۱۳۹۷/۵/۲۲

۹۳. گاهی باید عقب کشید

واقعا ادامه این کار فعلی واسه‌ام تجلی فرسایشه. کار راحت‌تر هم‌ بعیده پیدا بشه. یه ترم هم اضافه باید بمونم دانشگاه و خرج داره اون ترم اضافه. با این حال مترصد فرصتم که خونه بتونه باز یه مدت حمایت کنه و من بزنم بیرون از کار.‏

یه بخش ترسناک ماجرا هم این‌جاست که دانشگاه بخشنامه داده چهارشنبه نباید کلاس باشه، چارت خیلی فشرده شده و اصلا ممکنه نتونم به خاطر درس برم سر کار.

از طرفی مزه پول و استقلال مالی هم رفته زیر زبونم. ‏از اون طرف واسه آدمی که کار کرده فکر بی کاری هم ترسناکه و ملال‌آور.

اما احساس می‌کنم استثمار شدم. هر روز چهارده ساعت از خوابگاه - و نه حتا خونه - بیرونم و دارم کار می‌کنم واسه مبلغی که از حداقل حقوق وزارت کار هم کم‌تره؛ برای خودم وقت ندارم، برای هیچ چیز خودم فرصت ندارم و این مترادفه با استثمار شدگی.‌ وضعیت اقتصاد مملکت هم رو به فروپاشیه و آدم فکر می‌کنه کار اگه نکنم، چه گهی بخورم پس؟

خلاصه وضعیت پیچیده تو هم. تو نوجوونی هرگز فکر نمی‌کردم تو بیست و یکی دو سالگی این چیزا رو بنویسم و احساس کنم و تجربه کنم. رشد کردن و بزرگ شدن و پرتاب شدن به جامعه اما این چنین مشکلات روزافزون و بی‌معنایی هم در بر داره مع‌الاسف. فعلا تصمیمم قطعیه، دو سه ماه دیگه کار و بعد خروج؛ با امید پیدا کردن یه کارِ لااقل سبک‌تر که حس استثمارشدگیش کم‌تر باشه.

وا ندادم، زمین نخوردم، من همیشه عادت داشتم خودم رو تو شرایط سخت قرار بدم و نتیجه‌اش رو هم دیدم. بی تعارف اما چند وقته یه ترسی کل وجودم رو گرفته: ترس از فروپاشی. می‌ترسم یهو برسم به یه جا که هرچی زور بزنم نتونم بلند بشم، که هر کاری کنم سرپا نشم، فلج بشم، تمام و کمال. این ترسناک‌ترین وقایع برای آدمیه که به خودش قبولونده مرد خالی کردن و کنار کشیدن نیست. پیروزی اما گاهی شاید در عقب‌نشینی باشه. فرمانده‌ای که با تجهیزات نابسنده دستور به مقابله می‌ده، شجاع و دلیر نیست، احمقه. فرمانده‌ای که تو شرایط مشابه دستور عقب‌نشینی می‌ده، بزدل نیست، مدبره.

موندم این وسط و هرچند می‌دونم باید چی کار کنم، نمی‌دونم باید چی کار کنم. هرچند جرات انجامش رو دارم، از انجام دادنش می‌ترسم. جمع اضداد رو ممکن کردم تو گویی.

این‌ها و بیش از این‌ها

۱۳۹۷/۳/۲۱

۹۲. بی سر و ته، مانند گذران روزهای زندگی

دیروز حدود چهار ساعت خوابیدم. کل روز احوال مزاجی ناخوشی داشتم. سخت خسته بودم. از کار که برگشتم، خوابیدم اما تنها برای دو ساعت. بی اختیار بیدار شدم و هنوز خوابم نبرده. دو ساعت تمام پادکست گوش دادم. به داستان جنوبگان، به داستان ورزلی. به داستان تلاش، امید، شکست، پیروزی، شکست، مقاومت. هدف تمرکز بود و تصور و خواب که این آخری نشد.

خسته‌ام ولی خوابم نمی‌برد‌. یک زمان این نخوابیدن‌ها لذت‌بخش بود. حالا نه. خاصه به خاطر کسالت برخاستن در نیمه‌های روز. به دنبال هدف می‌گردم. هدف زندگی را گم کرده‌ام، دوباره. به دنبال جایی می‌گردم برای رسیدن. برای عبث نبودن و بطالت نگذراندن. معرفت؟ علم؟ دانش؟ شاید. عشق؟ یحتمل. در واقع به دنبال امر مشخص‌تر و دقیقی هستم اما.

درس‌هایم را نخوانده‌ام. صدها صفحه آوار، تلنبار شده روی هم کنار اتاق. علاقه قدیمی‌ام به زیست‌شناسی حالا دیگر چند جرقه است زیر خاکستر که بعید می‌دانم یارای شعله‌افکنی داشته باشد. انگار آن شور و شوق نوجوانی دود شده و به هوا رفته، تصعید شده. نخواستن شاید بهترین تعبیر باشد. پیش‌ترها گفته‌ام از قتل انگیزه به دست نهاد دانشگاه و نظام آموزشی ایران. دل‌تنگ آرزوهای نوجوانی‌ام. شاید مسیر را اشتباه رفته‌ام. با درگیری در انجمن و شبه‌فعالیت دانشجویی زیاده از حد خود را مشغول داشته‌ام شاید. شاید هم نه. من خبره‌ام در شک کردن به گذشته خویشتن و سرزنش همیشگی خود. حد انصاف و اعتدال را هم این میانه بعید نیست فروگذارم. تشخیص گاهی دشوار می‌شود.

به یک چیز پی برده‌ام. عواطف و احساسات بی‌اندازه برای من اهمیت دارند. دچار ... شده‌ام. با همین شناخت اندک و ابتر. تصویرش برایم زیباترین چهره‌هاست. اگر نه تنها چهره زیبا. نمی‌خواهم این ماجرا را نیمه‌تمام رها کنم. تمام توش و توان خود را جمع کرده‌ام تا در اولین دیدار برایش شرح واقعه دهم و بخواهم. هرچند امید اندکی وجود داشته باشد. می‌خواهم در کنار خویش داشته باشمش و به او عشق بورزم. تا هر آن‌جا که بشود. تا همیشه. برای او؛ این ساده‌ترین تصویر زیبایی. او که دیگران تصویرش می‌بینند و من واژه٬ واژه‌هایی مشخص که گویی تنها برای وصف او پدیدار گشته‌اند.

می‌خواهم بر این احساس دائمی شکست پیش از اقدام فائق آیم. دیگر نمی‌خواهم هیچ چیز را ناتمام بگذارم. از ناتمام بودن و ماندن بیزارم. ناتمام رها کردن، مانند تیغ اصلاحی است که تا نیمه در شریان گردن فرو رفته و همان‌جا باقی مانده. زجر آور و درد آور و ناکارآمد.

۱۳۹۷/۱/۱۸

۹۱. جمع نمی‌کنی بساطت رو؟

من استعداد عجیبی در غم خوردن دارم، در ناراحتی، در سرزنش خود بابت دیروزها، در عذاب وجدانِ آن‌چه که گذشت. برای من، من همیشه مرکز توجه تمام تقصیرهام. این همیشه من بودم که می‌تونستم و می‌بایست به‌تر می‌بودم، درست‌تر عمل می‌کردم و صحیح‌تر عمل می‌کردم. این همیشه من بودم که اشتباه کردم، نقص داشتم و به ضعف مبتلا بودم. «نکنه نقصیر من بوده؟» همیشه زمزمه‌ی یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های من بوده. نجوایی که همیشه در مواجهه با هر موقعیتی پشت پلک‌هام ظاهر می‌شه و توی گوش‌هام می‌پیچه. در اغلب موارد هم جایی برای تقصیرکار بودن من وجود داره؛ متهم ردیف اول دست‌کم در نظر خودم.

حالا فکر می‌کنم در اوایل بیست و یک سالگی این حجم آزار دهنده از احساس گناه و اشتباه و غم ناشی از اون چرا باید هر لحظه روی دوش من باشه؟ اصلا من اساسا فرصت این همه اشتباه ریز و درشتِ مختلف رو داشتم؟ دور از ذهن نیست و ای بسا بدیهیه که کفه‌ی ترازوی ذهنم به سمت «بله» سنگینی می‌کنه و من فکر می‌کنم حالا باید این بار رو، این اضافه بار لعنتی رو، چی کارش کنم؟ کاغذ نیست که بسوزونم، فایل دیجیتال نیست که حذفش کنم، مجسمه نیست که بشکونم. حالا انگار من موندم و این غصه مهمون که لنگر انداخته و انگار خیال نداره بساطش رو جمع کنه بره پی کارش. این غصه مهمون مونده با من؛ منی که از خودم می‌پرسم از این یکی جون سالم به در می‌برم؟ گنگ و الکن به خودم زل می‌زنم، به خودم خیره می‌شم و جوابی ندارم.

آدم شب که می‌شه انگاری دنیا آوار می‌شه روی سرش؛ همون حرف همیشگی «سرت رو که گذاشتی رو بالش می‌خوای چی کار کنی؟» و حواب هم انگار چیزی نیست جز «هیچ، فکر و خیال و غم»؛ اگر نخوابه کم کم آوار سنگین و سنگین‌تر هم می‌شه و گاهی تو این حال تصمیم‌هایی می‌گیره که بعدها بابت اتخاذشون خوش‌حال نیست حتا اگر ناراحت و ناراضی هم نباشه. این متن هم شاید زاییده همین هجوم غم‌های شبانه باشه، شاید هم نباشه. مطمئن نیستم، همون‌طور که هرگز نبودم.

۱۳۹۶/۱۱/۴

90. گریز

احساس یاس می‌کنم. احساس ابتذال، میان‌مایگی. چیزی شبیه آن فرد که نمی‌تواند پیروز باشد، نه آن‌که نخواهد، نمی‌تواند. احساسی شبیه جنبه منفی روسپی‌گری. تمام این‌ها را با هم مخلوط کرده‌ام، هم می‌زنم و روی گاز تفت می‌دهم تا خوب مغز پخت شود.

دلم می‌خواهد چند روزی فرار کنم. فرار؛ هرگز دقت کرده‌اید که سرعت و اضطراب هر دو در کلمه فرار‌ گنجانیده شده؟ بیش از همه از دست خودم دلم‌ می‌خواهد فرار کنم، با سرعت بدوم از خودم بگریزم. دلم می‌خواهد به صحرائی، جنگلی، قبرستانی جایی بروم و گم و گور شوم تا دستم به خودم نرسد. یک دو سه چندی بمانم همان‌جا تا چشم هیچ‌کسی من جمله خودم بر من نیافتد تا آب‌ها از آسیاب بیافتند.

بعد هم می‌خواهم هر چه احساس است نابود کنم. نه هرچه احساس است، خشم هم احساسی است. می‌خواهم بنزین بریزم پای درخت عشق و بخشکانمش. می‌خواهم مثل دریاچه آرال تا بن نابودش کنم. می‌خواهم باد که وزید هم‌چون دانه‌های گرد و غبار باشد. می‌خواهم بنشینم، نگردم، نخواهم، نبینم، احساس نکنم، بی‌تمنا باشم و عشق برایم از موضوعیت خارج شود. می‌خواهم به ستیز با جهان برخیزم تا عشق دیگر عامل معنازای زندگی نباشد.

و می‌خواهم بروم. آن‌قدر بروم تا گم شوم. آن‌قدر بروم تا این هم‌جوشی شرم و ابتذال پایان یابد و ماحصلش دفع شود. آن‌قدر بروم تا آب‌شاری پاکیزگیم بخشد و آن‌گاه آن‌قدر بروم تا یافته شوم و آن‌گاه کاری پیش گیرم که ای بسا کارستانی شود و ای بسا زارستان.

۱۳۹۶/۱۰/۲۹

89. درمان ما به کار آید؟

نشستم با خودم فکر کردم. من در برابر من صحبت کردم. دیدم برای من، آن ریسمان هنوز پاره نشده. هرچند خودم تیغ انداختم که ببرمش، تیزی تیغم کم بوده یا شاید هم نخواسته‌ام واقعا. یک تصمیم بچگانه، لجونانه و اتخاذ شده در فضای مه‌آلود سردرگمی در حالی که سگ سیاه افسردگی دور و بر پاچه‌ام خرناس می‌کشید و چیزی باقی نمانده بود تا دندان‌هایش روی استخوان ساق پای فشرده شود. دیدم عزمم جزم است برای این‌که بنشینم روبه‌رویش و بگویم اشتباه شده، عوضی شده، بی‌خیال. بیا مرمت کنیمش. بگزار در عالم واقع، داستان را با حقیقت یکی کنیم، بدون این‌که درگیر رمانتیسیسم و بازی‌های پوچ محکوم به شکتسش شویم.

دیدم همه این‌ها هست و ترس هم هست. ترس این‌که نکند دیر باشد؟ نکند حالا این نوش‌داروی لعنتی از نیمه‌عمرش گذشته باشد؟ نکند به کار نیاید؟ ترس این‌که دیروز مسیر باز بود، امروز صبح، پیش پای شما، دیدیم کاربرد ندارد و بهتر آن است مسدودش کنیم، حالا دیگر دسترسی محلی هم موجود نیست، دور بزنید و بازگردید. نکند هرقدر هم که پیش‌تر بروم، ببینم این مسیر یو ترن ندارد؟ تو اصلا می‎‌دانی نوش‌دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ من حالا می‌دانم. برای همین هم تاخت می‌روم. ای کاش وقتی رسیدم، سهراب هنوز به نفس باشد.

۱۳۹۶/۱۰/۲۰

88. با این حال

فردا امتحان دارم اما خوابم نمی‌برد. احتمالا به خاطر نیم بشکه قهوه‌ای است که عصر هوسش زد به سرم. از این دنده به آن دنده می‌چرخم اما هیچ فرجی قرار نیست حاصل شود. چرا‌غ‌ها خاموش است و هم اتاقی‌ها خواب، نه می‌توانم زیرسیگار را پیدا کنم نه می‌توانم از اتاق خارج شوم، پایم ممکن است بماند روی گردن کسی، طرف بمیرد؛ در آن صورت حتا بر این فرض که خر را شما بیاورید، باقالی بار کردن کار من نیست.

دارم به قبلی فکر می‌کنم. به قول معروف همان اکس. اصلا به سیاق معروف تا انتهای این متن او را اکس می‌نامم که دردسری هم نباشد. چند مدتی است ناگهان به افکارم هجوم می‌آورد و دست بر نمی‌دارد. دائم احساس گناه می‌کنم. فکر می‌کردم قضیه را برای خودم حل و فصل کرده‌ام، پرونده را بایگانی کرده‌ام، گذاشته‌ام در طبقه‌بندی «پشت سر گذاشته‌ها» و تمام؛ خاصه اینکه خودم بودم که رابطه را تمام کردم؛ دلیل موجهی هم داشتم یعنی حتا هنوز هم که هنوز است گمان می‌کنم آن دلیل موجه بوده است. حالا اما همان روز اتمام رابطه آینه دق شده جلوی چشمانم. تمام آن هیولایی که آن روز بودم و بی‌توجهی‌هایم. تمام آن باران سنگین لعنتی که ابرهایش از آسمان به چشم‌های او مهاجرت کردند و هم‌چنان باریدند. هنوز از روبروی آموزش و پرورش که می‌گذرم، مختصات دقیق جایی که نشست روی تیر چراغ برق افتاده بر زمین را به خاطر می‌آورم، هرچند تیر را یکی دو روز بعد منتقل کردند ناکجا آباد. فکر که می‌کنم می‌بینم سه هدیه‌ای که آن روزها به من داد، هنوز در خانه جلوی چشمانم است و اتفاقا خیلی خوب از آن‌ها مراقبت می‌کنم. اصلا دلم نمی‌خواهد بر آن کبوتر چینی غباری بشیند. از ترس آن که سقوط کند و چند تکه شود، به جای آن که در قفسه کتاب‌هایم قرارش دهم، گذاشته‌ام بماند کنج طاقچه در اتاق پذیرایی. آن تسبیح چوبی بلندی که از مادربزرگش به او رسیده بود و کنار رود از اطراف گردنش به دستان من منتقل شد را هنوز زیر لباس‌هایم یادگار دارم. جایی نمی‌برمش مبادا مانند دیگر تسبیح‌هایی که داشته‌ام دست کسی بماند و هفت پشت با من غریبه شود. ما هنوز گهگاهی با هم صحبت می‌کنیم و اتفاقا صحبت‌هایمان برای هر دو طرف، مایه مسرت است و آرامش. هیچ مشکلی هم با یک‌دیگر نداریم. گویی رشته‌ای بین ما بوده که تلاش کردیم پاره‌اش کنیم، تیزی تیغ اما کارآمد نبوده.

خوب می‌دانم اصلا نباید به این چیزها فکر کنم. جریان فکر اما سیال است و کنترل خودآگاهش هم حتا اگر در اختیار من باشد، فشار ناخودآگاهش را نمی‌توانم مهار کنم. تا صلاة صبح و سپیده آسمان از این پهلو به آن پهلو جابجا می‌شوم و این خیالات و خیالات مشابه دست از سرم بر نمی‌دارند. عاقبتش را نمی‌دانم، کمیتم این مواقع ناجور لنگ می‌زند. شاید باید نگران باشم، که می‌شوم. شاید باید بترسم، که می‌ترسم. شاید نباید نادیده بگیرم، که می‌گیرم، دنباله کار خویش گیرم و مساله را جایی زیر فرش و بین سیگارها پنهان می‌کنم.

۱۳۹۶/۸/۵

87. هشتاد و هشت منهای یک

شرارت، ابتذال و عفونت تا کجا می‌تواند در وجود آدمی ریشه دواند؟ قدرت مگر چه دارد که سودایش این‌گونه عقل را زایل می‌سازد؟ سال‌هاست به این می‌اندیشم که چه گونه می‌توان زندگی انسانی را گرفت و آسوده خوابید؟ سال‌هاست به این می‌اندیشم که چه گونه می‌توان باقی مانده‌ی روزهای زندگی یک انسان را تباه کرد و خندید؟

دهان اگر باز کنم به شکایت می‌گویند هنوز دست از آن هشت سال نکشیده‌ای؟ چه گونه می‌توانم؟ من با چشمان خودم سقوط هزاران انسان به فقر و جنون را دیده‌ام؛ من به چشم خودم ضرب و شتم انسان‌های بی‌گناه در سکوت نگران سرنوشت عزیزان خویش را دیده‌ام؛ من این دردها را زیسته‌ام. چه گونه می‌توانم فراموش کنم؟ چه گونه می‌توانم از یاد ببرم حال ناخوش و پرتشویش عبدالله مومنی را، به سختی ایستادنش را هنگامی که سخن می‌گفت؟ چه گونه می‌توانم از یاد ببرم روزهایی که بهاره هدایت بدون حکم در زندان به سر می‌برد؟ چه‌گونه می‌توانم از یاد ببرم ضیا نبوی محکوم است به تحمل ده سال حبس؟ به اینکه روز اول جوانی بیست و چند ساله بوده و روز آزادی از مرز سی سالگی گذشته؟ چه گونه می‌توانم فراموش کنم خیل عظیم دانشجویانی که به آینده امید داشتند و تنها با ستاره‌ای، تمام امیدشان نقش بر آب شد؟ مگر می‌توان فراموش کرد که مهدیه گلرو هنوز که هنوز است حق تحصیل ندارد؟ آن بسیارانی را که حق حیاتشان سلب شد  و آن بسیارانی که در این هیاهوی سرسام آور حتی نامشان شنیده  نشد را مگر می‌توان از خاطر زدود؟ بر این دردها مگر می‌توان خون نگریست؟

و مگر درد تنها همین است؟ مگر می‌توان فزونی تکدی‌گری را ندید؟ مگر می‌توان از کنار کودکان کار بی‌خیال گذشت؟ مگر می‌شود آگهی‌های فروش اعضای بدن، لرزه بر اندامت نیاندازند؟

من در این میانه ایستاده‌ام و شرمگینم. شرمگینم از آن رو که برای این همه بدبختی از من کاری بر نمی‌آید. گاهی می‌اندیشم که چنین زیستن بی‌هیچ فایده چه ارزشی دارد؟ و سخت از بودن خود منزجر و شرمگین می‌شوم.

و نمی‌دانم مسببان این سیه‌روزی‌ها شب چه گونه به خواب می‌روند و عذاب چه‌گونه آنان را از پای در نیاورده.

سخن بسیار است و توان من اندک.

هربار قلم به دست می‌گیرم تا احساسم را در این‌باره مکتوب کنم، نتیجه جز صفحاتی خط خطی شده نیست. نمی‌توانم، قاصرم، رنجش امانم نمی‌دهد، نفس‌هایم را به شماره می‌اندازد و گونه‌هایم را خیس می‌سازد.

۱۳۹۶/۶/۳۰

۸۶. ناامیدِ امیدِ من

خیلی ناامیدم تابالا. هرکس نداند تو که باید بدانی. تویی که همیشه ساکت نشسته‌ای و با آن چشمان اثیری مرا برانداز می‌کنی و چم و خم مرا بهتر از خودم می‌دانی که باید بدانی در اعماق وجودم ناامیدی عجیبی وجود دارد. بله؛ این صحت دارد که همه‌جا و همه‌وقت می‌گویم باید امید داشت و وضعیت بهتر می‌شود و بهبود اوضاع زمان می‌برد و ادا در می‌آورم که نه و آری زمان می‌برد و در نهایت یک انشاءالله هم می‌چپانم تنگش که مثلا آداب روزمره را رعایت کرده باشم و فلان و بهمان اما تو خوب می‌دانی که از هزارتوی وجودم که گذر کنم و به ژرف‌ترین بخش‌های وجودی خود که برسم گمان می‌کنم بهتر نمی‌شود. امیدی نیست. هر طرف را نگاه کنی یک مشکل بزرگ هست. این یکی را بگیری آن یکی در می‌رود آن یکی را مهار کنی دیگری سر می‌کشد سومی را رام کنی چهارمی رم می‌کند چهارمی هم ساکت شود عربده‌ی پنجمی بلند می‌شود و پنجمی را که خفه کنی ششمی گندش بالا می‌آید و قص علی هذا. یک‌صد و یازده سال گذشت دیگر. آن هم خانه خالی و دست کم اگر بگیریم می‌شود یک صد و یازده سال. هنوز در جا می‌زنیم؛ هنوز مستاصلیم؛ هنوز از مدرنیته تجربه‌ای نداریم؛ تمامش تجربه‌ی مکانیکی مدرنیزاسیون است. مواجهه‌ی روشن‌ترین‌هایمان نیز آغشته است به نوعی جدال و مقابله با مدرنیسم به نفع سنت‌ها. زنگار گرفته‌ایم تابالا. در خیابان که قدم می‌زنیم صدای جیر جیر اندام‌های زنگ زده‌امان گوش فلک را کر می‌کند. دهان که باز می‌کنیم بوی گه تعفن خودمان را هم خفه می‌کند.

تو به نفرین اعتقادی داری؟ این خاک بی‌صاحب مانده‌ی پدرمرده‌ انگار که هزاران نفرین بزرگ و سنگین در دل خود نهفته دارد. هزاران نفرین که چیره‌ترین ساحرگان نیز ورد باطلش را نمی‌دانند. تابالا من تازه در میانه‌ی بیست سالگی قرار گرفته‌ام و احساس خستگی می‌کنم. از این‌جا، از آن‌جا، از این در، از آن دروازه، از این راه، از آن جاده. چه بلایی سر من آمده است؟ من کجا ایستاده‌ام؟ در امید خود حقی دارم؟ در ناامیدی خود چه طور؟ تو چرا همین‌طور آن گوشه نشسته‌ای؟ 

۱۳۹۶/۶/۴

۸۵. معنی دل‌بستن

دل‌بستگی و دل‌دادگی حکایتی دارد؛ حکایتی که من طبعا با سرپوش گذاشتن بر ضعف زبان، نگارش و بیانم تقصیر را متوجه زبان می‌سازم و می‌گویم - فی‌الواقع می‌نویسم - زبان از بازگو کردنش قاصر است. حکایت عجیبی‌ست. هرچیز و هرکس برایت تداعی‌گر دل‌بر است. فی‌المثل رنگ سبز میزی که حالا پشت آن نشسته‌ام تناظر خاصی دارد با شال سبز رنگی که او بر سر دارد. پرده‌های کرم رنگ این اتاقک گویی لباس‌های تن اوست آویزان در برابر پنجره‌ها. دایره‌ی چرخ روزگار شبیه است به قاب عینک او که بیش‌تر باید محافظی باشد برای آن دو جواهری که در چشمانش با خود حمل می‌کند؛ دو جواهر سیاه رنگی که عجیب هم‌رنگ پاکت سیگار من است. خودکارم که مورب روی کاغذ است، برایم یادآور پای اوست. پای راست او هنگام تمرکز. برجستگی کوه‌ها در افق را اگر نیم‌صفحه بچرخانیم، فشار مشت‌های اوست در جیب‌های بالاپوشش آن گاه که ذوق زده است. دل‌انگیزی نوکترن‌های شوپن گرته‌ای است از آوای روح‌نواز سخن گفتنش. ارکیده، لون لب‌هایش است. ماه در بدر و هلالش آینه‌ی تمام نمای وجود اوست. در هر ساختمانی حضورش را می‌یابم.

نسیم بر گونه‌هایم را دست‌های لطیف او می‌پندارم. دست‌هایش باید به لطافت نسیم سحرگاه اردی‌بهشت باشند؛ جز این هیچ در تصورم نمی‌گنجد. باران اشک‌های دوست‌داشتنی اوست و بوی خاک، عطر تن‌اش.

دل‌دادگی رنجی‌ست گواراتر از هر لذتی. تلخی است دل‌چسب‌تر از هر فنجان قهوه. زهری است گواراتر از خون در رگ‌ها. عطش بی‌تکلف دیدن‌اش، سخت‌تر از عطش لب‌تشنگی ظهر گرم تابستان صحرای سوزان است.

دل‌دادگی حکایتی است ستبرتر از هرچه حماسه. آتشی سوزان‌تر از هر دوزخ و این تنها وصف ناقصی‌ست از دل‌دادگی. دل‌بر را که حتی اگر زبان یارای توصیفش باشد، نمی‌توان وصف کرد. دل‌بری که جفایش از هر صفایی خواستنی‌تر است.

۱۳۹۶/۵/۱۶

۸۴. این زنگ دوست نداشتنی

در این دیرگاه شب، زنگ تلفن به صدا در آمده. ضربان قلبم در یک لحظه ده‌ها بار بیش‌تر می‌شود. اضطراب و ترس وجودم را بر می‌دارد. تماس بی‌وقت آن هم به تلفن ثابت منزل، هرگز نشانه‌ی خوبی نیست. تمام خاطراتم از این تماس‌های بی‌وقت نیز سیاه و متعفن است. در یک لحظه تهدیدها، بدزبانی‌ها و خبر مرگ‌ها همه و همه روبه‌رویم فهرست می‌شوند. تلفن‌های دیروقت را مدت‌هاست جواب نمی‌دهیم. به خصوص پدرم قدغن کرده است. حق هم دارد. این وقت از شب هیچ کس حوصله‌ی هیچ خبری را ندارد. یار جانی که نیست که بخواهی با اشتیاق پاسخ بگویی و تصدقش بروی.

تلفن ممتد زنگ می‌زند. بعد از زنگ دوم تمام بدنم از فرط اضطراب خیس می‌شود. از شدت گرما نفس کشیدن سختم می‌شود. پدربزرگ من پیر است. پیر، رنجور و مریض. مرگ هم که اجتناب ناپذیر است. حقیقت امر، خوب می‌دانم این تماس‌های شبانه دیگر رنگ و بویی از آن ترس‌های قدیمی با خود ندارند. تنها احتمالات قوی اشتباه در شماره‌گیری است و فوت پدربزرگم. از سیزده سال پیش تا کنون، پدربزرگم را به اندازه انگشتان دو دست هم ندیده‌ام. مجموع زمانی که در این سیزده سال ملاقاتش کرده‌ام نیز بعید است از صد و پنجاه دقیقه تجاوز کند. به‌هرحال هر خانواده‌ای مشکلات و مصائب خاص خودش را دارد. دوستش ندارم. نفرتی هم در وجودم نیست. در حقیقت هیچ احساسی به او ندارم. هرگز نقشی در زندگی‌ام نداشته.

تلفن هنوز زنگ می‌زند و من اضطرابم افزایش می‌یابد و به پدربزرگم فکر می‌کنم که دیروز صدایش بی‌حال‌تر از همیشه بوده. اندک زمانی پس از فوت مادربزرگم ارتباطش را با فرزندانش کم‌رنگ کرد و حتی به خاطر دارم یک شب سرد و سیاه زمستانی که مدارس تعطیل شده بود، با مادرم قصد کردیم یک شبی در کنار او بمانیم که تنها نباشد و پس از طی مسافت تهران تا کرج در یخبندان و برف، دم در خانه‌اش بدرقه‌مان کرد و گفت آن شب جایی مهمان است و از پذیرش ما معذور. مدتی بعد هم دوباره ازدواج کرد. من شکایتی ندارم. بر خلاف مردم که ازدواج دوباره را ناپسند می‌دانند، من این امر را خیلی هم پسندیده و معقول می‌دانم. شاید به این همسر جدیدش واقعا عشق می‌ورزد. شاید هم هر دو برای گذران امور روزمره زندگی و گریز از تنهایی به یک‌دیگر نیازمندند. شاید هم هزار و یک چیز دیگر که اصلا من حالا متوجه نمی‌شوم و لازمه‌ی دانستنش تجربه‌ی زندگی و سن زیاد باشد. به‌هرحال ازدواج که کرد، مخصوصا آن‌طور بی‌خبر، فرزندانش شاکی شدند. رابطه‌ها به کلی قطع شد. عذاب «امشب بابا گشنه نخوابه یه وقت» مادرم تمام شده بود و عذاب بی‌مهری و رنج و جور زمانه‌اش آغاز.

تلفن یک زنگ دیگر می‌خورد. من دم در اتاق ایستاده‌ام و چشم‌هایم را می‌بندم. از سه چهار سال پیش مادرم طاقت نیاورد و از پدرش خبر گرفت. تلفن می‌زد و گاه گاهی اگر می‌شد به دیدارش هم می‌رفتیم. در تمام این سیزده سال گذشته، پدربزرگم حتی برای یک بار سراغی از ما نگرفته است. این سال‌ها هم هربار مادر احوالش را جویا شده، او فقط ناله کرده. مادرم چند روز دیگر پنجاه ساله می‌شود. بیست سال از زندگی‌اش را دیده‌ام. با رنج زیسته. در تجربه‌ی بیست ساله‌ی من، پدربزرگ حتی یک بار هم از مادر نپرسیده که احوالش چه طور است؟ زندگی به راهی دارد؟ کسی، چیزی اذیتش نمی‌کند؟ نیازی ندارد؟ هرگز. او فقط گفته که احوالش خراب است. در این سه چهار سال که مادر دوباره احوالش را می‌پرسد، گمان کنم بیش از پانصد بار سکته قلبی کرده. هر بار می‌گوید پریشب سکته کرده، ماه پیش سکته کرده. مادرم هربار با گله‌مندی مکالمه‌اش را پایان می‌دهد. خسته از ادعاهای پوچ پدربزرگ من، خسته از گم بودن عاطفه‌ی پدر خودش، نگران سلامت و احوالش که «نصفش رو هم دروغ می‌گه و از من و تو سالم‌تره»

تلفن زنگ آخر را می‌خورد، پیغام گیر فعال می‌شود و بعد صدای بوق اشغال می‌آید. کمابیش نفس راحتی می‌کشم. اگر پدربزرگم مرده بود بی‌شک زهرا خانم قطع نمی‌کرد و دست‌کم تقلا می‌کرد کسی را این سوی خط به واکنش وا دارد. من از مرگ پدربزرگم هراسی ندارم؛ حتی برایش سوگواری هم نخواهم کرد. شک ندارم که برای او غمگین نخواهم شد. من او را نمی‌شناسم. مرگش برایم اهمیتی ندارد. از صمیم قلب اما آرزومندم که نمیرد. هرچه باشد و نباشد، پدر ِ مادر ِ من است. مادرم با ایستادگی در برابر این همه رنج، با به دوش کشیدن این بار سنگین هستی و پنچه انداختن در پنجه‌های زندگی حالا در شرایطی نیست که مرگ پدر را تاب بیاورد. غم مرگ پدر، حالا برای او امری سنگین است. من نیز تحمل ندارم مادرم را در غم و رنجی بیش از این نظاره‌گر باشم. سوگ پدر هم از معدود مواردی است که از دست هیچ‌کس، حتی من، کاری بر نمی‌آید و تسکین مادر ممکن نیست. هربار صدای زنگ تلفن در نیمه شب بلند می‌شود، اضطراب تمام وجود مرا می‌گیرد که نکند صدای آن سوی خط مادر نازنین عزیزتر از جانم را بشکند.

تلفن دیگر زنگ نمی‌زند؛ مادرم احتمالا در خواب سبک‌اش به سر می‌برد؛ من هنوز رگه‌هایی از اضطراب را در وجود خویش احساس می‌کنم و امیدوارم ملک‌الموت حالا حالاها هوای ملاقات منصور به سرش نزند.