__________
تصویر: Rhys Knight - Resting
حالا دیگر مطمئنام چیز زیادی بارم
نیست. آدمی که چیزی بارش نیست توقعی هم نمیتواند داشته باشد از زندگی. یعنی دیگر
به خودش میقبولاند مال دندان گیری نیست و کاری از عهدهاش بر نمیآید و زندگیش
همین است که هست. خسته و گندیده. از سر کار بر میگردد به خانه و خسته میخوابد،
از خواب خسته بیدار میشود و ناشتا به سوی کار راه میافتد و ناشتا کار میکند و ناشتا کارش را تمام میکند و ناشتا به خانه
بر میگردد و از فرط خستگی میخوابد و گاهی روزها فراموش میکند یک جرعه آب بنوشد
یا یک لقمه غذا بخورد. همینطور به زنده ماندن ادامه میدهد. همه حرفهاش باسمهای
و تکراری است و چیز تازهای ندارد که بگوید. خودش را نمیشناسد. اطرافش را نمیشناسد.
لباسهاش را نمیشناسد و اگر کسی از او بخواهد خودش را معرفی کند با یک سکوت و
خیرگی طولانی جوابش را میدهد. این بهترین توضیحی است که میتواند از خودش داشته
باشد. هیچ چیز نگفتن دقت بیشتری دارد تا گفتن هیچ چیز. چون در گفتن بالاخره چیزی
را داری میگویی حتی اگر همین هیچ باشد اما اگر همین هیچ را هم نگویی یعنی دقیقا
هیچ چیزی نیستی و این هیچ چیزی نبودن دقیقا همان چیزی است که هستی. همان طور که
نمیدانم خودم کی هستم و همان طور که نمیدانم زندگی چیست و همان طور که نمیدانم
آدمها چی هستند و همان طور که نمیدانم روابط انسانی یعنی چی و همان طور که اصلا
هیچ چیز نمیدانم، همان طور که خود را میدانم و همان طور که خودم را میشناسم. یک
سکوت طولانی مطلق و یک خیرگی نه به چشمان پرسشگر. به جایی توی سر پرسشگر. من کی
هستم؟ تو کی هستی؟ کجا باید دنبال تو بگردم که پیدا کنم تو را؟ اگر کسی از من
بپرسد که کی هستم باید از خودش بپرسم که تو کیستی تا بتوانم متوجه شوم منظورش از
این پرسش چیست. بعد که پاسخش را شنیدم میتوانم بگویم من هم این طور هستم و آن طور
هستم. من هم فلان کار را میکنم و بسار کار را میکنم. اینها همه تکرار میشود و
دقیقا مثل آینهای که به گردنم آویزان است تکرار همان چیزی است که پرسشگر پاسخگو
به من تحویل داده است. چون من هم این طور هستم هم آن طور هستم و نه این طور هستم و
نه آن طور هستم و هم فلان کار و بسار کار را میکنم و اصلا فلان کار و بسار کار را
نمیکنم. چون توی این چیزها ما همه شبیه هم هستیم و سر و تهش را بزنی همه همین یک
چیز هستیم و همهمان همین چیزها هستیم.
پس اگر کسی از من بپرسد کیستی از او میپرسم او
کیست و بعد از شنیدن پاسخش یک خیرگی مطلق با سکوتی ابدی تحویلش میدهم. این بهترین
پاسخی است که میتوان داد. این بهترین توصیف از من است چون درگیر هیچ کلمهای نمیشود.
من کیستم؟ مگر اصلا میشود با کلمهها توضیح داد که من کیستم یا تو کی هستی؟ من
را حتی کارهام هم به خودم نمیشناسانند چون ممکن است حالا کاری بکنم و بعد کار
دیگری بکنم و یک جا تصمیمی بگیرم و یک جا تصمیم دیگری بگیرم و همه اینها میتوانند
شبیه هم باشند و همه اینها میتوانند با هم متفاوت باشند پس هیچ کدام نمیتوانند
به من بگویند که من کی هستم و حتی نمیتوانند بگویند من در آن لحظه چه کسی بودهام
چون اگر در آن لحظه هم کسی بودهام اطمینان نداشتم چه کسی هستم و میتوانستم کس
دیگری باشم چون میتوانستم کار دیگری بکنم یا میتوانستم کسی باشم که کار دیگری میکند
اما آن کار را نکرده و این کار را کرده و اگر کسی باشم که در این شرایط این کار را
میکند اما این بار در این شرایط این کار را نکرده و آن کار را کرده یا اصلا هیچ
کاری نکرده آن وقت من کیستم؟ کسی که در این شرایط این کار را میکند یا کسی که در
این شرایط این کار را نمیکند یا کسی که در این شرایط نه این کار را بلکه آن کار
را میکند یا کسی که در این شرایط کاری نمیکند؟ و تو چه طور میدانی چه کسی هستی؟
چه طور میدانی این کاری که میکنی و این حرفی که میزنی این طور است و آن طور است
و اگر رنگ دیوار پشت سر نفر رو به رویی تو به جای زرد آبی باشد این کار را هنوز میکنی
یا فردا هم فکر میکنی باید همین کاری را بکنی که دیروز کردی یا بهتر است این کار
را نکنی یا ای کاش این کار را نمیکردی و از این به بعد دیگر این کار را نمیکنی؟
به اینها فکر میکنم و به سیگارم
پک میزنم و اینها را مینویسم و توی سرم با موسیقی میرقصم و خیال میکنم آدمهای
زیبا احاطهام کردهاند و در حال خودم نیستم اما اینجا نشستهام پشت یک صفحه از
نور و مینویسم و جز انگشتهام چیزی در بدنم تکان نمیخورد و در حال خودم هستم و
آدمها احاطهام نکردهاند و اینها که روی این میز و آن میز نشستهاند اگر درست
یادم باشد نه همه زیبایند نه همه زشتاند نه همه معمولی و من کی هستم؟ آن رقاصی که
توی سرم میرقصد و از نفس افتاده اما ادامه میدهد یا این کسی که پشت میز نشسته و
اینها را مینویسد؟ و وقت نوشتن اینها آیا یک نویسندهام یا فقط الفبا بلدم و
خواندن نوشتن میدانم؟ من خودم را نمیشناسم و خودم را پیدا نمیکنم و نمیدانم
این کلمه کدام است و آن کلمه کدام است. من نه سوادی دارم نه مادیاتی دارم نه
معنویاتی دارم و نمیتوانم هیچ توضیحی از خودم ارائه بدهم. اگر کارهایی که کردهام
من را به من تبدیل میکنند کارهایی که میخواستم انجام بدهم و انجام ندادم یا
کارهایی که انجام دادهام و انجام نمیدهم یا کارهایی که میخواستم انجام بدهم و
نتوانستم انجام بدهم یا کارهایی که انجام دادهام و حالا دیگر انجام نمیدهم و
دیگر هم انجام نخواهم داد و دلم نمیخواهد به یاد بیاورم انجام دادهام یا از
انجام دادنشان پشیمان هستم من را چه کار میکنند؟ اگر میتوانستم آن کارهایی که میخواستم
انجام بدهم اما نتوانستم انجام بدهم را انجام میدادم حالا کس دیگری بودم یا فقط
همین بودم که هستم با کارهای انجام داده دیگری که شاید باز آرزو میکردم انجامشان
نداده بودم؟
من به رب گوجهی توی تابه نگاه میکنم
وقت تفتیده شدن پیش از شکسته شدن تخممرغها و با خودم فکر میکنم این میتواند
خون در حال جوشیدن من باشد و با خودم فکر میکنم میتوانم آدمها را بکشم و خونشان
را از رگهایشان بکشم بیرون و بریزم توی این تابه و باهاش صبحانه درست کنم به جای
رب گوجه و با خودم فکر میکنم دلم میخواهد چه کسی را بکشم و آن کس را چه طور بکشم
– با مشت یا با چاقو یا با اسلحه یا
با کوبیدنش سرش توی دیوار یا با خفه کردنش یا با غرق کردنش یا با کوبیدن چکش توی
سرش یا با تماشای دردی که از بیرون کشیده شدن کره چشمش از حدقه با چنگال میکشد یا
روشی خیلی تازهتر - و اگر این کسی که میکشم را از روی خشم و نفرت کشته باشم آیا
دلم راضی خواهد شد با خونش صبحانه و نوشیدنی درست کنم و اگر این آدمی که میخواهم
بکشم را دوست داشته باشم چه طور دلم میآید با خونش چیزی درست کنم و اگر این آدمی
که میکشم را اصلا نشناسم و اتفاقی توی خیابان پیداش کرده باشم چه طور میتوام
خونش را بخورم؟ بعد تخم مرغها را میشکنم توی تابه و پای سفره مینشینم و به کشتن
کسی فکر نمیکنم یا فکر میکنم اگر خون فلانی توی این تابه بود لای این تخممرغها
الان این غذا چه مزهای میتوانست داشته باشد و دست آخر هیچ کسی را نمیکشم و من
کسی هستم که کسی را نمیکشد پس من میدانم که یک قاتل نیستم. اما اگر یک روز کسی
را بکشم چه؟ و اگر یک روز وقتی به کشتن کسی فکر نکنم ولی کسی را بکشم چه؟ و اگر
خون کسی را که کشتهام از رگهاش بیرون نکشم و با خونش صبحانه درست نکنم چه؟ اگر
وقت کشتن کسی به تاکوتا و فاگ باخ فکر کنم و نه به قتل آیا من باز یک قاتل هستم یا
یک هنرمند که اقتباسش از قطعهای موسیقایی را اجرا میکند؟ و اگر من خودم را یک
هنرمند بدانم و تو مرا یک قاتل بدانی یا من خودم را یک قاتل بدانم و تو مرا یک
هنرمند بدانی چه؟
پس اگر از من بپرسی من چه کسی هستم
به تو زل خواهم زد و سکوت خواهم کرد و هیچ چیز نخواهم گفت چون این بیشتر از هر
چیز دیگری به تو میگوید که من کی هستم. هذیان بزرگ دنیا در قالب این تن و یک نام
قراردادی.
_____________
تصویر: Bernardino Benini - I'm going crazy
مثل هر روز دیگری تلالو خورشید در ذراتِ غبارِ کسالت و ملال چشمها را میسوزاند و اگر دست به گیس و ریش خود بکشی، خاکستری نقره فام کف دستهات باقی میماند. آفتاب بی جان وسط زمستان یاد تابستان کرده. میخواهد هر طور شده چندتایی چشم را به تاریکی برساند و چندتایی مغز بجوشاند. هیاهوی بوق و غرش موتورها متحد با همهمهای دوردست، صدای چکش کارگاههای ساختمانی، فرز روی آهن و آژیرهای بیهدف، هجوم آوردهاند تا مغز گرما دیده را در هم کوبند. سرب و مازوت از روی چشم و توی بینی، جمجمه را از دودی کدر و زرد-خاکستری می آکند.
الیاف شال پیچیده اطراف گردن ماریا، لای غبار سنگینتر میزنند و کلافه از ازدحام، چروک و چین واچین بیهوش افتادهاند روی شانههاش. صورت ماریا وا رفته. خورشید خشمگین چهرهاش را میچروکاند و در هم میکشد. با لبهای آویزان و پلکهای افتاده زیر آفتاب میسوزد و پوستش لایه لایه ور میآید.
زانوانش بعد هر صافی، مثل تیر آهن، خم به خود راه نمیدهند. هیچ دلشان نمیخواهد هیکل خسته و کسل او را با خود این سو و آن سو بکشند. اگر امکان جدایی از مفصل داشتند، مثلا اگر مفصل با پیچ و مهره بسته شده بود، پیچ مهرهها را باز میکردند، از دریچه چاه فاضلاب می فرستاند پایین و آن وقت تن را به کناری میانداختند و برای همیشه در همان نقطه که بودند باقی میماندند.
ماریا با خودش فکر میکند اگر می توانست از شر جفت پایش خلاص می شد. آرزو دارد پاهاش با قفل به او متصل باشند. آن وقت کلید میاندازد و پاها را روانه میکند بروند. خودش میماند و از جایش جنب نمی خورد. ماریا خود را برده حرکت ناگزیر پاهاش میداند. پاهاش هم با سگهای افسار به گردن سورتمهها همذات پنداری میکنند. نه پاها، نه بدن و نه ماریا، هیچ کدام انگیزه و میل و اشتیاقی به راه رفتن ندارند.
بهترین لحظات سپری شده روز برای ماریا – مثل تمام دیگر رهگذران آن خیابان، آن محله، آن شهر – توقف در تقاطع و صبر برای تغییر رنگ چراغ راهنمای عابر پیاده است. هر بار به تقاطعی با چراغِ قرمز میرسد، با همان لبهای بیحال و افتاده و زبانی که در دهانش سنگینی میکند، به خدا، به کائنات، به افلاک سماوی و اگر صدایش در بیاید که نمیآید، به مامور کنترل راهنمایی و رانندگی التماس میکند خرابی و اختلالی به بار آورند و چراغ یک ابدیت قرمز باقی بماند تا بهانهای جور کند برای همیشه ساکن ماندن. مانعی تا به راهش ادامه ندهد. خدا اما خسته است و رسیدگی به ادعیه را گذاشته برای وقتی دیگر. مامور کنترل نا ندارد دستهاش را تکان بدهد. دست آخر هر بار آدمک سبز رنگ توی چراغ ظاهر میشود و پاهاش را با سرعت میجنباند و ماریا و دیگر رهگذران با تبعیت از موجود کوچک راه میافتند.
چشمهای خسته ماریا زیر پلکهای نیمه بسته چرخ میخورند و از روی عابری به عابر دیگر میسرند. این آقا کجا میرود؟ این یکی چی؟ لابد همانجا که من میروم. من دارم کجا میروم؟ همانجا که اینها میروند. جایی که آن خانم میرود لابد. قدم بعدی را که بر میدارد، پاش از جا تکان نمیخورد. بند کفش گیر میکند زیر قدم قبلی و نقش زمین میشود. شبیه یک جوجه تیغی روی زمین چمباتمه میزند. انگار لاک پشت خستهای است که از بیحوصلگی توی لاک خود پنهان شده. مثل درختی که سالها در زمین ریشه دوانده. عین میخی برای گره زدن افسار گاومیش سرکش.
همانجا ثابت باقی میماند. به زمین چنگ میزند. نوک کفشهاش را در پیادهراه فرو میکند. کل بیداری به دنبال بستر میگشته. تمام خوابهای گنگ را همین آرامش خاطر شیرین میکرده. حالا پیداش کرده و به این راحتیها از دستش نمیدهد. اصلا از دستش نمیدهد.
ماریا حالا یکی از سنگفرشهای گذر است. اندکی جاکن شده و برآمده. ماریا حالا سالهاست از آنجا تکان نخورده. حضورش سبب شده این معبر پرترددترین خیابان شهر باشد. مردم رهگذر گاه به گاه توی قدم زدنها به ماریا گیر میکنند. چند قدمی سکندری میخورند و سپس تعادلشان را باز مییابند. گاهی تعادل چرخ دستیها را به هم میزند و بستهها را نقش زمین میکند. هر چند وقت پای آدمی به گردن، سر، بازو یا شانه ماریا گیر میکند. خیلیها خودشان را میاندازند روی زمین. تا امروز اما کسی سنگفرش نشده. ماریا فقط چند لحظه آدمها را معطل میکند. به اندازه یک نفس آنها را سر جای خودشان نگه میدارد. آدمهایی که به روی خودشان نمیآورند این خیابان نیاز به تعمیرات دارد.
———————
نقاشی: مسیر خانه | دیوید تاتویلر
روی صندلی مترو نشسته بودم. خسته، عصبانی، آزرده، رنجور. چنان غباری بر وجودم نشسته بود که حتی نمیتوانستم دست به کیفام برده، کتابی را که عطشان به انتها رساندنش هستم ادامه دهم. سلولهای عصبی مغزم شعله میکشیدند و جمجهام ذوب شده روی شانههایم روان شده بود. تماس گرفتند که برگرد. مقصد عوض شده. از روی صندلی که برخاستم تمام قطار چپ نگاهم کردند. آبی صندلی سیاه شده، بوی پلاستیک سوخته همه جا را فراگرفته بود. راه افتادم و پشت سرم، جای قدمهایم شعله میکشیدند. توی خیابان سیگاری از پاکت بیرون آوردم، گوشه دهانم گذاشتم. میدانستم فندک و کبریت لازم نیست. سبابهام را توتون سیگار زدم و دودی داغ دهانم را انباشت.
صدای آکاردئون جهید توی قلبم. هیچ کس نمیشنید انگار. کسی نایستاده بود رو به روی مرد آکاردئون نواز. کسی به عروس خیمهشباش نگاهی نمیانداخت. پول زیادی توی جیب نداشتم. دو تا دوهزار تومانی آبی که یکی چروک و پاره بود. اول قصد ایستادن نداشتم. به نظرم میرسید گوش دادن به موسیقی در ازای این دو اسکناس کهنه وقاحت است. توهین نیست اگر اینها را توی کلاهش بیاندازم؟ اما کسی در وجودم بود که نتوانست مقاومت کند. زانوهایم شل شد. پا کند کردم. ایستادم جلوی ویترین روشن کتابفروشی و گوشهایم را به آوای آکاردئون سپاردم. چیزی نگذشت که دیگر نه گوشهایم که تمام بدنم در اختیار موسیقی بود. نه خیابانی باقی ماند، نه ویترینی. من بودم و مرد آکاردئون نواز. هر آوایی سینهام را میشکافت و مستقیم روی قلبم مینشست. سرشار شدم از خوشی، رهایی، اطمینان. قطعه که تمام شد، جلو رفتم، از کم بودن پول عذرخواهی کردم و ابراز قدردانی از حال خوشی که ساخته بود. اشارهای زد به جعبه کوچک کنار آمپلیفایر و گفت: «این نامههای کوچک از آن توست. یکی بردار برای خودت.» دست انداختم و یکی برداشتم. انگار از کودک دستفروشی فال خریده باشم. تشکر کردم. به راه افتادم. گره بند نازک اطراف نامه را گشودم. «نگران نباش». توی آن نامه کوچک، روی آن کاغذ دو در دو، نامهای که برایم آمده بود همین را نوشته بود: نگران نباش.
مسیر را ادامه دادم. چند قدم برداشتم و بعد پس سرم را نگاه انداختم. جای قدمهایم را سبزهها گرفته بودند. خواستم سیگاری بگیرانم. سنگ فندک را چرخاندم و جلوی سیگار دستهای شکوفه دیدم. رهگذرها با شگفتی و تحسین نگاهم میکردند؛ سرم پر بود از عطر. هوا خنک شده بود.
از آن دست خیابان صدای فلوت شنیدم. انگار کسی مرا کشید. از عابر بانک چند اسکناس گرفتم، عرض خیابان را دویدم و رو به روی جوان فلوتنواز، زمین نشستم. موسیق فلوت در آغوشم گرفت و من سر بر شانهاش، بی صدا، بی اشک، گریستم. باد وزیدن گرفت، از زمین برم داشت. مثل یک پر کوچک، معلق در آسمان، لای شاخ و برگ درختهای خیابان، میرقصیدم.
همهچیز خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. به خودم آمدم و دریافتم روی صندلی اتوبوسی با سی چهل مسافر اکثرا بد رقص که به دنبال سکس و امید به یافتن همخواب این همه مسیر را آمده بودند، به هولناکترین منظره زندگی بیست و سه سالهام خیرهام. درختانی خشکیده، پیچ و تاب خورده، زجر کشیده، به هیبت اجنههای کوچک خبیثی که با طلسمی در جای خود میخکوب شدهاند. صدای جیغ پرده گوشم را میآزرد. صدا در سراسر کویر طنین انداخته بود و از لای چوب زبر درختان ملتمس رحمت بیرون میریخت و آمیخته بود به فریاد نارضایتی از التماس درختان سفید خشکیده که سر منشائش گلوی سیاه درختان قد کوتاه با دستانی رازآلوده به هم پیچانده بود. جیغ ادوارد مونش در برابر صدایی چنین مهیب، بلند و تیز به زمزمهای گوش نواز شبیهتر بود. شن از افق پشت سر آغاز میشد و تا افق روبهرو گسترده بود. شن بود، شن بود، شن بود و شن. یأس. سرگشتی. دوزخ. سوار اتوبوسی به سوی ناکجا، وسط جهنم، سی چهل نفر، از روی میل یا اجبار، نشسته و ایستاده، عرق ریزان، تشنه، مستاصل، خسته از جماعت، تن را بندری میجنباندیم.
وسط جهنم، درختها خشکیده بودند. درختهای خشکیده. با خودم فکر کردم برای خشکیدن، باید اول جوانه زد، رشد کرد، سبز شد، از این مهلکه طاقت فرسا، در این ملک شیطان، جان به در برد، تنومند شد و سپس خشکید. برای مردن نخست باید زیست. این دشت جهنم سر به سر مملو از خشکیدههاست. انگار چیزی شبیه به امید، رهائی، بیخیالی یا مقاومت در هوا موج میزد.
حالا که این چیزها را مینویسم خیلی آشفته به نظر میرسند. به نظر نمیرسند. آشفتهاند. تکه، پاره. قطعه. مثل چند تصویر محو از خوابی قدیمی که وسط روز روی صندلی ایستگاه اتوبوس خیره به خیابان خیس از باران و خلوت وقتی نه کتابی برای خواندن همراه داری نه دستگاهی برای گوش دادن به موسیقی خاطرت میآید و همه چیز برایت به هم ریخته و لرزان است. انگار نه انگار همین چند روز پیش بود و اگر خستگی، کاهلی، همنشینی با جمع و تنگی فرصت امان نمیبریدند و همان وقت شروع به نوشتن میکردم، همهچیز پررنگتر و پیوستهتر مینمود. وسط آن جهنم، هیچ فکر نمیکردم حالا کسی قرار است با تیر سه شعبه آتشین از درختی سوزان میوه چرک به دهانم بگذارد و سرب گداخته به ماتحتم فرو کند. آن وقت برای اولین بار در طول بیست و سه سال زندگی، با خورشید انس گرفتم. خورشید را تحبیب کردم. رو به خورشیدی که بی امان و گدازان میتابید، آغوش گشودم. آن وقت برای اولین بار در طول مدتی چنان طولانی که از عمرم طویلتر مینماید، اضطراب و تشویش همراهم نبودند. وسط آن جهنم، نیمی بالاجبار و نیمی خواسته، تنم را بندری میجنباندم، میرقصیدم و مصدر رهایی بودم. سبکتر از همیشه و این همیشه ذکر دروغ زمان است. سبک مثل وقتی بالای قلعه بابک ایستاده بودم. بی تشویش مثل وقتی برف مسیر برگشت از قلعه را آهسته آهسته میپوشاند و جز صفحهای سفید و بی راهنما هیچ باقی نمیماند. رها مثل وقتی ماده سگی نگران فرزند توی کوچههای خلوت تخت سلیمان وجودم را بویید تا مطمئن شود تهدید نیستم. خطهای در هم پچیده گره گشوده بودند و من، منی بودم که بودم ولی هرگز نبودم.
یک روز، خیلی زود، کولهای میبندم و محرم جاده میشوم.
اگر یه اسلحه داشتم همین امشب همهچیز
رو تموم میکردم. وقتی همه خواب بودن، اسلحه رو از توی جعبه بر میداشتم، میرفتم
پارک نزدیک خونه، یه نخ سیگار میکشیدم و بعد مستقیم به شقیقهام شلیک میکردم.
قطعا شقیقه، فقط شقیقه. این کارها باید مطمئن باشه. شلیک توی دهن خطرناکه، ممکنه
فقط به لوب پیشانی آسیب برسونه؛ زنده میمونی و دیگه نمیتونی تصمیم بگیری و
رفتارات تغییر پیدا میکنن. ممکنه گلوله از کنار قلب رد بشه، فقط سوراخ میشی.
ممکنه تیغ بهجای شاهرگ، عصب رو ببره. اینجوری دستت از کار میافته ولی هنوز زندهای.
قرصها فقط بیهوش میکننت، خیلی طول میکشه تا بمیری و حتما یکی به دادت میرسه
(به دادت میرسه؟ احمقانهاس. چرا برگردوندن آدمی که تصمیم گرفته به زندگیش خاتمه
بده به زندگی، باید به داد اون آدم رسیدن تعبیر بشه؟ چرا بازگرداندن به بدبختی نه؟
چرا کسی این نکته رو مطرح نمیکنه که نجات دادن دیگران از مرگ حتمیِ
"خودخواسته" میتونه خیرخواهی نباشه و میتونه از سر حسادت باشه؟ به
خاطر اینکه ما همه توی این گند و کثافت سهیمیم، همه با هم اینجاییم و تو غلط کردی
بخوای زودتر از من بری؟). پریدن از ارتفاع هم مطمئن نیست؛ لااقل نه تا وقتی ارتفاع
خیلی بلندی در دسترس نیست. ارتفاع پایین فلجت میکنه، استخونات رو خرد میکنه اما
نمیکشدت. قوز بالا قوز.
فایدهای
نداره. صبحها خسته از خواب بیدار میشم. انگار حتی یک ثانیه پلک روی هم نذاشته
باشم. بلند شدن از روی تخت، بیرون اومدن از زیر پتو، سختترین کار هر روزه. هر روز
ممکنه ساعتها وقتم رو بگیره. برای رسیدن به قرارهای صبح، به وقت از خواب بیدار میشم
اما بیشتر اوقات با تاخیر میرسم چون نمیتونم از جام بلند بشم. ساعت هفت صبح
بیدار میشم و ساعت یازده میرسم جایی که قرار بوده ساعت نه و نیم اونجا باشم و
چهل دقیقه بیشتر باهام فاصله نداشته. هر روز وسط دعوام. هر روز وسط تنش. دعواهایی
که به من مربوط نیست. غرغرهای مامان به بابا؛ نارضایتیهای بابا از برادر. هر روز
مامان و بابا جوری با کلمهها به جون هم میافتن که با خودم میگم پشت این پرده
انگار هر روز و هر ثانیه دارن با این چاقوهای توی دستشون بهجای گوجه و خیارشور،
تن همدیگه رو پاره میکنن. هر روز سگدو زدن، هر روز مثل فرفره دور خودم چرخیدن
برای چندرغاز پولی که تهش باز توی دست خودم نمیمونه، بر میگرده به خودشون، برای
ریختن توی حلق مغازهای که چهل ساله هر روز ضرر داده، به خاطر پدر بیعرضهای که
معلوم نیست توی پنجاه و هفت سال زندگی داشته چی کار میکرده و چرا مونده پای مغازهای
که از کاشی به کاشیش متنفره. مغازهای که جز دردسر براش هیچی نداشته. مغازهای که
از کارش منزجره. مغازهای که دهنش رو گاییده. مغازهای که از پس کارش بر نمیآد
چون ازش بدش میآد. پدر بیعرضهای که توان عوض کردن کارش رو نداشته. پدری که توی
پنجاه و هفت سال زندگی خطر نکرده. گردن کج همیشگی. مردی که آرزوی کارمندی داشته و
به آرزوش نرسیده. هرگز بلد نبوده پول جمع کنه. پنجاه و هفت ساله، بیپول، درمونده،
مستاصل، گندهگوز، در توهم حق مطلق بودن، به همه دیگران به چشم دروغگوهای دزد و
کسکش نگریستن، بیرون گود سماق بمکِ فریاد لنگش کن بکش. من بودن، پسرِ این پدر
بودن. سگ دو زدن تو مغازهای که پونزده ساله مامان هر روز زندگیش رو گذاشته توش.
هر روزی که قرار بود یه چند وقت باشه تا یه کارگری چیزی پیدا بشه. قراری که شد اول
دعواهای امروز. مامانی که یه بابای دغل و دبنگ داشته. از هیجده سالگی سگ دو زده.
دوخته، رنگ کرده، زنگ زده، هفت صبح نشسته تو اتوبوس تا برسه به تهران و نه شب رفته
آزادی تا برگرده خونه و بابای تن لشش رو ببینه و دعوا، دعوا، دعوا. بابایی که بعد
از مرگش هم نگفت خدا بیامرزدش. بابایی که یک ساله مرده و مامان هنوز سر قبرش
نرفته. مامانی که یهو از معلوم نیست چی ترسیده. برای محافظت از بچههاش فقط
ترسوندتشون. مامانی که دنبال ویژگیهای شوهر مطلوبش توی پسر بزرگش میگرده. مامانی
که بچهاش رو بهخاطر کمبودهای خودش سرزنش میکنه. مامانی که شوهرش از هیچی راضی
نیست و برای تخلیه رفتار احمقانه شوهرش، از بچههاش راضی نیست. مامانی که سالهاست
به جز غرغر و سرزنش و سرکوفت هیچی از زبونش نیافتاده. الهه پسیو اگرسیو بودن. من
بودن، پسر این مادر بودن. چه فرقی میکنه بودن و نبودن؟ مگه اینها تا فرسودگی
راهی دارن؟ مگه اینها تا کف لجنزار فاصلهای دارن؟
نمیارزه.
نفس کشیدن اضافه کاریه. رفتن. ایستادن. تلاش همیشگی برای انتخاب طرف درست ماجرا.
چهار نعل دویدن روی تسمه نقاله برای رسیدن به صفر-صفر جدول مختصاتی که دور و دورتر
میشه. بیچیز زاییده شدن؛ بیچیز ادامه دادن. به چیزی نرسیدن؛ بیچیز مردن. چه
فرقی داره بیچیزِ امروز با بیچیزِ فردا؟ بیچیز بیست و سه ساله با بیچیز شصت و
هشت ساله؟ وقتی هست و عاقبت لولیدن لای بازندههای اقلیته، چه فرقی میکنه بیست و
سه سال عضو باشگاه بودن و مردن با صد و ده سال؟ نه خلق و آفرینشی، نه حرف ارزندهای.
نه چهرهای و هیکلی، نه پول و پلهای. داشته از مادیات جهان؟ آنچه از جهان در دست
خیام است یا همان هیچ، اثر معروف پرویز تناولی. داشته از معنویات جهان؟ حاصل
پرداخت نور به داشتهها از مادیات یا هیچ اگر سایه پذیرد، همان سایه هیچ. به
خستگیش نمیارزه. به این لاطائلاتی که دارم میبافم. به خشونت و عصبانیت حاصل از
همهچیز. یکهگی. تکه تکهگی. بیحاصلی. بیبهرگی. که چی؟ که چی؟ که چی؟ که چی؟
هرچی. هیچی. دقیقا هیچی. که همین. همینی هست که هست. چیزی قرار نیست باشه. قراری
نبوده هیچوقت. که چی و کاچی. که چی و سیبیل قهوهچی. که چی؟ هیچی. هیچی. این جواب
درسته. این تنها جوابه. هیچی. با این حال به این همه نمیارزه. با اینکه مقصدی
وجود نداره، باید از جاده لذت برد اما جاده لذتی نداره. خار و خس. بیابون. برهوت.
تهران – قزوین؛ تهران – قم. آشغال محض. خسته کننده. تا چشم کار میکنه خاک بیحاصل.
تا چشم کار میکنه دود و خفگی. تا چشم کار میکنه ماشینهای خسته، مشکی و خاکستری،
تو عجله، رانندههای کسل و عصبی.
ولی
من یه اسلحه ندارم. کسی رو هم نمیشناسم که اسلحه داشته باشه. کسی رو هم نمیشناسم
که بتونه اسلحه جور کنه. کسی رو هم نمیشناسم که بتونم ازش بپرسم کسی رو داره که
بتونه اسلحه جور کنه یا نه – اگر داشتم این همه رو اصلا اینجا مینوشتم؟ فکر کنید
بابا. من یه اسلحه ندارم. امشب میرم روی تخت. چند صفحه از یه کتابی میخونم. توی
دریای مزخرفات پشت صفحه گوشی هوشمندم خودم رو غرق میکنم. دست میکشم روی سر شاشا،
بغلش میکنم، به خرخرش گوش میکنم و اگر از خواب بپره بهش اجازه میدم انگشتام رو
گاز بگیره و دستم رو چنگ بندازه. آخر سر خوابم میبره. بیدار میشم، بدون اینکه
فهمیده باشم خوابیدم. کشو رو باز میکنم، یادم میافته من یه اسلحه ندارم، زیر لب
یه فحش میدم و همهچیز رو از اول شروع میکنم: سگ دو زدن برای باقی موندن توی لیگ
فلکزدهها.
دیروز الی مرد. نمرد، کشتیمش. نکشتیمش،
خلاصش کردیم. دیروز الی راحت شد. حالا دیگه توی معدهاش آب جمع نمیشه و دیگه سینهاش
خسخس نمیکنه.
اولین
روزی که الی رو دیدیم، یه جمعهی سرد و ابری بود. به چند جا زنگ زدیم و قرار شد یه
خانمی شیرو، گربه کوچیک نرش رو بعد از رسیدگیهای بهداشتی واگذار کنه به بچهها.
رفتیم پارک که چند نخ سیگار بکشیم، توی سرما قدم بزنیم و وقت بگذرونیم. نه اونها
حوصله خونه رو داشتن و نه من میخواستم برگردم به خونهمون. توی راه برگشت یه بچه
گربه کوچیک – و وقتی میگم کوچیک منظورم خیلی کوچیکه – از لای شمشادهای کنار پارک
پرید جلوی پامون. من رقیق شدم و ذوق کردم. نشستم روی زانو و سلامش دادم. تا خواستم
نوازشش کنم پرید روی زانوم، از کاپشنم خودش رو کشید بالا و نشست پشت گردنم. شقیقه،
گوشه چشم و وسط بینیام رو میبویید و با بینیاش نوازش میکرد. همون لحظه عاشقاش
شدم. تصدقش رفتم، از ته دل. خواستم بلند بشم که محکم چسبید به گردهام. ناچار
نشستم روی سکو تا بازیگوشی کنه و رهاش کنم بره. صهیب میگفت ببریمش و من میگفتم
نه، هماهنگ کردیم، قراره شیرو رو بدن بهتون. دلم نبود تنهاش بذارم اما. دست آخر از
جا بلند شدم و باهاش خداحافظی کردم اما از روی گردنم پایین نپرید. ای کاش فقط نمیپرید؛
وقتی خواستم بگیرمش رو بذارمش روی زمین، چنگ زد به یقهام، خودش رو چپوند توی بغلم
و از جاش تکون نخورد. نتونستیم نبریمش. ته دلم ناراضی بودم. مامانش اون اطراف
نیست؟ دوستاش چی؟ سرده بیرون اما. خودش از بغلم پایین نیومد اصلا. توی ماشین یه کم
ترسیده بود. از گفتگو تا قریب روی پام خرخر کرد و خوابید. به صهیب اصرار میکردم
که بذاره من ببرمش خونه اما میدونستم این گربه، عضو جدید خونه بچههاس. دامپزشک
گفت کک داره که با شامپو حل میشه، سینهاش خسخس میکنه که اجتمالا به خاطر سرماس و با این آمپولها تا
آخر هفته رفع میشه و بعد باید واکسن بزنه. گفتم اسمش رو بذارین الیزابت. رضا گفت
طولانیه، بذاریم الی. قرار شد تصمیم بگیرن. فرداش اسمش شد الی.
الی
همهجای خونه بود. خیلی بازیگوش نبود اما خیلی با نمک بود. بغلی و ناز. همیشه میخواستی
فداش بشی. از اون جمعه به بعد، هر وقت رفتم خونه بچهها اول پرسیدم الی چه طوره؟
الی کجاست؟ الی چیزی خورده؟ فکر و ذکرم شده بود الی. عضو تازه خونه بچهها اندازه
خودشون برام عزیز و با اهمیت و دوست داشتنی شده بود. به رضا حسودیم میشد. رضا اول
راضی نبود گربه وارد خونه بشه اما بعد انقدر باهاش صمیمی شد که الی روی شکم رضا میخوابید
و وقتی رضا پهلو به پهلو میشد، الی تبدیل به ماهرترین آکروباتباز جهان گربهها
میشد و همه زورش رو میزد تعادلش رو حفظ کنه و از روی بدن رضا پایین نیافته. همین
باعث شد فکر کنم بفرستیمش المپیکَت. مطمئن بودم مقام خوبی توی آکروبات یا
ژیمناستیک کسب میکنه. شاید حتی روزی به سرش میزد و زنگ میزد سیرک و میپرسید
سلام آقا؛ یه گربه آکروباتباز استخدام نمیکنید؟ توی کیسه پلاستیکی هم خیلی خوب
بلدم جا بشم و بپیچم و گم نشم.
یه
شب کلی آدم جمع شدیم خونه بچهها. یکی از گربه میترسید. میدونستم میترسه. شب
قبلش وقتی با هم قدم میزدیم هر گربهای میدید حواسش پرت میشد، جملاتش آشفته میشد
و آرامش قبلی رو از دست میداد. بر حسب اتفاق همون شب گذشتهاش جایی داشتیم سیگار
میکشیدیم و گپ میزدیم که یه گربه سیاه کوچیک پیچید به پر و پای من. حرفهاش یادش
رفت و وقتی گربه رو بغل کردم تا بذارمش جای دیگه، گربه یه ریز جهید و کم مونده بود
سکته بدهاش. اول از الی میترسید. توی دست گرفتم و گفتم میخوای نوازش کنیش؟ قبول
کرد و به سر و بدن الی دست کشید. الی از جاش جمب نمیخورد. موقعیت مهیا بود و ازش
استفاده کردم. الی رو دادم بغلش و گفتم نگهش دار، چیزی نمیشه. الی، مستانه توی
آغوش اون لمید و چرت زد. الی همونجا، همون شب، روی پای یلدا ترسش رو گرفت و هضم
کرد و انداخت بیرون. الی یلدا رو با گربهها آشتی داد بلکه دوست کرد. اون شب هرکسی
الی رو دید عاشقش شد و همه از اون به بعد حواسشون رو صرف الی کردن. من، مفتخر به
عنوان اولین دوست الی – لااقل پیش خودم – کیف میکردم که حالا دوست من این همه
طرفدار و هوادار پیدا کرده.
الی
کمکم آروم شد. آهسته آهسته بازیگوشی نکرد. بیشتر خوابید. امید مدال طلای آکروبات
المپیکت، حالا عبوس و ساکت یه گوشه مینشست، کم غذا میخورد، فرفره رو با موش
اشتباه نمیگرفت، روی پهلوی رضا تعادلش رو حفظ نمیکرد و پشت گردن من نمینشست.
پریروز صهیب زنگ زد. ازم خواست برم پیشش. برام یه گربه پیدا کرده بود. یه گربه بیسرپرست
خوشگل و سرحال که پشت در دامپزشکی توی سبدش رها شده بود. یه گربه که تا صداش رو
شنیدم مهرش به دلم افتاد. بازیگوش و قشنگ. این اما همه قصه نبود. اصلا نیازی نبود
به خاطرش تا خونه بچهها برم. خودشون میتونستن بیارنش. قصه چیز دیگهای بود. صدای
صهیب غمگین بود. گفت باید ببینمت. یه مسالهای هست. الی حالش بده. خیلی بد. دو
ساعت بعد صهیب دم در خونه بود. رفتم تا چند ساعت پیششون بمونم. توی ماشین، کونم به
صندلی نچسبیده کتی گفت حال الی بده. یه مریضی ویروسی داره که باعث میشه تو معدهاش
آب جمع بشه و دیگه آهسته آهسته هیچی نمیتونه بخوره. دکتر گفته با آمپول، اون هم
هر هفتاد و دو ساعت یه مرتبه، ممکنه تا شیش ماه بشه زنده نگه داشتش اما درمانی
نداره. دست آخر میره. بهترین کار اوتانازیه. همون روز اول، خسخس سینه از علائم
اولیه بیماری بوده. اون پنجتا آمپول برای این بیماری هیچ کاری نمیکردهن. الی از
اول هم موندنی نبوده. انگار تو اون چالش سطل آب یخ شرکت کرده باشم، تیزی بلور یخ
خون توی رگهام رو احساس کردم. جا خوردم. صهیب بهم نگفته بود باید چنین کاری کنیم.
فقط حالش خیلی بد بود. حال خیلی بد درمان میشه بالاخره، نه؟ آخر شب، همه با هم
تصمیم گرفتیم که فردا، دیروزِ امروزی که دارم این چیزها رو مینویسم، خلاصش کنیم.
هرچه زودتر، رنج الی کمتر. دیروز یک ساعت و نیم توی دامپزشکی منتظر موندیم تا
نوبتمون برسه. قرصهای دیوونگی گریه رو از من گرفتهان. بچهها اشک میریختن و من
دوست داشتم دیوار رو چنگ بزنم. گریهام نمیاومد. لابد بقیه فکر کردهن چه قوی یا
چه بیاحساس. هرچی. تخمم نیست. با دستهای خودمون دوستمون رو دادیم تا بهش داروی
بیهوشی تزریق کنن، خونش رو لخته کنن و زندگی رو ازش بگیرن چون مردن براش راحتتره.
من همیشه طرفدار اوتانازی بودم. فکر میکردم – میکنم – اوتانازی باید در همه جهان
قانونی و ممکن باشه. همه آدمها باید بتونن وقتی دیگه نمیخوان یا نمیتونن یا
هرچی، توی بستر بیماری بخوان بهشون داروی مرگ تزریق بشه. آدمها این اجازه رو
دارن. نمیدونم اما که ما این اجازه رو داشتیم تا دارو رو به الی تزریق کنیم؟ همونطور
که نمیدونستم آیا اشکال نداره از پارک جداش کنیم؟ با خودم فکر میکردم به هر حال
این مدت کوتاه به الی خوش گذشته، ازش مراقبت شده و وقتی هیچ راهی به جز افزایش
رنجیدن تا مرگ جلوش نبوده، همخونههاش با کمک ما دوستهاش بهترین تصمیم رو گرفتهن
و مانع از رنجیدگی بیشتر و بیهوده شدن. اگر الی نمیخواست کمتر رنج بکشه چی؟ اگر
الی دوست میداشت زمان بیشتری رو کنار همخونههاش بگذرونه و ما رو بیشتر ببینه
چی؟ شواهد این چیزا رو نشون نمیدن. نمیدونم. نمیدونم. نمیدونم. ن می دو نم. تو
همین فکرها، لای بغل گرفتن بچهها برای آروم کردن و دلداری دادن بهشون، صدامون
کردن. نفهمیدم چی شد. یادم رفت دیگرانی هم هستن. دو کام آخر سیگارم رو با یه پک
کشیدم تو سینه و دودی بیرون نیومد. سریع، سنگین، بیحال، آشفته، راه افتادم جلو،
دم در اتاق عمل. هیچ کسی رو نمیدیدم. هیچ چیزی رو نمیدیدم. آدمها، درها، پلهها،
هیچچیز. جلوی در اتاق عمل، یه پرستار بدن گرم و بیجون الی رو گرفته بود توی دست
و گذاشت تو آغوش من. دنیا دور سرم چرخید. چشمهام روی تن بی جون الی باقی موند.
بغض از گلوم خزید بالا، چند قطره اشک دویدن پشت چشمهام. چند متر توی بغلم گرفتمش
و راه رفتم و تازه وقتی صهیب صدام زد یادم اومد اون همخونه الی بوده، شاید الان
در سوگواری و به آغوش کشیدن محقتر از من باشه.
الی
رو پیچیدیم لای پتو. من باید بر میگشتم و نمیتونستم توی خاکسپاری حاضر باشم. تو
مسیر برگشت با خودم فکر میکردم "گاهی انجام دادن کار درست باعث میشه احساس
جنایتکار بودن بهت دست بده" ولی "یه پایان تلخ، بهتر از یه تلخی بیپایانه".
گمونم.
x