هر بار راه می‌افتم چند قدم اون‌طرف‌تر دوباره یه باتلاقی هست؛ دوباره یه کوفتی هست که زمین‌گیرت کنه. انقدر که یه جا بیافتی و فقط یه حفره باشی، زل زده به آسمونی که هیچی توش نیست.

«اه، جمع کن خودتو. اه، بس کن. اه، چه.قدر تو بی عرضه‌ای بچه. اه، مرتیکه تن لش. اه، این مسخره‌بازیا دیگه چیه؟ اه، اه، اه، اه. خاک بر سرت کنن دو کلمه نمی‌تونی حرف بزنی عین آدم. از پس یه کار درست بر نمی‌آی حتی. دیدی همه رفتن تو عقب موندی؟ دیدی نمی‌تونی؟ دیدی؟» و هزارتا فریاد دیگه. همه‌ توی سرت. همه با صدای خود خودت.


این صرفا یه بخشه از اون چیزی که من هرروز درگیرشم؛ مدت‌هاست، سال‌ها. یه وقت‌هایی احساس می‌کنم دارم می‌پوسم، دارم می‌گندم، بوی تعفن می‌دم. صرقا حالا می‌تونم انقد واضح‌تر و انقد عمومی‌تر درباره‌ش بنویسم. حالا که کلی تلاش کردم از گفتنشون نترسم، خجالت نکشم، اون صدای سرزنش‌گری که بهم می‌گه نوشتن این‌ها جندگی توجهه، غر و ناله‌ی الکیه، حوصله‌ی بقیه رو سر می‌بره، کسی دوست نداره این چیزا رو بخونه، فکر کردی که چی داری اینا رو می‌نویسی رو نادیده بگیرم و بذارم دوتا چک بخوابونه تو گوشم. چون واقعا سخته.

حوصله‌ام نمی‌کشه بیش‌تر توضیح بدم، همین.

۱۳۹۸/۶/۲۳

۱۲۰. هیچ‌کس از بازنگشتن پشیمان نشده [یا شده]

زمان زودتر از آن‌چه توقع داشتم گذشت و بازگشت، درست در موعد مقرر، زودهنگام می‌نمود. حالا از خنکای این شهر سرمستم. حضور در این شهر اما نامنتظره است. بلاتکلیفم. انگار نباید این‌جا باشم. انگار حالا در این شهر کاری برای من باقی نمانده است.

نفسم بند آمده. انگار چیزی از پشت قفسه سینه‌ام، از پشت استخوان‌های دنده، روی ریه‌هایم فشار می‌آورد. هوا سنگین است و‌ هرچقدرش را تو می‌کشم کافی نیست. انگار اکسیژنی باقی نمانده است. سیم خارداری که دور قلبم پیچیده بودند، متراکم‌تر و فشرده‌تر شده. اطراف گردنم را با تیغ و زنجیر بسته‌اند و می‌کشند، با تمام قوا، انگار که اسب‌های جنگی.

من این‌جا چه کار دارم؟ این‌جا که دیگر هیچ‌کس در خوابگاه‌هایش به خواب نمی‌رود، خیابان‌هایش قلمرو هیچ‌کس نیست، در کافه‌هایش دود سیگار و صدای خنده‌ای باقی نمانده. من این‌جا چه کار می‌کنم؟ بین آن سرمستی و بلاتکلیفی سردرگمم.

و بعضی چیزها از خواب به بیداری نشت می‌کنند.

۱۳۹۸/۵/۲۰

۱۱۹. چند دم منقطع

من یکی مانده‌ام این‌جا، وسط سکوتی که خیلی وقت‌ها می‌خواهم به نحوی از انحا شکسته شود اما هیچ راهی نمی‌یابم. کلمات بی‌ربط در سرم چرخ می‌خورند. با خاطراتم درگیر می‌شوم. سفر می‌کنم به چند سال پیش و یک شوخی ساده‌ی پدرم. جوابش را می‌دهم. جوابش را امروز می‌دهم. امروز و توی سرم. آن‌قدر دعوای سنگینی توی سرم به راه می‌افتد که حنجره‌ام از فریادهای نکشیده درد می‌گیرد. سرم از فرط عصبانیت تا سرحد انفجار درد می‌گیرد. موقعیت را ترک می‌کنم. سفر می‌کنم به چند ماه پیش، به سفری که خوش گذشته بود. یادم به رقصیدنم می‌افتد؛ انگار که یک شلنگ را در آسمان به این سو و آن سو پرتاب کنی. از وجودم خجالت می‌کشم، از وجودم شرمگین می‌شوم. اگر حرکت نادرستی سر زده باشد چه؟ اگر کسی پشت یکی از حرف‌ها می‌خواسته چیزی را بفهماند و من نفهمیده‌ام و موجب رنجیدگی خاطرشان شده باشم چه؟ یک زندگی روی سرم آوار می‌شود. کلمات بی ربط توی سرم چرخ می‌خورند. تکه شعری از یک قطعه‌ی عامه پسند از پشت این گوش به پشت گوش دیگر می‌خورد و بی‌صدا روی لب‌هایم جاری می‌شود. این‌ها دیگر چه مزخرفاتی است؟ توی دهان خودم می‌زنم تا ساکت شوم. توی سرم، آفتاب آن‌قدر سخت می‌تابد که تمام بوته‌های صحرا می‌سوزند. پیرمرد بوته جمع کن زیر خرمن بوته‌اش آتش می‌گیرد و می‌سوزد. انبار هیزم شهر می‌سوزد. خانه‌های چوبی شهر می‌سوزند. انگار پس سرم شومینه‌ی کلبه‌ای است وسط یک توندرا در شبی زمستانی. توی سرم همه چیز به هم پیچیده و هیچ چیز به هیچ چیز مربوط نیست. این همه آتش و هنوز هیچ جا روشنایی وجود ندارد. یک رشته باروت تا توی گلویم ادامه پیدا کرده و می‌سوزد. انبار مهمات منفجر می‌شود. صدای آژیر خطر در تمام دنیا می‌پیچد. سیستم اطفای حریق فعال می‌شود و آب از توی چشم‌هایم می‌ریزد بیرون. عملیات تا رفع خطر احتمالی ادامه پیدا می‌کند. حالا خاکستر خیس و گل مانندی باقی مانده است که هنوز گرمایی دارد و یک عالم دود که می‌تواند بعضی جنبده‌ها را خفه کند.

من یکی مانده‌ام این‌جا وسط سکوتی که خیلی وقت‌ها می‌خواهم به نحوی از انحا شکسته شود اما هیچ راهی نمی‌یابم. حرفی برای گفتن نداشته باشم انگار. انگار شهرداری جلوی حنجره‌ام یک بلوک بتنی گذاشته؛ دقیقا پیش از آغاز یک تعطیلات اداری طولانی مدت. کلمات بی‌ربط توی سرم به هم گره می‌خورند. ماجرایی برای تعریف کردن وجود ندارد. توی سینه‌ام یک گلوله‌ی سربی سنگینی می‌کند که بیرون آمدنی نیست. ذوب می‌شوم و روی زمین می‌ریزم.

۱۳۹۸/۴/۳۱

۱۱۸. مورچه‌ها راه خودشان را پیدا می‌کنند

آن روزهای اولی که این حساب کاربری فیسبوکم را ساخته بودم خوب به یاد دارم. نوجوانی بودم که دریچه‌ای پیدا کرده رو به جهانی گسترده‌تر با آدم‌هایی موافق و مخالف که می‌نویسند و می‌خوانند. جای تعریفی اگر باشد تعریف می‌کنند و جای نقدی اگر باشد گوشزد می‌کنند. از خاله‌زنک و دایی‌مردک* بازی هم خبری نبود. نه این‌که اصلا از این خبرها نباشد اما آن‌قدرها پررنگ و توی چشم نبود؛ لااقل برای منی که اهل این چیزها نبودم. مهم‌ترین موهبتش اما این بود که ما همه جایی را پیدا کرده بودیم که می‌شد واهمه‌ی فامیل و خانواده را نداشت. می‌شد واهمه‌ی هم محله‌ای و آقا معلم را نداشت. بد و بیراهت را می‌نوشتی، از ترس‌هایت می‌گفتی، به وقتش ترول بودی و به وقتش تاملات و نابهنگام‌هایت را یادداشت می‌کردی. برای من و مایی که نوجوان بودیم، جایی هم بود که فکر کنیم با این اظهار نظرهایمان بزرگ شده‌ایم و آن‌چه گمان می‌کردیم قله‌ی قاف فهمیدن است را به رخ دیگران بکشیم.

همه‌چیز خوب بود تا این‌که نام فیس‌بوک افتاد سر زبان‌ها. صدای آمریکا و بی‌بی‌سی از صفحات فیس‌بوکی می‌گفتند و جوان‌ها گله به گله، این‌جا و آن‌جا فیس‌بوک را به یک‌دیگر معرفی می‌کردند. رفته رفته هر کسی برای رفیقش حسابی ساخت و آدم‌ها زیاد شدند. بعد کم کم سر و کله‌ی فک و فامیل پیدا شد. پسر خاله قزی و نوه عموی خواهری مادربزرگ دایی اصغر این‌ها گشتند و پیدایت کردند. بعد سر و کله‌ی پدر و مادرها و خاله‌ها و دایی‌ها پیدا شد. بعد معلم‌ها آمدند. به‌جای همه‌ی چیزهایی که می‌خواندیم و می‌نوشتیم، عکس‌ها و کارت پستال‌ها دیوارهایمان را پوشاندند. جک‌های بی‌مزه و آبکی حمله کردند و روایت‌ها و داستان‌ها و ناله‌های شب‌گیر دوام نیاوردند و نتواستند سنگر را نگه‌دارند. از همه بدتر این بود که همه‌ی کسانی که از دستشان قایم شده بودی، همه‌ی آن‌هایی که قرار بود این‌جا نباشند، حالا مثل مور و ملخ از دیوار بالا می‌رفتند. دیگر امنیت نداشتیم. ترسیدیم، شوریدیم و رها کردیم.

من همان روزهایی که آهسته آهسته بار و بندیلم را از فیس‌بوک جمع می‌کردم، گرد و غبار را از حساب کاربری توییترم پاک می‌کردم. آن‌جا هرچند نمی‌شد طولانی بنویسی، کماکان نعمت پنهان بودن را داشتی. پنهان بودن از دست آن لشکر یاجوج و ماجوجی که ریخته بودند توی فیسبوک و آب بسته بودند به لانه‌های ما. همان‌ها که پای پست‌هایمان دو نقطه پرانتز کامنت می‌گذاشتند و حرف‌های مفت و نامربوط برایمان بلغور می‌کردند. حیفِ بایت‌ها. مزیت توییتر به فیس‌بوک چیزهای دیگری هم بود. فضای کاربری‌اش به مذاق هرکسی خوش نمی‌آمد، محدودیت کاراکترهایش توی ذوق خیلی‌ها می‌زد و به شکل عجیبی خیلی‌ها اصلا از چیستی و ساز و کار توییتر سر در نمی‌آوردند. بساط مسخره‌بازی و ترول و روایت‌های آنی و چس‌ناله‌مان به راه بود و کیف می‌کردیم. جایمان را پیدا کرده بودیم.

خلاصه بعد از واگذاری اراضی فیسبوک** به غارتگرانی که مدتی بعد همگی تب تندشان برید و انگار فقط آمده بودند آسایش ما را به‌هم بریزند، ما را فراری بدهند و وظیفه‌شان را هم به نحو احسن به انجام رسانده بودند، اوضاع ما در توییتر بر وفق مراد بود. در اما همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخد و ان مع الیسر عسرا، این سکه دو رو دارد. از دو سه سال پیش همه‌ی دوست و آشنا هجوم آوردند سمت توییتر. باز دوباره امنیت و آسودگی را سلب کردند و چکمه‌های سنگین‌شان را گذاشتند بیخ گلوهای ما. حمله‌شان به توییتر خیلی مهیب‌تر بود اما. همین قضیه‌ی ربات‌ها و ارتش (؟)(!)( :) ) سایبری و ارازشه‌ای که برای توییت کردن پول می‌گیرند و امثال ذلک. ما هم دیگر جایی را نداشتیم. خیلی‌هایمان که دیگر دست از وبلاگ نوشتن هم کشیده بودند و آدرس وبلاگ همان‌هایی هم که می‌نوشتند به طریقی از طرق دست مهاجمین می‌رسید. خوب هم می‌دانستیم که این جماعت اهل وبلاگ خواندن نیستند اما همین که می‌دانستی هستند کسانی که می‌دانند این وبلاگ متعلق است به تو، کار نوشتن را سخت‌تر می‌کرد. من هم که همیشه در جبهه‌ی صدیقین، مصرانه و شاید جاهلانه بر مستعار نبودن پافشاری می‌کردم.

القصه؛ موهبت فراری بودن، غریبه‌آشنا بودن و آسایش آن ناشناسی سیال که اولین بار یازده سال پیش، با ساختن اولین وبلاگم در پاییز ۱۳۸۷ مزه‌اش رفت زیر زبانم و بعدها در فیس‌بوک، توییتر و وبلاگ‌های دیگرم تداوم پیدا کرد حالا مدت‌هاست از من و از ما دریغ شده. امروز برای اولین بار به این فکر می‌کردم که قید وبلاگ فعلی‌ام را بزنم (قید قبلی‌ها را من نزدم، بلاگفا قیدشان را برایم می‌زد)، وبلاگ جدیدی راه بیاندازم و در حساب کاربری مستعاری توییت کنم. این شناس بودن برای من انگار قلاده‌ای است که هر قدر هم شل و بی‌جان باشد، باز آزادی‌ام را سلب می‌کند، حرکتم را محدود می‌کند و نفسم را تنگ و سخت. حتی اگر وجود نداشته باشد می‌شوم مثل خری که سال‌ها با طناب به آسیاب بسته بوده و حالا که طناب را بریده‌اند کماکان حول یک محور می‌چرخد و مسیر خود را نمی‌رود.

در عین حال پشت هرکدام از این حساب‌ها و وبلاگ‌ها تاریخچه‌ای شخصی وجود دارد که آدمی را به خود می‌بندد. یک عالم آشنایی‌ها که در همین فضا شروع شده و در همین فضا باقی مانده اما به صد رابطه و آشنایی دیگر می‌ارزد و آدمی دوست ندارد به همین راحتی از دستشان بدهد. هرچند همه ما آهسته آهسته باز کم‌رنگ می‌شویم، می‌رویم رد کار خودمان (با خوش‌حالی بعضی‌ها دوباره رجوع می‌کنند به وبلاگ‌هایشان) و عطا و لقای این‌ها را هم می‌بخشیم به قوم تاتارها؛ ولی نوشتن برای من لذت‌بخش، رهایی‌بخش و پیش‌رانه بوده. من متعلقم به نسلی که گفتنی‌ترین حرف‌هایش را نوشت و آن دسته‌ای که خیلی از همین نوشتنی‌ها را هم جایی نوشت که خیلی‌ها نبینند و نخوانند؛ حتا شاید آن و آن‌هایی که مخاطب و سوژه‌ی اصلی نوشته‌ها بودند. حالا این شناس بودن لعنتی مرا از نوشتن و مخصوصا نوشتن آن‌جوری که می‌خواهم و می‌باید انداخته و با منِ ضدنوستالژی کاری کرده که گاهی دلم روزهای خوب گذشته را بخواهد. شاید هم اصل ماجرا این است که باید به بعضی چیزها پشت پا بزنم، چارتکبیر بعضی دیگر را بگویم و بعضی دیوارها را خراب کنم و همین‌طور شناس‌شناس، جوری رفتار کنم که انگار مغول‌ها حمله نکرده‌اند.

_______________

پی‌نوشت: باور کنید خودم هم توقع نداشتم مطلب انقدر به درازا بکشد.

*این را مدت‌هاست اضافه می‌کنم پشت خاله‌زنک که به کسی برنخورد، اتهام سکسیست بودن وارد نکند و به‌خاطر همین یک کلمه نگوید مرتیکه فقط زر زر و ادعاست اما حقیقتا خودم هم خنده‌ام می‌گیرد. بی‌خیال!

** که البته ملک طلق پدارن ما هم نبود که ادعایی داشته باشیم؛ اما به‌هرحال ما مثل سرخ‌پوست‌ها بودیم و آن‌ها مثل کریستف کلمب.

۱۳۹۸/۴/۳۰

۱۱۷. آرام و خشن



سه نفر بودیم. یک مرد سیاه‌پوست، من و یک دختر سفید پوست. خانه و محل کارمان یکی بود و برای به رگبار بستن آدم‌ها کجا بهتر از کارگاه متروکه و مخروبه‌ای چند کیلومتر خارج از شهر؟ سلسله مراتب خاصی هم نداشتیم اما همیشه کسی باید مسئول باشد و وقتی چاره‌ای نداریم چه کسی بهتر از این رفیق سیاه‌پوستمان؟ من اما این چیزها خیلی برایم اهمیتی نداشت. می‌خوردیم، می‌خوابیدیم، در حیاط کارگاه قدم می‌زدیم و هروقت کسی برای کشتن بود – و هر کسی جز ما سه‌تا برای کشتن بود - به رگبار می‌بستیم.

یک روز صبح، همین‌طور که با شاخه‌ی درختی روی خاک خط خطی می‌کشیدم و به خاطر دانه‌های عرق روی پیشانی زیرچشمی به آفتاب نگاه‌های سرزنشگر می‌انداختم، رفیق سیاهمان ون قراضه‌اش را وسط حیاط متوقف کرد، دوتا پسر بچه و یک دختر بچه نیم‌وجبی را خِرکش کرد بیرون و پرتشان کرد روی سنگ‌ریزه‌ها. راهش را کشید سمت آشپزخانه و رفت. آن سه‌تا توله سگ هم مثل جوجه‌ی از تخم درآمده دنبالش زنجیر شدند و رفتند سمت ساختمان. یقه‌ی یکی از پسرها را گرفتم، کشیدمش عقب و اسلحه را به سمتش نشانه رفتم. فریاد کشیدم:« لباستو درآر» و جلوی پایش تف انداختم. مثل مدنگ‌ها وامانده بود و زل زده بود. با سر اسلحه اشاره کردم که در بیاور آن کاپشن لعنتی را. پوزخند از چهره‌ام نمی‌افتاد. کاپشن را که انداخت زمین خندیدم و گفتم:«حالا بقیه‌اش». نمی‌خواست. عذاب و اضطراب در چهره‌اش موج می‌زد. فریاد زدم یاالله و بچه پا گذاشت به فرار و من هم گذاشتم دنبالش. او می‌دوید، من می‌دویدم. هرچه بیش‌تر می‌ترسید بیش‌تر کیف می‌کردم، هرچه بیش‌تر فریاد می‌کشید و گریه می‌کرد، صدای قهقه‌ام بیش‌تر در فضای کارگاه می‌پیچید. دختر هم‌کارم با بی‌حوصلگی، انگار گشنگی طاقتش را سر آورده باشد و از نمایش گرگ و بره‌ی ما خسته شده باشد، داد زد:«بسه دیگه، کافیه» من اما بی‌اعتنا دنبال بچه می‌دویدم، سرش فریاد می‌زدم که لباس‌هایش را از تن درآورد و تحقیرش می‌کردم. سرآخر یک اردنگی گذاشتم در کون بچه و نقش زمینش کردم. از جایش بلند که شد، اسلحه را سمت سرش نشانه رفتم و خندانْ خندان دستور دادم لباس‌هایش را بکند.

بچه ترسیده، فروپاشیده، گریان و مضطرب کفش‌ها، پیراهن و شلوارش را روی خاک انداخت. من نگاه می‌کردم و می‌خندیدم. جوری می‌خندیدم که می‌فهمیدم پژواک صدایم توی سر بچه هزاربار تکرار می‌شود و از درون مغزش را تکه تکه می‌کند. خرد و ریز، کوچک‌تر از دانه‌های خاکشیری که توی آشپزخانه انتظارم را می‌کشید. همان‌طور لخت و عور در چشم‌هایش زل زدم، ماشه را کشیدم و به رگبار بستمش. آرام، خون‌سرد و سرشار از لذت اسلحه را غلاف کردم، وارد ساختمان شدم و دیدم دختر بچه می‌دود سمت حیاط. بغلش کردم، تصدقش رفتم و بردمش سمت آشپزخانه که چیزی بخورد. دوست نداشتم جنازه را ببیند، بترسد یا آزرده شود، نگرانش بودم.

پشت در آشپزخانه به این فکر کردم که جنازه‌ی پسرک چه‌قدر آرام روی زمین خوابیده بود و حتی یک قطره خون در خاطرم نمانده بود.

x