۱۴۰۳/۵/۲۲

۱۶۷. بیرون از دست رفته

 

Rhys Knight - Resting

    این هم بیرونی که به لعنت خدا نمی‌ارزد. آن تو هم به لعنت خدا نمی‌ارزد. توی بیرون هم به لعنت خدا نمی‌ارزد. اما آخر چاره چیست؟ بالاخره تو یا بیرون یکی را باید انتخاب کرد و این‌جا و آن‌جا دنبال لعن خدا گشت و پیدایش هم نکرد چون ارزشش را ندارد و وقتی ارزشش را ندارد نیست اصلا که بخواهد جایی پنهان شده باشد تا پیدا شود و حواله دادش و فهمید نمی‌ارزید. قبل‌تر که بالای سر کتری ایستاده بود منتظر جوشیدن آب توی فکرهاش پی بهانه می‌گشت و چنان لای بهانه‌ها گم شد پاک فراموش کرد اگر آب بفهمد انتظارش را می‌کشی معطلت می‌کند و مثل این چند ماه گذشته حتی یک قطره باران نمی‌بارد یا مثل حالا اندازه شش استکان کمر باریک را سی دقیقه، سه ربعی لفت می‌دهد برای قل زدن و هی همین‌طور زل زل به آب بی تعجب از این همه وقت گذشته و شاید ته دلش یک کمی راضی از این همه وقت گذشته می‌نگریست و می‌دید خب توی یخچال چیزهایی برای خوردن پیدا می‌شود و باید خوردشان وگرنه فاسد خواهند شد و حیف و هدر است، هیچ‌کدام از لامپ‌ها هم نسوخته‌اند و وسیله‌ای از کار نیافتاده. حوصله هم ندارد با کسی تماس بگیرد و کسی را ملاقات کند توی این گرما و کسی هم حوصله ندارد او را ملاقات کند توی این گرما و این‌جا هم اصلا جایی نیست که بخواهد کسی را توش دعوت کند و اگر هم بخواهد چه کسی را اصلا دعوت کند تا بعد بزند بیرون و مایحتاج پذیرایی تهیه کند. پس بهتر بود بماند تو و چایش را بنوشد و همین طور که چای می‌نوشد با خودش مرور کند چه قدر خوب است حالا و این‌جا بودن و آن وقت آن بیرون نبودن. منتهی باید می‌رفت بیرون چون نمی‌شود همه‌ش داخل بود و داخل نشست و داخل ایستاد و فقط می‌شود همه‌ش داخل خوابید چون اصلا نمی‌شود بیرون خوابید. می‌شود گاهی بیرون نشست و بیش‌تر بیرون ایستاد و می‌بایست این‌طور باشد. تازه اگر همه‌ش داخل بشیند و بایستد و بخوابد گوشتش فاسد می‌شود و استخوان‌هاش می‌پوسد و پوستش می‌چروکد. بعد هم اگر نرود بیرون، آن هم توی این اوضاع که برق نیست و اینترنت مثل کش تمبان شل و در رفته هی قطع می‌شود، اگر با این وضعْ به خصوص نرود بیرون و یک وقت دنیا به آخر رسیده باشد و یا کسی توی دنیا باقی نمانده باشد یا تمام هم‌شهری‌ها تصمیم گرفته باشند کوچ کنند و از شهر بزنند بیرون یا بیماری مسری کشنده‌ای به جانشان افتاده باشد و یکی یکی دمار از روزگارشان در آورده باشد و یا حالا به هر نحوی دیگر شهر متروکه شده باشد و مانده باشد او و خود او، از کجا می‌خواهد بفهمد و این پیروزی بزرگ را جشن بگیرد؟ از کجا می‌خواهد بفهمد بالاخره به مراد دلش رسیده و خودش مانده و یک شهر تک و تنها بی هیچ مزاحم و بی هیچ سرخر و بی هیچ چشم فضول که هی بگردد توی لباس‌هاش و ریش‌هاش و چشم و ابروهاش و کلید کند به آهنگ دم و بازدمش و حریصانه بوی سیگار و عطر و تن و عرق ظهرمانده‌ش را توی منخرین بکشد تا مگر بتواند چیزی، چیزکی از زندگی او بکشد بیرون و سر در بیاورد این هیبت مقابل دیدگانش با آن وضع غریب نیم‌قوز و تو رفته چی هست و چی نیست و حسرت بخورد نمی‌تواند ناخن‌هاش را بکند توی تنش و فکر فرصت باشد تا ناخن‌هاش را بکند توی تنش در حالی که او نشسته یا ایستاده و قطعا نخوابیده یا اگر چرتش برده و خوابیده دیگر قطع به یقین دراز نکشیده و به خارش پهلوی چپش فکر می‌کند یا حواسش رفته به پشه گزیدگی روی انشعاب رگ انگشت شست و انگشت اجازه‌ش یا توی خیالش تبدیل شده به اسید معده‌ی ترشح شده روی غذای شب مانده و ظهر بلعیده، در حال تجزیه اجزا جویده شده طعام یاد شده و زور می‌زند بفهمد اگر او به جای خودش اسید معده‌ش بود از فرایند هضم لذت می‌برد یا مثل خودش نسبت به عمل خوردن برایش فرقی نداشت یا اصلا به همان اندازه علی السویگی لمباندن غذا برای خودش، حالش از ریخته شدن روی غذا و بخار کردنش به هم می‌خورد و اگر این آخری بود به هم خوردن حال اسید معده چه طوری می‌توانست باشد مخصوصا وقتی خود اسید معده توی حال به هم خوردن یک کاره‌ای هست و حضور دارد و بدون او اصلا نمی‌شود؟ بالاخره یک جایی باید از خانه بیرون بزند تا بداند تمام ساختمان‌ها برای او باقی مانده‌اند و می‌تواند هر جایی دلش خواست سرک بکشد و هر جا دلش خواست بشاشد و هر جا خسته شد بخوابد اصلا و دیگر مجبور نباشد فقط داخل بخوابد و بتواند بیرون بخوابد یا اصلا بتوان توی بیرون بخوابد یا دست کم دیگر بتواند هر داخلی که دلش خواست و دم دستش بود به محض خستگی بخوابد و مجبور نباشد همه جا را پشت سر بگذارد تا به داخل به خصوصی برسد و بخوابد با آن همه خستگی و خوابِ بدتر از قلاده سگ به گردنش افتاده و هی همه‌جا خواب‌آلودگی را با خودش بکشد این طرف و آن طرف انگار که خواب مرگِ همیشه منتظر و همراه و در آستانه و رخ نداده و حتما رخ دهنده باشد.
 
    هرچند ترس‌ها و نگرانی‌هایی هم وجود دارد. مثلا اگر غذاهای توی شهر تمام شود باید چه طور خودش را سیر کند مخصوصا وقتی هرچه‌قدر هم خودش را جای اسید معده بگذارد نمی‌تواند سنگ و سیمان و چوب را هضم کند و جای غذا به تنش قالب کند حتی اگر فرض محال بگیرد وقتی خودش را جای دندان می‌گذارد بتواند این سنگ و سیمان را بجود و برای عملیات اسید معده آماده‌شان کند هرچند می‌تواند نگرانی بی خودی باشد چون بالاخره هر چه قدر خودش را جای اسید معده بگذارد باز دست آخر اسید معده که نیست و درست نمی‌داند اسید معده چیست و چه طوری است و او درباره خودش هم ابهامات و اشتباهاتی دارد و بعید نیست که سهل است و یقین است که قطعی است نمی‌تواند هرگز درست و دقیق بداند اسید معده چه طوری است و در شرایط به خصوص چه رفتاری ازش سر می‌زند و از پس چه کارهایی بر می‌آید و بر نمی‌آید و ممکن است توانایی‌های به خصوص خودش در وقت اسید معده بودن از یادش رفته باشد همان طور که توانایی‌های به خصوص خودشِ خودش هم از یادش می‌رود گاهی و بعضی رفته است اصلا و چنان هم رفته که انگار اصلا از اول نبوده و شاید دیگر اصلا نباشد اما خب نمی‌داند هست یا نه چون یادش نمی‌آید که چه چیزی از یادش رفته است و این هم البته بدیهی است چون اگر یادش می‌آمد که چه چیزی از یادش رفته است که از یادش نرفته بود و به یادش مانده بود و اتفاقا آن وقت قطعی‌تر می‌توانست بداند از یادش نرفته بلکه از دستش داده و دیگر نداردش و روزگاری داشته‌اش مثل آن چیزهایی که دیگر ندارد یا آن چیزهایی که هرگز نداشته. اگر نیروهای نظامی دشمن برای تصرف شهر حمله کنند از کجا باید سلاح و لجستیک تامین کند تا مانع تجاوزشان به شهر شود؟ هرچه نباشد این‌جا شهر اوست حتا همین حالا که دیگران هم تویش هستند و بعدتر که دیگران نباشند خیلی بیش‌تر شهر اوست و شهر اوست فقط آن وقت و نه او و دیگران. حالا شاید بتواند یک‌جایی را کم‌تر بگذارد و از زیر چیزی فرار کند و مسئولیتش را بیاندازد گردن بقیه و خودش سیگار بکشد و بگوید این لامصب‌ها بلد نیستند لنگش کنند و اگر خودش توی گود بود جوری کمر دشمن را به خاک می‌کشید که دیگر هوای چنین غلط‌هایی به خیالش نزند اما وقتی فقط شهر او باشد مجبور است جوری کمر دشمن را به خاک بکشد که دیگر هوای چنین غلط‌هایی به خیالش نزند چون خودمانیم یک بار بتواند جلوی آن بی‌همه‌چیزها دوام بیاورد و توی شهر راهشان ندهد یا اگر راهشان داد بعدش بیاندازدشان بیرون اما اگر بعد ماجرا آن‌ها رفتند و جای این‌که پشت سرشان را نگاه نکنند به پشت سر نگاه کردند و برگشتند دیگر دفعه دوم نمی‌تواند از پسشان بر بیاید و دفعه دوم هم فرض محال بتواند دفعه سوم که اصلا نمی‌تواند و یک جایی بالاخره وا می‌دهد یا خطایی می‌کند و یک جوری یک جایی یک سوتی می‌دهد و شهر می‌افتد دست دشمن و او می‌شود اسیر جنگی تازه اگر شانس بیاورد به عنوان درس عبرت سرش را به دستش ندوزند و در میدان اصلی شهر آویزانش نکنند برای زهر چشم گرفتن از دیگران هرچند حالا که بیش‌تر فکر می‌کند بعید است توی شهر جایی علمش کنند یا اصلا بعید است به خاطر زهر چشم و درس عبرت کاری باهاش بکنند. شهر خالی از سکنه به آینه عبرت نیازی ندارد و دشمن اگر او را بکشد حتما فقط به منظور کاستن از آمار نان مفت خورهاست چون به هر حال باید آب و نان اسیر را داد و یک جایی برای اسارتش فراهم کرد و این‌ها همه هزینه‌بر است و هزینه اضافه هم که ضرر است و بهتر است مهمان صاحبخانه را بیرون کند تا راحت‌تر بتواند مفت مفت کیف ببرد چه رسد به وقتی خودش صاحبخانه می‌شود و باید چیزی از جیب هم بدهد تا خانه سر پا بماند. آن وقت مهمان هم دعوت نمی‌کند چه رسد به تامین آب و دانه یک سر خر اضافه. اصلا چرا باید نگران حمله دشمن باشد؟ شهر خالی از سکنه به چه کار دشمن می‌آید که بخواهد حمله هم بکند و تصرف هم بکند و فکری به حال زنده و مرده او هم بکند و هزینه هم روی دست خودش بگذارد و قوز بالای قوز درست کند برای خودش توی این وانفسا؟ انگار خودش کم بدبختی دارد. نه. نمی‌کند. حمله‌ای در کار نخواهد بود. تازه اگر باشد او توی سکوت شهر خالی می‌تواند از فرسنگ‌ها دورتر لرزش زمین را زیرپاش احساس کند و صدای عربده‌های سربازان را توی گوش‌هاش بشنود و پا به فرار بگذارد و چون یک نفر است سر و صدایی هم ندارد و شک هیچ کسی را بر نمی‌انگیزد. آره. این طور بهتر است. بباید اصلا نگرانش نباشد.
 
    اما بدتر از همه این‌ها اگر هم‌شهری‌هاش تصمیم بگیرند به شهر بازگردند و شهر را از چنگ او در بیاورند باید دوباره بخزد توی اتاقک کوچک و تنگ و گرفته‌اش و بزند بیرون تا ببیند رفته‌اند یا هنوز مانده‌اند و نمی‌روند مثل همین حالا؟ نه. نباید به آمدنشان فکر کند. نباید به رفتنشان فکر کند. نباید به بودنشان، نبودنشان، به بود و نبودشان نباید به اجتماع نباید به افتراق نباید به هجوم نباید به مرده‌ها نباید به زنده‌ها نباید بیرون اصلا برود. همین جا بهتر است. همین بالای سر گاز بایستد و از توی پنجره بیرون را بپاید تا وقتی به لعنت خدا بیارزد که این بیرون هم اصلا به لعنت خدا نمی‌ارزد. بدتر از تو که به لعنت خدا نمی‌ارزد و توی بیرون که به لعنت خدا نمی‌ارزد.
__________
تصویر: Rhys Knight - Resting

۱۶۶. من یک هذیان‌ام

 

‌Bernardo Benini - I'm going Crazy

    حالا دیگر مطمئن‌ام چیز زیادی بارم نیست. آدمی که چیزی بارش نیست توقعی هم نمی‌تواند داشته باشد از زندگی. یعنی دیگر به خودش می‌قبولاند مال دندان گیری نیست و کاری از عهده‌اش بر نمی‌آید و زندگیش همین است که هست. خسته و گندیده. از سر کار بر می‌گردد به خانه و خسته می‌خوابد، از خواب خسته بیدار می‌شود و ناشتا به سوی کار راه می‌افتد و ناشتا کار می‌کند  و ناشتا کارش را تمام می‌کند و ناشتا به خانه بر می‌گردد و از فرط خستگی می‌خوابد و گاهی روزها فراموش می‌کند یک جرعه آب بنوشد یا یک لقمه غذا بخورد. همین‌طور به زنده ماندن ادامه می‌دهد. همه حرف‌هاش باسمه‌ای و تکراری است و چیز تازه‌ای ندارد که بگوید. خودش را نمی‌شناسد. اطرافش را نمی‌شناسد. لباس‌هاش را نمی‌شناسد و اگر کسی از او بخواهد خودش را معرفی کند با یک سکوت و خیرگی طولانی جوابش را می‌دهد. این بهترین توضیحی است که می‌تواند از خودش داشته باشد. هیچ چیز نگفتن دقت بیش‌تری دارد تا گفتن هیچ چیز. چون در گفتن بالاخره چیزی را داری می‌گویی حتی اگر همین هیچ باشد اما اگر همین هیچ را هم نگویی یعنی دقیقا هیچ چیزی نیستی و این هیچ چیزی نبودن دقیقا همان چیزی است که هستی. همان طور که نمی‌دانم خودم کی هستم و همان طور که نمی‌دانم زندگی چیست و همان طور که نمی‌دانم آدم‌ها چی هستند و همان طور که نمی‌دانم روابط انسانی یعنی چی و همان طور که اصلا هیچ چیز نمی‌دانم، همان طور که خود را می‌دانم و همان طور که خودم را می‌شناسم. یک سکوت طولانی مطلق و یک خیرگی نه به چشمان پرسشگر. به جایی توی سر پرسشگر. من کی هستم؟ تو کی هستی؟ کجا باید دنبال تو بگردم که پیدا کنم تو را؟ اگر کسی از من بپرسد که کی هستم باید از خودش بپرسم که تو کیستی تا بتوانم متوجه شوم منظورش از این پرسش چیست. بعد که پاسخش را شنیدم می‌توانم بگویم من هم این طور هستم و آن طور هستم. من هم فلان کار را می‌کنم و بسار کار را می‌کنم. این‌ها همه تکرار می‌شود و دقیقا مثل آینه‌ای که به گردنم آویزان است تکرار همان چیزی است که پرسشگر پاسخگو به من تحویل داده است. چون من هم این طور هستم هم آن طور هستم و نه این طور هستم و نه آن طور هستم و هم فلان کار و بسار کار را می‌کنم و اصلا فلان کار و بسار کار را نمی‌کنم. چون توی این چیزها ما همه شبیه هم هستیم و سر و تهش را بزنی همه همین یک چیز هستیم و همه‌مان همین چیزها هستیم.

 

     پس اگر کسی از من بپرسد کیستی از او می‌پرسم او کیست و بعد از شنیدن پاسخش یک خیرگی مطلق با سکوتی ابدی تحویلش می‌دهم. این بهترین پاسخی است که می‌توان داد. این بهترین توصیف از من است چون درگیر هیچ کلمه‌ای نمی‌شود. من کیستم‌؟ مگر اصلا می‌شود با کلمه‌ها توضیح داد که من کیستم یا تو کی هستی؟ من را حتی کارهام هم به خودم نمی‌شناسانند چون ممکن است حالا کاری بکنم و بعد کار دیگری بکنم و یک جا تصمیمی بگیرم و یک جا تصمیم دیگری بگیرم و همه این‌ها می‌توانند شبیه هم باشند و همه این‌ها می‌توانند با هم متفاوت باشند پس هیچ کدام نمی‌توانند به من بگویند که من کی هستم و حتی نمی‌توانند بگویند من در آن لحظه چه کسی بوده‌ام چون اگر در آن لحظه هم کسی بوده‌ام اطمینان نداشتم چه کسی هستم و می‌توانستم کس دیگری باشم چون می‌توانستم کار دیگری بکنم یا می‌توانستم کسی باشم که کار دیگری می‌کند اما آن کار را نکرده و این کار را کرده و اگر کسی باشم که در این شرایط این کار را می‌کند اما این بار در این شرایط این کار را نکرده و آن کار را کرده یا اصلا هیچ کاری نکرده آن وقت من کیستم؟ کسی که در این شرایط این کار را می‌کند یا کسی که در این شرایط این کار را نمی‌کند یا کسی که در این شرایط نه این کار را بلکه آن کار را می‌کند یا کسی که در این شرایط کاری نمی‌کند؟ و تو چه طور می‌دانی چه کسی هستی؟ چه طور می‌دانی این کاری که می‌کنی و این حرفی که می‌زنی این طور است و آن طور است و اگر رنگ دیوار پشت سر نفر رو به رویی تو به جای زرد آبی باشد این کار را هنوز می‌کنی یا فردا هم فکر می‌کنی باید همین کاری را بکنی که دیروز کردی یا بهتر است این کار را نکنی یا ای کاش این کار را نمی‌کردی و از این به بعد دیگر این کار را نمی‌کنی؟

 

    به این‌ها فکر می‌کنم و به سیگارم پک می‌زنم و این‌ها را می‌نویسم و توی سرم با موسیقی می‌رقصم و خیال می‌کنم آدم‌های زیبا احاطه‌ام کرده‌اند و در حال خودم نیستم اما این‌جا نشسته‌ام پشت یک صفحه از نور و می‌نویسم و جز انگشت‌هام چیزی در بدنم تکان نمی‌خورد و در حال خودم هستم و آدم‌ها احاطه‌ام نکرده‌اند و این‌ها که روی این میز و آن میز نشسته‌اند اگر درست یادم باشد نه همه زیبایند نه همه زشت‌اند نه همه معمولی و من کی هستم؟ آن رقاصی که توی سرم می‌رقصد و از نفس افتاده اما ادامه می‌دهد یا این کسی که پشت میز نشسته و این‌ها را می‌نویسد؟ و وقت نوشتن این‌ها آیا یک نویسنده‌ام یا فقط الفبا بلدم و خواندن نوشتن می‌دانم؟ من خودم را نمی‌شناسم و خودم را پیدا نمی‌کنم و نمی‌دانم این کلمه کدام است و آن کلمه کدام است. من نه سوادی دارم نه مادیاتی دارم نه معنویاتی دارم و نمی‌توانم هیچ توضیحی از خودم ارائه بدهم. اگر کارهایی که کرده‌ام من را به من تبدیل می‌کنند کارهایی که می‌خواستم انجام بدهم و انجام ندادم یا کارهایی که انجام داده‌ام و انجام نمی‌دهم یا کارهایی که می‌خواستم انجام بدهم و نتوانستم انجام بدهم یا کارهایی که انجام داده‌ام و حالا دیگر انجام نمی‌دهم و دیگر هم انجام نخواهم داد و دلم نمی‌خواهد به یاد بیاورم انجام داده‌ام یا از انجام دادنشان پشیمان هستم من را چه کار می‌کنند؟ اگر می‌توانستم آن کارهایی که می‌خواستم انجام بدهم اما نتوانستم انجام بدهم را انجام می‌دادم حالا کس دیگری بودم یا فقط همین بودم که هستم با کارهای انجام داده دیگری که شاید باز آرزو می‌کردم انجامشان نداده بودم؟

 

    من به رب گوجه‌ی توی تابه نگاه می‌کنم وقت تفتیده شدن پیش از شکسته شدن تخم‌مرغ‌ها و با خودم فکر می‌کنم این می‌تواند خون در حال جوشیدن من باشد و با خودم فکر می‌کنم می‌توانم آدم‌ها را بکشم و خونشان را از رگ‌هایشان بکشم بیرون و بریزم توی این تابه و باهاش صبحانه درست کنم به جای رب گوجه و با خودم فکر می‌کنم دلم می‌خواهد چه کسی را بکشم و آن کس را چه طور بکشم با مشت یا با چاقو یا با اسلحه یا با کوبیدنش سرش توی دیوار یا با خفه کردنش یا با غرق کردنش یا با کوبیدن چکش توی سرش یا با تماشای دردی که از بیرون کشیده شدن کره چشمش از حدقه با چنگال می‌کشد یا روشی خیلی تازه‌تر - و اگر این کسی که می‌کشم را از روی خشم و نفرت کشته باشم آیا دلم راضی خواهد شد با خونش صبحانه و نوشیدنی درست کنم و اگر این آدمی که می‌خواهم بکشم را دوست داشته باشم چه طور دلم می‌آید با خونش چیزی درست کنم و اگر این آدمی که می‌کشم را اصلا نشناسم و اتفاقی توی خیابان پیداش کرده باشم چه طور می‌توام خونش را بخورم؟ بعد تخم مرغ‌ها را می‌شکنم توی تابه و پای سفره می‌نشینم و به کشتن کسی فکر نمی‌کنم یا فکر می‌کنم اگر خون فلانی توی این تابه بود لای این تخم‌مرغ‌ها الان این غذا چه مزه‌ای می‌توانست داشته باشد و دست آخر هیچ کسی را نمی‌کشم و من کسی هستم که کسی را نمی‌کشد پس من می‌دانم که یک قاتل نیستم. اما اگر یک روز کسی را بکشم چه؟ و اگر یک روز وقتی به کشتن کسی فکر نکنم ولی کسی را بکشم چه؟ و اگر خون کسی را که کشته‌ام از رگ‌هاش بیرون نکشم و با خونش صبحانه درست نکنم چه؟ اگر وقت کشتن کسی به تاکوتا و فاگ باخ فکر کنم و نه به قتل آیا من باز یک قاتل هستم یا یک هنرمند که اقتباسش از قطعه‌ای موسیقایی را اجرا می‌کند؟ و اگر من خودم را یک هنرمند بدانم و تو مرا یک قاتل بدانی یا من خودم را یک قاتل بدانم و تو مرا یک هنرمند بدانی چه؟

    پس اگر از من بپرسی من چه کسی هستم به تو زل خواهم زد و سکوت خواهم کرد و هیچ چیز نخواهم گفت چون این بیش‌تر از هر چیز دیگری به تو می‌گوید که من کی هستم. هذیان بزرگ دنیا در قالب این تن و یک نام قراردادی. 

_____________

 تصویر: Bernardino Benini - I'm going crazy

۱۴۰۳/۲/۲۷

۱۶۵. سکندری


The road home by David Tutwiler


    مثل هر روز دیگری تلالو خورشید در ذراتِ غبارِ کسالت و ملال چشم‌ها را می‌سوزاند و اگر دست به گیس و ریش خود بکشی، خاکستری نقره فام کف دست‌هات باقی می‌ماند. آفتاب بی جان وسط زمستان یاد تابستان کرده. می‌خواهد هر طور شده چندتایی چشم را به تاریکی برساند و چندتایی مغز بجوشاند. هیاهوی بوق و غرش موتورها متحد با همهمه‌ای دوردست، صدای چکش کارگاه‌های ساختمانی، فرز روی آهن و آژیرهای بی‌هدف، هجوم آورده‌اند تا مغز گرما دیده را در هم کوبند. سرب و مازوت از روی چشم و توی بینی، جمجمه را از دودی کدر و زرد-خاکستری می آکند.

    الیاف شال پیچیده اطراف گردن ماریا، لای غبار سنگین‌تر می‌زنند و کلافه از ازدحام، چروک و چین واچین بی‌هوش افتاده‌اند روی شانه‌هاش. صورت ماریا وا رفته. خورشید خشمگین چهره‌اش را می‌چروکاند و در هم می‌کشد. با لب‌های آویزان و پلک‌های افتاده زیر آفتاب می‌سوزد و پوستش لایه لایه ور می‌آید. 

    زانوانش بعد هر صافی، مثل تیر آهن، خم به خود راه نمی‌دهند. هیچ دلشان نمی‌خواهد هیکل خسته و کسل او را با خود این سو و آن سو بکشند. اگر امکان جدایی از مفصل داشتند، مثلا اگر مفصل با پیچ و مهره بسته شده بود، پیچ مهره‌ها را باز می‌کردند، از دریچه چاه فاضلاب می فرستاند پایین و آن وقت تن را به کناری می‌انداختند و برای همیشه در همان نقطه که بودند باقی می‌ماندند. 

    ماریا با خودش فکر می‌کند اگر می توانست از شر جفت پایش خلاص می شد. آرزو دارد پاهاش با قفل به او متصل باشند. آن وقت کلید می‌اندازد و پاها را روانه می‌کند بروند. خودش می‌ماند و از جایش جنب نمی خورد. ماریا خود را برده حرکت ناگزیر پاهاش می‌داند. پاهاش هم با سگ‌های افسار به گردن سورتمه‌ها هم‌ذات پنداری می‌کنند. نه پاها، نه بدن و نه ماریا، هیچ کدام انگیزه و میل و اشتیاقی به راه رفتن ندارند.

    بهترین لحظات سپری شده روز برای ماریا – مثل تمام دیگر رهگذران آن خیابان، آن محله، آن شهر – توقف در تقاطع و صبر برای تغییر رنگ چراغ راهنمای عابر پیاده است. هر بار به تقاطعی با چراغِ قرمز می‌رسد، با همان لب‌های بی‌حال و افتاده و زبانی که در دهانش سنگینی می‌کند، به خدا، به کائنات، به افلاک سماوی و اگر صدایش در بیاید که نمی‌آید، به مامور کنترل راهنمایی و رانندگی التماس می‌کند خرابی و اختلالی به بار آورند و چراغ یک ابدیت قرمز باقی بماند تا بهانه‌ای جور کند برای همیشه ساکن ماندن. مانعی تا به راهش ادامه ندهد. خدا اما خسته است و رسیدگی به ادعیه را گذاشته برای وقتی دیگر. مامور کنترل نا ندارد دست‌هاش را تکان بدهد. دست آخر هر بار آدمک سبز رنگ توی چراغ ظاهر می‌شود و پاهاش را با سرعت می‌جنباند و ماریا و دیگر رهگذران با تبعیت از موجود کوچک راه می‌افتند.

    چشم‌های خسته ماریا زیر پلک‌های نیمه بسته چرخ می‌خورند و از روی عابری به عابر دیگر می‌سرند. این آقا کجا می‌رود؟ این یکی چی؟ لابد همان‌جا که من می‌روم. من دارم کجا می‌روم؟ همان‌جا که این‌ها می‌روند. جایی که آن خانم می‌رود لابد. قدم بعدی را که بر می‌دارد، پاش از جا تکان نمی‌خورد. بند کفش گیر می‌کند زیر قدم قبلی و نقش زمین می‌شود. شبیه یک جوجه‌ تیغی روی زمین چمباتمه می‌زند. انگار لاک پشت خسته‌ای است که از بی‌حوصلگی توی لاک خود پنهان شده. مثل درختی که سال‌ها در زمین ریشه دوانده. عین میخی برای گره زدن افسار گاومیش سرکش. 

    همان‌جا ثابت باقی می‌ماند. به زمین چنگ می‌زند. نوک کفش‌هاش را در پیاده‌راه فرو می‌کند. کل بیداری به دنبال بستر می‌گشته. تمام خواب‌های گنگ را همین آرامش خاطر شیرین می‌کرده. حالا پیداش کرده و به این راحتی‌ها از دستش نمی‌دهد. اصلا از دستش نمی‌دهد.

    ماریا حالا یکی از سنگفرش‌های گذر است. اندکی جاکن شده و برآمده. ماریا حالا سال‌هاست از آن‌جا تکان نخورده. حضورش سبب شده این معبر پرترددترین خیابان شهر باشد. مردم رهگذر گاه به گاه توی قدم زدن‌ها به ماریا گیر می‌کنند. چند قدمی سکندری می‌خورند و سپس تعادلشان را باز می‌یابند. گاهی تعادل چرخ دستی‌ها را به هم می‌زند و بسته‌ها را نقش زمین می‌کند. هر چند وقت پای آدمی به گردن، سر، بازو یا شانه ماریا گیر می‌کند. خیلی‌ها خودشان را می‌اندازند روی زمین. تا امروز اما کسی سنگفرش نشده. ماریا فقط چند لحظه آدم‌ها را معطل می‌کند. به اندازه یک نفس آن‌ها را سر جای خودشان نگه می‌دارد. آدم‌هایی که به روی خودشان نمی‌آورند این خیابان نیاز به تعمیرات دارد.


‏———————

نقاشی: مسیر خانه | دیوید تاتویلر

۱۴۰۲/۲/۱۰

۱۶۳. عقب‌تر از خط زرد

حال و حوصله‌ای انگار برایم باقی نمانده. روز که می‌گذرد به خیلی چیزها فکر می‌کنم. خیلی عبارات مناسب نوشتن در نظرم می‌آیند. همه را به آینده‌ای نامعلوم موکول می‌کنم هرچند می‌دانم قرار است مثل همیشه فراموشم بشود اصلا به چه چیزی فکر می کرده‌ام و عبارات تقریبا چه بوده. هر روز صبح ایستاده سر چهارراه منتظر راهی شدن به سمت پادگان، با خودم مرور می کنم قرار است در ادامه روز، وقتی از آن جهنم خلاصی یافتم، سراغ چه کارهایی بروم و چه خریدهای ساده و روزمره‌ای در مسیر خانه داشته باشم. سه ربع ساعت بعد در مسیر پارکینگ تا دژبانی میان پک زدن به سیگار اول روز، سیگار آمادگی، قرار و مدارها هم با دود از وجودم بیرون می‌رود و لای ذرات هوا حل می شود. پاک از خاطرم می رود می‌خواستم چه کار کنم. فقط به یاد دارم که قرار بوده چیزی را به یاد داشته باشم. چه چیزی را؟ هرچه فکر می‌کنم به خاطرم نمی آید. از فکر کردن خسته می‌شوم. رها می کنم برود؛ یعنی می خواهم رها کنم که برود اما فکر کردن به "فراموشی" یقه ام را می چسبد و گیر می دهد بهم که چرا فراموش کردی. 

کارها بیخود و بی‌جهت زیادی سنگین‌اند حتی دوش گرفتن که خوب می دانم قرار است احوالم را بهتر کند. الکی پرخاشگر شده‌ام. می‌پیچم به پر و پای بچه‌های پادگان. حرف‌های عادی را با زبان نیش‌دار جواب می‌دهم و تازه از خودم شاکی می‌شوم که چرا حضور ذهن کافی ندارم و تندی کلامم به قدر کافی سوزان و بران نبوده. شاکی می‌شوم چرا صریح‌تر و بی پرده‌تر حرف نزده‌ام. چند وقت پیش دوستی را بعد ماه‌ها دیدم و مجبور بودم بعد از هر دو تا جمله یک بار عذرخواهی کنم چون حتی اکربه زبان نمی‌آمد - که آمد - از چشم‌هاش معلوم بود دارم زیاده‌روی می‌کنم و جوری حرف می‌زنم انگار با بدبخت دعوا دارم. امروز سر یک مرخصی ساعتی ساده، سر دو سه ساعت زودتر از پادگان بیرون زدن و امتناع فرمانده قرارگاه از امضای برگه خروج، شده بودم عقرب گرفتار در حلقه آتش. از خودم بدم آمد. همین طور عصبانی و مگسی بودم و مورمورم می شد از عصبانیت و مگسی بودنم. انگار حالا چه اتفاقی افتاده یا انگار این عصبانیت قرار است چه دردی را دوا کند از من، از دیگری، از هر کسی. دست آخر که از پادگان زدم بیرون، یک ساعتی توی گرمای کشنده مسیر از حال رفتم. نخوابیدم، واقعا از حال رفتم. چشم باز کردنی خسته‌تر و آشفته‌تر بودم از ابتدای مسیر.

 دیدم حال و حوصله خانه رفتن ندارم. کی حال و حوصله خانه رفتن داشته‌م اصلا؟ برگردم به خانه، جایی که قرار است امن‌ترین نقطه جهان باشد برایم و نگاه کنم به قیافه بابا، مرور کنم همه بیست و شش سال گذشته زندگی را، همه کم کاری‌ها و نبودن‌ها و رفتارهای نادرست و الگوهای نامناسبی که بوده، همه بدبختی و فلاکتی که برایم رقم زده، همه کارهایی که باید می کرده و نکرده، همه وظایف پدری به جا نیاورده‌اش را و بدتر جهان آوار شود روی سرم. نگاه کنم به چهره گرفته مامان، جای شوهر و هم‌دم و رفیقش، بنشینم پای غرغرهای بی‌وقفه و تمام نشدنیش، به جای اینکه او والد و حامی من باشد، من نقش حامی و والد او را بازی کنم، جای اینکه او مرا به خودم بباوراند، من زور بزنم با همه خرابی خودم جان و انرژی در او بدمم تا از تک و تا نیافتد و بعد هم لحن همیشه سرزنش آمیزش را بشنوم؛ آن "قوی باش، به اندازه کافی قوی نیستی" لعنتی را پشت همه نگاه ها و تک تک جملاتش تشخیص بدهم و نفهمم چرا این زن از من هیچ نمی‌فهمد و بیست و شش سال جای همراه من بودن، همیشه بار اضافی بوده روی دوشم و جری شوم از بابا، از بابابزرگ، از خاله‌ها، از مادربزرگ و از هرکسی که او را در زندگی ناامید و مایوس کرده، پشتش را خالی گذاشته و حالا طی فرایندی تدریجی من مجبور شده‌ام نقش همه آن ها را قبول کنم و بار نبرده‌شان را به دوش بکشم و به اندازه همه‌شان برای خودم و مامان قوی باشم. حق تکیه را ازم سلب کرده باشند و از خودت سلب کرده باشم و دست آخر زیر بار زور زدن برای قوی باقی ماندن و از پا در نیامدن، از هم بپاشم و بابتش از خودم و از ضعف و کم بودنم منزجر شوم. همه مشکل همین جاست. در خانه‌ای که خانه‌ای نیست. در خانواده‌ای با بندهای اتصال شل و به مو رسیده. در نهادی با تف به هم چسبیده. زور می‌زنمنم همه چیز را سر جای درست خودش نگه دارم ولی چندان کاری ازم بر نمی‌آید. تلاش می کنم فروپاشی مجموعه را انکار کنم اما شواهد از خورشید آسمان واضح‌تر توی چشمم فرو می‌روند و من هی زور الکی می‌زنم قبولشان نکنم. 

این جا نباشم‌ همه چیز خیلی بهتر است اما نمی‌توانم نباشم. می‌توانک بِکَنم. می‌توانم ریسمان خودم را ببرم. از خدام است بار و بنه را جمع کنم و دمم را بندازی روی کولم و بروم سراغ زندگی خودم، دور از این خانه، دور از این خانواده و جایی که پیشرفت و توسعه و توفیق انتظارم را می‌کشند و آرامش آن جا برایم‌ به ارمغان می‌آید و در این دوری است که می‌توانم وقت بگذارم، خیلی سریع همه چیز را به حالت عادی، اگر نه مطلوب، در بیاورم؛ ولی نمی‌توانم. شندرغاز پس انداز ندارم. تو کدام قبرستان کدام گوری را بی دوزار و ده شاهی می‌دهند؟ نمردنم هم از بی کفنی است آخر. هر چه داشتم‌و نداشتم را خرج چاله چوله‌های این خانه کردم همیشه. بعد باز سرزنش است، خودخوری است، پشیمانی است، شکوه و گلایه و خشم از بابا و بی عرضگی‌ها و بی عملی‌هاش است و خشم و تنفر از حکومت مستقر و انزجار از مخالفین صدتا یک غاز حکومت و از زمین و از زمان و بعد دوباره دلخوری از خودم بابت همه این احساساتی که دارم و تازه این‌ها روزهای خوب است؛ بلای آن روزهای گند و کثافت سال های گذشته به دور.

به هر ترتیب، مسیرم را کج می کنم سمت یک کافه. در جست و جوی دیوانه وار یک لیوان قهوه، یک ساعت آرامش، چند نخ سیگار. کنج مورد علاقه‌م خالی است. می‌نشینم رو به روی دیوار، خیره می‌شوم به رنگ آبی چرکمرده‌ش و از موسیقی لذت می برم. کتابم را از توی کیفم می‌کشم بیرون و شروع می کنم به خواندن. چند جرعه آخر قهوه دوباره همه چیز به هم می ریزد. نکند خیلی وقت است نشسته ام این جا؟ نکند مشتری خرج کن‌تر و سودده‌تری بیاید تو کافه و جا نباشد برایش؟ نکند میز خالی برای دو نفر نداشته باشند و من الکی این جا میز اشغال کرده باشم، هم فروش این‌ها را خراب کنم و هم حس و حال آن دو تا که جا گیرشان نیامده این جا، لابد توی کافه مورد علاقه‌شان؟ اصلا این یک ساعت‌ کم تر و بیش تر که من این جا نشسته‌م نکند توی خانه کسی به کمک من احتیاجی داشته باشد؟ نکند غرغرهای مامان راه نفسش را بسته باشند و حالا که برگردم ببینم از غر نزدن و گلایه نکردن و تعریف نکردن ریزجزئیات بی اهمیت وقایع روز و هدر ندادن وقت من، نفسش گرفته، افتاده زمین و جا به جا مرده؟ از جا بلند می شوم، با لبخند و روی خوش حساب می‌کنم و می‌زنم بیرون. روی پله برقی مترو فکر می کنم سرگرد از وقتی سر و کله‌اش پیش ما توی بخش پیدا شده همیشه از من می‌پرسد چرا به فلانی (و البته او جای فلانی، اسم خودم را می گوید) اجازه نمی‌دهی زندگی کند؟ چرا از زندگی لذت نمی‌بری؟ و من همیشه می گویم چرا، از زندگی لذت می‌برم. هم او حق دارد، هم خودم. مثل یک گنجشک زیر جعبه کفش جور دیگری زندگی کردن را انگار بلد نیستم. نمی‌دانم از این جا چه طور باید بزنم بیرون. نمی‌دانم اصلا طور دیگری می‌شود زندگی کرد؟ اصلا به مختصات این زندگی مگر می‌شود جهان را به شیوه دیگری تجربه کرد؟ نه اینکه نخواهم، نمی‌دانم. روی همان پله‌های مترو فکر می کنم آخرین بار کی گریه کردم؟ یادم نیست. قبل‌ترها چه طور گریه می‌کردم؟ یادم نیست. گریه کردن چیزی را درست می‌کرد؟ یادم نیست. نفس عمیقی می کشم، موجودی حسابم را چک می‌کنم، سری تکان می دهم و زل می زنم به انتهای تونل، منتظر نوری که نشان رهایی نیست. 

۱۴۰۲/۱/۱۲

۱۶۲. guilt of pleasure

به محض این که شادی را تجربه می‌کنم، دقیقا همان لحظه‌ای که طعم لذت را با گوشه زبانم زیر دندان‌های آسیاب می‌چشم، همه چیز به‌هم می‌پاشد. تصویر اشیاء در چشمانم موج بر می‌دارد و رنگ‌ها خودشان را به سفید و سیاه خاکستری فام می‌بازند. نسیم نوازش‌گر به تیغ فولادین بدل می‌شود و نایژک‌هایم را یک به یک می‌خراشد. نه این‌که هروقت همه چیز خوب است مشکوک باشم و منتظر رویداد ناگوار و چشم به راه یک فاجعه بمانم. نه. پشت خوبی‌ها الزاما حادثه چشم به راهم نیست بلکه ناخوشی دقیقا درون خوشی‌ها جا کرده.

اولین نفس راحت همیشه قرین با پیدا شدن سر و کله عذاب وجدان است. ده روز گذشته برابرم مجسم می‌شوند و تک به تک ناراحتی‌های رقم خورده برای دیگران، یکایک لحظات هدر رفته، تمام کم‌کاری‌ها، همه تعجیل‌های بی‌مورد صورت گرفته در اخذ تصمیم‌ها و کر رفتارهای غیر بالغانه و خام دستانه‌م گریبانم را می‌گیرند و بابت همه‌شان احساس شرمساری می کنم. سنگینی بار تنها برای کسرِ ثانیه از دوشم برداشته می‌شود و بلافاصله با شدتی بیش‌تر مهیب‌تر و طاقت‌فرساتر باز می‌گردد. همه این بلایا اگر در ده روز اول پیدا نشوند، به ده روز قبل‌تر مراجعه می‌کنم و ده روز بعد از آن و این وسط‌ها همیشه لااقل بهانه‌ای هست و اگر نباشد هم چندتایی واقعه بزرگ برای رخ نمودن در هر شرایطی با هر مدت زمان سپری شده از لحظه وقوع برای رجعت وجود دارد.

 رفته رفته معنای لذت، معنای خوشی، معنای شادی و معنای نشاط فراموشم می‌شود. حالا دیگر تقریبا بهترین و رضایت بخش‌ترین احساسم خنثی بودن است. رضایت بخش البته بعید نیست اغراق باشد اگر رضایت را هم در زمره احساسات مطلوب و "خوب" دسته بندی کنیم. در واقع یا ناخوش‌ام یا خنثام و هیچ احساس خاصی ندارم. مدت مدیدی است - شاید سال‌ها - تصویری مشابه در ذهنم تکرار می شود. تصویر صحرایی بی آب و بی رستنی، تل ماسه‌های رنگ مرده، آسمانی به رنگ آب دهان جنازه، آفتابِ بی رمق بدون خورشید و ترکیبی متضاد از سکوت و جیغ و همین و دیگر هیچ چیز. خودم آن جا نیستم حتی. هیچ کس آن جا نیست.

فکر می کنم گم شدم. لای چند میلیون نفر جمعیت تهران، زیر سایه ساختمان‌های بلند و بد قواره، وسط خیابان‌ها و بزرگ راه‌های گل و گشاد، به چشم خودم هم نمی‌آیم. اگر به خاطر آینه‌ها و شیشه‌ها نبود یقین می‌کردم توهمی بیش نیستم. فکرهام، رویاهام، حرف‌هام، معاشرت‌هام، نوشته‌هام، لباس‌هام، بدنم، همه یک مشت توهم گذرا بدون لنگرگاه در جهان عینی. مدام چشم هام دو دو می‌زنند دنبال انعکاسم در هر سطح صیقلی تا خیالمان - خیال من و چشم هام - راحت شود وجود دارم و هرگز نمی‌شود. خیره می‌شوم، برانداز می‌کنم، بررسی می‌کنم، می‌بینم خودم را و وسط کشیدن نفس راحتم عذاب وجدان، شرم، غم، کمبود، کاستی، ضعف و مشکل از پشت شانه هام سرک می‌کشند و قاب تنهام پر می‌شود. همه سر می‌رسند تا با هم به انعکاس من زل بزنیم. با هم مطمئن باشیم وجود دارم. با هم به یاد بیاوریم تمام حضار این بازتاب زاییده من‌اند.

 این جای کار همیشه چشم های خیره به انعکاس هماهنگ با هم در آمیزه‌ای از تعجب، حیرت، خشم و طلب پرسش‌گرانه می‌چرخند روی من. روی منِ بیرون از سطح صیقلی. همه شان را می‌بینم. می‌بینم چه طور خیره خیره نگاهم می‌کنند. می‌بینم می‌خواهند با همان چشم‌ها، با همان نگاه‌های خیره، با همان مردمک‌های قفل شده روی سر و صورت و تنم، مرا بدرند. چشم‌هام را هم ببندم سنگینی نگاهشان را احساس می‌کنم. می فهمم نفَسم را نشانه رفته‌اند. می‌فهمم هوا ساکن می شود. نه می‌توانم بکشم تو و نه می‌توانم بدهم بیرون. آن‌ها زاییده من‌اند یا من زاییده آن‌ها؟ از تماس انگشتانم می‌گریزند. نمی‌گزارند لمسشان کنم. نمی‌گزارند در آغوششان بکشم. نمی‌گزارند نوازششان کنم. نمی‌گزارند با مشت بکوبم تو صورت‌هاشان. نمی‌گزارند با لگد بخوابانم تخت سینه‌شان. هیچ‌کس بهشان اعتنایی نمی‌کند. همه جوری به راه رفتن ادامه می‌دهند انگار فقط شوریده‌ای عقل باخته، خشکیده برابر آینه‌ای، شیشه‌ای، فلزی، چیزی از دیدن خودش متحیر مانده و خبر دیگری نیست.

 من ولی خوب می دانم هر کدامشان کجا ایستاده. کدامشان پاهاش رو زمین است و کدامشان با چه ارتفاعی شناور است. من تیزی دندان‌هاشان را حس می‌کنم. بوی عفن نفس‌هاشان دلم را به هم می‌زند. سرمای تنشان مو بر تیغه پشتم راست می‌کند. من صدای فشار مفاصل خمیده انگشتانشان دور دسته دشنه‌های آماده به جراحت و قتل را می‌شنوم و جای همه دسته‌های چوبی و فلزی و مفرغی و پلاستیکی درد می‌کشم و سر آخر کرخی ذره ذره‌ام را در می‌نوردد. من آن‌ها را زاییده‌ام یا آن‌ها من را؟

حالا خیالشان راحت است. لذت بیش‌تر از ثانیه‌ای دوام نیاورده. چیزی جای آن‌ها را تنگ نمی‌کند. کسی قرار نیست از مجمع حذفشان کند. من همین‌جام. مثل همیشه، میزبان و همراه مدام‌شان. تنهام می‌گذارند. من باقی می‌مانم و بازتابی محو.

۱۴۰۱/۳/۲۰

۱۵۲. انهدام

در واقع همه‌چیز خبر از یک فروپاشی می‌داد. از همان چند هفته قبل و سرگیجه‌های گاه و بی‌گاه مخصوصا وقت بستن چشم‌ها پیش لرزه‌هایش شروع شده بود. بعدتر بیدار شدن سخت‌تر شد. رفته رفته آستانه تحمل هم کاهش پیدا کرد؛ اول ناملایمات میان‌رده و پس‌تر ناملایمات کوچک و کوچک‌تر ماشه خشم را می‌کشید. پرخاش‌گری ابتدا در ذهن بود صرفا، بعد جدی‌تر شد، به درگیری‌های لفظی انجامید. شوخی‌های کوچک هم می‌توانستند مسبب از پا افتادگی و کاهش بهره‌وری باشند. پرخاش‌گری از قلمروی ذهن که خارج شد و بروز بیرونی یافت، خشونت در ذهن جایش را گرفت. دست به یقه شدن، مشت کاری کردن، به دیوار کوبیدن در ذهن دور برداشت. در ذهن ماند اما، بیرون نریخت. لااقل هنوز نه. این وسط‌ها خوابیدن نیز دشوار شد. سختی از خواب کندن کم بود انگار، به خواب نرفتن هم اضافه به ماجرا شد. گلِ به سبزه آراسته.

حمله اضطراب وقتی پایش را به میدان باز کرد، مدید زمانی در پستوی خود پشت در محبوس بود و نمی‌جنبید از جا. حول و حوش دو سال، کم‌تر یا بیش‌تر. بعد هم بغض در گلو جا خوش کرد. سیل اشک را پشت چشم می‌فرستاد اما چاشنی نداشت برای انفجار. اشک ریختن از فرط خستگی دیگر نه وضعیتی انتزاعی بل امری به نزدیکی رگ گردن شد. عصبیت معده را به هم می‌فشرد. تهوع می‌آورد. گشنگیِ متحد با خستگی و عصبانیت و تهوع حاصل، مانع بلع و خوراک می‌شد.

یک قدمی فروپاشی: سقوط آزاد نمودار وزنی. سوختن انبوه اندوخته بدنی. ناپدید شدن شش هزار گرم جرم در طول دویست و چهل ساعت. لطفا کمربند ایمنی را ببندید. سکان هدایت از فرمان خارج شده. بعید نیست سقوط به انفجار منجر شود. خون‌سردی خودتان را حفظ کنید. با دهان باز اما بدون صدا فریاد بکشید.

بار بقچه را باید سبک کرد؟ اولی، دومی، سومی، چهارمی، پنجمی، ششمی، هفتمی، متفق القول و رسا در پاسخ که بله باشد. صفرمی - خود - همین را مسیر می‌داند. دست‌های راهنما هم، همه، همین را مسیر نشان می‌دهند. عذاب وجدان رقصش را می‌آغازد. استانداردها شکستگی کمر را به سبکی بار مرجح می‌دانند. بار اگر در همین وضع به ناکجای مقصدوار نرسد، حمال، حامل، ضعیف است.

بقچه باز شده. آن‌چه می‌شد در صندوقچه امانت کاروانسرای میان راهی جا گرفته. بقچه سبک‌تر است. هوا سنگین‌تر شده. آسمان سنگین‌تر شده. کمر، زیر بار بقچه‌ی سبک‌تر، تا شده. سنگینیِ بار سبک کردن، دو لا کرده‌اش. دل گرفته‌تر. حوصله تنگ‌تر. گمان به ضعف، جدی‌تر. نیاز به رهایی، شدیدتر. خیر حامل شر است. شر واجد خیر است. دوا جای رسیدن درد است، در درد است. راه حل خود مشکل است. کمال عین نقصان است.

۱۴۰۱/۱/۱۳

۱۶۰. هشیار نباید بود

به مکتب
پای درس جنون نشستم
و به تقلید هزار جانی
کشتم در من
به چاقو منی را
گردن بریدم
به طناب منی را
اعدام کردم
به گرمی منی را
گلوله بارانیدم
و زیر باران
هزار چرخ چرخیدم
برهنه در برف
خون چکیدم
خیره به خورشید
-که انگار تو -
کور نشدم
کور ماندم
جان ندادم
بی‌جان ماندم
نمردم
مرده ماندم
و جنون به ریشخند
که دیوانه نبودم
 نماندم

۱۴۰۱/۱/۱۰

۱۵۹. رخت‌شوی‌خانه

پیراهنی در آب غوطه می‌خورد. آبِ کف آلود از پودر رخت‌شویی در تشت موج می‌خورد، دور خود و در خود می‌چرخد. آب چرک است. به سرخ تیره می‌زند. روی رخت لکه لکه، دلمه‌های خون بسته شده. لکه، لکه، لکه، لکه‌های خون کوچک، لکه‌های خون درشت، این‌جا و آن‌جای پیراهن را گله گله پوشانده‌اند. یک‌جا اندازه یک مشت، یک جا اندازه یک سکه، یک‌جا به طرح درخت، یک‌جا به شکل انشعبات رودخانه. کسی بالای تشت نشسته است. لباس تنش از عرق به بدن چسبیده. قطره‌های شور عرق به درشتی دانه‌های تسبیح سی و پنج دانه شاه مقصود، از پشت صحرای پیشانی‌اش مثل چشمه می‌جوشند و روی صورتش می‌لغزند پایین. دانه‌های عرق چندتا در میان درون تشت سقوط می‌کنند و با خونابه چرکین و کف‌آلود اطراف پیراهن ادغام می‌شوند. طرف پیراهن را در مشت‌هایش فشار می‌دهد. پارچه را سریع و سفت و محکم روی خودش می‌کشد و می‌ساید. فشاری که به رخت وارد می‌کند، از رخت بر می‌گردد توی دست‌هاش، می‌دود توی کتف‌هاش و می‌پرد روی قفسه سینه‌اش، ریه‌اش را تنگ می‌کند؛ به هن و هن نفس زدن می‌اندازدش. تار و پود خون آلود و خیس پیراهنِ توی تشت، لای دست‌های طرف، خفه می‌شوند. کشیده می‌شوند روی هم و لکه خون باقی می‌ماند. تار و پود پارچه زیر فشار، در آب، غرق می‌شوند، می‌میرند، از هم باز می‌شوند. رخت تکه به تکه پاره می‌شود، باز می‌شود از هم. طرف تشت را برداشته گذاشته توی قلب من، وسط دل من هی چنگ می‌زند، چنگ می‌زند، لکه‌های خون را روی هم می‌ساید و عرق می‌ریزد. با چشم‌های گرد و بیرون زده از حدقه، تکه‌های پاره رخت خونین مندرس را می‌جورد و می‌شورد و می‌شورد و می‌شورد. لکه‌های خون از روی تکه‌های رخت نشت می‌کنند زیر ناخن‌های َطرف. طرف، شوینده، می‌شورد ومی‌شورد و چنگ می‌زند.

۱۴۰۰/۱۱/۲۴

۱۵۸. تکفیر

برایم اهمیتی ندارد که دیگر عاشق تو نیستم. برایم اهمیتی ندارد که به دستت نخواهم آورد. برایم اهمیتی ندارد که برایم اهمیتی نداری دیگر. از تو خشمگین و عاصی نیستم حتی. رفته رفته از یادم می‌روی و کم‌رنگ می‌شوی. دیگر اتفاقی فکرم سمت و سوی تو ندارد. نگران نیستم از عاشقت نبودن؛ از عاشق نبودن. نمی‌ترسم که اگر دیگر عاشق نشوم، اگر مزه عشق را دیگر بار نچشم، اگر جهان را با رنگ‌های تازه عشق نبینم چه. خوب می‌دانم در من قابلیت دوست داشتن و عشق ورزیدن هست. مطمئن نیستم این بالقوگی بار دیگر بالفعل می‌شود یا نه اما حتی همین هم اهمیتی ندارد برایم - راستش جایی در وجودم خیلی بزرگ، خیلی سنگین، خیلی جدی به بار دیگر عاشق شدن و بهتر عاشق شدن مطمئن‌ام.

من اما تو را باور داشتم. ایمان داشتم من به تو. این برایم اهمیت دارد. این برایم نگران کننده است. نمی‌دانم با ایمان از دست رفته چه باید کرد. نمی‌دانم دیگر بار می‌توانم مومن به کسی باشم یا نه.  نه آن‌که فکر کنی از بابت از دست دادن ایمانم به تو در ترس و لرز باشم یا سختم آید؛ نه. ایمان به تو حتی دیگر هیچ اهمیتی برایم ندارد. با رهگذری هفتاد پشت غریبه که در شهری دور افتاده از کشوری کوچک زندگی می‌کند هم دیگر برایم فرقی نداری. از تو رها شده‌ام و بی تو اتفاقا سبک‌بال‌ترم و آسوده‌تر. من صرفا بابت از دست رفتن ایمانم دلهره و نگرانی دارم. ترسم از امحاء اصل ایمان است، نه ایمان به تو. شعله ‌شمعدانی ایمان من خاموش شده. پی آتشی خواهم گشت تا محراب را روشن کند و بر تالار ایمان تلالو یابد. راستش حالا که این‌ها را می‌نویسم گمان می‌کنم حتی همین تشویش هم بی‌جاست. لحظه تکرار می‌شود، آن‌ که در پی تکرار است، تکرار می‌کند، تکرار می‌سازد و آن که به سوی محال گام بر می‌دارد، ممکنش می‌سازد و به دستش می‌آورد. 

تو در چه حالی حالا که مومنی نداری؟

۱۴۰۰/۱۱/۴

۱۵۷. چرا نمی‌میری

مرگ می‌رقصد به روزگارم. اضطراب با جدیتی بیش از قطعیت مرگ، دست به گردنم انداخته، قدم به قدم، دوشادوش، به آغوشم گرفته، هم‌قدم می‌آید. تشویش چنان با خون در آمیخته، خون را در خود حل کرده دیگر؛ هضم کرده‌اش. در عروقم خون دیگر جاری نیست. قلبم را سیالیت اضطراب پر کرده. گوشت نمانده به تنم. ریخته. پوست نمانده روی من. خشکیده. می‌ترکد قلبم در سینه‌ام. می‌ترکد چشم در کاسه‌اش. می‌ترکد مغز در جمجمه‌ام. خنج می‌کشد درون قلبم بلور چیزی که خون نیست. شاهرگم را اگر ببری خون نمی‌جهد بیرون. شاهرگم را اگر ببری می‌دوند مردم کوی و برزن، می‌دوند اشراف و رعیت، سر می‌کوبند به دیوار خرد و کهن، می‌لرزند قوی و ضعیف. بی آن‌که بشناسندم، بی آن‌که بدانند بریده‌ای شاهرگم را. ببری اگر شاهرگم را خون نمی‌جهد از گلویم، سایه می‌گسترد آشفتگی، اضطراب‌، بی‌قراری و نفس می‌کشندش. مرگ حذر دارد از من. مرگ پرسه می‌زند در سرایم. می‌گریزد مرگ. نمی‌میراندم.

۱۴۰۰/۹/۲۰

۱۵۶. دستان خالی خالی خالی

چند صد متر آن طرف‌تر، نوری از پنجره آپارتمان‌های سر به فلک کشیده سو سو می‌زد. همین نقطه‌های کوچک به یادش آورد که آرامش چیست. خیره نگاه می‌کرد همان قدر که تصویر را واضح و شدید و با جزئات می‌دید، همان اندازه در خودش غرق بود و سیال، مثل آب درون لیوان، می‌سرید. این‌که می‌گوییم یادش آمد البته نه آن که با کلمات یادش آمد؛ کلمه‌ای در کار نبود اصلا. به یاد خیالش آمد که آرامش چیست و به یاد احساسش. انگار ذهن او دستی باشد در رود، دنبال خزه‌ای، سنگی، وسیله‌ای و ماهی به ناگهان درونش بلغزد. این ماهی همان آرامش است. دست گمش کرده است. بر آب می‌کوبد و سریع، سنگین، با عجله پی‌اش می‌گذارد. آب مواج و کف کرده، مانع چشم می‌شود، ماهی می‌ترسد، می‌گریزد. دست بی‌خیال آن‌چه اول می‌جسته و خسته از پی ماهی گشتن، شل می‌شود. در آب رها می‌شود. موج می‌خوابد. ماهی از میان سنگ‌های کف رود، شنا می‌کند بیرون. سمت دست‌ها می‌رود باز و دم به دست می‌ساید. دست پی‌اش می‌گذارد. آرام، با طمانینه این بار. می‌رسد به ماهی و می‌گیردش. بیرون از آب نگاهش می‌کند. رهایش می‌کند در آب. یاد او اما این بار ماهی آرامش را گرفته بود و نه به آزادی‌اش رضا می‌داد، نه بیرون آب خفه شدنش را تاب می‌آورد.

به ماهی نگاه کرد. چشم‌هایش را بست. کفش‌ها را کند، شیرجه رفت در آب. شنا کرد. زیر سنگ‌ها پناه گرفت.

۱۴۰۰/۸/۱۶

۱۵۵. نویز

امروز وقتی آفتاب خوب در آسمانِ پشت کوه‌های ابرپوشیده فرورفته بود، بعد از نوشیدن قهوه‌هایم و دود شدن چند نخ سیگار، میان همهمه‌ی موسیقی و گفتگو، پای راستم را جلوی پای چپم که ستون بدنم شده بود انداخته بودم و همین‌طور پشت در مستراح کافه، تکیه داده به روکش شوفاژ، انتظار اتمام قضای حاجت آدم آن تو و رسیدن نوبتم را می‌کشیدم و ناگهان برای نمی‌دانم چندمین بار در طول سال‌های این زندگی کوتاه احساس وصله اضافی بودن، کنه‌ای که هیچ جا جایش نیست و همراهش اضطراب و غم همیشه توام با این انگاره سراغم آمد. از درون معده‌ام شروع ‌شد، به قلبم رسید، از شاهرگ گردنم عبور کرد و دست آخر در مغزم جا گرفت و فراتر از آن، مثل هاله‌ای در اطرافم احاطه‌ام کرد.

نمی‌دانم این چندمین دفعه است. آن‌قدر تکرار شده تا حسابش از دستم در برود و از طرفی چنان هراسناک، زجر آور و پر لرزش است که اجازه نمی‌دهد با خودم حساب کتاب کنم و چوب‌خط نگاه دارم. مثل کشیده شدن آرشه ویولن روی سیم‌ها به دست کسی که به زندگی ساز ندیده؛ آرشه از سیم فلزی و مضرس است اما. ایماژ دقیق‌تری در وصفش پیدا نمی‌کنم.

ایستاده بودم و اضطرابی به چهره‌ام راه نمی‌دادم. سال‌ها درگیری با اضطراب منتشر یادم داده چه گونه وانمود کنم همه جهان در آرامشی مطلق به سر می‌برد - همان‌طور که سال‌ها دست و پنجه نرم کردن با جهانی ساخته شده به سود و در راستای راحتی برون‌گراها، به عنوان یک درون‌گرا یاد گرفته‌ام چه گونه روکشی مخالف برای خودم بسازم تا وسط این هیاهوی سرسام‌آور، راه باریکه‌ای برای حضور و بروز برای خودم دست و پا کنم و از امکانات جهان (واقعا هم که چه امکاناتی!) اندک بهره‌ای ببرم و دست‌کم بخور و نمیر پولی به جیب بزنم. - هرچند دست‌های سپر شده و در هم رفته جلوی سینه‌ام و پشت گرم به دیوار غیرقابل نفوذم حاکی از حالت دفاعی بود، از نگاه بیرونی می‌شد به چشم جسمی ظریف و نحیف اما مقاوم و محکم که عوض بلاتکلیفی و آویزانی، انتظارش را منسجم سپری می‌کند دیدش.

هم‌زمان احساس پشه‌ای مزاحم را داشتم و آرزو می‌کردم کاش اندازه یک سوسک حمام وجودم را به‌جا می‌دانستم. از وضعیتی حرف می‌زنم که در شهر محل زندگیم، خیابانی که در آن قدم می‌زنم، کوچه‌ای که در آن ایستاده‌ام، کافه‌ای که در آن قهوه می‌نوشم، میزی که پشتش نشسته‌ام، میان جمعیتی که در اطرافم نفس می‌کشند، لباس‌هایی که تنم را پوشانده‌اند، تنی که با آن وجود دارم و افکاری که لا به لای آن‌ها سیال لیز می‌خورم، اضافه، بیگانه و حتی شاید تحمیل شده‌ام. وضعیتی که انگار در ماسه‌های کف گودال ماریانا دفن شده‌ام و در کم‌فشارترین نقطه کهکشان رها؛ فشاری از بیرون لهم می‌کند و فشاری از درون منفجر. اگر کسی نگاهم می‌کند به خاطر اضافه بودنم است، می‌خواهد با چشم‌هایش بیرون براندم و اگر کسی نگاهم نمی‌کند، به خاطر اضافی بودنم است و می‌خواهد بهم بفهماند باید بزنم به چاک. هرقدر هم بروم و بدوم اما از خودم نمی‌توانم فاصله بگیرم.

از کافه می‌زنم بیرون، با بدرقه لب‌خند و خنده. احساس می‌کنم تمام هیکلم مجموعه‌ای فشرده از مواد اضافی است و من جایی را اشغال کرده‌ام که باید خالی می‌بوده. انگار به زور چپانده شدم - خودم را چپانده‌ام - مابین هوا. حالتی شبیه خلائی میان هستی اما برعکس: وجودی تنگ کننده فضای هستی. عالم وجود اندازه یک من از مرزهایش بیرون زده و با نابودی من همه‌چیز به جای خود باز می‌گردد. با این حال کار از کار گذشته و مثل ریشه درختی بیرون زده از سنگی هزار ساله و خرد شدن سنگ برای همیشه، همه‌چیز حالا دیگر فروپاشیده و راهی برای جمع و جور کردنش نیست چون عنصری اضافه، یک ناهنجاری، خرق عادتی که من باشم سر و کله‌اش این وسط پیدا شده. تکه‌ای بدون دلیلی قرص و محکم برای زنده بودن، بدون بهانه‌ای محکمه پسند - محکمه‌ای به متهمی، قضاوت و جلادی خویش - برای مردن.

نزدیک مترو کنار خیابان می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم، به صداها گوش می‌دهم و اجازه می‌دهم غرش موتور ماشین‌ها به جای من فریاد بکشند.

۱۴۰۰/۷/۱۷

۱۵۴‌. نوید

صبح دمیده
آفتاب برخاسته
فاخته می‌خواند
گردن می‌افرازد آفتاب‌گردان
چشم می‌گشاید
          - بر حاشیه راه -
سگی سیاه

بال‌ها گشوده
نهیب برابر آفتاب
پرواز می‌کند سوی کوه
                            کرکس
که منقار فرو کند
بر قیمه جگرِ پاره

مردی فراز قله
     بی نای فریاد
        بی هیچ خشم
کوه‌پایه را می‌جوید
پی سنگی
به دره غلتیده
 - محکوم است به آن

می‌تابد آفتاب
  به گنبدی سفید
    به اهرامی سرخ
         به ماسه مطلا
و به چشمان مردی
 - اسلحه‌ای در دست -
در پی
     صدای شلیک
       صدای شلیک
        صدای شلیک
          بوی خون
و به گره ریسمانی سفت شده دور گلو

‌کبود و سیاهْ شب
ظلمات سر رسیده به ختمی سفید
خورشید دمیده
   - نورانی - 
آمده صبح!

۱۴۰۰/۶/۲۷

۱۵۳. کی رو انتخاب کنم؟ کدوم رو جواب کنم؟

انگار توی یک آکواریوم نشسته باشم. رو به رویم خانه‌ای آجری و قدیمی و خسته، یکی از همان‌ها که همیشه دوست داشته‌ام درشان سکنا گزینم و خرمای بر نخیل بوده‌اند، پشت تنه‌ها و برگ‌های چند چنار قدیمی چشم‌هایش را باز کرده اما هنوز حوصله ندارد از رخت‌خواب عصرگاهی دل بکند. امروز را تعطیل بودم و گفتند آدم کم است، بهتر است خودم را برسانم. بهتر بود دو سه ساعت پیش حضور می‌زدم اما حتی همین حالا که دیگر دیر است تقریبا هم حوصله ندارم از جا بلند شوم. آن‌قدر حوصله ندارم که قهوه‌ام آهسته آهسته خنک می‌شود، یخ می‌بندد و من همین‌جور خیره خیره و کسل نگاهش می‌کنم. ‌این هم شنبه‌ای دیگر، مثل باقی شنبه‌ها که از دل‌گیری عصر جمعه‌ای خلوت و تنها هم کسالت‌بارتر است؛ همیشه.

آدم‌ها انگار تنهایی را دوست ندارند. انگار برایشان عذاب‌آور است. نمی‌فهمم. البته که من هم گپ و گفت با بعضی‌ها را ترجیح می‌دهم و دروغ نباشد ابدیتی است به دنبال ارتباطی نزدیک و عمیق می‌گردم. دوستی و ارتباطی از آن دست که در کلام توصیف نمی‌شود و صرفا تکانه‌های حسی و چیزی شبیه به موج برایم مشخص می‌کنند این حضوری است که دنبالش می‌گشتم. پیش‌ترها هم تجربه‌اش کردم اما یا از روی اضطرابی که پیش از این قرص‌ها وجودم را در بر گرفته بود و از همه چیز می‌راند و جدایم می‌کرد، از آن گریخته‌ام یا چرخش روزگار که دست من و شما و دیگران نیست جدایی و فاصله و کم‌رنگی انداخته است در رابطه. حالا هم که مدام درگیر کار و حمالی مفت و چندرغاز پول روزگار می‌گذرانم و اصلا فرصت چندانی برای دیدن آدم‌های تازه و ساخت ارتباطی برایم باقی نمی‌ماند چندان. خاصه بین هم نسل‌های ما که همه از صبح منزجریم. علی ای حال، دور نیافتم، سهل نیست اما عذابی هم نیست. تنهایی اتفاقا امکانات بی‌نهایتی فراهم می‌کند. میلیون‌ها سطر برای خواندن وجود دارد و میلیون‌ها نت برای شنیدن و هزاران تصویر برای نگریستن و صدها کار دیگر که می‌شود تنهایی را با پرداختن به آن‌ها پر کرد و از این همه گذشته، هیچ چیز هم نباشد، فکر و خیال را که از آدمی نگرفته‌اند. ضمن این‌ها نمی‌فهمم کدام عاقله فردی تن می‌دهد به رنج و دشواری سر و کله زدن با دیگرانی دور از خویش، مبتذل، خنک و یاوه‌گو صرفا برای تنها نبودن و مواجه نشدن با خود یا یافتن خود در غریبی و تنهایی و بی‌کسی. بار بی‌کسی اتفاقا سبک‌تر است و از پس ملال و کسالتش اگر بر بیایی - که چندی سر و کله زدن با آن النهایه روش کار را یادت می‌دهد و باید حوصله کرد صرفا و دانست خم و چم کار نه در کتابی پیدا می‌شود نه درس‌گفتاری، نه ویدیوی یوتیوب و پادکستی و نیازمند آزمون و خطاست - خیلی لذت ‌بخش‌تر از زمان گذراندن با اکثریت قریب به اتفاق آدم‌هاست. تنهایی شر کم‌تر است آقاجان. انتخاب بین بد و بدتر - چون خیری فعلا این وسط وجود ندارد وقتی آدم‌های اطرافت و آن‌ها که دوست می‌پنداری جملگی به گوزی بنداند و ارتباطی اگر باشد هم پیوندی نیست.

قهوه‌ام یخ زده. باید دست‌هایم را بگیرم اطرافش و گرمش کنم. این هم از عوارض تنهایی است. مهر و محبتی که می‌خواهی نثارش کنی، رسوب می‌کند و نصیب فنجان قهوه و نخ سیگارت می‌شود و گرمای یا تلاشی طاقت فرسا زنده مانده‌ی وجودت، خرج این چیزها می‌شود. همین‌جا هم هست که دستت به کشتن پشه که هیچ، به پراندنش هم نمی‌رود و می‌نشینی خون مکیدنش را با اشتیاق و عشق نگاه می‌کنی و وقتی بدنش با خون تو قرمز می‌شود و سنگین می‌پرد می‌فهمی عشق و دوست داشتن گنجینه‌ای است در صندوقی پشت سینه‌ات که می‌توان برای خیلی‌ها - اگر نه همه - بازش کرد اما این توان را برای که باید به کار بست؟ برای که می‌خواهی باز کنی این صندوقچه را؟

۱۴۰۰/۵/۱۸

۱۵۲. آمادگی هميشه رضایت‌بخش نیست

مامان کرونا گرفته. از دیروز سخت نفس می‌‌کشد، صدایش گرفته، سرفه می‌کند و امروز وقت آزمایش سطح اکسیژن خونش روی ۹۲ بوده. همین چهارشنبه پیش رو وقت واکسن زدن داشت که اگر هر کجای دیگر این دنیا بودیم و تحت ستم این بی‌شرف‌ها زندگی نمی‌کردیم چهارشنبه سی چهل هفته پیش دوز دوم را تزریق کرده بود. دیروز با خودم می‌گفتم اگر بلایی سرش بیاید خودم را رو به روی وزارت بهداشت می‌سوزانم. خیلی جدی بودم. فندک که همیشه توی جیب دارم، بنزین و نفت هم گیر آوردنش کار چند دقیقه است. امروز سیگارم را پیچیدم، رو به روی آینه حمام آتش زدمش و بعد از یک ربع، بیست دقیقه به خودم آمدم و دیدم برای از دست دادنش آماده می‌شوم. این‌که از رنج زندگی راحت شد، این‌که خودم تا مدتی فلج شده‌ام. نترسیدم راستش. فکر می‌کنم فرزند خوبی برایش بوده‌ام. گمان نکنم فردا و فرداهای مردنش - که امری طبیعی است و روزی رخ خواهد داد - حسرت بخورم که می‌شد فلان جا فلان کار را برایش کنم و نکردم و بسار روز بسار رفتار نادرست را کردم و بهمان چیز را برایش تهیه نکرده‌م. آن‌چه از دستم بر می‌آمده را در حقش انجام داده‌ام و حتی اگر خلاف میلش دست به کاری زده‌ام - و بسیار زده‌ام؛ همین را هم مدیون خودش و پدرم هستم که گذر از والدین و سمت حق ایستادن و غلام حلقه به گوش نیودن و استقلال فکری را یادم داده‌اند - در نهایت متوجه شده جنایت نکرده‌ام، صرفا مسیر خودم را به سوی مقصد خودم رفته‌ام. دوست نداشتم برای مردنش آماده باشم اما. روزی که بمیرد گمانم دیگران می‌گویند چه قدر خوب با مرگ مادرش کنار آمده. این از دید خیلی‌ها نکته‌ای مثبت است اما من دلم نمی‌خواست برای مرگش آماده باشم. دلم نمی‌خواست آئینی رفتار کنم و واقعا تا چهل روز سراسیمه نباشم. گمانم نخواهم بود و برای رسیدن به این مرحله، رنج فراوانی متحمل شده‌ام. شیون‌های پس از مرگ را سال‌ها پیش توی کوچه‌های خلوت، زیر دوش حمام و زیر پتو به انجام رسانده‌ام. درباره مرگ بسیار خوانده‌ام، اندیشیده‌ام و ادراکم از آن دگرگون گشته. حالا مرگ نمی‌کشدم.

مادرم کرونا گرفته و شاید خودم را در برابر وزارت بهداشت بسوزانم یا با از دست دادنش کنار بیایم و حتی جایی بگویم دست از سر من ننه مرده بردارید و با من ننه مرده مهربان‌تر باشید؛ اگر، دور از جان عزیزش، این بلا را تاب نیاورد این بادمجان بی آفت بم.

۱۴۰۰/۴/۱۴

۱۵۱. خواب‌آلودگی

روی صندلی مترو نشسته بود. ساکت. تنها. گوش‌هایش وز وز می‌کرد و نای شنیدن موسیقی نداشت. تلک و تلک واگن مترو او را یاد خاطره‌ای دور می‌انداخت. خاطره‌ای که دلش را گرم می‌کرد و اطمینان نداشت از آن خودش باشد. خاطره سفری دور و دراز. خیلی از خاطراتش این‌طور بودند. مثلا ظهرها وقتی زیر میدان انقلاب قدم می‌زد به سوی در مترو، صدای آدم‌هایی را می‌شنید که ایستاده‌اند منتظر تاکسی‌های گوهردشت. پوسترفروش‌ها را می‌دید و دخترهایی که چهره‌شان زیر مقنعه‌های بلند عرق‌سوز شده بود و هیکلشان زیر مانتوهای اپل دار گم گشته بود و می‌رفتند سمت در پنجاه تومانی و درباره سخن‌رانی اخیر عبدالکریم سروش با هم گپ می‌زدند. هیچ‌کدام این‌ها را ندیده بود و با ین حال به روشنی آفتاب سوزان ورودی ایستگاه مترو تصاویر و صداها و احساسات حتی در ذهنش رژه می‌رفتند. با خود فکر می‌کرد وقایع از بین نمی‌روند، تنها ته‌نشین می‌شوند. به عمقی از زمین فرو می‌روند. اگر زمین را بکنی و بکاوی خاطراتشان فوران می‌کند بیرون. شاید هم زمان انتزاع است. نه گذشته‌ای هست و نه آیند‌ه‌ای. همه‌چیز یک حالای بزرگ است و همه‌چیز در لحظه در حال رخ دادن. کافی‌ست شاخک‌های قوی‌تری داشته باشی یا حواست را جمع‌تر کنی تا قدم زدن رضاخان حوالی میدان بیست و چهار اسفند را هم ببینی. از این دست مد روزهای اواخر دهه هشتاد.

حوصله‌اش سر آمده بود. چند درصدی شارژ بیش‌تر توی باطری تلفن همراهش باقی نبود و نمی‌توانست با خواندن توییت‌های دیگران سرگرم شود و گذر زمان را احساس نکند. زمان انگار زنجیر انداخته بود از هر طرف به اندامش و می‌کشیدش. بسیط شده بود در زمان. دست انداخته بود به سبیل‌هایش و گوشه لب با انگشت شست و سبابه می‌پیچاند و می‌کند. توی صورتش اگر دقت می‌کردی، همان‌ طور که خودش هر روز توی آینه بررسی می‌کرد و هر بار تصمیم می‌گرفت دست بردارد از این بازیچه و هر دفعه عملی نمی‌کردش و حتی چند باری تراشیدن سبیل‌ها و تسبیح دست گرفتن هم افاقه نکرده بود و از دست خودش و از دست دست‌هایش خونش به جوش می‌آمد هر بار وقت نگاه کردن در آینه و دقیق شدن به گوشه سبیل‌ها که هیچ‌وقت آن طور که خواسته بود و مطلوب می‌پنداشت نه انحنا برداشته بودند نه تا پایین چانه، مثل دسته‌های موتور هارلی دیویدسون، بلند شده بودند، می‌فهمیدی کندن چند تار مو از این گوشه‌ها عادت هر روزه‌اش شده و گری و کم پشتی دارد کنار لب‌ها و خالی بودنش اگر دقیق باشی و سرسری نگاهی نیاندازی توی ذوق می‌زند و از ریخت می‌اندازدش - اگر آن ریخت را ایستاده می‌شد در نظر آورد اصلا و اگر ریختی وجود داشت و واجد ریختی بود از اساس. کره چشم را درون جمجمه چرخاند. پشت ابروها‌، کمی عقب‌تر، کمی پایین‌تر، شمال کره چشم، دردی احساس می‌کرد که می‌دوید پشت تیغه بینی و می‌جهید پشت پیشانی. پلک‌هایش را بر هم گذاشت و درد شدت گرفت. با چشم بسته، سرش گیج رفت. سیاهی را می‌چرخاندند توی سرش انگار. گرداب شده بود سیاهی پشت پلک‌ها. دلش به هم خورد و تهوع سراغش آمد. ترسید. چشم باز کرد. صدای جیغ کشیدن قطار روی ریل‌های آهنی و بعد تصادف و برخورد دو قطار با هم چنان بلند بود که هیچ چیز نشنید. از روی صندلی بلند شد. از میان دو واگنی که اتصالشان حالا گسسته بود بیرون رفت. توی تونل دودی سیاه و خاکستری سنگینی می‌کرد. راه افتاد به پیاده گز کردن. دو ایستگاهی تا مقصد فاصله‌اش بود و فرصت نداشت صبر کند و بماند همان‌جا تا این آشفته بازار را کسی جمع کند. خوابش می‌آمد.

۱۴۰۰/۲/۱۶

۱۵۰. این یک ماجرای واقعی است

    روی صندلی مترو نشسته بودم. خسته، عصبانی، آزرده، رنجور. چنان غباری بر وجودم نشسته بود که حتی نمی‌توانستم دست به کیف‌ام برده، کتابی را که عطشان به انتها رساندنش هستم ادامه دهم. سلول‌های عصبی مغزم شعله می‌کشیدند و جمجه‌ام ذوب شده روی شانه‌هایم روان شده بود. تماس گرفتند که برگرد. مقصد عوض شده. از روی صندلی که برخاستم تمام قطار چپ نگاهم کردند. آبی صندلی سیاه شده، بوی پلاستیک سوخته همه جا را فراگرفته بود. راه افتادم و پشت سرم، جای قدم‌هایم شعله می‌کشیدند. توی خیابان سیگاری از پاکت بیرون آوردم، گوشه دهانم گذاشتم. می‌دانستم فندک و کبریت لازم نیست. سبابه‌ام را توتون سیگار زدم و دودی داغ دهانم را انباشت. 

    صدای آکاردئون جهید توی قلبم. هیچ کس نمی‌شنید انگار. کسی نایستاده بود رو به روی مرد آکاردئون نواز. کسی به عروس خیمه‌شب‌اش نگاهی نمی‌انداخت. پول زیادی توی جیب نداشتم. دو تا دوهزار تومانی آبی که یکی چروک و پاره بود. اول قصد ایستادن نداشتم. به نظرم می‌رسید گوش دادن به موسیقی در ازای این دو اسکناس کهنه وقاحت است. توهین نیست اگر این‌ها را توی کلاهش بیاندازم؟ اما کسی در وجودم بود که نتوانست مقاومت کند. زانوهایم شل شد. پا کند کردم. ایستادم جلوی ویترین روشن کتاب‌فروشی و گوش‌هایم را به آوای آکاردئون سپاردم. چیزی نگذشت که دیگر نه گوش‌هایم که تمام بدنم در اختیار موسیقی بود. نه خیابانی باقی ماند، نه ویترینی. من بودم و مرد آکاردئون نواز. هر آوایی سینه‌ام را می‌شکافت و مستقیم روی قلبم می‌نشست. سرشار شدم از خوشی، رهایی، اطمینان. قطعه که تمام شد، جلو رفتم، از کم بودن پول عذرخواهی کردم و ابراز قدردانی از حال خوشی که ساخته بود. اشاره‌ای زد به جعبه کوچک کنار آمپلی‌فایر و گفت: «این نامه‌های کوچک از آن توست. یکی بردار برای خودت.» دست انداختم و یکی برداشتم. انگار از کودک دست‌فروشی فال خریده باشم. تشکر کردم. به راه افتادم. گره بند نازک اطراف نامه را گشودم. «نگران نباش». توی آن نامه کوچک، روی آن کاغذ دو در دو، نامه‌ای که برایم آمده بود همین را نوشته بود: نگران نباش.

    مسیر را ادامه دادم. چند قدم برداشتم و بعد پس سرم را نگاه انداختم. جای قدم‌هایم را سبزه‌ها گرفته بودند. خواستم سیگاری بگیرانم. سنگ فندک را چرخاندم و جلوی سیگار دسته‌ای شکوفه دیدم. ره‌گذرها با شگفتی و تحسین نگاهم می‌کردند؛ سرم پر بود از عطر. هوا خنک شده بود.

    از آن دست خیابان صدای فلوت شنیدم. انگار کسی مرا کشید. از عابر بانک چند اسکناس گرفتم، عرض خیابان را دویدم و رو به روی جوان فلوت‌نواز، زمین نشستم. موسیق فلوت در آغوشم گرفت و من سر بر شانه‌اش، بی صدا، بی اشک، گریستم. باد وزیدن گرفت، از زمین برم داشت. مثل یک پر کوچک، معلق در آسمان، لای شاخ و برگ درخت‌های خیابان‌، می‌رقصیدم.

۱۳۹۹/۱۱/۲۰

۱۴۹. یک نفر بر خاک دارد می‌کشد فریاد

     همه‌چیز خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. به خودم آمدم و دریافتم روی صندلی اتوبوسی با سی چهل مسافر اکثرا بد رقص که به دنبال سکس و امید به یافتن هم‌خواب این همه مسیر را آمده بودند، به هولناک‌ترین منظره زندگی بیست و سه ساله‌ام خیره‌ام. درختانی خشکیده، پیچ و تاب خورده، زجر کشیده، به هیبت اجنه‌های کوچک خبیثی که با طلسمی در جای خود میخ‌کوب شده‌اند. صدای جیغ پرده گوشم را می‌آزرد. صدا در سراسر کویر طنین انداخته بود و از لای چوب زبر درختان ملتمس رحمت بیرون می‌ریخت و آمیخته بود به فریاد نارضایتی از التماس درختان سفید خشکیده که سر منشائش گلوی سیاه درختان قد کوتاه با دستانی رازآلوده به هم پیچانده بود. جیغ ادوارد مونش در برابر صدایی چنین مهیب، بلند و تیز به زمزمه‌ای گوش نواز شبیه‌تر بود. شن از افق پشت سر آغاز می‌شد و تا افق روبه‌رو گسترده بود. شن بود، شن بود، شن بود و شن. یأس. سرگشتی. دوزخ. سوار اتوبوسی به سوی ناکجا، وسط جهنم، سی چهل نفر، از روی میل یا اجبار، نشسته و ایستاده، عرق ریزان، تشنه، مستاصل، خسته از جماعت، تن را بندری می‌جنباندیم.

    وسط جهنم، درخت‌ها خشکیده بودند. درخت‌های خشکیده. با خودم فکر کردم برای خشکیدن، باید اول جوانه زد، رشد کرد، سبز شد، از این مهلکه طاقت فرسا، در این ملک شیطان، جان به در برد، تنومند شد و سپس خشکید. برای مردن نخست باید زیست. این دشت جهنم سر به سر مملو از خشکیده‌هاست. انگار چیزی شبیه به امید، رهائی، بی‌خیالی یا مقاومت در هوا موج می‌زد.

    حالا که این چیزها را می‌نویسم خیلی آشفته به نظر می‌رسند. به نظر نمی‌رسند. آشفته‌اند. تکه، پاره. قطعه. مثل چند تصویر محو از خوابی قدیمی که وسط روز روی صندلی ایستگاه اتوبوس خیره به خیابان خیس از باران و خلوت وقتی نه کتابی برای خواندن همراه داری نه دستگاهی برای گوش دادن به موسیقی خاطرت می‌آید و همه چیز برایت به هم ریخته و لرزان است. انگار نه انگار همین چند روز پیش بود و اگر خستگی، کاهلی، هم‌نشینی با جمع و تنگی فرصت امان نمی‌بریدند و همان وقت شروع به نوشتن می‌کردم، همه‌چیز پررنگ‌تر و پیوسته‌تر می‌نمود. وسط آن جهنم، هیچ فکر نمی‌کردم حالا کسی قرار است با تیر سه شعبه آتشین از درختی سوزان میوه چرک به دهانم بگذارد و سرب گداخته به ماتحتم فرو کند. آن وقت برای اولین بار در طول بیست و سه سال زندگی، با خورشید انس گرفتم. خورشید را تحبیب کردم. رو به خورشیدی که بی امان و گدازان می‌تابید، آغوش گشودم. آن وقت برای اولین بار در طول مدتی چنان طولانی که از عمرم طویل‌تر می‌نماید، اضطراب و تشویش همراهم نبودند. وسط آن جهنم، نیمی بالاجبار و نیمی خواسته، تنم را بندری می‌جنباندم، می‌رقصیدم و مصدر رهایی بودم. سبک‌تر از همیشه و این همیشه ذکر دروغ زمان است. سبک مثل وقتی بالای قلعه بابک ایستاده بودم. بی تشویش مثل وقتی برف مسیر برگشت از قلعه را آهسته آهسته می‌پوشاند و جز صفحه‌‌ای سفید و بی راهنما هیچ باقی نمی‌ماند. رها مثل وقتی ماده سگی نگران فرزند توی کوچه‌های خلوت تخت سلیمان وجودم را بویید تا مطمئن شود تهدید نیستم. خط‌های در هم پچیده گره گشوده بودند و من، منی بودم که بودم ولی هرگز نبودم.


    یک روز، خیلی زود، کوله‌ای می‌بندم و محرم جاده می‌شوم.

۱۳۹۹/۱۰/۲۵

۱۴۸. برام یه اسلحه جور کنید

            اگر یه اسلحه داشتم همین امشب همه‌چیز رو تموم می‌کردم. وقتی همه خواب بودن، اسلحه رو از توی جعبه بر می‌داشتم، می‌رفتم پارک نزدیک خونه، یه نخ سیگار می‌کشیدم و بعد مستقیم به شقیقه‌ام شلیک می‌کردم. قطعا شقیقه، فقط شقیقه. این کارها باید مطمئن باشه. شلیک توی دهن خطرناکه، ممکنه فقط به لوب پیشانی آسیب برسونه؛ زنده می‌مونی و دیگه نمی‌تونی تصمیم بگیری و رفتارات تغییر پیدا می‌کنن. ممکنه گلوله از کنار قلب رد بشه، فقط سوراخ می‌شی. ممکنه تیغ به‌جای شاهرگ، عصب رو ببره. این‌جوری دستت از کار می‌افته ولی هنوز زنده‌ای. قرص‌ها فقط بیهوش می‌کننت، خیلی طول می‌کشه تا بمیری و حتما یکی به دادت می‌رسه (به دادت می‌رسه؟ احمقانه‌اس. چرا برگردوندن آدمی که تصمیم گرفته به زندگیش خاتمه بده به زندگی، باید به داد اون آدم رسیدن تعبیر بشه؟ چرا بازگرداندن به بدبختی نه؟ چرا کسی این نکته رو مطرح نمی‌کنه که نجات دادن دیگران از مرگ حتمیِ "خودخواسته" می‌تونه خیرخواهی نباشه و می‌تونه از سر حسادت باشه؟ به خاطر این‌که ما همه توی این گند و کثافت سهیمیم، همه با هم این‌جاییم و تو غلط کردی بخوای زودتر از من بری؟). پریدن از ارتفاع هم مطمئن نیست؛ لااقل نه تا وقتی ارتفاع خیلی بلندی در دسترس نیست. ارتفاع پایین فلجت می‌کنه، استخونات رو خرد می‌کنه اما نمی‌کشدت. قوز بالا قوز.

          فایده‌ای نداره. صبح‌ها خسته از خواب بیدار می‌شم. انگار حتی یک ثانیه پلک روی هم نذاشته باشم. بلند شدن از روی تخت، بیرون اومدن از زیر پتو، سخت‌ترین کار هر روزه. هر روز ممکنه ساعت‌ها وقتم رو بگیره. برای رسیدن به قرارهای صبح، به وقت از خواب بیدار می‌شم اما بیش‌تر اوقات با تاخیر می‌رسم چون نمی‌تونم از جام بلند بشم. ساعت هفت صبح بیدار می‌شم و ساعت یازده می‌رسم جایی که قرار بوده ساعت نه و نیم اون‌جا باشم و چهل دقیقه بیش‌تر باهام فاصله نداشته. هر روز وسط دعوام. هر روز وسط تنش. دعواهایی که به من مربوط نیست. غرغرهای مامان به بابا؛ نارضایتی‌های بابا از برادر. هر روز مامان و بابا جوری با کلمه‌ها به جون هم می‌افتن که با خودم می‌گم پشت این پرده انگار هر روز و هر ثانیه دارن با این چاقوهای توی دستشون به‌جای گوجه و خیارشور، تن هم‌دیگه رو پاره می‌کنن. هر روز سگ‌دو زدن، هر روز مثل فرفره دور خودم چرخیدن برای چندرغاز پولی که تهش باز توی دست خودم نمی‌مونه، بر می‌گرده به خودشون، برای ریختن توی حلق مغازه‌ای که چهل ساله هر روز ضرر داده، به خاطر پدر بی‌عرضه‌ای که معلوم نیست توی پنجاه و هفت سال زندگی داشته چی کار می‌کرده و چرا مونده پای مغازه‌ای که از کاشی به کاشیش متنفره. مغازه‌ای که جز دردسر براش هیچی نداشته. مغازه‌ای که از کارش منزجره. مغازه‌ای که دهنش رو گاییده. مغازه‌ای که از پس کارش بر نمی‌آد چون ازش بدش می‌آد. پدر بی‌عرضه‌ای که توان عوض کردن کارش رو نداشته. پدری که توی پنجاه و هفت سال زندگی خطر نکرده. گردن کج همیشگی. مردی که آرزوی کارمندی داشته و به آرزوش نرسیده. هرگز بلد نبوده پول جمع کنه. پنجاه و هفت ساله، بی‌پول، درمونده، مستاصل، گنده‌گوز، در توهم حق مطلق بودن، به همه دیگران به چشم دروغ‌گوهای دزد و کسکش نگریستن، بیرون گود سماق بمکِ فریاد لنگش کن بکش. من بودن، پسرِ این پدر بودن. سگ دو زدن تو مغازه‌ای که پونزده ساله مامان هر روز زندگیش رو گذاشته توش. هر روزی که قرار بود یه چند وقت باشه تا یه کارگری چیزی پیدا بشه. قراری که شد اول دعواهای امروز. مامانی که یه بابای دغل و دبنگ داشته. از هیجده سالگی سگ دو زده. دوخته، رنگ کرده، زنگ زده، هفت صبح نشسته تو اتوبوس تا برسه به تهران و نه شب رفته آزادی تا برگرده خونه و بابای تن لشش رو ببینه و دعوا، دعوا، دعوا. بابایی که بعد از مرگش هم نگفت خدا بیامرزدش. بابایی که یک ساله مرده و مامان هنوز سر قبرش نرفته. مامانی که یهو از معلوم نیست چی ترسیده. برای محافظت از بچه‌هاش فقط ترسوندتشون. مامانی که دنبال ویژگی‌های شوهر مطلوبش توی پسر بزرگش می‌گرده. مامانی که بچه‌اش رو به‌خاطر کمبودهای خودش سرزنش می‌کنه. مامانی که شوهرش از هیچی راضی نیست و برای تخلیه رفتار احمقانه شوهرش، از بچه‌هاش راضی نیست. مامانی که سال‌هاست به جز غرغر و سرزنش و سرکوفت هیچی از زبونش نیافتاده. الهه پسیو اگرسیو بودن. من بودن، پسر این مادر بودن. چه فرقی می‌کنه بودن و نبودن؟ مگه این‌ها تا فرسودگی راهی دارن؟ مگه این‌ها تا کف لجن‌زار فاصله‌ای دارن؟

          نمی‌ارزه. نفس کشیدن اضافه کاریه. رفتن. ایستادن. تلاش همیشگی برای انتخاب طرف درست ماجرا. چهار نعل دویدن روی تسمه نقاله برای رسیدن به صفر-صفر جدول مختصاتی که دور و دورتر می‌شه. بی‌چیز زاییده شدن؛ بی‌چیز ادامه دادن. به چیزی نرسیدن؛ بی‌چیز مردن. چه فرقی داره بی‌چیزِ امروز با بی‌چیزِ فردا؟ بی‌چیز بیست و سه ساله با بی‌چیز شصت و هشت ساله؟ وقتی هست و عاقبت لولیدن لای بازنده‌های اقلیته، چه فرقی می‌کنه بیست و سه سال عضو باشگاه بودن و مردن با صد و ده سال؟ نه خلق و آفرینشی، نه حرف ارزنده‌ای. نه چهره‌ای و هیکلی، نه پول و پله‌ای. داشته از مادیات جهان؟ آن‌چه از جهان در دست خیام است یا همان هیچ، اثر معروف پرویز تناولی. داشته از معنویات جهان؟ حاصل پرداخت نور به داشته‌ها از مادیات یا هیچ اگر سایه پذیرد، همان سایه هیچ. به خستگیش نمی‌ارزه. به این لاطائلاتی که دارم می‌بافم. به خشونت و عصبانیت حاصل از همه‌چیز. یکه‌گی. تکه تکه‌گی. بی‌حاصلی. بی‌بهرگی. که چی؟ که چی؟ که چی؟ که چی؟ هرچی. هیچی. دقیقا هیچی. که همین. همینی هست که هست. چیزی قرار نیست باشه. قراری نبوده هیچ‌وقت. که چی و کاچی. که چی و سیبیل قهوه‌چی. که چی؟ هیچی. هیچی. این جواب درسته. این تنها جوابه. هیچی. با این حال به این همه نمی‌ارزه. با این‌که مقصدی وجود نداره، باید از جاده لذت برد اما جاده لذتی نداره. خار و خس. بیابون. برهوت. تهران – قزوین؛ تهران – قم. آشغال محض. خسته کننده. تا چشم کار می‌کنه خاک بی‌حاصل. تا چشم کار می‌کنه دود و خفگی. تا چشم کار می‌کنه ماشین‌های خسته، مشکی و خاکستری، تو عجله، راننده‌های کسل و عصبی.

          ولی من یه اسلحه ندارم. کسی رو هم نمی‌شناسم که اسلحه داشته باشه. کسی رو هم نمی‌شناسم که بتونه اسلحه جور کنه. کسی رو هم نمی‌شناسم که بتونم ازش بپرسم کسی رو داره که بتونه اسلحه جور کنه یا نه – اگر داشتم این همه رو اصلا این‌جا می‌نوشتم؟ فکر کنید بابا. من یه اسلحه ندارم. امشب می‌رم روی تخت. چند صفحه از یه کتابی می‌خونم. توی دریای مزخرفات پشت صفحه گوشی هوشمندم خودم رو غرق می‌کنم. دست می‌کشم روی سر شاشا، بغلش می‌کنم، به خرخرش گوش می‌کنم و اگر از خواب بپره بهش اجازه می‌دم انگشتام رو گاز بگیره و دستم رو چنگ بندازه. آخر سر خوابم می‌بره. بیدار می‌شم، بدون این‌که فهمیده باشم خوابیدم. کشو رو باز می‌کنم، یادم می‌افته من یه اسلحه ندارم، زیر لب یه فحش می‌دم و همه‌چیز رو از اول شروع می‌کنم: سگ دو زدن برای باقی موندن توی لیگ فلک‌زده‌ها.

۱۳۹۹/۱۰/۶

۱۴۷. درباره الی

 

            دیروز الی مرد. نمرد، کشتیمش. نکشتیمش، خلاصش کردیم. دیروز الی راحت شد. حالا دیگه توی معده‌اش آب جمع نمی‌شه و دیگه سینه‌اش خس‌خس نمی‌کنه.

 

          اولین روزی که الی رو دیدیم، یه جمعه‌ی سرد و ابری بود. به چند جا زنگ زدیم و قرار شد یه خانمی شیرو، گربه کوچیک نرش رو بعد از رسیدگی‌های بهداشتی واگذار کنه به بچه‌ها. رفتیم پارک که چند نخ سیگار بکشیم، توی سرما قدم بزنیم و وقت بگذرونیم. نه اون‌ها حوصله خونه رو داشتن و نه من می‌خواستم برگردم به خونه‌مون. توی راه برگشت یه بچه گربه کوچیک – و وقتی می‌گم کوچیک منظورم خیلی کوچیکه – از لای شمشادهای کنار پارک پرید جلوی پامون. من رقیق شدم و ذوق کردم. نشستم روی زانو و سلامش دادم. تا خواستم نوازشش کنم پرید روی زانوم، از کاپشنم خودش رو کشید بالا و نشست پشت گردنم. شقیقه، گوشه چشم و وسط بینی‌ام رو می‌بویید و با بینی‌اش نوازش می‌کرد. همون لحظه عاشق‌اش شدم. تصدقش رفتم، از ته دل. خواستم بلند بشم که محکم چسبید به گرده‌ام. ناچار نشستم روی سکو تا بازیگوشی کنه و رهاش کنم بره. صهیب می‌گفت ببریمش و من می‌گفتم نه، هماهنگ کردیم، قراره شیرو رو بدن بهتون. دلم نبود تنهاش بذارم اما. دست آخر از جا بلند شدم و باهاش خداحافظی کردم اما از روی گردنم پایین نپرید. ای کاش فقط نمی‌پرید؛ وقتی خواستم بگیرمش رو بذارمش روی زمین، چنگ زد به یقه‌ام، خودش رو چپوند توی بغلم و از جاش تکون نخورد. نتونستیم نبریمش. ته دلم ناراضی بودم. مامانش اون اطراف نیست؟ دوستاش چی؟ سرده بیرون اما. خودش از بغلم پایین نیومد اصلا. توی ماشین یه کم ترسیده بود. از گفتگو تا قریب روی پام خرخر کرد و خوابید. به صهیب اصرار می‌کردم که بذاره من ببرمش خونه اما می‌دونستم این گربه، عضو جدید خونه بچه‌هاس. دام‌پزشک گفت کک داره که با شامپو حل می‌شه، سینه‌اش خس‌خس می‌کنه  که اجتمالا به خاطر سرماس و با این آمپول‌ها تا آخر هفته رفع می‌شه و بعد باید واکسن بزنه. گفتم اسمش رو بذارین الیزابت. رضا گفت طولانیه، بذاریم الی. قرار شد تصمیم بگیرن. فرداش اسمش شد الی.

 

          الی همه‌جای خونه بود. خیلی بازیگوش نبود اما خیلی با نمک بود. بغلی و ناز. همیشه می‌خواستی فداش بشی. از اون جمعه به بعد، هر وقت رفتم خونه بچه‌ها اول پرسیدم الی چه طوره؟ الی کجاست؟ الی چیزی خورده؟ فکر و ذکرم شده بود الی. عضو تازه خونه بچه‌ها اندازه خودشون برام عزیز و با اهمیت و دوست داشتنی شده بود. به رضا حسودیم می‌شد. رضا اول راضی نبود گربه وارد خونه بشه اما بعد انقدر باهاش صمیمی شد که الی روی شکم رضا می‌خوابید و وقتی رضا پهلو به پهلو می‌شد، الی تبدیل به ماهرترین آکروبات‌باز جهان گربه‌ها می‌شد و همه زورش رو می‌زد تعادلش رو حفظ کنه و از روی بدن رضا پایین نیافته. همین باعث شد فکر کنم بفرستیمش المپیکَت. مطمئن بودم مقام خوبی توی آکروبات یا ژیمناستیک کسب می‌کنه. شاید حتی روزی به سرش می‌زد و زنگ می‌زد سیرک و می‌پرسید سلام آقا؛ یه گربه آکروبات‌باز استخدام نمی‌کنید؟ توی کیسه پلاستیکی هم خیلی خوب بلدم جا بشم و بپیچم و گم نشم.

 

          یه شب کلی آدم جمع شدیم خونه بچه‌ها. یکی از گربه می‌ترسید. می‌دونستم می‌ترسه. شب قبلش وقتی با هم قدم می‌زدیم هر گربه‌ای می‌دید حواسش پرت می‌شد، جملاتش آشفته می‌شد و آرامش قبلی رو از دست می‌داد. بر حسب اتفاق همون شب گذشته‌اش جایی داشتیم سیگار می‌کشیدیم و گپ می‌زدیم که یه گربه سیاه کوچیک پیچید به پر و پای من. حرف‌هاش یادش رفت و وقتی گربه رو بغل کردم تا بذارمش جای دیگه، گربه یه ریز جهید و کم مونده بود سکته بده‌اش. اول از الی می‌ترسید. توی دست گرفتم و گفتم می‌خوای نوازش کنیش؟ قبول کرد و به سر و بدن الی دست کشید. الی از جاش جمب نمی‌خورد. موقعیت مهیا بود و ازش استفاده کردم. الی رو دادم بغلش و گفتم نگهش دار، چیزی نمی‌شه. الی، مستانه توی آغوش اون لمید و چرت زد. الی همون‌جا، همون شب، روی پای یلدا ترسش رو گرفت و هضم کرد و انداخت بیرون. الی یلدا رو با گربه‌ها آشتی داد بلکه دوست کرد. اون شب هرکسی الی رو دید عاشقش شد و همه از اون به بعد حواسشون رو صرف الی کردن. من، مفتخر به عنوان اولین دوست الی – لااقل پیش خودم – کیف می‌کردم که حالا دوست من این همه طرفدار و هوادار پیدا کرده.

 

          الی کم‌کم آروم شد. آهسته آهسته بازیگوشی نکرد. بیش‌تر خوابید. امید مدال طلای آکروبات المپیکت، حالا عبوس و ساکت یه گوشه می‌نشست، کم غذا می‌خورد، فرفره رو با موش اشتباه نمی‌گرفت، روی پهلوی رضا تعادلش رو حفظ نمی‌کرد و پشت گردن من نمی‌نشست. پریروز صهیب زنگ زد. ازم خواست برم پیشش. برام یه گربه پیدا کرده بود. یه گربه بی‌سرپرست خوشگل و سرحال که پشت در دامپزشکی توی سبدش رها شده بود. یه گربه که تا صداش رو شنیدم مهرش به دلم افتاد. بازیگوش و قشنگ. این اما همه قصه نبود. اصلا نیازی نبود به خاطرش تا خونه بچه‌ها برم. خودشون می‌تونستن بیارنش. قصه چیز دیگه‌ای بود. صدای صهیب غم‌گین بود. گفت باید ببینمت. یه مساله‌ای هست. الی حالش بده. خیلی بد. دو ساعت بعد صهیب دم در خونه بود. رفتم تا چند ساعت پیششون بمونم. توی ماشین، کونم به صندلی نچسبیده کتی گفت حال الی بده. یه مریضی ویروسی داره که باعث می‌شه تو معده‌اش آب جمع بشه و دیگه آهسته آهسته هیچی نمی‌تونه بخوره. دکتر گفته با آمپول، اون هم هر هفتاد و دو ساعت یه مرتبه، ممکنه تا شیش ماه بشه زنده نگه داشتش اما درمانی نداره. دست آخر می‌ره. بهترین کار اوتانازیه. همون روز اول، خس‌خس سینه از علائم اولیه بیماری بوده. اون پنج‌تا آمپول برای این بیماری هیچ کاری نمی‌کرده‌ن. الی از اول هم موندنی نبوده. انگار تو اون چالش سطل آب یخ شرکت کرده باشم، تیزی بلور یخ خون توی رگ‌هام رو احساس کردم. جا خوردم. صهیب بهم نگفته بود باید چنین کاری کنیم. فقط حالش خیلی بد بود. حال خیلی بد درمان می‌شه بالاخره، نه؟ آخر شب، همه با هم تصمیم گرفتیم که فردا، دیروزِ امروزی که دارم این چیزها رو می‌نویسم، خلاصش کنیم. هرچه زودتر، رنج الی کم‌تر. دیروز یک ساعت و نیم توی دامپزشکی منتظر موندیم تا نوبتمون برسه. قرص‌های دیوونگی گریه رو از من گرفته‌ان. بچه‌ها اشک می‌ریختن و من دوست داشتم دیوار رو چنگ بزنم. گریه‌ام نمی‌اومد. لابد بقیه فکر کرده‌ن چه قوی یا چه بی‌احساس. هرچی. تخمم نیست. با دست‌های خودمون دوستمون رو دادیم تا بهش داروی بی‌هوشی تزریق کنن، خونش رو لخته کنن و زندگی رو ازش بگیرن چون مردن براش راحت‌تره. من همیشه طرفدار اوتانازی بودم. فکر می‌کردم – می‌کنم – اوتانازی باید در همه جهان قانونی و ممکن باشه. همه آدم‌ها باید بتونن وقتی دیگه نمی‌خوان یا نمی‌تونن یا هرچی، توی بستر بیماری بخوان بهشون داروی مرگ تزریق بشه. آدم‌ها این اجازه رو دارن. نمی‌دونم اما که ما این اجازه رو داشتیم تا دارو رو به الی تزریق کنیم؟ همون‌طور که نمی‌دونستم آیا اشکال نداره از پارک جداش کنیم؟ با خودم فکر می‌کردم به هر حال این مدت کوتاه به الی خوش گذشته، ازش مراقبت شده و وقتی هیچ راهی به جز افزایش رنجیدن تا مرگ جلوش نبوده، هم‌خونه‌هاش با کمک ما دوست‌هاش بهترین تصمیم رو گرفته‌ن و مانع از رنجیدگی بیش‌تر و بیهوده شدن. اگر الی نمی‌خواست کم‌تر رنج بکشه چی؟ اگر الی دوست می‌داشت زمان بیش‌تری رو کنار هم‌خونه‌هاش بگذرونه و ما رو بیش‌تر ببینه چی؟ شواهد این چیزا رو نشون نمی‌دن. نمی‌دونم. نمی‌دونم. نمی‌دونم. ن می دو نم. تو همین فکرها، لای بغل گرفتن بچه‌ها برای آروم کردن و دل‌داری دادن بهشون، صدامون کردن. نفهمیدم چی شد. یادم رفت دیگرانی هم هستن. دو کام آخر سیگارم رو با یه پک کشیدم تو سینه و دودی بیرون نیومد. سریع، سنگین، بی‌حال، آشفته، راه افتادم جلو، دم در اتاق عمل. هیچ کسی رو نمی‌دیدم. هیچ چیزی رو نمی‌دیدم. آدم‌ها، درها، پله‌ها، هیچ‌چیز. جلوی در اتاق عمل، یه پرستار بدن گرم و بی‌جون الی رو گرفته بود توی دست و گذاشت تو آغوش من. دنیا دور سرم چرخید. چشم‌هام روی تن بی جون الی باقی موند. بغض از گلوم خزید بالا، چند قطره اشک دویدن پشت چشم‌هام. چند متر توی بغلم گرفتمش و راه رفتم و تازه وقتی صهیب صدام زد یادم اومد اون هم‌خونه الی بوده، شاید الان در سوگواری و به آغوش کشیدن محق‌تر از من باشه.

 

          الی رو پیچیدیم لای پتو. من باید بر می‌گشتم و نمی‌تونستم توی خاک‌سپاری حاضر باشم. تو مسیر برگشت با خودم فکر می‌کردم "گاهی انجام دادن کار درست باعث می‌شه احساس جنایت‌کار بودن بهت دست بده" ولی "یه پایان تلخ، به‌تر از یه تلخی بی‌پایانه". گمونم.

x